نمایدو«لی» جماعت بختیاری ازترس وخوف عساکر ظفرشعار متفرق شده،در جبال و صحاری حیران وسرگردان شدند.»

پیداست که عزم جزم نادر برای سرکوبی متجاسران از یک سو، و

قلت جمعیت و استعداد علیمراد و هواخواهان او از دیگر جهت، عوامل مؤثر شکست بختیاریان شد و کار را به جائی رسانید که اینان ناگزیر به قلل رفیع کوهستانها و مراکز ناشناختۀ خود پناه آوردند. نادر مدت دو ماه به تجسس گروههای مختلف گردن کش پرداخت و با ایراد تلفات سنگین به شورشیان،قوای متفرق مقاوم،بازماندهرابه تسلیم وادار کرد.اما هنور علی مرادبه شخصه تمکین نکرده بودوپادشاه می دانست که اگروی رابه حال خود بگذارد،پس از رفتن او،به کمترین تلاش،استعداددیگری فراهم خواهدآورد.پس به حوالی شوشتر درآمدوبا صدورفرمانهایی ازکلیۀ اهالی بختیاری خواست که برای یافتن علی مراد وآخرین بازماندگان او،به تلاش برخیزند.

دردژشاهی که قرب هفده کیلومتری دزفول واقع است،سنگر مستحکمی به دستورنادر ساخته شدوامرا و،سپاهیان ایران دسته دسته به اطراف کوه ها متفرق شدند تامگر نشانی از علی مراد بیایند. میرزامهدی می گوید که نادرخوددرنگ راجایز نمی دانست- واین مطلب قطعاً به دلیل نبودن وسیلۀ کافی معاش وصعوبت محیط زیست برای سربازان نیزبود- وازآنجا به داردره روی آورده وپس از گذاشتن ساخلوی کافی دراین منطقه،به گذرگاه تلاب توجه کرد.ازناحیت اخیرهم«فوجی رابا قشون الوار،مأمور به جبال سمت زندیه وجیموند تاحدودلرستان ساخه،بازسالم وغانم صرف عنان به جانب کوه سالم فرمودند.» این طور معلوم می شود که نادر می خواست به تمام معنی کلمه از بختیاریان زهرچشم بگیرد،چون از فحوای سخنان مورخان مورد استناد مانیز پیداست که هرکس راکه گمان طرفداری اواز جمعیت یاغی،می رفته،دستگیر می کرده اند.

بااین که مستقر قطعی نادر درهنگام دستگیری علی مرادمشخص نیست،ولی می توان ازتوضیحات میرزامهدی استباط کرد که پس از عبور ازجانب کوه سالم،به قلعۀ بناور رسیده وازآنجا نیزگذشته ودگرباره به شوشتر نزدیک شده است.باری،بختیاری ناموفق که در بیغولۀ کوهی از ارتفاعات گورکش لرستان مخفی بود،دیگر توان پایداری درخود نمی دید.این صحنۀ دردناک اززندگی وی را محمدکاظم به صورت عبرت انگیزی تصویر نموه است که می نویسد دسته هایی از سپاهیان خان جان مزبور وکاظم خان قرادغلو قوریساول باشی به حوالی کوه رسیده وپیرزنی رادرحال بردن آب مشاهده کرده اند.واما چون این زن ازبیان حقایق خودداری می کرده،وبه هیچ تمهیدی حاضر به ابراز حقیقت نمی شده است،مدتی اورابی خواب نگهداشته اند و«هرگاه خواب برآن غلبه می کرد،سیخ های آهنین به آن می زدند.چون یک شبانه روزبه این وطیره آن سیاست نمودند،ناچاربه عجزآمده،گفت علی مراد دراین جبال با عیال و اطفال خود می باشد.»

وقتی علی مرادازآمدن سربازان آگاه شد،همۀ زنان ودخترانش رابه هلاک رسانید تابه دست آنان نیفتند،وچون خواست که«مادر خودرا نیز بکشد،مادرش آن رابه شیرخود قسم داده،گفت:من مشت پیره زنم و دوست ودشمن رابه من رجوع نیست،مرانگاهدار،شاید شفاعت توکنم! محبت مادر فرزندی مانع آمده،از سرقتل مادرش درگذشت.» پس ازآن تا سه شبانه روز بابازماندۀ اعوان خویش به جنگ ادامه دادوچون گرسنگی و بی غذایی برایشان غلبه یافت«ناچار شمشیر خودرابرکناره افکنده،وارد حضور خوانین گردید.»آنان هم وی رابه خدمت نادر که«درحدود شوشتر» بودفرستادند.نادرگویا خواسته است به نحوی این مرد رامجازات کندکه عبرةللنلظرین بماند!چون «حکم فرمودند که گوش وبینی ودست وپاهای آن راقطع کرده،دیدۀ جهان بین آن رااز حدقه برآوردند وسینه وسایر اعضای آن رابریده،بعدازاین زجر وسیاست،بهمادرش گفت:فرزندت رابه تو بخشیدم!وعلی مراد باوجودآن حالت،آهی نزده،آب می خواست ودرمیان خاک وخون غوطه می زدوبه شانه وزانو ترددمی کرد ومی گفت:دریغاکه جمعی از جوانان ونامداران به جهت پاس حرمت من قتیلواسیر نادر شیرگیر خواهند«شد»واز روزگار شکایت بسیار کرده،طرف عصران به جان آفرین تسلیم نمود.»

آن جمع دیگر از بختیاریان هم که هنوز در زوایای کوه ها،متواری بودند،به خواهش رؤسای بختیاری که دررکاب شهریار ایران خدمت می کردند،موردعفو قرارگرفتندونادر پس ازآن که دگربارعده ای رابه جلای طن واقامت درحوالی جام ناگزیر ساخت گروهی از زبده دلاوران این خطۀ مردخیز راهم درارتش پیروزمند خودپذیرفت،که درخلال نبردهای بعدی اوو سردارانش در قندهار وهندو غور وگرسجتان وداغستان، شجاعت های بسیار ازخود نشان دادند.

پس ازآنکه نادربدین طریق،ازحل فصل کار علی مراد فراغت یافت،به اصفهان روی آودو درتاریخ 9 جمادی الثانی سال 1149/15 اکتبر 1736 وارد این شهر که هنوز هم پایتخت تلقی می شد گردید.

در راه هند = تسخیر پیشاور

پس از استقرار نادر براریکۀ سلطنت وقلع وقمع آشوب های داخلی،محیط مساعدی برای تنبیه قندهاریان سرکش ولجوج – که هم آنها مایه وموجب اصلی انقلابات اخیر کشور بودند – فراهم آمدووقتی پس از یک محاصرۀ پانزده ماهه(شوال 1149-ذی الحجه 1150) شهرکهن به تصرف آمد،می توان گفت که آخرین نقطۀ مقاومت در برابر تجدید عظمت ایران ورسانیدن آن به مرزهای طبیعی فلات،ازمیان برخاست.

هم درایام محاربه ومحاصرۀ قندهار بودکه شاه نادر،سفیر تازه ای به دهلی فرستادواز پادشاه هند،محمدشاه گورکانی،تقاضاکرد که بنابر اتحاد مابین دوکشور متوقع است که به حکام مناطق سرحدی غرمان دهد تااز ورود فراریان افغان به کشور خودجلوگیری کنندولی متأسفانه بازجوابی نیامد وچون شهریار ایران،می خواست که تکلیف مرزهای تاریخی کشورخود را نشخص نمایدوامنیت سزاوار درداخلۀ سرحدات ملک برقرار دارد،مصمم شدکه به شخصه اقدام کندواز تزلزلز وتردیدی که در وضع مرزهای آشوب زده،مشاهده می گردید،خلاصی یابد.پس دربهار سال 1151/21 مه 1728 از نادرآباد به طرف غزنین حرکت کردوبه اندک فاصله ای، سپاهیان ایران، شروع به عبوراز مرز نمودند.

دراین موقع،خاندان سلطنتی هندوستان مانند سلسلۀ پادشاهی صفویان درایران روبه انحطاط نهاده بود ومحمدشاه از احفادگورکانیان،که ازسال 1132/1719 برآن کشور وسیع حکومت می کرد،مردی به غایت عاجز وزبون وبی اراده بود.از بدبختی های این شاه،کشورهند ،با دشوارترین روزگاران تاریخ خودمواجه بود،ازیک طرف جماعت مرهته به تاخت وتاز دراکناف مملکت پرداخته وبه استیصال توده های درمانده وبی دست وپای هندی می پرداختندو از طرف دیگر،حکام ووالیان نالایق، به خرابی کارها وادبار احوال رعیت وپرتغالی هم درآن سرزمین بازشده وتابه زمان مملتکداری این شاه برسد،تصرف کلکته ونواحی اطرف کنگ نیز نزدیک به تکمیل رسیده بود.

طبیعی است که ظهورناگهانی مردنیرومندی چون نادر وحضوراودر رأس ارتشی قوی ومقتدر درمرزهای هند،بردشواریهای دربار دهلی اضافه می کردو محمدشاه ناتوان را که به علن شاهدتجویز کشورش بود و دسائس کوته بینانۀ رجال سبک مغزدربار خودرابا تأثر می نگریست،بیش از پیش مأیوس وناراحت می ساخت.

معاذیر نادربرای گوشمال هندیان، هرچه که بود،بی شک ازاین حقیقت نشأت می گرفت که اوضاع داخلی آن کشور،آشفتهوبرای قدرت نمایی مردسلطه گر وصاحب شوکتی مهیابود.بدون شک،هرکس می توانست این نکته رادرک کند که ضعف ودرماندگی ازپیشرفت بهانه جویان جلوگیری نمی تواند بکندوجبر تاریخ وتقدیر تخلف ناپذیر حکومت های فاسد وپوشالی راهم نمی توانست تغییردهد.

نادر درصفر1151 غزنین ودر ربیع الاول ودرجمادی الثانی همان سال جلال آباد رامسخرکرد. نصرالله میرزا که به تاخت وتاز بامیان وغوربند مأمور شده بود، در جلال آباد به خدمت پدربازآمدو رضاقلی میرزا هم که برای تأدیب مفسدین شمال شرقی کشور،تاحدود بخارا پیش رانده بود، دربهار سفلی،پنج فرسنگی جلال آباد،به اردوی شهریاری پیوست.نادر نیابت سلطنت ایران واختیار عزل ونصب بیگلربیگی هارادر خلالا غیبت خود،به او تفویض فرمودو روانۀ کشورش ساخت تادرمشهد مستقر شودو جزبه آذربایجان که رتق وفتق مهمات آن دراختیار ابراهیم خان بود،به اموردیگر نقاط بپردازد.

پس ازآن به شاه اطلاع رسید که ناصرخان حاکم پیشاور وکابل با بیست هزار سپاه تنگۀخیبر راپاسداری می کندوقصدممانعت از پیشروی سپاه ایران رادارد.نادرکه می خواست ضرب شصت چشمگیری به هندان نشان دهد،به مدد افراد بومی اطلاعاتی از کیفیت راهها وبه خصوص صعب ترین آنها بدست آوردو پس ازآن که عمده قوای خویش را تحت امر پسرکهترش نصرالله میرزا درقصبه رکاب باقی نهاد،خودبه سرکردگی سی هزار سوار روبه دشمن آورد.راهی که نادرانتخاب کرده بود، سه چوبه نام داشت که از کوه بلندی می گذشت واصلاً موردگمان نیروهای هندی نیود.شاه تمامی شب رادرمعیت دلاوران خود راه پیمودو «صبح روز دیگر که دوساعت از روزگذشته بود،سی فرسخ راه راطی کردندواز بی راهه به سروقت آن جماعت رسیدند.» ناصرخان که به تمام معنی غافلگیر شده بود،به تهیه جنگ برخاست وصفوف لشکر بیاراست،اما پیشتازان قوای ایران،بی اعتنا به خستگی مفرط خود،بی درنگ حمله برنیروهای متفق هندو افغان راآغاز کردندو «در طرفةالعین سلک جمعیت ایشان راپراکنده ساخته، جمع کثیر عرضۀ شمشیر تیز»گردانیدند.ناصرخان وجمعی از سران نیروی دشمن دستگیر شدندوغنیمت بسیاربه چنگ جنگندگان ایرانی افتاد.(رمضان 1151).

نادردستور دادکه از تعقیب شکست خوردگان در میدان جنگ چشم پوشی شودولی گویا این فرمان به موقع، به گوش سربازان پیروزمند نرسیده بود که محمدکاظم می نویسد:«اماچه فایده که عساکر نصرت مآثرتا دردروب قلعۀ پیشاور از کشته پشته ها ترتیب داده،از هزاران،یک نفر زنده به در نرفته که همگی قتیل واسیر دست عساکر نصرت مآثر گردیدند.»بااین همه فرمان نادری دایر به آزادی اسیران وخوش رفتاری با آنان صادرشدوهمگی رامرخص ومأمور آن گردانیدندکه«به پیشاور رفته،سکنه ومتوطنین آن دیار راخاطر جمعی ودل آسایی داده،مطمئن خاطرگردانیده،معاودت به اردوی کیوان پوی نمایندو دانسته باشند که این همه محبت وشفقت که دربارۀ شمایان به عمل می آوریم،به جهت آن است که لاف وفاداری وپاس نمک خوارگی برادر اعیانی مامحمدپادشاه را نگاه داشته،درمجادله ومدافعه کوتاهی به عمل نیاورده،لوازم سعی و اجتهاد خودرا بیش از پیش به منصه ظهور رسانیده،جان ومال خودرا دریغ نفرمودند.»

باری پیشرفت به طرف پیشاور،سه روز چس از نبرد خیبرآغاز گردیدو دراین مدت عمده قوا بابنه واسلحه وتوپ توانست خودرابه نادر برساند.اهالی پیشاور هم که ازخبرشکست فاحش ناصرخان آگاه شده بودند، مقاومت راجایز ندانسته وتسلیم گردیدند.

نبرد کرنال یا شاه جنگ ایرانیان درهند

پس از تسخیرلاهورو تفویض حکومت شهربه حاکم سابق آن زکریاخان،ارتش ایران برای انجام نبردی قطعی که درطی آن باید سرنوشت طرفین معلوم شود،به جانب دهلی روی نهادوچون آگاهی رسیدکه محمدشاه وعمده قوای هندی، دردشت کرنال،در یکصدوبیست و پنج کیلومتری شمال دهلی،مستقرشده اند خودرا مستعد جدال ساخت. تعداد سربازان سپاه ایران راپس از وضع ضایعات میان راه وتفریق آن عده که برای حفظ قلاع ونگهداری خط بازگشت اردومأمور شده بودند،به هشتاد الی نودهزار نفر بالغ دانسته اند،درحالی که ارتش گئرکانی رادر حدود سیصدهزار نفرجنگجو ودوهزار فیل وپانصد عراده توپ ذکر کرده اند.

به این ترتیب نادربا دشمنی مواجه بود که از حیث عده واسلحه ووسایل،حائز تفوق خردکننده ای بودودرسرزمین خودمی جنگیدولی آن چنان که از نامۀ نادربه فرزندش رضاقلی میرزا،برمی آید،امر تصمیم گیرنده همان رشادت وشهامت سربازان بودکه در جبهۀ ایرانیان،به تمامه مشهود بودو وقوع حوادث آتی نیز مدلل ساخت که درمیان همۀ حربه ها این یک مؤثرتر بوده است.

شیوه ای که گروهی از نویسندگان نظامی درتوضیح عرصه های این نبرد تاریخی پیش گرفته اند،باآنچه ازدیدگاه توصیفی مورخان،برای ما مانده،تفاوت هایی دارد.به این معنی که شارحان دستۀ اول،غالباً نبردرا در دو مرحله توضیح داده اند وابتدای برخورد سپاهیان ایران وهند رادریک روز، مصروف به نوعی جنگ نمایشی میان سواره نظام های ایران وهند دانسته اند که در طی آن چندتن از صاحب منصبان هندی چون شیرجنگ خان ومرادخان ومظفرخان،اسیر وزخمی ویاکشته شده اندو ومرحلۀ دوم نبرد رادر روزبعد،(15 ذیقعده) شمرده اند که تعرض شدید نیروهای هندآغاز شده وبه شکست قاطع همان ها نیز خاتمه یافته است.واما اهل قلم ومورخان شروع جنگرااز تعرض سپاهیان ایران رابر باروبنۀ سعادت خان نیشابوری فرمانفرمای اوده ولکناهور کشانیده شدن او وبه تبع،خان دوران وبقیۀ ارتش  هندی به معرکۀ پیکار محسوب داشته اند.

امری که محرزاست این است که سعادت خان شب قبل از آغاز جنگ،به اردوی محمدشاه پیوسته وباوجود کوششی که قراولان اردوی ایران برای جلوگیری از الحاق سپاه اوبه ارتش هندی به عمل آوردند،به نیروهای اصلی ملحق شده است.واما چون باروبنۀ اوبه وسیلۀ پیشتازان ارتش نادری به تاراج رفته بود،«چون از مردم ایران بود،حوصلۀ غیرتش این معنی رابرنتافته،از راه غرور آماده جنگ گشته»این واقعه قطعاً درروز پس از استقرار نیروهای نامبرده است، چون نبرداصلی،علیرغم شتابی که سعادت خان برای درهم کوبیدن سپاه ایران،از خود می نمود،تاظهر روزبعدآغاز نشد.امر مسلم این است که سعادت خان درنبرد پیشقدم شده ودیگر امرای لشکر هم به تبع وی وارد میدان شده اند.لکهارت هم حقیقتی رامی رساند وقتی که از قول یکی از مورخان حاضردرکرنال می نویسدکه خان دوران و افراد سپاهی اوچنین می پنداشتند که این مبارزه نیز در ردیف مجادلات روزمره ای است که داوماً میان آنها وشورشیان کوچه ها وبازارهای داخلی روی می دهد!والبته که به زودی ازاشتباه درآمدند،چون باسپاهیان منظم و تعلیم دیده ای روبه روشدندکه دقیقه ای ازفرمان پیشوای جنگی خود غفلت نمی ورزیدند،به اضافه که درخلال نبردهای مکرر،تاآن تاریخ،به سختی آزموده وکارآمد شده بودند.

پس ازآن که برهان الملک و خان دوران درگیرودار مهلکه افتادند،خواه ناخواه آنهاهم که تأملی درکارداشتند،ناگزیر به مداخله شدندو به گفته میرزامهدی «این معنی متحرک عرق حمیت محمدشاه گشته،اونیز با نظام الملک که صاحب صوبۀ ممالک دکن واز عظمای آن دولت بود، قمرالدین خان خان وزیر ممالک وباقی خوانین وصوبه داران از حدافزون و فیلان مست وبه آتش دستی توپخانه واسباب آتشخانه بیرون آمده،از نیم فرسخی که میدان جنگ بودتابه قورخان خودپشت به پشت داده،تسویه صفوف نموده،به عرض سیاهی لشکر پرداختندوهم طول شپاه آن گروه نیم فرسخ به نظر می آمد.»

ساعت یک بعدازظهر ویابه تعبیر مورخ رسمی نادری «ازابتدای ظهر»بودکه نبرد سهمگین آغاز گردید.نادرابتدا باقوای زبده ای به سپاهیان خان دوران حمله کردوپس از دوساعت جنگ شدید که در طی آن زنبورک ها ازسمت جبهه وتوپخانه نیزاز جناحین برنیروهای تحت امر خان دوران آتش می گشودند،این قوااز پای درآمد وبه کلی از خط محاربه خارج گردید. خان دوران به شخه مجرح شد وپسرش همراه باجمعی از سرکردگان ازپای درآمد.سپاهیان سعادت خان هم که به رشادت سردار متکی بودند، دربرابر حملات بی پروا ولی حساب شدۀ ارتشیان ایران،تاب مقاومت نیاوردند ودرهم شکستند.

خود سعادت خان هم که از بالا هودج به افکندن تیز مشغول بود،به ضرب نیزه شهبازبیک قراچورلو،ازپای درآمد ودست وپای بسته،به خدمت پادشاه ایران آورده شد.

باشکست این دوسردار بزرک، وتهاونی که نظام الملک درجنگ نشان داده بود،می توان گفت که تکلیف عرصۀ رزم مشخص شده بود، نایرۀ جدال که تا دیرگاه عصر،افروخته می نمود،فروکش کردومحمدشاه و بازماندگان امرا به سنگرهای خودپناه آوردند.نادر بااین که درمیدان جنگ،پیروزی کامل به دست آورده بوداز حملۀ فوری ومستقیم به استحکامات قوای هند خودداری کردوترجیح داد که برای ازپادرآوردن آنها،به وسایل دیگری متشبث گردد.این بودکه فرمان دادکه دورادور سپاه محمدشاه راکه به خندق وتوپخانه واستحکامات آراسته بود،محاصره کردند وچون راه آذوقه رانیز برآنها بسته بود وابواب آمدوشد هرروز تنگتر می گردید،امید برآن بست که به زودی سپاه به رعب افتادۀ هندی راوادار به تسلیم وتمکین کند.این تدابیر صحیح،البته به موقع کارخودراکرد وشهریار ایران راکه درپناه دلاوری وآگاهی وقابلیت کافی فرماندهی وتفوق بی چون  و چرای شخصی برسرداران خصم،درعرصۀ رزم پیروز نگاه داشته بود، در میدان حزم نیز کامیاب گردانید.نیروهای هندی، از مفرهایی که ایرانیان آگاهانه به رویشان می گشودند،می گریختند و«بسیاری از امیران،خیمه وخرگاه رابرجا گذاشته،جان رابدر بردن ازآن مهلکه کمال ننگ ونام وتمام دولت وثروت برشمردند،چنانکه به آوارگی،هریکی به یک طرف افتاد واوباش وبازاری به رنگی مضطرب احوال خوف ورجا گردیدند که هرفردی حکم سیماب روی آتش داشت ورنگ استقامت نه بررخسار امیران ونه برعارض غریبان مشاهده می شد!»

گذشته ازاینها،اختلافات ومنازعات وحسادت های سران ارتش هند بایکدیگر نیز موجب تضعیف روحیۀ حاضران در سنگرها بود وآن گونه که برمی آید رقابت های پنهانی میان نظام الملک و سعادت خان نیز،نکته بر پادشاه روشن رأی آشکارا می کرد.این مقدمات،در همه درجمع مؤید پایان یافتن کارهندیان بود،چه،وقتی هم که نادربه صوابدید برهان الملک ،به احضار نظام الملک فرمان دادوپس آنگاه محمدشاه رابه خدمت پذیرفت زمام امور چنان از کف زعمای لشکر ومردم هند به درفته بود که محمدشفیع تهرانی مورخ معاصر هندی می نویسد محمدشاه به شخصه دستور تاراج غلۀ حاضر درمعسکر راداد! می توان استنباط کردکه شاه گورکانی کاررا تمام شده تلقی می کرده وچون به استیلای سپاه ایران وقوف کافی یافته بود،بااین رفتار بی حساب،خواسته است که آذوقۀ گردآوری شده رااز دسترس آنان دورنگه دارد!حالی که اثرات این امر، دربادی نخست، دامنگیر هندیان شدودر بامداد دگرروز به «تلاش یک کف دست غله به دست هیچ احدی نیامدتا آن که مردم ازلشکرشاهنشاه رفته،به هر قیمتی که کلاه پوشان(ایرانیان) می فروختند،هندیان خریده، سد رمق نمودند.»

محمدشاه که چاره راناچار می دید، مراسله ای راکه نادر از لاهور برای وی فرستاده ودرخلال آن،به روابط دودمانی واتحاد قدیم میان تیموریان وافشارها اشارت کرده بود«وثیقۀ نفع ووسیلۀ اعتذار ساخته،روز سیم خلع از سلطنت ازخودکرده،افسر سروری رااز سر برگرفته با خوانین وامرا به استظهار تمام وارد دربار سپهر احتشام گردید.»

متعاقب تصمیماتی که در طی این ملاقات ودیدار بعدی دوپادشاه(در 26 ذی القعده سال 1151 هجری قمری) اتخاذگردید،نادر بزرگواری وعزت طبع وبی نظری خودرادر باب تخت وتاج محمدشاه به وی اعلام داشت و طرف مغلوب رامطمئن گردانید که کماکان براریکۀ سلطنت مستقر تواندبود.عبدالکریم می گوید که بین دوپادشاه چنین مقررشد که سربازان هندی مرخص شوندوبه هندوستان یاهرجا که خواهند،برود، ابواجمع سلطان گورکانی فقط از دوهزار می توانست تشکیل بشود که به عنوان میهمان درکنار اردوی نادری بسرببردن.نظر به این بودکه پس از سه روز «به اتفاق یکدیگر به شاه جهان آباد تشریف ببرند»و«بعدازآن که دوماه مهمان هند باشند،والی ایران به مقرسلطنت خویش معاودت نموده، پادشاهی هندوستان راکماکان به جناب محمدشاه مسلم ومفوض دارد.»

هجوم ایلبارس اوزبک

درایامی که نادر،اندیشۀ تسخیر قندهار رابه سرداشت،فرزند خود رضاقلی میرزا رابه صاحب اختیاری خراسان بزرگ برگماست وچون از طرف حکام اندخود وبلخ، نافرمانی هایی به ظهور رسانیده بود،اورا مأمور کردکه درمعیت طهماسب جلای،به تمکین سرکشان ناراضی پردازد.رضاقلی که به تبع طبیعت شجاع وبی پروای خویش،حدود نفاذ فرامین پدررا وسعت بخشیده وتانزدیک بخارا نیز پیش رفته بود،به دستور سریع شاه-که خوددر راه تسخیر هندبود- ناگزیر به بلخ بازگشت وازآنجا متعاقب امریۀ دیگر وی،از طریق قندوز وکابل،دربهار سفلی به پدرپیوست.

درخلال سال پرفعالیتی که رضاقلی وطهماسب درصفحات شمال شرقی کشور داشتند،نادر،علی قلی خان پسر ابراهیم خان رابه حکومت مشهد برقرار فرموده بودو«چون آن نامدار»هنوز«درصغر سن»و «هفده ساله» بود«وگرم سرد دنیا راندیده ونچشیده وهمیشه اوقات عمرخود راصرف عیش ونشاط می گردانید»،طبعاً از احوال ملکداری غافل می ماند.این مسئله دست به دست اعزام قوای خراسانی به صحنه های جنگی نادر و رضاقلی میرزا،زمینه رابرای آشفتگی اوضاع فراهم می گردانیدوبه مردم فرصت طلب ازبکی که برای خبرگیری از احوال منطقه و مردم، واردخراسان می شدند،اجازه ترکتاز وبلندپروازی می داد.

ایلبارس پسرنورعلی که خود رااز فرزندان تولی پسرچنگیز می دانست ودراین اوقات،بعداز فوت شیرغازی خان فرمانفرمای خوارزم،خودرا والی آن دیار ساخته بود،برای آگاهی بهتراز وضع،محمدامین مهتر ناظر خودرا درکسوت تجار به مشهد اعزام داشت ووقتی اخبار بدست آمده رامناسب حال خویش یافت،درصدد برآمد که از تمامی طوایف مستقر در «پنج قلعۀ خوارزم وبلوکات وتوابعات وایلات واحتشامات وقزاق وآرال وتکه ویموت وسارق وایرساری وسایر طایفۀ ازبک وترکمن» یاری طلبدوبا جمعیتی قریب به صدهزارنفر عازم تسخیر خراسان گردد.

جاسوسانی که از خیوهمی آمدندن،علی قلی رااز مقاصد ایلبارس آگاه می داشتند واوکه دربدو امر،از پذیرفتن شایعات خودداری می کرد،به زودی از خطراتی مه خراسان راتهدید می نمود،وقوف یافت ومراتب رابه اطلاع نادر رسانید.این وقایع نصادف بازمانی بودکه شاه،فرزند خودرا به خدمت طلبیده ودرصدد تفویض مقام نیابت سلطنت به وی برآمده بود.

باری،ازآنجا که ذهن نادر سخت متوجه اوضاع وخیم خراسان بود،پس از ابلاغ دستورهای اساسی ایرانمداری،فرزند رامرخص کردو رضاقلی باسرعت هرچه تمامتر به طرف هرات پیش راند،درآنجا ش هزار سوار که مأمور بلخ بودند،به وی ملحق گردیدند.وطی نامه ای از خال خود کلبعلی خان کوسه احمدلو که بیگلربیگی مروبود،خواست که باه هزار نفر سرباز وارد سرخس شودو خود همزمان با تجمع نیروها واردآن شهرشد.از علی قلی خان پسرعم طلب کردکه سربازان مستقر درمشهد راگردآوری کندو به سرکردگی قادرقلی بیک وقلیچ خان بیک که به دستور نادر مأمور ارشاد علی قلی بودند،روانۀ سرخس گرداندوباز گروهی از خبرگیران رابه سوی رود تجن فرستاد تا تحقیق کنند که آیا ازحملۀ ایلبارس خبری هست یانه.درهمین حال جلوداران سپاه اوپیشرفت عمده قوای ازبک رااعلام داشتند وبه خصوص از کثرت خصم که به حوالی ساروقمش رسیده بود، آگاهش ساختند.

رضاقلی که قلت نیروهای خودرامشاهده می کرد،پس از مشورت با سرداران سپاه،چنان صلاح دید که به ابیورد رود تاهم از آذوقه وعلوفۀ کافی برای اهل  اردو واحشام آنها،بهره مند شودو هم به واسطۀ داشتن موقعی مستحکم،تارسیدن نیروهای کمکی از ولایات مختلف ایران،توان پایداری داشته باشد.

محمدکاظم که درهمین هنگام از خدمت ابراهیم خان برادر نادر،از آذربایجان مرخص شده وبه مرو می رفته است،می نویسدکه رضاقلی میرزا، سپاه اعزامی مشهد ومحمدمؤمن خان قوللرآقاسی مروی راکه درمعیت جمع بود،درقصبۀ چهچهۀ فاریاب به خدمت پذیرفته وازآنجا به ابیورد وارد شده است،بااین همه تمهیدات،تصور نمی رفت که در صورت حملۀ ایلبارس،از خرابی های ناشی از ترکتاز ازبکان بتوان جلوگیری به عمل آورد ولی از خوشبختی های رضاقلی وقاطبۀ مردم خراسان این بودکه میان سرداران سپاه ازبک اختلافاتی پیش آمد ودست به دست حملۀ تقتمش خان قزاق به خوارزم،باعث شدکه جمعیت عظیم غاتگز ناچاراز بازگشت شود.

مورخ مروی می نویسد که دراساس،ایلبارس مصمم بودکه سپاه خودرا به سه قسمت کند،گروهی رابه سبزوار ونیشابور وعده ای رانیز به صوب سرخس وزورآباد وجام ولنگر وباخرز اعزام داردوخودبا عمده نیروها به مشهد هجوم برد ولی بین بیک دورودی وجمعی از سرکردگان قزاقلباق و آرال که به ترتیب مأمور«زورآباد وجام ولنگر» و «سبزوار ونیشابور» بودند،بر سرتغییر محل مأموریت اختلافپیش آمدو هنوز ایلبارس به زحمت آنان را ساکت نگه داشته بودکه اخبار هجوم تقتمش مذکور بایکصدوبیست هزارنفر سواره وپیاده به خوارزم برملاگردید.اهل اردو پیش ازاین که با ایلبارس به مشورت بنشینند،هریک جماعت خودرا برداشته وازگوشه ای بدررفتند وخان خوارزم راناگزیر ساختند که فکرحملۀ به خراسان رااز سر بیرون کند.

آنگاه رضاقلی میرزا به نادر گزارش دادکه خطرحمله به خراسان مرتفع گردیده است وخود نیز ازابیورد به طرف مشهد روی آورد.ایلبارس نیز دربازگشت به خوارزم،همچنان براریکۀ اقتدار تکیه داشت تاوقتی که نادر،از هندبه ایران مراجعت کردو درلشکرکشی به ماورألنهر،ابتدا خان بخارا راتحت امر درآوردوسپس به چهارجوی وهزار اسب وخیوه تاخت ونیروهای مقاوم ایلبارس رادرهمه جا شکست داد.خان خوارزم که به دست سربازان نادرگرفتار شده بود،به جرم تعدیات طولانی به خراسان .وبه ویژه کشتن رسولان شهریار ایران به هلاکت رسیدوحکومت سرزمین خوارزم به طاهرخان نامی از نوادگان ولی محمدچنگیزی واگذارشد.

اعزام معماران ونجاران هند به ایران

پادشاه ایران درخلال لشکرکشی به سرزمین پهناور شبه قاره، به یقین متوجه وسعت تمدن وپیشرفت های عظیم همه جانبه ساکنان آن خطه شده است که درصددبرآمده، برای غنایفرنگی کشور خود،برخی از اهل حرف رابرگزیند وراهی ایران گرداند.این است که در طی مدت اقامت در دهلی با علاقۀ خاصی به گردآوردی هنرمندان پرداخت.مورخی هندی که کتابی دراحوال محمدشاه گورکانی به رشتۀ تحریر درآورده،می نویسد که نادر«معماران ونجاران وخاتم بندان ودرودگران ونقاشان وغیره سکنۀ شهکه درکسب خودها(کذا) یکتا بودند،ازهر صنف انتخاب کرده وچیده، وخرج حسب الطلب به هریک داده،همراه خزانه پیشتر روانه ساخت وتأکید نمودکه درولایت رسیده،به دستور قلعه وآبادی شاه جهان آباد،شهر آباد وقلعه احداث نمایند.»

درهمین زمینه سعیدنفیسی می نویسد که نادرصد تن خواجه سرا، سیزده تن نویسنده، دویست تن آهنگر،سیصدتن بنا،یکصدتن سنگتراش ودویست وبیست نفر درودگر راهی ایران کرد تادر قندهار ودیگر نقاط مورد نیازمملکت،به خدمت گماشته شوندولی بسیاری از اینان درراه لاهور گریخته وهرگز پایشان به این مملکت نرسید.اماآنها که آمدندن،به همراه صاحب هنران ایرانی، درنقاط مختلف به کارگماشته شدندوحقاً که آثاری نیزاز خودبه جای گذاشتند.

بارزترین نشانه های خدمتی درودگران وکشتی سازان هندی،تهیۀ بیش از هزار کشتی برروی رودآموی بوده است که البته باکمک نجاران ایرانی ساخته شده و«مشتمل برنشیمن وعمارات درکمال صنعت ساخته ومخصوص رکوب مقدس به نقاشی وطراحی پرداخته بودند.»

عبدالکریم که خوددراین هنگام،دررکاب شاه بودو از نزدیک شاهد فعالیت های هم وطنان هندی خویش شد،ضمن ستایش از دوراندیشی نادر،می گوید که شهریار ایران در همان روزگار اقامت در شاه جهان آباد، تدبیر تسخیرتوران راداشت وحکم فرمودکه«یک هزارنفرنجار ودرودگر از مردم شاه جهان آباد ولاهور وپیشاور وکابل وقندهار را روانۀ بلخ نمایندکه تا وقت رسیدن لشکربر ظفراثر، یک هزار منزل کشتی لائق جسروحمل غلات تیار کرده،بگذارند.» وهم او منظورنادر رااز این پیش بینی ها آن می داند که چون ابوالفیض خان حاکم بخارا، کتی های جیحون راآتش زده وغرق کرده بود تا تسخیر سرزمین تحت فرمانش به سادگی لنجلم نپذیرد،این کشتی هاچون جسری وسیلۀ عبور سربازان ایران ازآب شدو دیگر این که جنگل ونیستان،نام معموره آبادی نیست،لهذا چنین مقرر کردند غلات  برکشتی ها بارنموده، همه جا برابر لشکر می آورده باشند.»

ازاینهابگذریم،گویا نادر درصدد این بودکه ازوجود معماران صاحب وقوف هندی،استفاده های بیشتری برگیردودریکی از نقاط ایران ومحتملاً در صفحات خراسان، برای خودپایتختی درست کند،این شهر نمونه که به تعبیر مینورسکی می باید مشابه دهلی(شاه جهان آباد) بوده باشد،از طرفی نیز منعکس کنندۀ سطوت وشوکت پادشاهی سلطان توانایی چون نادر می توانسته بماند.بازاحتمال آن هست که نادردر تراشیدن سنگ های کوهستان کلات وصاف کردن دیواره های آن،از زحمات این جمع مستعد استفاده کرده باشد.بااین همه درهیچ یک ازآثار به جامانده از عصرنادری،نشانۀ مخصوصی از حاصل تلاش های هنروران واهل حرف هندی باقی نمانده است وهمان که عمر نادر دربازگشت از شبه قاره، همه در اشتغالات نظامی گذشت وباناکامی های اجتماعی آمیخته بود، دلیلی است که به خلق آثار پایدار همت برنبسته بود.

عبدالباقی خان زنگنه

این مرد ازرجال مشهوری است که درعهد نادر به مناصب عمده رسید ودرجزو محارم معدود سلطان نکته سنج ودقیق ومحتاط افشاری جایی برای خوددست وپاکرد.به طورقطع می توان گفت که خان زنگنه از معتبران اجتماعی ایران اواخر عصرصفوی نیز بودو پیش از درخشش کوکب اقبال نادری نیز صاحب شوکت وحشمت تلقی می شد.

واما نخستین باری که درعهد پادشاهی نادراز وی نامی به میان می آید،مربوط به وقایع سال 1148/1735 است که نادر بعدازبه کاربردن تدابیر کافی درقلع وقمع عدای داخلی وخارجی، درصدد جلوس بروسادۀ سلطنت برآمده ودردشت مغان خیمه وخرگاه ساخته است.چون درهمین ایام ازجانب دولت عثمانی سفیری به نام علی پاشا وارد ایران شده وبه اتفاق عبدالباقی خان-که طبعاً مهماندار اوتلقی می شده- درگنجه اقامت داشته است،این دوبه بارگاه نادری بار می یابند و«شرف جبهه سایی آستان سپهربنیان» رادریافت می کنند.

درپایان همین مراسم است که نادر با استقرار براریکۀ پادشاهی ایران، حاکم موصل (علی پاشا) را«مشمول عواطف خاقانی» ساخت وبا اعلام رخصت انصراف وی«عبدالباقی خان زنگنه راکه از امرای معتبربود،به سفارت تعیین»کرد.این نخستین سفیری است که نادر دردوران استقلال خویش درپادشاهی تعیین کرده وآن هم برای کشور بزرگ وپرتوقعی چون عثمانی نامزدفرموده است.اهمیت امررااز آنجانیز می توان دریافت که در واقع نادر مهمترین وپیچیده ترین مشکلات ملی وبین الملیی آن روز ایران را می خواسته است به وسیلۀ همین سفیر وهمراهان کارآمد ومطلع او چونان میرزاابوالقاسم کاشی صدرالصدور وشیخ الاسلام ایران وملاعلی اکبر ملاباشی مملکت حل کند.پس هیئت متشخص مزبور را تحت زعامت وارشاد شخص برجسته ای چون عبدالباقی خان قراردادو «بانامۀ همایون ویک زنجیر فیل با هدایای تفیسه، روانۀ دربارفلک مدارعثمانی وخبرجلوس میمنت مأنوس همایون رابا صورت ماجرا به اعلیحضرت پادشاه سکندر جاه روم اعلام وانجام امرمصالحه رامتعلق به شروط خمسه مذکور فرمودند.»

نادرپس از این وقایع، خودراهی قزوین وسپس بختیاری واصفهان شد وبعداز فرونشانیدن طغیان بختیاری،به جانب قندهار روی آورد.در همین زمان محاصرۀ قندهار است که هیئت اعزامی ایران،به همراه مصطفی پاشا والی موصل وعبدالله افندی وخلیل افندی نمایندگان دولت عثمانی وارداصفهان شدندو چون نادر صلاح نمی دانست که تا پایان کار فندهار،آنان رابه حضور پذیرد،مدتی درآن شهر مقیم ماندند.

ژان اوتر، بازرگان فرانسوی که دراین موقع دراصفهان بودو به تعبیر خود،برای به دست آوردن امتیازهای تجاری ورونق کسب وکارفرانسویان، ازهر فرصتی استفاده می کرد،می نویسد که«دردنبالۀ اوامرصادره از شرکت هندشرقی فرانسه، برای برقراری دوبارۀ دادوستد فرانسویان، چندین بار با عبدالباقی خان تماس گرفته وپرسیدم که آیاپادشاه جدید ایران حاضراست پیشنهادهای اسلاف خویش به گسترش روابط بازرگانی کشورش با اروپائیان علاقمند باشد.»

بااین که اوتر صریحاً اشاره ای درمورد وضع وموقع عبدالباقی ندارد گمان نمی رود کهجز از تقرب اوبه نادر واعتبار شخصیتی وانسانی ای که درپیشگاه آن پادشاه داشته است،دلیل دیگری برای این نوع تشبثات وجود داشته باشد.به هرصورت،هم اواست که به دنبال کلام می افزاید: «خان زنگنه ازمن خواست که یش از عزیمتش به حضورشاه در قندهار، گزارشی تنظیم وبه اوتقدیم کنم تابه موقع دردسترس نادربگذارد.من این کاررا کردم وزمانی طولانی هم به انتظارپاسخ مساعد دربارایران نشستم ولی متأسفانه خبری نشد.این بودکه درصدد برآمدم به وسیلۀ حاتم بیک، مسبوقش کنم ولی خوا ه به این دلیل که نادرشاه همۀ هم خود رامتوجه امورنظامی وجنگی می دانست وخواه به واسطۀ برخورد ناموافقی که در قندهار با عبدالباقی به عمل آورده بود،به مستدعیات من اعتنا نفرمودوبه امو تجاری ملتفت نشد.»

راستی هم این است که دراین تاریخ، نادررا اندیشه های بزرگتری درسر بوده است که با تأملات سوداگرانۀ امثال اوتر،دمسازی وهماهنگی نمی توانسته است داشته باشدواما در شأن واحترام عبدالباقی خان هم درخلال سفرجنگی شهریار ایران به هند،قتوری به چشم نمی خورد!چه مورخان معاصر،به اتفاق دارندکه وقتی محمدشاه گورکانی،شکست را مسلم دید وبرای انجام مذاکرات قطعی صلح به دربار شاهنشاه ایران روی آورد،هم به دستور فاتح،در نزدیک خیام سلطنتی برای وی سراپرده برپا می کردندوبه تکریم وتعظیم مهمان بزرگ ارتش فیروزمند می پرداختند. مؤلف هندی،غلامعلی خان بن روشن الدوله که از بزرگان دیارخوداست، می نویسدکه«نادرشاه حرمت خاندان والاشان پادشاه هندوستان،مرعی داشته، سراپردۀ حرم محترم به عزوشان،درحوالی معسکر قرارداده، عبدالباقی خان زنگنه راکه از امرا عظام بود،باجمعی از سران وسپه کشان وعهده داران،مأمور خدمت فرمود،فرمان دادکه لوازم مهمانداری و شرایط خدمتگزاری مودی سازند ودقیقه ای از دقایق آداب شناسی فرونگذارند.»(سلخ ذی القعده 1151).

تااینجاکه هست نمایندۀ عظم واعتبارخان زنگنه است ونشان دهندۀ منصب جلیلی که در دستگاه نادری کسب کرده بود،وهمان گونه که مؤلف کتاب حاضر می نویسد دربازگشت ازهندبود که خان بیمار و بستری می شد وچون شاه نادر کمال علاقه والتفات رابه او داشت،طبیعتاً متوقع بود که رمز ورازی نیز درکارنبوده باشد.بااین همه،بعداز درگذشت خان، فرزند وی مصطفی خان،کماکان به عنوان حاکم کرمانشاهان،برقرار بودودلیل دردست نیست که از منصب خودبرکنار شده باشد،نهایت این که چون زمام امور وتحولات مملکتی عمدةً به کف رجال نظامی بود،نام و نشان چندانی نیزاز مردان سیاست وتدبیر به جای نمانده است.

ازدواج نصرالله میرزا

درهمۀ ادوار حیات اجتماعی ایرانیان،اعم از دوران های باستانی و بعداز اسلام،زنان عامل مؤثری درتنظیم معادلات سیاسی بوده اند.این مداخلات که پذیرفت.نشان دهندۀ نقش زنان در بازی های سیاسی هر روزگار بودو کیفیت اثربخشی بانوان رادر حوادث دوران معلوم می داشت. آنچه از شیوۀ غیرمستقیم تأثیر زنان درامر سیاست می توان گفت عبارت بوداز شرکت درشبکۀ ازدواج قدرت های گوناگون،که دراین زمینه نقش آنان در ارتباط باکانون های قدرت وآشتی ومدارا ویاکینه وعصیان کشی وجنگ ها مشخص می شدوآنچه که طریقۀ مستقیم اثربخشی است،بی شبهه قرارگرفتن نسوان دررأس هرم قدرت ومداخلات صریح آنان درمهام مملکت بود.

باری،پس ازآن که نادرضرب شصت مرداه ای به هندیان نمود وبه جبران غفلتی که در مرزداری کشور پهناور خودنموده بودند،گوشمالی سختی به زعما ورهبران آن ملک داد،درصددبرآمد که به معمول روزگار، با ایجاد پیوند زناشویی میان دوخاندان سلطنتی افشار وگورکانی،رابطه هایی استوارتر برقرار گرداند.به همین ملاحظه،خواستار وصلت یکی از شاهزاده خانم های دربارهند،با نصرالله میرزا،مهین فرزندی که درالتزام رکاب داشت،گردید.

به این منظور،مذاکراتی درخفا جریان پیداکرد وچون محمدشاه،خود دختری نداشت،نادر،دختر«سلطان یزدان بخش ابن سلطان داوربخش ابن سلطان مرادبخش این شاه جهان پادشاه رعیت پرور«را»که نجیب الطرفین بود» به فرزند منسوب کرد وچندنفر از ندیمان خاص خودچون حسنعلی خان معیارباشی ومیرزازکی ومصطفی خان بیگدلوی ناظر وطهماسب خان وکیل الدوله رادر معیت صمصام الدوله وزیراعظم و قمرالدین خان،به حضور محمدشاه فرستاد.

مراسم عروسی در تاریخ 27 ذی الحجه 1151 باشکوه وجلال بی نظیری برپاگردیدو«کنار رود جمون،محاذی ایوان دیوان خاص، هرشب به چراغان مطلع صدهزار بدر وتا یک هفته ایام ولیالی عشرت رارشک نوروز و غیرت شب قدرساختند،هرروز فیلان کوه پیکر وگاوان فیل منظرو شیران اژدها مهابت وببران صاحب صلابت رابه چنگ می انداختند.»

نادر برای دستگیری از فقرای هند به قدرپنجاه هزار تومان نقدینه بین آنها تقسیم کردوبدین نحو،پس ازآن همه دشواری که برملت هند گذشته بود،درصدد التیام جروح برخی از مسکینان برآمد.

ازهمین همسر نصرالله میرزا،بعدها(حوالی سال 1156/1743) پسری به دنیاآمدهکه به گفتۀ عبدالکریم«مسمی به جدمادرش یعنی تیمور میرزاگردیده» وآنچه که از محمدکاظم برمی آید،به هنگام دستگیری اولاد واحفاد نادر به دست علی قلی خان(عادل شاه) وکشته شده قاطبۀ آنها– سوای شاهرخ– چهارساله بوده است.

آشوب درپایتخت هند

ازوقایع الم انگیزی که دوروز پس از ورود پیروزمند نیروهای ایرانی در شاه جهان آباد اتفاق افتاد،شورشی است که به دست ناراضیان اشغال هند ودرتحریک عوام الناس به کشتارسربازان فاتح،حادث شد.این فاجعه که به واسطۀ سبکسری بعضی از اوباش ومحرکان پشت پرده آنها،ابعاد گسترده ای پیداکرد وموجب بسیار تعب وتأثرگردید،اگرچنانچه بادرایت و روشن بینی واقدامات عاجل وبه موقع پادشاه ایران،همگام نمی شد، مورث تلخکامی های بیشتری می گردیدوبه طور قطع،کشتارهای هولناکتری ازهردوگروه ایرای وهندی رادر پی می داشت.بااین همه، نفس سانحه با شومی ها وشآمت های خاص خود،موجب گشت که از سپاه ایران،خاطرۀ نامبارکی درذهن هندیان باقی بماند وکردار ورفتار نادری،وبه ویژه سختکشی وشدت عمل او،در شمار امثال سائرۀ مردم شبه قاره درآید.

دربامداد روز شنبه 10 ذی الحجه،دوعید نوروز واضحی بایکدیگر برخورد کرده بودو چون نادرشاه،به هرنحوی که لازم می نمود سلطه و قدرت مکتسب رامعلوم هندیان می داشت، مقررکرده بود که درکلیه مساجدشهر،خطبه به نام اوخوانده شود.شاید همین امر برای آن جمع از مردم هند که درجریان حقیقی حادثات نبودند،به سختی دردناک می نمودو زمینۀ نوعی عکس العمل خشن ومصیبت بار رادر برابر نیروهای فاتح که همه جا درسطح شهر پراکنده شده بودند،فراهم می ساخت.طبیعی است که احساسات مردم عادی از مشاهدۀ برباد رفتن قدرت وتشکیلات چندصدسالۀ سلاطین گورکانی،جریحه دار شده باشد وآن عده ازکسانی که داعیه دار حفظ نوامیس مملکتی ومدافعه شئون در برابر قوای بیگانه بودند،خودرابرای نمایش مردانگی وکشورداری، درفضار دیده باشند. گسترش دوراز انتظار وبی رویه وانتقامجویانۀ شورش نیزبعدها نشان داد که هرچند آغازکنندگان بلوا،عدۀ معدودی بودند،ولی ناخشنودان از اوضاع، گروه کثیرتری بودندواز هیچ کوششی درجهت تخفیف عظم وصولت خصم روی برنمی گرداندند.

نادر،این روز رابه بازدید از محمدشاه-که در نخستین یوم اقامت اودر دهلی به دیارش شتافته بود- اختصاص داده بود وچون سلطان گورکانی همه نوع تدبیر پذیرایی از چنان میهمان عالی قدری به عمل آوردومجلس راطولانی ساخت،درحین بازگشت شاهنشاه ازاین محفل رنگین بودکه جمعی از کوته اندیشان شایع کردندکه: نادرشاه کشته شده است! روایات گوناگون بودو همان قدر که اندیشۀ مرگ قادر قهاری چون نادر برسر زبانها افتاده،هرکس به فراست خود،چیزی تقریرمی کردویانکته ای برشنیده ها می افزود!عده ای شهرت دادند که کنیزکان ترکی وچینی محمدشاه،نادر رادر قلعۀ ارگ کشته اند.کسی می گفت که«شاه هند طفلکچه زده،وکسی می گتف که»عظیم الله خان پیش قبضه زده،وکسی گفته که: نادرشاه از بام افتاده ومرد!» وبازشخصی از اجلاف دهلی صدااز پایین قلعه بلندنمود که:«نادرشاه درقلعه کشته شد!»

محمدشفیع که خوداز نزدیک درجریان حوادث بوده است،می نویسد که درمهمانی مزبور«ازآنجاکه درآن روز از اطعام های هندوستان اکثری به لذت تمام ونفاست کلی تبار شده بود،شاهنشاه به کمال رغبت وعین خواهش، میل به خوردن آن فرمود وبه نسبت هرروزه درآن روز،زیاده میل فرمود وآخر روز معاودت به دولتخانۀ خویش نمود،لیکن از دوساعت روزباقی مانده،این حرف وحکایت فساد ایجاد فتنه بنیاد از زبان ها پنهانی راه به گوش بردن آغازکرد.بعضی از زن طبعان قایل این قول که در طعام دعوت زهر درکارش کردند! وبعضی از طبیب سیرتان مستدعی است این ماجرا که به علت حیضه روبه عالم عقبی آورد!ودیگری از خیال اندیشان مدعی این معنی که علوی خان حکیم معجونی به خوردن شاهنشاه دادکه خوردن ومردن توأمان واقع شد!ودیگری از جرأت آزمایان به دعوی این قول که بعداز اکل طعام،هنگامی که اراده به آمدن ازمقام اقامت سلطان روشن اختر محمدشاه می نمود،خواجه سرایی ازسرجان خودگذشته،به خنجر آبدار کارشاهنشاه رابه اتمام رسانید!به این دلایل کارتابه هنگام شام،به سرگوشی این حدیثات پوچ واهی گفته می شد.»

این گونه اراجیف،چنان به سرعت درمیان مردم مستعداغتشاش پخش شدکه به فاصلۀ کمی همه جارافراگرفت وهیزم های مهیای احتراق کینه ودشمنی توده های هندی را به یک با مشتعل ساخت،هرچه بود که جامعه می خواست قهرخود رااز شکست وتحقیری که در کرنال نصیب دولتش شده بود،نشان دهد.همۀ عوامل واسبابی راهم که به دامن زدن آشوب کمک کردند،درحقیقت می توان بهانۀ کارتلقی کرد.زعمای هندی نیز آگاه وناآگاه،برای اطفای نایرۀ آشوب کوششی ازخودنشان ندادندوبه دلیل سهل انگاری ویامیل باطنی اجازه دادندکه هیاهو اوج گیردوآنچه که نباید،واقع بشود اتفاق بیفتد.می توان استنباط کردکه مسئولان اساسی وقدراول مملکت،به هیچ حال نخواسته اند که از دامن زدن به امواج اغتشاشات جلوگیری کنندوبانوعی بی توجهی درقبال مصالح توده و واگذاری کارمردم به خودآنها،باعث شده اند که ماجراجویان وهنگامه آراین صدای خودرابلند کنندو هرگونه که اقتضای مولقع بی سروسامانی وهرج و مرج است«از بدپردازی وشومی مردم قتل عام در دارالخلافه برپامی شود.»

دراین که شخص محمدشاه ویارجال وسرداران عمدۀ او،درتحریک توده به بلوا دست داشته اند،جای تردید وجود دارد،چه،در حقیقت زمینه های این عصیان خودجوش درهمه جا فراهم بوده ونیازی به هیچ گونه تشویق اضافی وجود نداشته است،میرزامهدی نیز براین سراست که از طرف شاه هندو بزرگان درباراو،اشارتی درکارنبوده،ولی این که به هیچ روی کوششی برای انصراف خلق نیز به عمل نیامده،البته نقش واهمیت مسئولیت آنان را کوچک نکرده است!محتمل است که درچنان لحظات بحرانی وپرفشاری زمام امور ازدست اهل عقل بیرون رفته وسرعت اتفاقات به صورتی بوده،که هیچ کس توان وتأمل رادر خودنمی دیده است!

نهایت این که کار فتنه بالاگرفت و«فلاش پرخاشجو برسر فیلخانۀ نادری رفته، فیلبان باشی راکشته،فیلان را متصرف شدندوقریب هفتصد کس قزلباش به معرض تیغ هلاک آمد.»واین مقدمات،خودموجب تحریک عدۀ دیگری گردید که محتملاً درکمین چنین حوادثی بودند. محمدکاظم نیز مدعی است که توطئه ای درمیان بوده وپیشاپیش «جمعی از هندویان وارونه کار بنکاب خوار که در اصل جهان آباد به پهلوانی ودلاوری موصوف بودند، شب درعالم بنگ وجوش به قدر سیصدچهارصدنفر ازآن طایفه، متفق اللفظ گردیده که شبیخون برسراردوی کیوان پوی صاحب قرانی زده، احدی رازنده نگذارندودرآن شب در محلات وکوجه وبازار جهان آباد (دهلی) افتاده،اعلی وادنی آن دیار رامخبر درحساب گردانیدند که درنیمۀ فردا شب،همین که صدای بوق هندی بلندگردید،ازیمین ویسار حمله برسپاه اشرار کرده،درمکان خواب ایشان راقتیل واسیر خواهیم گردانید.به همین ارادۀ باطله،آن طایفۀ جهال به قدردویست سیصدهزار نفراز این مقدمه آگاه کرد وشب موعد،ازیمین ویسار ومحلات وکوچه وبازار با چوب وچماق اولاً به خانه هایی که از عساکر منصوره برخی آشنایی به هم رسانیده،وبه عنوان ضیافت آمده بودند،ریخته وآن گروه مهمان رابه قتل رسانیدند.»

وقتی که شایعۀ مرگ ویاهلاکت نادر شاه قوت گرفت،سلحشوران ایرانی که متفقاً متکی برقابلیت فرمانده زبردست وبی رقیب خودبودند، چنان توان برسرپاماندن واندیشیدن رااز دست دادند که می شود گفت دست وپای بسته به دام قیام کنندگان افتادند.برخی هم که از کم وکیف ماجرا بی خبربودند وفهم سخن هندیان نمی کردند،دچار شبیخون اجامر واوباش شدندوپیش از خبرگیری،به راه بی خبری رفتند!دراین هنگام شب فرارسید والبته خودوسیله ای می بود که از شدت غائله هائل کاسته شود،اما آنها که دامن زن نائره  طغیان وکشتار بودند،آرام ننشستند وهمه جا به سروقت ایرانیان ناآگاه وبی پناه رفتند که یک یک ودو دو در هرگوشه متفرق مانده بودند.برخی از بزرگان هندی هم که به درخواست خود، ایرانیانی رابرای پاسداری ازاموال وافراد خانواده،به خانه برده بودند،آنهارا کشتندو بدین نحوبر وسعت دائرۀ بدکاری وشرارت افزودند.

بااین که تداد مقتولان ایرانی فاجعه رابه درستی نمی توان برآورد کرد،اماتردیدی نیست که ارقام تلفات،درمظان قیاس با کشتگان میدان جنگ کرنال نبوده است ومورخان مختلف این عده رابین سه تاهفت هزار نفر یادداشت کرده اند.

واقعیات نشان می دهد که نادر ویاران اوبه هیچ وجه آمادۀ شنیدن چنین اخبار غم انگیزی ووقتی هم که «اواسط شب اهل کارنادرشاه ترسان ولرزان این قضیه رابه خدمت نادرشاه معروض داشتند،مقبول طبع سلطان نشده،به غصه جواب دادکه مردم اردو بازاری ما از شرارت نفس خوداین قسم تهمت جرائم به هندیان می کنند تاجمعی رابه کشتن داده، اموال ایشان راغارت نمایند.»وآنگاه که آگاهی های دردناک به تواتر پیوست،براو معلوم شدکه شدت فاجعه تاچه حداست وپای مداخلات اغتشاش آفرینان تابه کجارسیده است.

پس به یساولان امرداد که تحقیقی دقیق ازاوضاع به عمل آورندوبه وی گزارش کنند.دراین هنگام شدت آشوب بدانجا رسیده بودکه جمعیت فتنه جو دوروبر مقر اقامت نادری رااحاطه کرده بودند،معروف است که یساول اولی،مجرد این که پااز قلعه برون گذاشت،به هلاکت رسید و یساول دومی نیزبه دنبال آن،به همان سرنوشت دچارشد.این پیشآمدها ذهن نادر رابیش از پیش به وسعت دامنۀ آشوب متوجه ساخت وآن وقت هزار تن از سپاهیان خویش رامأمور سرکوبی شورشیان گردانید.لیکن آنان براثر قلت عده وظلمت شب نتوانستند چنانکه باید آرامش رادر شهر برقرار سازند.جمعی از نسقچیان وکشیک چیان راهم مقررفرمود که به میان سربازان بروندو تأکید کنندکه کسی از محل سنگری که درآن قرار دارد، پا بیرون نگذارد.درصورتی هم که خصم را زورآور دیدند،تنهابه مدافعه بکوشند وبه هرطریق تابامداد،ازدست دادن به هراقدام دیگری خودداری کنند.

نادر،خودبه بالای شاه برج قلعه رفت وبرای این که سلامت وحضور خودرابه نحوی اعلان نزدیک ودور کند«مقررفرمود که مشعل بسیار روشن گردانیدند که از شعاع مشاعل ومهتابی آن، آن شب چون روز نورانی گردید.»به این ترتیب براهل ایران،مسلم شدکه نادر زنده است وبرجمیع امور مسلط مانده.آنها هم که درمعرض هجوم رجاله قرارداشتند،پای ثبات فشردند وباافکندن تیروسردادن صدای توپ های کوچک(جزایر)،به رمانیدن شرارت آفرینان پرداختند.نادرامید داشت که این هنگامه،بابرآمدن روز ازمیان برخیزد وآنها که تاریکی شب رادستاویزی برای دست درازی های خود قرارداده بودند،به خطای خودواقف شونذوبا مشاهدۀ تمکن وقوت قوای ایران،از هرزگی کناره جویند.ولی وقتی هم که آفتاب برآمد هنوز آشوب دراشتداد بودوجسارت پیشگان از تعدی استغفاری نشان نمی دادند،سهل است که جری تر هم شده بودند ومتانت ووبردباری ارتشیان ایران رادلیل بارزضعف آنها تلقی می کردند.

دوساعت از روز گذشته،نادر بادستۀ نیرومندی از سپاهیان خوداز قلعه برون آمد و«ازمیدان چاندی چوک گذشته،عازم مسجد روشن الدوله که متصل کوتوالی جیوه تر ومقابل برپولبه است وگنبد طلایی باشکوهی دارد گردید.» نادرهنوز مصمم بودکه طغیان رابه نحوخداپسندانه ورضایت بخشی به پایان رساندو مطمئن بودکه اگر اوباش بدمعاش ازسلامت وقوت اوومردان سپاهیش آگاهی یابندبه جای خودبازمی گردندوآنها که مرتکب خطایایی شده اند،به محض آگاهی از زلت پوشی وی،راه صواب رابرمی گزینند.براین نهج دستورداد که چهار نسقچی به میان جمعیت بروندو «نوید بخشایش این گناه به مردم بلوا رسانند وآنها رابرگردانیده،راهی به صوب خانه های آها گردانند.»

عکس العمل شورشیان حادبود وحکایت از شدت عصیان می کرد نسقچیان نادم ومأیوس از قبول احکام شاهنشاهی برگردیده،سرسختی ونافرمانی مردم شهر رامعروض جناب والا گردانیدند.بازحکم به تکرار پیام مذکور صادرگردید،چنانچه دراین مرتبه به همان سلوک نخستین کارفرمای درازدستی گردیدند!درمرتبۀ ثالث ازهردوبار بیشتر بی حفاظتی وبی حیایی راکارفرمودند.قضارادرهمان ساعت مهرۀ تفنگی به دیوار پهلوی شاهنشاه رسیدودیگر همان دم سنگی به پای فلک فرسای شاهنشاه رسیده ... ازاین زمان به بعد،برنادر مسلم شدکه تاکار به خشونت نینجامد،غائله پایان نمی پذیردوچون از طرفی هم متوجه بود که همۀ اهل پایتخت رانیز نمی توان درگناه مرتکب جمعی ازآنها شریک دانست وبه مجازات رسانید،تحقیق پیرامون مناطقی راکه هیاهو ازآنجاها برخاسته بود،آغازکرد.پس دستور دادکه هرجا یک نفرایرانی به قتل رسیده،کسی رازنده نگذاردومکافات سوء عمل مهمانکشان رابازپس دهند.اجرای امر راهم بر عهدۀ یارعلی سلطان توپچی باشی ارتش ایران وسعدالدین خان میرآتش هندوستان گذاشت که باجزایرچیان وسه هزار نفردیگر از سربازان به انجام وظیفۀ سهمگین خودپردازند.ازاینجا می توان دانست که اساساً تعدادنظامیانی که برای قلع وقمع آشوب به کارگرفته شدند،زیادنبوده است وبااین که درمنابع، ذکری ازجمعیت جزایرچی نشده است،امابه اشکال می توان تصورکرد که رقم اینها هم از سه هزار نفربیشتر بوده باشد.این که محمدکاظم نوشته است تعدادیکصدهزار نفراز ایرانیان مأمور قتل عام شدند،نامواجه است،چون همۀ جمعیت ارتش ایران به هشتادهزار نفرنمی رسیدوطبیعی است که نادر،دوراندیشان زمام امور را در دست داشته وبه هیچ حال قصدویرانی همۀ شهرها وکشتار ساکنان آن رانداشته است.حوادث بعدی نیزثابت می کند که زمان ومکان فاجعه، سخت محدودبودو غرض شاهنشاه ایران جزبرقراری نظم وحفظ وحمایت سربازان خودنبود.

باری،مقارن ساعت نه بامداد بودکه سپاهیان مزبور به اجرای حکم دست زدند،«شور محشر وآشوب فزع اکبر درمیان شهرپدید آمد.فی الفور درودیوار عمارات رفیعه نقش عالیها سافلها گرفت ومساکن اصحاب شان صفت خانۀ زنبور پذیرفت.»نادر خودبا تأسف بسیار شاهد بودکه راه دیگری برای فرونشانیدن شعله های سرکش خشم جهال باقی نمانده است وبدترین تصمیماتس رادر تیره ترین اوقات اقامت خود درهند،می بایددر مرحلۀ اجراببیند.این کشتار از دهلی دروازه تارکهای باولی واز حوالی محل اقامت نادر درقلعۀ ارگ تامسجد منچوری وسعت داشت وخوشبختانه می توان بامحمدعلی انصاری هم صدا شدکه«اکثر محلات دارالخلافه به پاس خاطر بعضی از امرا که توجه شاه به حال ایشان بود،از قتل وغارت محفوظ ماند.»

شک نیست که درچنین موارد،خشک وترهمه با هم می سوزد وبی حسابی بسیار رخ می دهد،چنانکه مورخ هندی می نویسد:قتلی به افراط کرده شدواموال به یغما وعیال به اسیری بردند.«پس ازآن خیابان ها از وجود نظامیان وطاغیان پاک شد،سلحشوران ایرانی به خانه ها ودکان ها هجوم بردند وآنچه بودرابه تاراج دادند.بازار صرافان وجواهریان وراسته بازار راکاملاً چپاول کردندوساختمان های بی شماری رامنهدم ویاطعمۀ حریق ساختند.درحدود ساعت سه بعداز ظهر،به شفاعت محمدشاه و وساطت قمرالدین خان و نظام الملک آتش غضب نادر فرونشست.فرمان امان داده شدو» حکم فرستاد به جارچی باشی که جارها بکنند به مردمان لشکریان،که الحال شاهنشاه تقصیرات اهل هند معاف کردوقتل عام موقوف نمود.باید کسی به کسی زیادتی ننمایند.به موجب استماع این آواز،جارچی ها دست برداشته،شمشیرها رادر غلاف کرده،به مردمان هند امان دادند،واگر کیسۀ در یازر سرخ یااز جواهرها که به دست داشتند،برتافتندواگر طلا وتقره وپیرایۀ مرصع به پای ایشان می آمد،هرگز خم شده نمی گرفتندواگر پریچهرگان ماهوش وگرخوبان آفتاب چهر بی پردگی به نظر می آمدند،اصلاً به طرف آنها نگاه نمی کردند.

ازآنجاکه هنوز خانه های بسیاری بودکه درآتش می سوخت،دستور اطفای حریق صادرشد وآن جمع از مردم که به اسارت نیروهای ایران درآمده بودند،به امرشاهنشاه به اولیای خودنسلیم شدند.نکتۀ قابل اعتناد نفاذ فرامین نادری است که چون به وسیلۀ حاجی فولادخان کوتوال شهروجمعی از نسقچیان،اعلام امرشد،بلافاصله به مرحلۀ اجرادرآمدو احدی رایارای آن نماند که لحظه ای درتمکین به حکم تعلل روا دارد. عبدالکریم هم می نویسدکه«سپاه قزلباش نظربرکمال ضبط ونسق وخوف والی خودبه محض استماع ندای امان،دست از قتل وتاراج کشیده،واین امر از عجائب وغرئب عالم است که سپاه خونخوار جباری که برمردم مالدار عیالبار،مسلط شده باشند،به یک ندای امتناع ممتنع گردند ودست از قتل وغارت بردارند.»

مورخان دیگر هندی هم یادآور مطلب شده اند که دستور نادری چنان سریع به موقع اجرا گذاشته شد که اسباب حیرت هندیان گشت.

درخلال تحقیقاتی که به عمل آمد،دانسته شد که منشأ اساسی فتنه دوتن به اسامی سیدنیازخان وشاهنوازخان بودند وچون اینان و پیروانشان بعداز حمله به اصطبل فیلان،درخارج شهرموضع گرفته بودند،نادر جمعی از نیروها رابه فرماندهی عظیم الله خان وفولادخان به گرفتن آنها مأمور کرد.مقردو فرمانده هندی مورد حمله قرارگرفت و«آن طایفه رابا چهارصد نفرگرفته،به دربار حاضرگردانیدند،همگی عرضۀ تیغ بی دریغ شاه گشتند.»

دربارۀ عدۀ کشته شدگان رقم های متفاوت وگاه اغراق آمیزس ذکر شده است،چنانکه برخی تلفات سانحه راتا هشت هزارتن وجمعی نیزتا چند صدهزار نفر نوشته اند.لکهارت به نقل از سرکارمی نویسد که نظر به محدودبودن محل قتل عام ومدت کوتاه آن،عده ای که از دم تیغ گذشتنذ، نباید  از بیست هزارنفرنجاوزکنند ولی عدۀ زیاددیگر،مخصوصاً زنانی راکه خودکشی کردند،بایدبراین عده افزود.میرزامهدیخان نیز تعدادکشتگان رااز خردوبزرگ سی هزارنفربرمی شمارد.

دراین باب که آیا جزسیاست محکمی که شاه نادر برای دفع ورفع غائله درپیش گرفت،تدبیر دیگری نیز می توانسته به کارآید،سخت بسیار است،ولی با اعتنابه اقوال هندیان معاصر واقعه -که دراین سطور کوشش برآن بوده تااز جمیع نظراتشان استفاده شود- می توان بردباری وسعۀ صدروتوجهات خاص نادر راقابل تأمل دانست،واین که هبه جدکوشیده است تاتنها برای تنبه اهل طغیان،آن هم درهنگام ضرورت،شمشیراز نیام برون آرد.عبدالکریم که درمواردی متعدد،ابا ندارد تااز قبایح اعمال نادرسخن بگوید،دراین زمینه می نویسدکه:«اگرچه غرض والی ایران اصلاً نبود که چنین قتلی به عمل آید،لیکن چون این جماعت بادی فساد شدند،به غیر فتنه اطفای نائرۀ فتنه صورت امکان نداشت،ودرچنین حالات تفریق درمیان مفسد وبی گناه متعذر،چه که ممتنع است:

چوازقومی یکی بی دانشی کرد

                                                            نـه کـه را منزلت مـاند نـه مـه را

اگرمتفتنان شهرمرتکب این حرکت لغونمی شدند،تاخت وتاراج به عمل نمی آمد واین همه رعب نادرشاه برمردم هند غالب نمی شد، چنانچه پیش ازاین قتل عام،اهل شهر خصوصاً مردم بازار لشکریان قزلباش راکه اکثری صحرایی ودهقانی بودند،تمسخر واستهزا می نمودند ونیزاین قدرنقود واجناس وجواهرآلات به دست آنها نمی افتاد،زیراکه درمتخیلۀ ایشان نبودکه این قدرنقدوجنس درعالم می باشد....»

این عبارات مشابه بانظراتی است که محمدشفیع ابراز داشته ودر آن پس از توجیه نظری که نادر رادر ورودبه هند،شخصی آران ومعتدل وبی کار متفاوت باآن کس که درایران بوده،قلمداد می کند،می نویسد:«وقتل عام شهر دارالخلافه متعلق به ذات آن شهریار نبود،بلاشک وبه صد دلیل روشن که چون آفتاب عالمتاب درپیشگاه نگاه جهانیان شعشعه افروز فروغ افزایی است که دراین مقدمۀ جهان خراب ساز،مطلق شاهنشاه رادرآن دخلی نبود،بلکه اوباش بدمعاش سراپا پرخاش ورجالۀ کم بغل بی خانمان مصدربلوای عام گردید،دوسه هزار کلاه پوش نادری رااز هرکوچه که سربر آوردندوبه هربازار وکویی که پاگذاشت،بی سروپا گردیده،رهنورد وادی فنا گردانیدند ومطلق برالحاح وعجز وزاری اونظر نفرموده، بی دردانه وبی ترحمانه اقدام به قتل او می نمودند.»

این راهم می توان افزود که برخی از مورخان هندی هم برای واقعه،اهمیت چندانی قائل نبوده اند وتنها در شمل حوادث سال،ذکری به این نهج داشته اند که فرضاً نادرشاه«درسال چهارم جلوس خودبه دارالخلاف شاه جهان آباد رسیده، مرتکب قتل عام گردید، چنانکه از تاریخ غم عام هویداست.»

پس از استقرارآرامش،نادرشاه به کوتوال شهرتأکید کردکه برای جلوگیری از هرنوع آلودگی وبیماری،اجساد راجمع آوری کنندو بسوزانند. حاجی فولادخان نیز چنین کردو بااستاده از هیزمی که از