قدرت انديشه

قدرت انديشه

تاثير انديشه بر تاريخ و آينده بشر

تمام اطرافمان از اشيا و چيدن آنها تا نحوه ساختار ذهني خود ما از انديشه فلاسفه است. آن فلسفه حتي مي‌تواند فلسفه دين باشد. تأثير افكار ما، گذشته از اينكه در زندگي خودمان بسيار زياد است تنها به زندگي خودمان اكتفا نمي‌كند و تأثير نيك يا بدي در ديگران مي‌بخشد. امرسون مي‌گويد: "هر فكري كه بوسيله انسانهائي با عقايد مختلف در دنيا منتشر شده تغييري در جهان ايجاد كرده است."

اين گفته فقط شامل افكاري نيست كه در روزنامه‌ها و كتابها چاپ يا بر كرسي‌هاي خطابه بيان شده و يا به سادگي گفته شده است، بلكه افكاري را هم كه در درونمان پنهان است شامل مي‌شود. مخفي‌ترين افكار نيز بي‌حركت نمي‌ماند، راه مي‌رود، در اطراف منتشر مي‌گردد و دنيا را تحت تأثير خود مي‌گيرد.

گفتار و كردار و زندگي روزانه ما تحت تأثير انديشه‌هاي مسلط در عصر ماست. بيشتر اين انديشه‌ها از فلسفه و فلاسفه مايه مي‌گيرند. امّا فلسفه چيست؟ و فيلسوفان واقعاً چه مي‌گويند؟

افلاطون از زبان سقراط مي‌گويد كه زندگي بررسي نشده ارزش زيستن ندارد. ولي اگر همه افراد جامعه روشنفكران شكاكي بودند كه دائماً در پي بررسي فلسفه حيات و مباني اعتقاداتشان بودند، ديگر مرد عمل پيدا نمي‌شد. در واقع اگر پيش فرضهاي فكري و اعتقادي بررسي نشوند و همان طور راكد بمانند، جامعه ممكن است متحجر شود. اعتقادات، تصلب پيدا مي‌كنند و به صورت جزئيات درمي‌آيند و قوه تخيل كژ و معوج مي‌شود و ادراك و تفكر از باروري مي‌افتد، جامعه اگر در بستر راحت جزميات و عقايد خشك ترديدناپذير به خواب برود، كم‌كم مي‌پوسد. اگر بنا باشد مخيله تكان بخورد و قوه فكر و ادراك بكار بيفتد و زندگي فكري و ذهني تنزل و پسرفت نكند و طلب حقيقت (يا طلب عدالت يا كمال نفس) متوقف نشود، مسلمات و پيش‌فرضها بايد دست كم تا حدي كه جامعه از حركت باز نايستد مورد شك و سؤال قرار بگيرد.

همه ما ترقيات دنيا و پيشرفت‌هاي تمدن را مديون الهه خياليم. اگر آنچه را با چشم مي‌بينيم بعضي از انسانها پيش از ديدن با چشم در خيالشان نمي‌ديدند اكنون مانند وحشيان در غارها و يا زير كلبه‌هاي نئي زندگي مي‌كرديم.

آنان كه بزرگترين خدمت‌ها را به تمدن بشر كرده‌اند، كساني هستند كه چيزهائي بهتر از آنچه در عصر خودشان وجود داشته است در مخليه‌شان پرورانده‌اند و سپس به اين فكر افتاده‌اند كه به اين خيال جامه حقيقت بپوشانند.

عالي‌ترين آثار هنري زائيده خيال هنرمندان است. آنان پيوسته چيزي عالي‌تر از موجود را در خيال خود پرورده و شاهكارهايشان را به وجود مي‌آورده‌اند. ديدن چيزهاي موجود به همان وضعي كه هستند كار آساني است و فقط كار چشم است، ولي ديدن آنها به وضعي عالي‌تر از وضع موجود و دادن شكل حقيقت به آن خيال كار مخيله است.

اگر كسي آنچه را در افكارش بديهي و مسلم مي‌داند بيرون نياورد و در معرض ديد نگذارد، صرف نظر از اينكه طرز فكر رايج و غالب درباره مساله مورد اختلاف چيست. همچنان اسير آن باقي مي‌ماند. مدل عصر يا زمان او بدون اينكه خودش متوجه باشد، قفس او مي‌شود. چه چيزي از اين افكار بيشتر در عمل دخيل است؟ اين افكار، فقط براي اينكه چند نمونه ذكر كرده باشيم در انقلاب آمريكا و انقلاب فرانسه و انقلاب روسيه تأثير مستقيم داشتند. همه اديان و مذاهب دنيا و همه حكومتهاي ماركسيستي نمونه‌هايي هستند از اينكه انديشه‌ها چگونه مي‌توانند تأثير مستقيم عملي در انسانها بگذارد و مي‌گذارند. بنابراين اعتقاد به اينكه انديشه‌هاي فلسفي با زندگي واقعي ارتباط ندارد خودش با زندگي واقعي ارتباط ندارد و يكسره برخلاف واقع بيني است.

قدرت فلسفه در انديشه‌هاي فيلسوف است. فيلسوف آرام و ساكت را در كتابخانه‌اش ناديده نگيريد چون او ممكن است بسيار قوي پنجه و قهار باشد؛ اگر او را صرفاً آدمي‌ فضل فروش سرگرم مشتي كارهاي پيش پا افتاده بدانيد، قدرتش را دست كم گرفته‌ايد. اگر كانت خداي متكلمان عقلي مشرب آن زمان اروپا را، كه خود را فرستادگان خدا مي‌دانستند و لفظ مطلقه به خود داده بودند را از ارزش و اعتبار نينداخته بود، روبسپير، گردن شاه لويي شانزدهم را نمي‌زد.

فلاسفه براي ايجاد خير و شر قدرت عظيم دارند و از قهارترين قانونگذاران بشرند، نه فقط مشتي افراد بي‌آزاري كه سرشان به لفاظي گرم است.

در ابتداي تاريخ فلسفه، فيلسوف دوستدار دانايي است و در طي تاريخ، دوستي حكمت به حكمت تبديل مي‌شود تا جايي كه در نظر هگل فلسفه ديگر حب دانايي نيست بلكه عين دانايي است و اين بشر است كه به دانايي و دانندگي مطلق مي‌رسد. اين سير، سير ظهور بشر به عنوان حق است و بسيار چيزها از قدرت و ضعف كه بشر كنوني دارد از همين نحوه ظهورات است اما نكته مهم اين است كه معمولاً مي‌پندارند اين حرفها در كتب فلسفه آمده و معدودي از محصلان فلسفه با آن آشنا شده‌اند. هرگز! اين حرفها بيان وضع تاريخي بشر است. هگل نه تنها در كتابخانه محبوس نيست بلكه مربي‌ و معلم سياستمداران و حقوقدانان و اهل علم و عمل در غرب و در همه جاي عالم متجدد است. درس فلسفه هگل را همه كس نمي‌داند و بعضي كه آشنايي اجمالي دارند ممكن است با آن مخالف باشند. اما هگل در تاريخ غرب معلم است و درسهاي او با جان ميليونها بشر درآميخته و عجين شده است و‌اي بسا كه از اين معني خبر نداشته باشند و از شنيدنش متعجب شوند.

در روزگاري كه ما در آن سر مي‌كنيم گويي تعبيرات و الفاظي هست كه انسان بايد در خدمت آن باشد و اگر نباشد مرتجع است و بايد توي سرش زد، مهم نيست كه انسان و انسانيت چه مي‌شود و چه بر سرش مي‌آيد، اهميت ندارد كه تكليف علم و انديشه و عالم و انديشمند چه خواهد شد؛ فلان شعار و بهمان برنامه سياسي يا ايدئولوژي بايد پيش برده شود و اين يا آن گروه و فرقه و حزب و دسته بايد قدرت سياسي را به دست گيرد و نجات ملت يعني همين. درست يا نادرست و حق و باطل، ملاكي جز عادات فكري اين گروهها ندارد، زيرا حق، قدرت خودشان است و هر چه در طريق احراز اين قدرت باشد مطلوب يا مباح است و هر چه غير از اين باشد، وجهي ندارد. اما اگر بي‌وجه بودنش را نتوان اثبات كرد، آن را با دشنام و ناسزا بايد از ميدان به در كرد. و اينجا قدرت انديشه ملت خود را نشان خواهد داد.

تفكر بيداري است؛ و به همين دليل نمي‌توان نسبت به تحولات بي‌اعتنا بود. وقتي چيزي مي‌رود و چيز ديگري مي‌آيد، اهل نظر و بصيرت و متفكران همه چشم و گوش و جان مي‌شوند تا دريابند كه چه مي‌رود و چه مي‌آيد و چگونه اين رفتن و آمدن واقع مي‌شود و‌اي بسا كه در وجودشان اين رفتن و آمدن وقوع مي‌يابد.

مردمي‌كه اهل تفكرند، متفكرانشان مظهر جان بيدار آنهاست. هنگامي‌كه مردم به زندگي روزمره مشغولند و حرف و سخن‌هاي عادي دارند و سخن خلاف عادت به گوششان فرو نمي‌رود، ‌اي بسا كه اهل انديشه به كنار مي‌رود و شايد كه مجال ظهور تفكر و انديشه نو هم نباشد. اگر تفكر نباشد فرهنگ نيست و در جايي كه فرهنگ نباشد سياست جدي وجود ندارد.

همه توفيقها و همه شكستهاي آدمي حاصل مستقيم انديشه‌هاي خود اوست در كائناتي كاملاً منظم كه عدم توازن به معناي نابودي تام است، مسئوليت فرد بايد مطلق باشد. سستي و نيرو و پاكي و ناپاكي آدمي، به خودش متعلق است، نه به انساني ديگر. خودش مسبب آنهاست، نه ديگري. و تنها خودش مي‌تواند آنها را دگرگون سازد، نه يك نفر ديگر. اوضاع و شرايطش نيز از آن خودش است، نه انساني ديگر. رنج و شادماني‌اش نيز ناشي از درون اوست. هر گونه بينديشد، خود نيز همان گونه است. مادامي كه همين گونه بينديشد، همين‌گونه به جا خواهد ماند.

اين را بديهي و قطعي مي‌انگاريم كه هر وقت، هر كس با فلسفه و مباحث عقلي درافتاده، تائيد قدرت حاكم كرده و ضديت با آزادي و آزادگي داشته است. وقتي عقل و فلسفه در خدمت قدرت قرار گيرد، آزادگي اين است كه بندگي عقل را نشان دهند. اگر متكلمان كاملاً توفيق نيافته‌اند كه صورت‌هاي مختلف اين بندگي را برملا سازند، اهل عرفان و تصوف كم و بيش از عهده اين مهم برآمده و نشان داده‌اند كه تا عقل مدد از جاي ديگر نگيرد مقلد است و البته كه عقل تقليدي استقلال ندارد، و‌اي بسا كه وسيله‌اي در دست قدرتها هم بشود. ولي متوجه باشيم كه عقل تا عقل فضولي نشده نعمت بزرگي است، راهنما و مدبر است. اين عقل را با عقل بلفضول نبايد يكي دانست. مخالفت سطحي و غرض آلود با عقل و فلسفه هم كار جاهلان و سوفسطاييان است و بيشتر مخالفتهايي كه در عصر حاضر با عقل و فلسفه مي‌شود از اين نوع است.

"دكتر داوري اردكاني- استاد دانشگاه"

بيشتر كساني كه با فلسفه مخالف مي‌كنند اصلاً اهل نظر نيستند و از فلسفه چيزي نمي‌دانند و البته كه خود فلسفه زده هستند. اينها توجه نمي‌كنند كه تمام حرفهايي كه به نام ترقي و ارزش و آزادي و حقوق بشر و .. . مي‌زنند در آثار و افكار فلاسفه عنوان شده يا از فلسفه برآمده است.

تعلق به فكر و اعتناي به تاريخ و مردم دو امر متباين نيست. وقتي مردم قدري از عادات هر روزي رها مي‌شوند و قدم در راه جديد مي‌گذارند، تفكر هم با ايشان است و فقط كساني مي‌توانند از آن بركنار بمانند كه سخت در بند عادات باشند. مع ذلك ايراد مي‌كنند كه اين همه مطالب فلسفي و عرفاني چه ربطي به انقلاب  مردم دارد و مردم از كتب فلاسفه و عرفا و شاعران چه درمي‌يابند و چگونه مي‌توانند آن كتابها را بخوانند. علاوه بر اين، اهل فلسفه و عرفان معمولاً از غوغا پرهيز مي‌كنند و به حوادث روزمره اعتنايي ندارند و به اين جهت آنها را ملامت مي‌كنند كه به خلق و به زندگي مردم بي‌اعتنا هستند و خود را از گرفتاريها و دردهاي ايشان دور نگاه مي‌دارند. در بيان اين مطلب هم اشتباهي وجود دارد. گوينده سخنان مذكور در بالا مي‌پندارد كه فقط با شعار مي‌توان به انسان خدمت كرد. اينها نمي‌دانند كه نان و كار هم وقتي براي بشر فراهم مي‌شود كه از نان و كار بگذرد و انسان بشود و اگر به مقام شايسته خود باز نگردد و خانه خرد او عمارت نشود و در باب مناسب‌ترين روابط تامل نكند، نان و كار چگونه فراهم مي‌شود؟ مطلب را به صورت ديگري بگويم؛ اگر ملاك و ميزان مردم دوستي و خدمت به مردم بيان مطالب شعار مانند و الفاظ و عبارات تكراري و همدردي زباني و تبليغات است و مردم سپر مقاصد اين يا آن ايدئولوژي هستند، البته كه سخنان اهل تفكر در اين ميزان وزني ندارد؛ ولي اگر خدمت به خلق و ترتيب و نظام امور معيشت مردمان به حكم خرد و با تدبير تحقق مي‌يابد، كساني بايد باشند كه فارغ از شهرت و شهوت طلبي ‌سير به مبادي كنند و به جاي اينكه تابع مشهورات باشند به مبادي بروند تا قواعد و نتايجي به دست آورند كه به نظام معيشت هم جان بدهد و به تحقق يافتن امكانات تازه مدد برساند.

به اين معني فلاسفه و اهل تفكر انقلابي‌ هستند و رسم و عادت جاري را به هم مي‌زنند، اما چون در ظاهر به اين رسوم و آداب و عادات كاري ندارند تصور مي‌شود كه در تغيير آن هم اثري ندارد.

كساني كه در مورد تأثير فلسفه شك دارند و نمي‌توانند دريابند كه فلسفه مبناي تمدن غربي‌ است به اين نكته توجه كنند تا دريابند كه چگونه فلسفه به نحوي كه بر همگان معلوم نيست بر روح و فكر و نظر و عمل مردمان غالب مي‌شود.

نيچه، مانند چرچيل، معتقد است كه تاريخ هنگامي‌ بنهايت جان‌‌فزاست كه بازگوي سرگذشت مردان بزرگ باشد: مرداني كه آرمانهاي  بلند قهرماني دارند و از قدرت عظيم فداكاري در راه رسيدن به آن آرمانها بهره مي‌برند. جالب نظر اينكه او اينگونه مردان را نه تنها سرمشقي براي پسينيان ايشان، بلكه آفريننده جو روحي و فكري و موجد «افق انساني» درخور هر جامعه مي‌داند. اين «افق» از اعتقادها و انديشه‌هاي حياتي آدميان بوجود مي‌آيد و نيز از اسطوره‌هايي كه آن اعتقادها و انديشه‌ها در آن‌ها مندرج و محفوظ‌اند. اگر اين «افق» يا اين «جو»، آسيب ببيند يا نابود شود، بيشتر آدميان به ناباروري و سبك‌مايگي و مرگ محكوم خواهند شد (و سبك‌مايگي نيز، به نظر نيچه، نوعي از مرگ است). در اينجا نيز مانند بسياري موارد ديگر، انتقادهاي فرهنگي نيچه با تفكر ما درباره بوم‌شناسي يا محيط زيست برخورد پيدا مي‌كند. استعاره‌اي كه او بكار مي‌برد ممكن است قابل قياس با يونوسفر محيط بر زمين تلقي شود كه اگر آسيب ببيند يا تغيير كند، ناگزير در تمامي جنبه‌هاي زندگي ما تأثير خواهد گذاشت. نيچه، بدون شك، قدرت انديشه‌ها را در همه احوال برابر با قدرت نيروهاي فيزيكي مي‌دانست و حتي اغلب آن را در يك امتداد و متصل با نيروهاي مذكور تلقي مي‌كرد.

قدرت انديشه فلسفه قدرتي كه نمايان نيست ولي در نهان هر قدرت نمايان است. در دنياي امروزي قدرتي به غير از قدرت فلسفه و انديشه وجود ندارد. حتي قدرتهاي ايدئولوژيك و ديني براي پياده‌سازي، خود را با زبان فلسفه پياده مي‌كنند زيرا فلسفه زبان خرد هر موجود خردمندي است.

ايدئولوژي صاحب خود را به اسارت درمي‌آورد و استقلال فكر و راي و نظر را از او مي‌گيرد و چشمش را به روي همه چيز مي‌بندد. به عبارت ديگر، ايدئولوژي چشم و گوش و زبان و دل صاحبش مي‌شود. اگر در وضع كنوني كساني را مي‌بينيم كه كم و بيش درس خوانده‌اند و يا اينكه از فهم متوسط برخوردارند و شايد اغراض خصوصي هم نداشته باشند، سخناني مي‌گويند و وجه نظرهائي دارند كه نشان خرد در آن نيست، از آن است كه اسارت در حبس ايدئولوژي چشم و گوش و خرد ايشان را بسته است و گاه كوري و كريشان به حدي است كه مردم را اصلاً نمي‌بينند اما به وكالت از مردم حرف مي‌زنند. آنها مردم را آئينه خود كرده‌اند و اوصاف خويشتن را در مردم مي‌بينند و هرچه خود دارند به مردم نسبت مي‌دهند و اگر مواجهه با مردم تكاني به ايشان بدهد پروايي ندارند كه به مردم نسبت ناداني و بي‌اطلاعي بدهند زيرا در نظر ايشان مردم، مردم نيستند مگر آنكه تابع ايدئولوژي معين باشند و حركات و سكنات معين داشته باشند.

بشر در دوره جديد از طريق استيلاي بر عالم و آدم به امكاناتي دست يافته است كه مي‌تواند با يك اشاره تمامي ‌كره خود را به آتش بكشد. اما آيا بشر با آن به كمال خود مي‌رسد؟ براي اينكه بشر آدم بشود به سلاحهاي اتمي‌ نيازمند نيست و ساختن آن هم در آزادي او اثري نمي‌گذارد. مي‌گويند: آزادي متابعت از قانون خود است و بشر وقتي از غير متابعت نمي‌كند آزاد است. تمام طلب بر سر اين است كه خود چيست؟ و غير چيست؟ تغييري بايد در نگاه بشر به عالم و آدم و مبدأ اين دو صورت گيرد كه اين نگاه، نگاه خود به حقيقت است.

در ايران آثاري كه فلاسفه و عرفا و شعراي ما باقي گذاشته‌اند از اركان وحدت ملي ماست. حكمت و عرفان و شعر در همه جا، جزو ادب است كه ما از چندي به اين طرف اسم ادبيات را روي آن گذاشتيم. اگر ما آثار فلسفي و عرفاني و شعر نداشتيم و آثار دانشمندان و عارفان و شاعران گذشته ما مثل سنت، قسمتهاي مختلف اين قوم را به هم متصل نمي‌كرد، بعيد مي‌نمود كه ما امروز، داراي اين وحدت باشيم.

"ذبيح الله منصوري- كتاب ملاصدرا"

به نظر دكتر احمد خالقي: در مورد هگل، ماركس و ديگر انديشمندان بيش از آنكه به انديشه‌هايشان اهميت بدهيم، بايد به پيچيدگي ذهن آنها اهميت بدهيم تا آن پيچيدگي‌ها به جامعه ما نيز انتقال يابند تا ما از آن پيچيدگي‌ها براي رفع مشكلات پيچيده جامعه، به سنتزي بومي ‌برسيم. پيچيده ديدن و چندگانه پاسخ دادن، در برخورد با پديده‌ها، ويژگي انديشه هگل است. او به هيچ پديده‌اي، پاسخ ساده رياضي گونه نمي‌دهد.

"نشريه چشم انداز شماره 24"

در نگاهي ديگر:

به من بگو چقدر پول داري تا به تو بگويم، چقدر ارزش داري؟!

 (قرن 17 ميلادي)

به من بگو متولد چه كشوري هستي تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

(قرن 18 ميلادي)

به من بگو چقدر صنعت تكنولوژي داري تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

 (قرن 19 ميلادي)

به من بگو چقدر اطلاعات داري تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

 (قرن 20 ميلادي)

به من بگو چقدر فكر و انديشه توليد مي‌كني تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

 (قرن 21 ميلادي)

اكنون يكي از شاخصه‌هاي اصلي توسعه، ميزان توسعه فكر و انديشه و ابزارهاي مرتبط با آن است. پس شايد بتوان قرن 21 را قرن حيات انديشه ناميد.

 

 

وقتي به راز واقعي سعادت پي خواهيد برد كه بدانيد افكار محبت آميز قدرت شفابخشي دارند و فكر زيبائي، درستي و توافق زندگي را عالي‌تر مي‌سازد و به آن عظمت و اصالت مي‌بخشد.

ماخذ: فلسفه چیست- دکتر اردکانی

ملاصدرا ترجمه ذبیح الله منصوری

ماهنامه ادبیات و فلسفه -79

 

ادامه نوشته

دانشنامه فلسفه

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

  

 

 

دانشنامه فلسفه

 

رديف

 واژه

 شرح واژه

 

   1        

 اباحه

 يا عدم ضرورت يا عدم موجبيت (gratulte) و فعل عبث (acte gratult)

 

   2        

 ادراك (perception) – عمل ذهن كه صورت اشياء را در خود منتقش مي‌كند و بدين‌گونه به آن علم مي‌يابد. پس علم يا شناسائي (Connaissance) نتيجه ادراك است و حتي به عقيده برخي از فلاسفه با ادراك يكي است.

 

ادراك را نبايد با احساس (Sensation) مشتبه كرد. احساس مقدم بر ادراك است، يعني نخست در عالم خارج چيزي هست، سپس آن چيز بوسيله حواس پنجگانه احساس مي‌شود و آنگاه ذهن اين احساس را ادراك مي‌كند. وانگهي، احساس فقط وابسته به محسوسات است (يعني چيزهائي كه در حواس پنجگانه اثر مي‌گذارند) و حال آنكه ادراك هم به محسوسات است و هم به غيرمحسوسات. از اينروست كه ابن‌رشد ادراك را بر چهارگونه مي‌داند: احساس، تخيل، توهم، تعقل. اما به هر حال تفاوت ميان احساس و ادراك تفاوت ميان عينيت و ذهنيت نيست، بلكه تفاوت ميان عينيت نامشخص و عينيت مشخص است. في المثل من در لحظه اول صدائي از عالم خارج مي‌شنوم و در لحظه بعد صداي مشخص نغمه پرندگان را مي‌شنوم. لحظه اول احساس است و لحظه دوم ادراك.

 

ادراك مركب (Aperception) عبارت از ادراك است و علم به ادراك. في المثل من نغمه پرندگان را مي‌شنوم و مي‌دانم كه نغمه پرندگان را شنيده‌ام (در مقابل ادراك بسيط كه ناآگاهانه صورت مي‌گيرد). از اينرو ادراك مركب با تفكر انعكاسي (يا شعور خودآگاه) قرابت نزديك دارد (رجوع شود به لغت انعكاسي).

 

 

 

   3        

 اسطوره (Myth) – در معناي عادي كلم: افسانه‌اي است كه خود به خود و به صورت طبيعي پا گرفته باشد و اعتقادات جماعتي از مردم را نسبت به خدايان و ديگر شخصيت‌هاي فوق طبيعي يا به اصل و نسب و تاريخشان و به قهرمانان آن يا به منشاء و مبداء جهان تجسم و تجسد دهد. در معناي دقيق‌تر: اسطوره تجسم آرماني آينده است، يعني تصويري عيني است (با شخصيت‌هاي عيني) از آگاهي انسان نسبت به آنچه فعلاً در حيطه تسلط او نيست و بايد در زمينه‌هايي از طبيعت يا جامعه كه هنوز مهار نشده است تحقق يابد. پس پرداختي ابتدائي است از تجاربي ‌واقعي. و حال آنكه چهره (portrait) تصويري عيني است از آگاهي انسان نسبت به آنچه فعلاً در حيطه تسلط اوست. پس پرداختي ثانوي است از تجاربي ‌واقعي.

 

تفاوت اسطوره با مدينه فاضله (Utopia) در اينست كه مدينه فاضله تجسم ذهني و انتزاعي مردم روشنفكر است و حال آنكه اسطوره غريزه عميق طبقات فرو دست جامعه را نمودار مي‌سازد، و نيز در اينست كه اسطوره را پيش از آنكه مدون شود به كار مي‌بندند، يعني در آن مي‌زيند و آنرا از طريق قصه‌ها و افسانه‌ها و با اجراي آدا و مراسم و مناسك زنده مي‌دارند.

 

تفاوت اسطوره با تمثيل (= سمبل symbol) در ناخودآگاهي اسطوره و خودآگاهي تمثيل است.

 

با اسطوره‌سازي خصوصيات روان آدمي ‌به اشياء انتقال مي‌يابد: دل سنگ خون مي‌شود، ابر سخن مي‌گويد، ستاره آدميان را مي‌نگرد، به سوگ سياوش همي‌ جوشد آب، كند چرخ نفرين به افراسياب. اين كار شاعرانه پيش از هر چيز كار بشر نخستين است كه برداشت خود را از زندگي به صورت اسطوره بيان مي‌كند: در موقع خسوف اژدهائي ماه را در دهان مي‌گيرد. براي وزيدن باد فرشته‌اي گمارده شده. از نظر بشر نخستين اين فرشته واقعاً وجود دارد، چنانكه اهريمن خداي بديها. و سهم اساطير در تكوين اديان كم نيست.

 

اما براي ما اهريمن تمثيل بديهاست. بدينگونه تمثيل اسطوره‌اي است كه از مرحله ناخودآگاهي به جهان خودآگاهي آمده است. برعكس، در مورد اسطوره آگاهي در كار نيست. اگر ما اساطير آدميان نخستين را بصورت تمثيل مي‌بينيم بدان سبب است كه آنها را به مرحله آگاهي آورده‌ايم.

 

اما اسطوره‌سازي، همه، كار بشر نخستين نيست. در روزگار ما نيز شاعر زير و بم‌هاي روان را به اشياء بيروح انتقال مي‌دهد و با اين كار بطور ناخودآگاه اسطوره مي‌سازد.

 

بايد دانست كه اسطوره در تماس با تاريخ مدام از حالت اسطوره درمي‌آيد و به مرتبه تمثيل مي‌رسد و اين يكي از خصوصيات تفكر آدمي‌در عصر جديد است.

 

   4        

 التزام انتزاعي Abstract) كه گاهي آنرا اعتباري و حتي به اشتباه مجرد هم مي‌گويند) – براي فهم اين اصطلاح نخست "انتزاع" را معني مي‌كنيم: انتزاع (Abstraction=) عبارت است از عمل ذهن كه چيزي را جدا از چيز ديگري در نظر مي‌گيرد حال آنكه در عالم واقع اين دو از هم جدا نيست و حتي جدائي‌پذير نيست. في المثل طبيعت يك فرد يا ذات و ماهيت او يا انسانيت و حيوانيت او منفك از خصوصيات فردي او، نيز "صورت" شيئ جدا از ماده و رنگ و ابعاد آن همه از امور انتزاعي است.

 

انتزاع با شعور به مشابهت و اختلاف آغاز مي‌شود. انتزاع كردن يعني خصوصيت مشترك چند شيئي يا خصوصيت مميزيك شيئي را تشخيص دادن. انتزاعي هم به "مفهومي" كه از طريق انتزاع (تفكيك) در ذهن حاصل شده باشد (و نه به تصور ذهني آن) و هم به "كلمه"اي كه بيان كننده آن باشد اطلاق مي‌شود. پس صفات و كيفيات يك شيئي، مثلاً شكل و رنگ و مزه و بوي آن، همه انتزاعي است هر چند كه محسوس به حواس ما باشد.

 

در مقابل انتزاعي لفظ "انضمامي" Concret=) كه آنرا "متحقق" و ندرتاً "عيني" هم مي‌گويند و ما آنرا اغلب به "غيرانتزاعي" ترجمه كرده‌ايم) قرار دارد. يك شيئي وقتي انضمامي ‌است كه همان گونه كه هست و به تجربه دريافته شده است در نظر گرفته شود، خواه در عالم خارج و خواه در تصور ذهن. هر "امر واقع" (fait=)، چه فيزيكي باشد چه رواني چه اجتماعي، انضمامي ‌است، ليكن نسبت و رابطه آن با امري ديگر انتزاعي است. انضمامي‌ جزئي و منفرد است و حال آنكه انتزاعي هميشه كلي است. اين درخت، آن اسب، فلان انسان انضمامي ‌است ولي "شيئيت" و "حيوانيت" و "انسانيت" انتزاعي است. تصور ذهني (به صورت احساس يا ادراك يا تصوير) ممكن است هم انضمامي ‌باشد و هم انتزاعي: وقتي انضمامي‌ است كه شيئي را به همانگونه كه در عالم خارج و به تجربه دريافته مي‌شود در نظر بگيرند و وقتي انتزاعي است (و در اين صورت آنرا "مفهوم" مي‌گويند) كه يكي از عناصر آن شيئي جدا از ديگر عناصر يا مفهوم كلي آن جدا از مصاديق منفردش در نظر گرفته شود.

 

سارتر در كتاب "هستي و نيستي" مي‌گويد: "انضمامي‌ يعني انسان در جهان".

 

   5        

 انضمام انعكاسي يا بازتافته( reflechiيا  (reflexifصفت براي عمل ذهن كه به خود باز مي‌گردد و درباره حالات و افعال خود مي‌انديشد تا بر آنها آگاهي يابد. اين عمل اگر به صورت انديشه باشد "تفكر انعكاسي" يا "رويت" (reflexlon) و اگر به صورت آگاهي باشد "شعور انعكاسي" يا "استشعار انعكاسي" (conscience retlechie) و نحوه عمل آن "تحليل انعكاسي" (analyse reflexive) ناميده مي‌شود. بايد دانست كه شعور از آنرو كه همواره شعور به خويش هم هست پس هميشه شعور انعكاسي است، ليكن مرحله ديگري هم دارد، كه آنرا مي‌توان "انعكاس مجدد" ناميد، و آن علم به شعور انعكاسي است.  مرحله اول به تعبير سارتر conscience reflechle و مرحله دوم conscience relexive ناميده مي‌شود كه شايد بتوان اولي را به "شعور انعكاسي" و دومي‌ را به "استشعار انعكاسي" ترجمه كرد.

 

   6        

 اني ايدئاليسم

 ماقبل تجربي،(ideallsme) – در فلسفه، آئيني كه به موجب آن دنياي خارج واقعيتي ندارد مگر در انديشه يا تصوري كه ما از آن داريم. ايدئاليسم محض وجود دنياي خارج را بكلي منكر است، اما بر طبق ايدئاليسم كانت، دنياي خارج و اشياء في نفسه وجود دارند منتهي چون درك ذات و ماهيت اصلي آنها از حد تجربه ما بيرون است ناچار ما فقط "پديدار" آنها را مي‌شناسيم و بر اساس آن تصورات خود را نسبت به دنياي خارج بنا مي‌كنيم. (در اين معني آنرا به "مذهب اصالت تصور يا معني" ترجمه كرده‌اند.)

 

در اخلاق، شيوه زندگي و جهان بيني كسي كه براي آرمان (ايدئال) هايش مي‌زيد و از منافع مادي كه محرك اعمال عامه مردم است اعراض دارد. (در اين معني مي‌توان آنرا به "آرمان پرستي" ترجمه كرد.)

 

در هنر و ادبيات، آئيني كه به موجب آن وظيفه هنر و ادبيات بازگوئي يا تقليد واقعيت نيست، بلكه خلق دنيائي آرماني است.

 

پيرو اين مسلك را، در هر سه معني، "ايدئاليست" مي‌گويند.

 

"ايدئاليسم"در مقابل "رئاليسم" است.

 

   7        

 ايدئولوژي (Ideologie) – در ماترياليسم تاريخي: مجموعه آراء و عقايد و تصورات و معتقدات (سياسي، حقوقي، نژادي، هنري، مذهبي، فلسفي) ويژه يك دوره از جامعه يا يك طبقه از جامعه. بنابراين تعريف، ايدئولوژي كه امري است فرعي در مقابل "زيربنا" قرار دارد كه امري است اصلي.

 

در معناي وسيع‌تر كلمه كه خاصه امروز در ماركسيسم رايج است: انديشه نظري (تئوريك) كه مي‌خواهد بطور انتزاعي بر روي مصالح شخصي خود رشد و توسعه يابد، اما در واقع، تعبيري است از امور اجتماعي، خاصه امور اقتصادي جامعه، كه صاحب ايدئولوژي از آنها غافل است يا لااقل هشيار نيست كه انديشه‌اش ساخته و پرورده آنهاست.

 

انگلس در كتاب "لودويك فوئرباخ" مي‌گويد: "ايدئولوژي يعني مجموعه‌اي از افكار و تصوراتي كه بالاستقلال زيست كنند و منحصراً تابع قوانين خود باشند. اين حقيقت كه شرايط زندگي مادي آدميان، كه جريان ايدئولوژي در دماغ آنان صورت مي‌گيرد، در تحليل آخر سازنده و پرورنده اين جريان است، بكلي از نظر آنان دور مي‌ماند، و الا فاتحه ايدئولوژي خوانده مي‌شد."

 

   8        

 بار عاطفي ، (affectivite ,resonance affective) سارتر اين كلمه را بجاي connotation به كار مي‌برد، كه از قديم در منطق مصطلح بوده و امروز از مسائل مهم زبانشناسي است. براي توضيح مفصل بايد به كتابهاي زبانشناسي مراجعه كرد، اما توضيح مجمل آنكه براي هر كلمه مي‌توان سه گونه معني شمرد: 1- معناي لفظي (denotation) 2- معناي عاطفي (Connotation) 3- معناي شخصي (Evocation).

 

معناي لفظي كلمه ساده است، همانست كه بر مصداق كلمه (شيئي خارجي) دلالت دارد و همانست كه از طريق آن عمل زبان (ايجاد ارتباط) صورت مي‌گيرد. مثلاً كلمه طلا بر شيئي طلا اطلاق مي‌شود كه فلزي است از عناصر بسيط، داراي رنگ زرد متمايل به سرخ و وزن مخصوص معيني و قابليت تركيب معيني كه در ساختن سكه و زينت آلات به كار مي‌رود. بايد دانست كه معناي لفظي كلمه فقط در زبان علم كاملاً مشخص و مصرح است و حال آنكه در زبان رايج روزمره كم و بيش به ابهام آميخته است، اما نه چندان كه مانع ارتباط گردد.

 

تعريف معناي عاطفي كلمه ساده نيست، خاصه از آنرو كه هر منطقي و هر زبان شناس آنرا به گونه‌اي تعريف مي‌كند. مثلاً همان كلمه طلا، از آنجا كه در ساختن سكه به كار مي‌رود، علاوه بر معناي مذكور، معني يا معاني ديگري را هم به همراه مي‌آورد كه در واقع در حكم "تعيين ارزش" آنست: پشتوانه اسكناس، اندوخته، امكان قدرت، امكان خودآرائي و جز اينها. مثال ديگري اين معني را روشن‌تر خواهد كرد: كلمه "سيزده" يك معناي لفظي روشن دارد (سيزده ريال، سيزده تخم مرغ) و يك معناي عاطفي مبهم براي اشخاص خرافاتي (كه آنرا نحس مي‌دانند). مثال ديگر: معناي لفظي سه كلمه "ابوي" و "پدر" و "بابا" يكسان است (از آنرو كه مصداق آنها يكسان است) و حال آنكه معناي عاطفي آنها، لااقل در جوامع امروز ما، كاملاً متفاوت است.

 

و اما معناي شخصي كلمه عبارت است از تداعي‌هائي كه در ذهن هر كس، به نحو متفاوتي، از شنيدن يا خواندن كلمه ايجاد مي‌شود. اين معني از دو معناي ديگر مبهم‌تر است و چون جنبه فردي و شخصي دارد از مبحث علم بيرون است. براي مثال رجوع شود به آنچه سارتر درباره "تأثير خفي و مكنون زندگي خصوصي شخص" مي‌گويد

 

   9        

 بيگانگي يا با خود بيگانگي (alienation

 

10        

 بيواسطه (immedlat) – در موردي گفته مي‌شود كه ميان نفس مدرك (عالم) و شيئي مدرك (معلوم) واسطه‌اي موجود نباشد، مثلاً استشعار نفس به ذات خود كه همان خودآگاهي است.

 

در پديدارشناسي، اين لفظ در موردي گفته مي‌شود كه ميان عالم و معلوم هيچ علم قبلي موجود نباشد كه بتوان آنرا در حكم دريافت واقعي تجربه دانست.

 

دريافت بيواسطه (le donne=) عبارت از دريافت يا معلومي ‌است كه خود به خود در ذهن موجود باشد (در مقابل معلومي‌كه با مداخله ذهن يا به مدد معلوم ديگري "پرورده" شود).

 

11        

 پرولتاريا (Proletariat) – طبقه‌اي اجتماعي كه درآمدش منحصراً از طريق كار يدي تامين مي‌شود، مالك هيچ وسيله توليدي نيست، ابزار كارش را ساخته و آماده تحويل مي‌گيرد و حاصل كارش را، در ازاي مزدي كه كمتر از ارزش واقعي آنست، ساخته و آماده تحويل مي‌دهد (در مقابل "بورژوازي" كه صاحب ابزار كار است و از "ارزش اضافي" كار پرولتار يا بهره مي‌برد). بالاخص در مورد كارگران كارخانه‌هاي صنعتي گفته مي‌شود.

 

12        

 پيش داوري  (prejuge) – عقيده و نظري كه بدون قضاوت آگاهانه و توجيه عقلاني پذيرفته شده باشد. پيش داوري معمولاً مغلوط و سقيم است.

 

13        

 تاريخيت تحصلي  كون تاريخ

 

 Positif)  كه آنرا متحصّل و محصّل هم گفته‌اند) در موردي كه داراي قطعيت علمي‌ و ما بازاي خارجي باشد (در مقابل "خيالي" و "موهوم" و "فرضي") گفته مي‌شود.

 

فلسفه تحصلي (positivisme) آئين فلسفي اوگوست كنت و هيپوليت تن و استوارت ميل و هربرت اسپنسر است كه مابعدالطبيعه را نفي مي‌كند و اساس شناسائي را بر امور واقع مي‌نهد. به موجب اين آئين، ساختمان ذهن و عقل انسان چنان است كه نمي‌تواند از حد تجربه حسي فراتر رود و شناسائي او، اگر بخواهد قطعي و متقين باشد، فقط به اموري تعلق مي‌گيرد كه بتوان آنها را به توسط حواس بررسي كرد. وانگهي، ذهن بشر هرگز نمي‌تواند بر كنه حقيقت و بر علل واقعي امور دست يابد. پس عقل حكم مي‌كند كه استدلال ما بر تجربه مبتني باشد و نه بر ادراك عقلاني و ماتقدم.

 

14        

 تعالي

 حاليت

 

15        

 تمثيل

 اسطوره

 

16        

 جبر زندگي

 يا محكوميت بشري يا وضع بشري (condition humaine)

 

17        

 چهره

 اسطوره

 

18        

 حاليّت

 يا حلول يا قيام حضوري يا درون بودي (immanence) اين كلمه و متضاد آن عروج transcendance=) كه آنرا به تعالي و قيام حصولي و برون بودي و استعلاء هم ترجمه كرده‌اند) در معاني و موارد بسيار مختلف به كار مي‌رود كه در اين مختصر جاي بحث آنها نيست. بطور خلاصه مي‌گوئيم كه در لفظ حاليت مفهوم "سكون" و "ثبوت" و "استقرار" مستتر است. حاليت در اصل مصدري كلمه im-manere) در زبان لاتين) يعني ماندن در درون محدوده‌اي يا حصاري يا دايره‌اي و تجاوز نكردن از مرز آن (و از همين روست كه آنرا به "درون بودي" ترجمه كرده‌اند) و حال آنكه عروج يعني بيرون رفتن از محدوده يا حصار يا دايره و تجاوز كردن از مرز آن. پس حاليت به عبارت ساده‌تر يعني "حضور شيئي در خود" و عروج يعني "استعلاي شيئي از خود" .

 

مسلك "وحدت وجود" (يا همه خدائي) خدا را "حال" در جهان مي‌داند و اين همان نظر اسپينوزا است كه مي‌گويد خدا "علت حلولي" همه اشياء است و نه علت بيروني. به نظر "فلاسفه تحصلي"، عروج عبارت از فلسفه‌اي مابعد طبيعي است كه مي‌خواهد جهان را از طريق عللي كه خارج از آنست  تبيين كند و حال آنكه حاليت، علمي ‌است كه جهان را در اوضاع و احوال دروني آن بررسي مي‌كند. اما هايدگر مي‌گويد: به سبب آنكه بشر داراي "وجود حاضر" است نمي‌تواند خود را من حيث هو بشناسد مگر در بطن چيزي كه از حد او فراتر است و مي‌توان آنرا جهان ناميد، پس جهان امري "متعالي" است كه وجود ما به آن وابسته است و زمان كه ملازم هستي ماست تعالي ديگري است، تعالي گذشته و آينده.

 

به موجب اصل حاليت (princlpe d'lmmanence)، كه بعضي از متفكران معاصر به آن قائلند، انديشه آدمي ‌نمي‌تواند از خود فرا رود و به حقيقتي بيرون از خود يا به حقيقتي جز خود دست يابد.

 

توهم حاليت (illusion d'lmmanence) در فلسفه سارتر عبارت است از اعتقاد به اينكه شعور آدمي‌ مكاني مملو از تصاوير است و خود اين تصاوير، نمودهاي اشياء خارج.

 

19        

 حساسيت (sensibilite) – قوه حس كردن يا خصوصيت كسي كه اين قوه در اين بسيار بسط يافته است. بدين‌گونه، اين كلمه گاهي بر حساسيت عضوي (كه "احساس" را فراهم مي‌آورد) و گاهي بر حساسيت رواني يا خلقي (كه منشاء "احساسات" است) و گاهي بر هر دو اطلاق مي‌شود.

 

در معناي قديم كلمه: قوه احساس لذت و الم (چه جسمي‌و چه روحي) و قوه احساس انس و محبت. بدين‌گونه حساسيت با "انفعال حسي" و "عاطفه" مترادف است و در مقابل "هوش" و "اراده" قرار دارد.

 

20        

 حلول

 حاليت

 

21        

 ديالكتيك

 (dialectique) – هر فيلسوفي و هر نويسنده‌اي اين كلمه را به مفهومي‌خاص خود به كار مي‌برد. بحث درباره همه اين مفاهيم از حد اين مختصر بيرون است. ولي شايد اشاره‌اي مجمل به سير تحول معناي آن ما را به مقصود نزديك‌تر كند.

 

در نزد فلاسفه يونان و حكماي قديم، ديالكتيك فن بحث و جدل از طريق سؤال و جواب است، كه از آن فن تنظيم و تنسيق مفاهيم حاصل مي‌شود. در نظر افلاطون ديالكتيك فن عروج از مرتبه معلومات محسوس به مرتبه معلومات معقول (مُثُل) است. در نظر ارسطو ديالكتيك فن استدلال قياسي است بر اساس مقدماتي كه فقط محتمل باشد (استدلال بر اساس مقدمات ضروري نام ديگري دارد). در نظر كانت، ديالكتيك منطق "نمود" است، چنانكه خود مي‌گويد: "ديالكتيك در نزد قدما جز منطبق نمود نبود، يعني فن سفسطه براي اينكه به ناداني خود و حتي به پيشداوري‌هاي خود نمودي از حقيقت بدهند و ما هم ديالكتيك را به همين معني منظور مي‌كنيم".

 

            تا اينجا ديالكتيك با منطق تقريباً مترادف است يا به هر حال قسمتي است از علم منطق. اما در قرون اخير، به دنبال تعريفي كه هگل از آن كرده است، معناي آن تدريجاً تغيير مي‌يابد. در نظر هگل، ديالكتيك سير انديشه است از طريق "تز" (وضع) و "آنتي‌تز" (وضع مقابل) و "سن‌تز" (وضع مجامع) (تز ايجاب است و آنتي‌تز سلب يا نفي آن و سن‌تز نفي نفي كه عبارت است از حفظ نتايج صحيحي كه از تقابل دو مقدمه پيشين ناشي مي‌شود). درحاليكه منطق قديم بر اساس عدم اجتماع ضدين بود، ديالكتيك هگل بر اساس تقابل ضدين (كه ضديت آنها تدريجاً رو به كاهش مي‌رود) قرار دارد.

 

مي‌بينيم كه اين معناي اخير، برخلاف ظاهر امر، چندان از معناي قديم كلمه دور نيست: ديالكتيك در قديم بروز حقيقت از طريق تقابل آراء متضاد بود و در نزد هگل و پيروان او بروز حقيقت از طريق تقابل امور متضاد (در انديشه) است. و همين مفهوم اخير، با وجودي كه خود ماركس كلمه ديالكتيك را به كار نبرده است، در نزد ماركسيست‌ها نفوذ و شيوع مي‌يابد. هگل كه ايدئاليست بود جريان ديالكتيك را قانون تحرك انديشه آدمي ‌و عين جنبش "وجود" مي‌دانست اما ماركسيست‌ها كه ماترياليست‌اند جريان ديالكتيك را در ماده مي‌بينند و انديشه را هم انعكاسي از ماده مي‌دانند. به موجب ماترياليسم ديالكتيكي اشياء و امور مادي به صورتي ديالكتيكي، يعني بر حسب فعل و انفعالي كه هگل آنرا قانون انديشه مي‌دانست، گسترش مي‌يابند و جنبش ديالكتيكي انديشه هم بازتابي‌ از دنياي واقع است. در نظر انگلس، همان قوانين ديالكتيكي حاكم بر تاريخ و بر تحول انديشه، در مورد تغييرات اشياء طبيعي نيز صدق مي‌كند.

 

قوانين ماترياليسم ديالكتيكي اينهاست: 1- جهان در حركت و تغيير دائم است. 2- امور و پديده‌هاي جهان بر يكديگر تأثير متقابل دارند. 3- در همه امور و پديده‌ها تضاد وجود دارد، و مبارزه اضداد محتواي ذاتي تكامل است. 4- تغيير، دگرگوني ساده نيست: تغييرات كمي ‌به تغييرات كيفي مي‌رسد كه جهشي از مرحله‌اي بمرحله ديگر است.

 

اما سارتر كه با ماترياليسم از بن مخالف است، قوانين ديالكتيك را محدود نمي‌داند. ديالكتيك تاريخ را مي‌پذيرد، ولي به ماترياليسم ديالكتيكي (= ديالكتيك طبيعت) معتقد نيست و وجود هر نوع ديالكتيك را در طبيعت، جدا از انسان يا تاريخ انسان، محال مي‌داند. به عقيده سارتر، ديالكتيك فقط وابسته به انسان است و اگر هم در طبيعت مشاهده شود در جائي است كه انسان در آن دخل و تصرف كرده، يا به عبارت ديگر آنرا "نفي" كرده باشد. در نظر او، طبيعت بدون انسان گنگ و نامفهوم است.

 

22        

 رئاليسم Realisme) كه آنرا به "واقع بيني" ترجمه كرده‌اند) در معناي عادي كلمه، خصوصيت كسي كه واقعيت را به همانگونه كه هست مي‌بيند يا بازگو مي‌كند و رفتار خود را بر اين واقعيت منطبق مي‌سازد.

 

در اخلاق، هر آئيني كه واقعيت را بر آرمان (ايدئال) ترجيح دهد. در فلسفه، به معناي اعم، آئيني كه به موجب آن واقعيتي مستقل از تصور ذهن آدمي‌وجود دارد و به معناي اخص هر آئيني كه علم آدمي ‌را قادر به درك واقعيت حقيقي اشياء بداند.

 

در هنر و ادبيات، آئيني كه به موجب آن هنرمند بايد واقعيت را به همانگونه كه هست، بدون آرماني كردن آن، نقش يا وصف كند.

 

"رئاليسم" در مقابل "ايدئاليسم" قرار دارد (به اين كلمه مراجعه شود).

 

23        

 رئاليسم سوسياليستي

 (realisme sociallste) - روشي هنري و ادبي ‌است كه به پيروي از سنت رئاليسم بالزاك و تالستوي از آغاز قرن بيستم، خاصه در شوروي، رواج يافت و هدف آن بيان حقيقي و عيني واقعيت در بطن تاريخ با توجه به عوامل انقلابي ‌آن بود (رمان "مادر" اثر ماكسيم گوركي را نمونه كاملي از آن مي‌شمارند) اين روش از سال 1924 به بعد با تجليل بي‌اندازه از "كار" جلوه تازه‌اي يافته و تمام ادبيات و هنر شوروي را تا امروز زير سيطره خود گرفته است. بنابر تعريفي كه يكي از پيروان اين شيوه كرده است: "رئاليسم سوسياليستي بر اين اصل مبتني است كه كار، قدرتي خلاق دارد و هنر به منزله بسط و انعكاس خلاقيت كار است. اين هر دو بطور مستقيم يا غيرمستقيم مناسبات معتبر اجتماعي را منعكس مي‌كند و در آن موثر مي‌افتد."

 

يكي ديگر از صاحبنظران شوروي مي‌گويد: "از نظر رئاليسم سوسياليستي سخن بر سر تفسير حال بر سر آينده است."

 

اين مكتب در اسپانيا و پرتقال نيز طرفداراني دارد.

 

24        

 شخص منتشر

 (به فرانسه on، به آلماني man، به انگليسي They) – اصطلاح هايدگر. براي درك معناي آن نخست بايد "وجود حاضر" را تعريف كرد.

 

وجود حاضر (به آلماني Dasein و به فرانسه etra-la) به تعبير هايدگر، هستي موجود بشري از حيث آنكه وجود منفرد انضمامي‌ است. خصوصيت "وجود حاضر" در اينست كه هرگز تشكيل "كل كامل" نمي‌دهد.

 

شخص منتشر همان وجود حاضر است از حيث آنكه با "وجود جمعي" خود در مجموعه اوضاع و احوال دنياي خارج درگير مي‌شود. به معناي واضح‌تر، شخص منتشر نيروئي است كه ما را به كاري وا مي‌دارد كه ديگران آن كار را مي‌كنند، ما را به انديشه‌اي وا مي‌دارد كه ديگران آنگونه مي‌انديشند و جز اينها و در آخر به ما يك "من" غيراصيل و غيرشخصي مي‌دهد.

 

اين شخص منتشر، كه در حقيقت هيچكس نيست، شكل "وجود جمعي" ما را تعريف مي‌كند. اگر "منِ" حقيقي ما فقط به اين نوع وجود مشغول باشد هرگز خود را نمي‌يابد يا بكلي خود را از دست مي‌دهد. پس شخص منتشر همان "وجود حاضر" است در هستي غيراصيلش.

 

 

 

25        

 طرح

 (projet) "بشر نه فقط آن مفهومي‌است كه از خود در ذهن دارد، بلكه همان است كه از خود مي‌خواهد. آن مفهومي‌است كه پس از ظهور در عالم وجود از خويشتن عرضه مي‌دارد. همان است كه پس از جهش به سوي وجود از خود مي‌طلبد. بشر هيچ نيست مگر آنچه از خود مي‌سازد ... بشر موجودي است كه پيش از هر چيز به سوي آينده‌اش جهش مي‌كند و موجودي است كه به جهش به سوي آينده وقوف دارد. بشر پيش از هر چيز طرحي است كه در درونگرائي خود مي‌زيد و بدينگونه وجود او از خزه و تفاله و كلم متمايز مي‌شود ... بشر پيش از هر چيز همان است كه طرح تحقق و شدنش را افكنده است."

 

26        

 عليت (causalite) و غائيت (finalite) – رابطه ميان علت و معلول را "عليت" مي‌نامند و خصوصيت هر چيزي را كه آگاهانه بسوي هدفي و غايتي بگرايد "غائيت" مي‌گويند (مثلاً اراده به سبب مقصد و هدفي كه در نظر مي‌گيرد هميشه داراي غائيت است).

 

در تبيين و فهم امور، معمولاً به دو اصل متوسل مي‌شوند: اصل عليت و اصل غائيت. اصل عليت اينست كه هر تغيير و تحولي يا هر امر حادثي الزاماً علتي دارد و يا از علل واحد در اوضاع و احوال واحد معلولات واحد حاصل مي‌شود. اما اصل غائيت را به سادگي نمي‌توان تعريف كرد، از آنرو كه هر فيلسوفي استنباطي خاص از آن دارد. بعضي آنرا به نحو مطلق بدينگونه بيان مي‌كنند كه هر چيزي غايتي دارد (از اينروست كه برخي از حكما گفته‌اند كه هر چيز كه در طبيعت هست داراي فايده‌اي است) و حتي بعضي از اينان در تبيين امور آنرا مهم‌تر از اصل عليت مي‌دانند اما اين محل بحث و ترديد است. همينقدر مي‌توان مسلم دانست كه هر فعاليتي كه ناشي از فكر و شعور باشد ناظر به غايتي است و بالعكس هر فعاليتي كه ناظر به غايتي باشد ناشي از فكر و شعور است.

 

  

27        

 كون تاريخي

 يا تاريخيت يا در تاريخ بودن (historicite)

28        

 كون زماني

 يا زمانيت يا در زمان بودن (temporalite)

29        

 گفتار دروني

 يا سيلان ذهن (monologue interieur)

30        

 مابعد تجربي‌

 يا ما تاخر يا اني (a posteriori) – صفت براي هر چيز كه موخر بر تجربه باشد يا (در مورد مفاهيم) از طريق تجربه حاصل شده باشد يا مبتني بر تجربه و (در مورد استدلال يا روش) مبتني بر امور دنياي واقع باشد.

 

            اين كلمه در مقابل ماقبل تجربي‌قرار دارد (به آن مراجعه شود).

 

31        

 ما قبل تجربي

 يا ما تقدم يا لمي‌(a priori) – صفت براي هر چيز كه منطقاً مقدم بر هرگونه تجربه باشد و نتوان آنرا از طريق تجربه تبيين كرد.

به عقيده كانت علمي‌ كه از طريق ادراك حسي حاصل شود حقيقي نيست و علم "اصيل" عبارت است از اشكال ما تقدم احساس "زمان و مكان" و اشكال ماتقدم عقل (علت، ضرورت، و غيره).

 

"استدلال ما تقدم" استدلالي است كه به جاي تكيه بر امور واقع منحصراً بر قوانين منطقي عقل مبتني باشد.

بايد دانست كه ماترياليسم ديالكتيكي به هيچ نوع شناسائي ماتقدم قائل نيست.

32        

 مردم شناسي  (antheopologie) مجموع علومي ‌كه متعلق بحث آنها انسان است، به عنوان موجودي حيواني (اعم از جنبه تني يا رواني) يا موجودي اجتماعي.

در قديم اين علم در مقابل "جهان شناسي" و "خداشناسي" قرار داشته است.

33        

 نيهليسم(nihilisme)

 (نيست انگاري)، تاريخ بي ارزش شدن تمام ارزش‌هايي است كه تاكنون معتبر بوده است و اين بي‌ارزش شدن ارزشها لازمه فرو ريختن تمام انحاء تلقي وجود در تاريخ مابعدالطبيعه است.

از نظر فلسفي، مكتبي‌ است كه بموجب آن بشر بهيچ‌وجه نمي‌تواند واقعيت را بشناسد. نيچه مي‌گويد: "نيهيليسم فقدان هدف است و فقدان پاسخ به چرا. نيهيليسم فعال حد اعلاي قدرت خود را در نيروي خشونت آميز تخريب مي‌داند. در مقابل، نيهيليسم خسته به هيچ چيز حمله نمي‌كند "اين نظريه در بحث معرفت" هرگونه امكان شناسائي، هر حقيقت كلي يقيني" را نفي مي‌كند.

از نظر اخلاقي، آئيني يا حالتي رواني است كه هيچ ارزشي، هيچ قاعده اخلاقي، هيچ اجبار اجتماعي را نمي‌پذيرد و هرگونه اعتقادي را نفي مي‌كند.

از نظر سياسي، انتقاد بدبينانه از تشكيلات اجتماعي است بر اساس مكتب اصالت فرد و ناتوراليسم، و ناشي از نوميدي كه تخريب كلي نهادهاي اجتماعي را بدون قصد مثبت تجديد آن توصيه مي‌كند و از اين نظر به آنارشيسم نزديك مي‌شود. نيهيليسم سياسي در جامعه روسيه قرن نوزدهم نضجي يافت و عده‌اي از طرفدارانش تروريست شدند.

 

34        

 اليتسيم

 اينجا را كليك كنيد

35        

 علم هرمنوتيك

 (Hermeneutics)

36        

 تاويل

 (Interpretation) تاويل كردن: بيان كردن و شرح و تفسير نمودن و ترجمه كردن. گرداندن كلمه يا سخن بديگر معني جز معني ظاهر آن.

معناي لغوي تاويل:  برگرداندن به چيزي، تفسير كردن

تاويل كلام:

·     بيان كردن آنچه كلام بدان باز مي گردد. در اصطلاح، گردانيدن كلام از ظاهر بسوي جهتي كه احتمال داشته باشد.

·         -بيان معني كلمه يا كلام بطوري كه غير از ظاهر آنها باشد.

تاويل در نزد علماي علم اصول مرادف تفسير است و بقولي تاويل ظن بمراد تفسير قطع بدان است چنانكه مثلاً هرگاه لفظ مجملي را بدليل ظني چون خبر واحد بيان كنند آنرا مؤول خوانند و هر گاه آنرا بدليل قطعي بيان كنند مفسر گويند. و توان گفت تاويل اخص از تفسير است.

تاويل ظن بمراد و تفسير قطع بدان است و بقولي تاويل بيان يكي از محتملات لفظ و تفسير بيان مراد متكلم است و بيشتر تاويل در كتب الهي بكار رود.

خويش را تاويل كن اخبار را     مغز را بد گوي ني گلزار را

مولوي

منبع: لغت نامه دهخدا

 37        

 فلسفه زبان

 نام يكي از موضوعات يا شعب فلسفه است. فلسفه زبان اسم موضوعي در خور فلسفه است و با مسائلي سر و كار دارد از اين قبيل كه "چگونه ما با واقعيت رابطه برقرار مي‌كنيم؟"، "ماهيت معنا چيست؟" "عمل گفتاري چيست؟". اينها مسائلي است كه نوعاً به موضوع فلسفه زبان مربوط مي‌شود.

38       

 فلسفه تحليل زبان

 به معناي يكي از فنون در فلسفه است كه عمدتاً در جهان انگلوساكسن بوجود آمد و رشد كرد و در دهه‌هاي 1940 و 1950 به بار نشست. نگرش فلسفه تحليل زبان اين است كه: "فلسفه عبارت از خودآگاه شدن در اين باره است كه ما واژه‌ها را چگونه به كار مي‌بريم، و اينكه واژه‌ها چه قسم معناهايي دارند، و درباره صورتهايي از زندگي كه اين الفاظ جزء آنها هستند. اگر گفتار به اين صورتها وجود داشته باشد، پس اين صور زندگي هم وجود دارند و بايد آنها را فهميد."

جاذبه فلسفه تحليل زبان اين است كه هشياري و آگاهي درباره كاربرد زبان القاء مي‌كرد كه بسيار سودمند بود؛ نوع جديدي از مسووليت القاء مي‌كرد، به معناي تصديق به اينكه اهميت دارد براي بيان روشن مطالبتان وسواس به خرج دهيد.

39

ماخذ: ادبيات چيست؟ ژان پل سارتر

 

 

   

نقش علم در اخلاق انكارناپذير است

 

 

نقش علم در اخلاق انكارناپذير است

            پاول كورتز استاد فلسفه اخلاق دانشگاه بوفالو در ايالت نيويورك آمريكا معتقد است نقش علم در اخلاق انكارناپذير است. پاول كورتز به هيچ عنوان قصد ندارد وارد بحث مناقشه‌ برانگيز در باب مقدور يا مقدور نبودن استنتاج ”بايد“ از ”است“ شود و تنها به نسبت‌هاي غيرمنطقي اين دو حوزه نظر دارد. به نظر وي، دانش‌ها به انحاي گوناگون بر اخلاق تأثير مي‌گذارد و لااقل در جنبه‌هايي كه چه كار نبايد كرد بسي مثمر ثمر هستند. علم به ما ديدگاهي كلان اعطا مي‌كند كه اين ديدگاه كلان براي انجام هر كار از جمله ابراز گزاره‌هاي اخلاقي و انجام اموري كه با خوب و بد سر و كار دارند مثمرثمر است. اين امر بدان دليل است كه همه نسبت‌هاي ميان علم و اخلاق يا دانش و ارزش نسبت‌هاي منطقي نيستند و اين دو حوزه چه در بعد اجتماع و فرهنگ و چه در بعد مؤلفه‌هاي غيرمعرفتي چون احساس با هم تعامل دارند. با اين همه، كورتز معتقد است آنها كه قايل به تمايز جدي منطقي ميان علم و اخلاق هستند ديدگاهي جزمي ‌و بسته نسبت به علم دارند و آن را فراتر از بسياري از مؤلفه‌هاي غيرمعرفتي مد نظر مي‌گيرند. او معتقد است پرسش از نسبت علم و اخلاق پرسشي گشوده است و آن چنان كه ما در اوان دوران جديد تصور مي‌كرديم اين دو حوزه آنچنان از هم منفك نيستند كه هيچ نسبتي با يكديگر برقرار نكنند.

ماخذ: روزنامه شرق-ش 330

 

در قلمرو تاريخ فلسفه

در قلمرو تاريخ فلسفه

 

ذات فلسفه، تاریخ فلسفه است. تحقیق در معنای فلسفه مستلزم تحقیق در معنی تاریخ فلسفه است.

 

تاریخ فلسفه یک نوع معرفت و دانش، عبارت از تحقیق و برسی در آرا و افکار و نظریات فلسفی متفکران و فیلسوفان پیشین و يا معاصر می‌باشد.

 

درباره اهمیت تاریخ فلسفه و اینکه چرا باید تاریخ فلسفه آموخت و چه ضرورتی برای یک پژوهشگر فلسفه وجود دارد که باید تاریخ فلسفه بیاموزد و در آن غور کند؟ به نظر می‌رسد بتوان ضرورت مطالعه تاریخ فلسفه را بدین ترتیب برشمرد:

 

 1ـ یک پژوهشگر فلسفه اساسا به دنبال تحقیقات و تأملات فلسفی در موضوعات مختلف می‌باشد از این دو تاریخ فلسفه عین مطلوب چنین تشخیص می‌باشد. چرا که تاریخ فلسفه مملو از آرا، تحليل‌ها و تأملات فلسفی درباره مسایل متعدد می‌باشد. به تعبیری می‌توان گفت که تاریخ فلسفه همان خود فلسفه است لااقل از این جهات که ابتدا پرسش‌های تاریخی فلسفه همچنان پا برجا هستند. نيز تاریخ فلسفه، تاریخ بکارگیری و استفاده از روش فلسفی و عقلانی است، همچنين تاریخ فلسفه حاوی اندیشه‌های فلسفی و محتوای عقلانی و نیز محتوی تفکرات بکر و دست نخورده و کلیدی برای حل معضلات عقلانی و فلسفی و خلاصه تاریخ فلسفه پر از مضمون و محتوای فلسفی است.

 

 2ـ آشنایی با تاریخ فلسفه زمینه آگاهی از سیر اندیشه‌ها و تحولات آنها را در بستر زمان فراهم آورده بر این اساس درك عمیق و متمایز آنها را موجب می‌گردد. بدین معنی که اندیشه‌هایی که امروز مورد مطالعه قرار می‌گیرند آنگاه که سابقه تکوین و تحول آنها نیز روشن گردد بسیار عمیق‌تر و دقیق‌تر دریافت می‌شوند و خود نظریه و مرزها و تمایزات و یا به تعبیری وجوه تشابه و تمایز آنان از دیگر آرا متناظر روشن‌تر و آشکار‌تر می‌گردد.

 

 3ـ از جهت آنکه تاریخ فلسفه عبارت از تکاپوی دراز مدت انسانی برای کشف حقیقت و تحلیل آن می‌باشد و همانا نوعی تحلیل واقعیت یا واقعیات از زوایای متعددي می‌باشد. از این حیث فی نفسه امری جذاب و مطلوب است.

 

 4ـ از آنجا که پژوهشگر فلسفه ملزم به انجام تحقیقات اختیاری یا اجباری در باب آرای فلسفی متفکران می‌باشد از این رو آشنایی با طیف وسیع فلاسفـه و آرای و آثـار آنـها، در صد لزوم، ضـروری مـی‌باشد.

 

مسعود امير – نامه فلسفه ش 11

 

در حقیقت مردان بزرگ هنگامی با ما سخن می‌گویند که ما گوش و روان خود را برای دریافت سخنان آنان آماده داریم و ریشه گلی را که در روح آنها شکفته است در دل خود داشته باشیم. تجربیاتی را که آنها کرده‌اند ما نیز کرده‌ایم ولی ما نتوانسته‌ایم معنای دقیق و سری آن را در یابیم. ما مستعد دریافت آهنگهای گیرای حقیقت که در دور و بر ما طنین انداز است نبوده‌ایم. نابغه این آهنگها و موسیقی افلاک را می‌شنود. نابغه آنچه را فیثاغورس درباره فلسفه می‌گفت درک می‌کند. "فلسفه مرحله عالی موسیقی است."

 

سقراط پیر به " کرتیو " چنین می‌گفت : خردمند باش و نگاه مکن که آیا فلاسفه بد یا خوب بوده‌اند، بلکه به خود فلسفه متوجـــه‌باش، سعی کن تا آن را به تعمق و صداقت بررسي كني، اگر آن بد است سعي كن تا مردم را از آن برگردانی؛ ولی اگر چنان است که من می‌پندارم، آن را دنبال کن و به کار ببند و با شهامت و دلیـــر باش.

 

شناخت انديشه‌هاي ديگران از خود شناسي مي‌گذرد. در معبد دلفی Delphi شعاری به این مضمون حک شده بود :

 

"خود را بشناس !"

 

و به دستور آن هاتف غیبی که از همین معبد با سقراط صحبت کرد، فیلسوف نامدار یونانی مامور کشف حقایقی گردید که تمام اندیشه‌های تالي مغرب زمین از آن سر چشمه گرفته‌اند .

 

مطالعه انديشه‌ها و سير فكري  فلاسفه قدیم شاید متضمن یک سود دیگر هم باشد، به این معنی که ممکن است در ذهن مطالعه‌کننده نوعی فهم و استنباط قویتر از سرشت و ماهیت تمام آن چیز‌ها که در اصطلاح "متمدن بودن" نهفته است ایجاد کند و این شبهه را از فکر وی دور سازد که انسان متمدن فقط موجودی رام شده است و فرق وی با انسان وحشی نظیر آن فرقی است که میان دامها و ددها وجود دارد. و اگر از عهده این کار بر آید عملش با توجه به اوضاع عصر کنونی بیفایده نخواهد بود زیرا موقعی که ما مشغول جنگیدن یا کار کردن برای حفظ تمدن غربی هستیم لازم است تا آنجا که مقدورمان باشد برای فهم انگیزه‌ها و عللی که ما را وادار به کار کردن یا جنگ کردن برای پاسداری از آن تمدن می‌کند سعی و  کوشش به کار بریم.

 

اندیشه، هنر و تخیل خلاق نخبگان هر نسل چونان بارانی حیات بخش، فرهنگ هر عصر را بارور می‌سازد. فرهنگ و تمدن امروز نیز از شـعلـه تـابـنـاک روح ایـن سر آمـدان مـعارف بـشری گرمـی و روشنـی و عظمـت مـی‌گـیـرد. تعاطی در سوانح زندگانی و روح اندیشه این نخبگان تنها طریق راهیابی به کاخ پر شکوه فرهنگ و اندیشه امروز است.

 

مجموعه تاریخ اندیشه‌ها به دنبال هدفي‌‌ست که در شرحی کوتاه، اما انتقادی و مطابق با واقع از حیات عقلانی و آراء و آثار بزرگان فرهنگ بشری و نحله‌ها و مکتب‌های بر آمده از اندیشه آنان به نحوی موثر و ژرف، ما را با بنیادهای فرهنگ و اندیشه معاصر مأنوس و آشنا سازد.

 

و البته؛ سخن متفکران حقیقی نتیجه حال است نه ثمره قال و از عیان است نه از بیان و از اسرار است نه از تکرار و از جوشیدن است نه از کوشیدن.

 

 

 

فلسفه غرب

فلسفه قديم

  

فلسفه قرون وسطي

  

فلسفه جديد

  

فلسفه ايراني و اسلامي

فلاسفه ايراني

  

فلاسفه عرب

  

فلسفه چیست؟

فلسفه چيست؟

به نام آن كه جان را فكرت آموخت

 

چراغ دل به نور جان برافروخت

 

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

 

ز فيضش خاك آدم گشت گلشن

 

 

 

فلسفه حوزه‌اي از دانش بشري است كه به پرسش و پاسخ درباره مسائل بسيار كلي و جايگاه انسان در آن مي‌پردازد؛ مثلاً اين كه آيا جهان و تركيب و فرآيندهاي آن به طور كامل مادي است؟ آيا به وجود آمدن يا به وجود آوردن جهان داراي هدف است؟ آيا ما مي‌توانيم پاسخ قطعي بعضي چيزها را بيابيم؟ آيا ما آزاد هستيم؟ آيا ارزشهاي مطلقي وجود دارند؟ تفاوت اصلي فلسفه يا علم در اين است كه پاسخهاي فلسفي را نمي‌توان با تجربه يا آزمايش تاييد كرد.

 

از جهتي مي‌توان براي فلسفه دو معني در نظر گرفت، در معني نخست مراد از فلسفه عبارت است از تامل و تحقيق عقلاني و پيشين در باب موضوعات خاص مي‌باشد. موضوعاتي از قبيل خدا، شناخت، هستي، اخلاق، انسان، ذهن، جامعه و ... در اين معني از فلسفه، فلسفه به عنوان دانشي با موضوع خاص مي‌باشد كه فراتر از آن نمي‌رود. براي مثال فلسفه در نزد ابن سينا و يا ملاصدرا يعني علم به وجود و اوصاف آن، يا نزد كانت فلسفه يعني تامل عقلاني در باب شناخت و معرفت انسان و يا فلسفه نزد ويتگنشتاين يعني تحقيق و تامل در باب زبان و ... در چنين تلقي‌اي از فلسفه، فلسفه در معنايي محدود به كار مي‌رود و در محدوده خاصي محدود جهان، شناخت، زبان، انسان و در اين معنا، فلسفه معناي عامي ‌مي‌يابد و حوزه وسيعي را شامل مي‌گردد به گونه‌اي كه شامل تمام حوزه‌هاي محدودي كه هر فيلسوف براي خود در نظر گرفته است، مي‌گردد. حال آنچه از فلسفه در عنوان "تاريخ فلسفه" مراد است، همانا معني دوم از معاني سابق مي‌باشد چرا كه آنچه با عنوان تاريخ فلسفه مورد بررسي واقع شده و مي‌شود طيف گسترده‌اي از مباحث فلسفي اعم از هستي، خدا، جهان، انسان، اخلاق، معرفت و ... را شامل مي‌گردد.

 

تحقيق در معني فلسفه مستلزم تحقيق در معني تاريخ فلسفه است.

 

فلسفه، حيات انديشه است. فلسفه پرسش از وجود موجود و علم به اعيان موجودات است. فلسفه سير مدام و در راه بودن است.

 

افلاطون وجود موجود را ماهيات ثابته و ارسطو منشايت اثر و دكارت من متفكر دانسته و كانت مابعدالطبيعه را متعلق به ماهيت بشر خوانده و آن را منحصر در نقادي شناسايي انگاشته و هگل فلسفه را بكلي از معناي يونانيش كه حب دانايي است دوره كرده و آن را عين دانايي و دانندگي مطلق دانسته است. فهم اين معاني بدون انس با آنها ميسر نيست و اين انس هم به صرف خواندن و آموختن فلسفه، يعني با علم فلسفه، حاصل نمي‌شود. طي طريق در انديشه فلسفي ما را به انس با اين معني مي‌رساند. با اين همه رسوخ در تفكر گذشته و تذكر نسبت به آن، شرط هر تفكر تازه است. اما بايد آن زمان فرا رسد و شايد بزودي فرا رسد كه بشر بتواند نه با راي فضولي بلكه با خروج از آن، يعني خروج از اداره خود و خودرائي، ندايي را بشنود كه او را به تفكر مي‌خواند؛ آن وقت بشر از مفهوم به معني مي‌رود و پرسش قلبي از وجود مي‌كند. وقتي پرسش قلبي مطرح باشد، ديگر حتي تفكيك پرسش و پاسخ هم مورد ندارد بلكه پرسش عين پاسخ است. فلاسفه تصديق دارند كه از طريق علم حصولي نمي‌توان به اعيان و ماهيت موجودات و اشياء رفت بلكه اين فقط با انس و در اصول حضور ميسر است. تفكر اصيل همزبان شدن با وجود و با متفكران است. در سير تفكر، پرسش و پاسخ يكباره با هم مي‌آيد.

 

ويليام جيمز مي‌گويد: فلسفه چيزي جز وصول به كنه حقايق اشياء و غور در معاني عميق آنها نيست و در سلسله واقعيات، پيدا كردن جوهر ذاتي يا به قول اسپينوزا ذات جوهري آنهاست؛ بدين طريق تمام حقايق با هم متحد مي‌گردند و به "كلي مافوق كليات" مي‌رسند.

 

در فلسفه لذتي وجود دارد؛ حتي در سراب بيابانهاي علم بعدالطبيعه جذب و كششي هست. هر طالب علمي ‌اين معني را تا هنگامي‌كه ضروريات قاطع حيات مادي او را از مقام بلند انديشه به سرزمين پست مبارزه اقتصادي فرود نياورده است، درك مي‌كند. اغلب ما در بهار عمر خويش روزهاي طلايي را گذرانده‌ايم كه در آن معني قول افلاطون را كه "فلسفه لذتي گرامي ‌است" درك كرده‌ايم، در آن روزها عشق به حقيقتي ساده آميخته با اشتباه براي ما خيلي برتر از لذايذ جسماني و آلودگيهاي مادي بود. ما همواره در خود نداي مبهمي ‌مي‌شنويم كه ما را به سوي اين نخستين عشق به حكمت مي‌خواند. ما مثل براونينگ چنين مي‌انديشيم كه: "طعام و شراب من براي تحصيل معني زندگي است". قسمت اعظم زندگي ما بي‌معني است و در ترديد و بيهودگي هدر مي‌رود؛ ما با بي‌نظمي‌هايي كه در درون و بيرون ماست مي‌جنگيم و مع ذلك حس مي‌كنيم كه اگر بتوانيم روح خود را بشكافيم يك امر مهم و پرمعني در آن پيدا مي‌كنيم. ما در جستجوي فهم اشياء هستيم: "معني زندگي براي ما اين است كه خود و آنچه را كه به آن برمي‌خوريم به روشني و شعله آتش مبدل سازيم." مانند ميتيا در "برادران كارامازوف" از "كساني هستيم كه احتياجي به آلاف الوف ندارند، فقط پاسخي به سوالات خود مي‌خواهند." ما مي‌خواهيم ارزش و دورنماي اشيايي را كه از نظر ما مي‌گذرند دريابيم، و بدين وسيله خود را از طوفان حوادث روزانه بركنار داريم. ما مي‌خواهيم پيش از آنكه دير شود اشياي كوچك را از بزرگ تشخيص دهيم و آنها را چنانكه در واقع و نفس الامر هستند ببينيم. ما مي‌خواهيم در برابر حوادث و ناملايمات خندان باشيم و هنگام مرگ هم تبسمي‌ بر لب داشته باشيم. ما مي‌خواهيم كامل باشيم و نيروها و قواي خود را بررسي كنيم و آنها را نظم و ترتيب دهيم و اميال خويش را هماهنگ سازيم، زيرا نيروي منظم و مرتب آخرين سخن اخلاق و فن سياست و شايد آخرين كلمه منطق و مابعدالطبيعه نيز هست. ثورو مي‌گويد: "براي فيلسوف شدن داشتن افكار باريك و حتي تاسيس مكتب خاص كافي نيست، تنها كافي است كه حكمت را دوست بداريم و بر طبق احكام آن زندگي ساده و مستقل و شرافتمندانه و اطمينان بخش داشته باشيم."

 

            اگر ما فقط حكمت را پيدا كنيم مي‌توانيم مطمئن باشيم كه بقيه به دنبال آن خواهند آمد. ليكن چنين اندرز مي‌دهد: "نخست اموري را كه براي روح خوب و صالح است جستجو كن تا چيزهاي ديگر بر آن بيفزايد و يا لااقل فقدان آن حس نشود." حقيقت ما را توانگر نمي‌سازد ولي آزاد بار مي‌آورد.

 

كلامي ‌از ويتگنشتاين وجود داشت كه اشليك هم نقل مي‌كرد داير به اينكه فلسفه نظريه و آموزه نيست، فعاليت و عمل است. حاصل و نتيجه فلسفه مجموعه‌اي از گزاره‌هاي صادق يا كاذب نيست، زيرا علوم بايد به اينگونه گزاره‌ها رسيدگي كنند؛ بلكه صرفاً عمل روشن كردن و تحليل و در بعضي موارد، برملا كردن مهملات است.

 

جمله‌اي كه بعضاً بكار مي‌رود اينكه مساله "حل نمي‌شود، منحل مي‌شود" كه از جمله كارهاي فلسفه است.

 

فلاسفه بزرگ هميشه به زباني حرف زده‌اند كه افراد عادي از آن سر در آورده‌اند و بنابراين، جوهر و چكيده آن را دست كم بصورت ساده فهميده‌اند. ديد و بينش محوري و اساسي فلاسفه بزرگ ساده است.(راسل)

 

هدف فيلسوف بيان حقيقت است و بنابراين او از نظر حرفه‌اي در اين كار نيست كه به اظهارات ارزشي مبادرت كند، كار او اين نيست كه به مردم بگويد چه بايد بكنيد، چون اينگونه گفته‌ها ارزشي است و بنابراين به معناي دقيق كلمه، نه به هيچ وجه صادق است و نه كاذب. از طرف ديگر، چون هدف او كشف حقايق امكاني (contingent) و تجربي هم نيست از جهت حرفه‌اي احكام تركيبي و تجربي هم صادر نمي‌كند. كار فيلسوف از اساس با كار معلم اخلاق و دانشمند تفاوت دارد. كار حرفه‌اي او، بر پايه آن دو فرقي كه گفتيم، كشف آنگونه حقايق تحليلي است كه نسبتهاي منطقي بين مفاهيم را آشكار مي‌كنند. فلسفه ذاتاً و عمدتاً عبارت از تحليل مفاهيم است

 

بعد از اينكه در جهان قرار گرفتيد، اولين وظيفه‌اي كه فلسفه پيدا مي‌كند توصيف است. فيلسوف مي‌خواهد شيوه‌ها و وجوه مختلف بودن ما را در دنيا بررسي و توصيف كند.

 

حقيقت فلسفه انكشاف چيستي موجود و نحوه وجود آن است و اين حقيقت از آن جهت كه تاريخي است در هر دوره‌اي به نحوي و با نامي ‌ظاهر مي‌شود.

 

تاريخ ترقي انسانيت در طول فرهنگ سازي و مدنيت، همه از بركت تفكر فلسفي بوده است. زيرا راه گوش و چشم و بيني را مي‌توان بست و نشنيد و نديد و نبوييد اما راه تفكر و فهم را نمي‌توان بست، زيرا در دست بشر نيست و جرياني دروني و باطني است.

 

بنابر عقيده افلاطون، وظيفه فلسفه چيزي جز اين نيست كه معرفت و دانش معقول را جانشين ايمان سازد و براي اثبات درست بودن قوانين و سرمشقهايي كه مورد اطاعت كوركورانه جامعه است براهين و دلايل معقول پيدا كند. به عبارت ديگر تمام آن قوانين و سرمشقها را به محك استدلال بزند و از صحتشان در پرتو برهان (و نه در پرتو ايمان) اطمينان حاصل نمايد.

 

افلاطون و ارسطو حيرت را آغاز فلسفه دانسته‌اند.

 

 

 

آيا در حقيقت فلسفه بي‌حاصل است؟ چرا بايد به فلسفه رسيد؟

 

به نظر مي‌رسد كه علم دائماً در پيشرفت است و حال آنكه فلسفه قلمرو خود را از دست مي‌دهد ولي اين امر فقط بدان جهت است كه فلسفه وظيفه‌اي سنگين و پرحادثه دارد و آن عبارت است از حل مسائلي كه هنوز ابواب آن بر روي روشهاي علوم باز نشده است: مانند مسائل خير و شر، زيبائي و زشتي، جبر و اختيار، و حيات و موت؛ به محض اينكه ميداني از بحث و بررسي معلوماتي دقيق با قواعد صحيح در دسترس مي‌گذارد علم به وجود مي‌آيد. هر علمي ‌مانند فلسفه آغاز مي‌شود و مانند فن پايان مي‌پذيرد؛ با فرضيه‌ها بيرون مي‌آيد و با عمل جريان پيدا مي‌كند. فلسفه تعبير فرضي مجهول است و يا تعبير فرضي اموري است كه به درستي و چنانكه بايد هنوز معلوم نشده است؛ فلسفه نخستين شكافي است كه در حصار حقيقت رخ مي‌دهد. علم سرزمين تسخير شده‌اي است كه در ماوراي آن مناطق آرامي ‌وجود دارد و در آن معرفت و هنر جهان ناقص و شگفت انگيز ما را مي‌سازند. فلسفه ساكن و متحير به نظر مي‌رسد، ولي اين امر از آن جهت است كه وي ثمرات پيروزي خود را به دختران خود، يعني علوم، واگذار كرده است، وي راه خود را به سوي مجهولات و سرزمينهاي كشف نشده ادامه مي‌دهد و در اين كار اشتهاي ملكوتي سيري ناپذيري دارد .حتي در اين راه مخالفت با فلسفه، خود نوعي فلسفه است.

 

علم عبارت است از مشاهده نتايج و تحصيل وسايل؛ فلسفه عبارت است از انتقاد و تنظيم غايات، و چون امروز كثرت وسايل و اسباب و آلات با تعبير و تركيب ايدئالها و غايات متناسب نيست، زندگي ما به فعاليت پر سر و صدا و جنون آميز تبديل شده است و هيچ معني ندارد. ارزش يك امر بسته به ميل ماست، و كمال آن در ربط آن به يك نقشه يا يك كل است. علم بدون فلسفه مجموعه اموري است كه دورنما و ارزش ندارد و نمي‌تواند ما را از قتل و كشتار حفظ كند و از نوميدي نجات بخشد. علم، دانستن است و فلسفه حكمت و خردمندي است.

 

فلسفه هم بطوري كه مي‌دانيم ميداني وسيع دارد و هر كس قوه تفكر و نيروي استنباط داشته باشد مي‌تواند در مسائل فلسفي چيزهايي بگويد كه قبل از او بفكر ديگران نرسيده است، لذا خواندن حاشيه‌هائي كه دانشمندان بر كتب فيلسوفان نوشته‌اند مي‌تواند براي كساني كه بخواهند از نظريه فيلسوفان مطلع گردند سودمند باشد.

 

كسي نمي‌تواند فلسفه را از ديگري بياموزد. فيلسوف شدن راه و رسم معيني ندارد كه بشود في المثل با برنامه‌ريزي فيلسوف تربيت كرد.

 

اگر كسي تاكنون يا به ميل و اراده خويش و يا به علت اينكه نظام آموزش و پرورش او را به اين راه هدايت نكرده، به فلسفه علاقمند نشده باشد، چه دلايلي مي‌توان براي او آورد كه چنين علاقه‌اي پيدا كند؟

 

به طور صريح، فلسفه پنج قسم بحث را دربر مي‌گيرد:

 

-          منطق: مشاهده و درون‌بيني، قياس و استقراء، فرض و تجربه، تحليل و تركيب، صور فعاليت انساني است كه منطق مي‌خواهد آن را تهيه و تنظيم كند، اين امر براي اغلب ما خشك و بي‌حاصل است، ولي با اينهمه، اصلاحاتي كه در روش تفكر و تحقيق نصيب مردم شده است از حوادث مهم تاريخ فلسفه محسوب مي‌شود.

 

-          علم الاجمال: مطالعه شكل مطلوب، يا همان زيبايي، و نيز فلسفه هنر است.

 

-          اخلاق: مطالعه در رفتار كمال مطلوب است و علم خير و شر و علم حكمت عملي و به قول سقراط، علم اعلي است.

 

-          سياست: بحث در تشكيلات ايدئال اجتماع است (و چنانچه مي‌گويند فن به دست آوردن قدرت و حكومت و نگاه‌داري آن نيست) و بازيگران فلسفه سياسي عبارتند از: حكومت مطلقه، حكومت اشراف، حكومت عامه، سوسياليسم، آنارشيسم، و طرفداري از حقوق زنان.

 

علم مابعدالطبيعه: بحث در حقيقت بازپسين كليه اشياء است، يعني طبيعت واقعي ماده (علم الوجود) و روان (روانشناسي متافيزيك) و نسبت "روح" و "ماده" در ادراك و معرفت (بحث درباره معرفت انساني يا "شناسايي نگري").

 

 

 

ماخذ: ملاصدرا هانري كوربن

 

نامه فلسفه مسعود امير -ش 11

 

خداوندان انديشه سياسي- نشر امير كبير

سنایی غزنوی در یک نگاه

سنایی غزنوی در یک نگاه

 

 

 

ابوالمجد مجدود بن آدم  سنایی غزنوی در سال 473 هجری قمری در شهر غزنین (در افغانستان امروزی) پا به عرصه‌ی هستی نهاد، و در سال545 هجری قمری در همان جا در گذشت . او‌ در آغاز جوانی،‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و نشست و برخاست با مشایخ‌ تصوف،‌ در منش، دیدگاه و سمت‌گیری اجتماعی وی دگرگونی ژرفی پدید آمد. از دربار بریده و به دادخواهی مردم برخاست، بر شریعت مداران و زاهدان ریایی شوریده و به عرفان عاشقانه روی آورد.

 

سنائی‌ در دوره‌‌ی اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، به ویژه‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌‌ی دوم‌، که‌ دوره‌‌ی دگرگونی وی بود، به‌ نقد اجتماعی و طرح اندیشه‌های عرفان عاشقانه پرداخت. درباره‌ی دگرگونی درونی و رویكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه افسانه‏های گوناگونی را ساخته و روایت كرده‌اند كه یكی از شیرین‌ترین افسانه‌ها را جامی در نفحات‏الانس این گونه روایت كرده است: «سلطان محمود سبكتكین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخن كه رسید، از یكی از مجذوبان و محبوبان، آوازی شنید كه با ساقی خود می‏گفت : «پر كن قدحی به كوری محمودك سبكتكین تا بخورم!»

ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»

گفت: «بس مردكی ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وی درآمده است، در حیز ضبط نه درآورده می‏رود تا مملكت دیگر بگیرد.»

یك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحی دیگر به كوری سناییك شاعر!»                                                       ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»

گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به كاری مشغول بودی كه وی را به كار آمدی. گزافی چند در كاغذی نوشته كه به هیچ كار وی نمی‏آید و نمی‏داند كه وی را برای چه كار آفریده‏اند.»

سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هوشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوك مشغول شد».

 

در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.او درسرودن مثنوی، غزل و قصیده توانایی فوق العاده‌ای داشت. بد نیست بدانید كه سنایی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی كه مسعود در اسارت بود، برای او تدوین كرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و منتشر شد كه این خود حكایت از منش انسانی او دارد.

 

سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر پژوهنده‌گان او را پایه گذار شعر عرفانی می دانند. کاری که او آغاز کرد، با عطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.

 

درون‌مایه‌ی عرفانی و غزل‌سرایی عارفانه- عاشقانه، تنها نوآوری این شاعر بزرگ در ادب پارسی نیست. او در بیش‌تر قالب‌های شعر پیش از خود بازنگری می کند و حال و هوایی تازه ای در کالبد آنان می‌دمد.  برای نمونه اگر به سیر قصیده سرایی از فرخی و کسائی مروزی تا عصر سنایی نگاه کنیم،‌ متوجه تکرار درون‌مایه‌ها و تصویرها می‌شویم. در واقع انگار شاعران دیگر حرف تازه‌ای در شعرهایشان نداشته‌اند. شعر آنان فقط یک درون‌مایه داشت و آن هم ستایش پادشاه و اُمرا و وزرا بود، که حتا از نظر ادبی نیز دیگر چنگی به دل نمی‌زد و تازگی هم نداشت. یعنی اگر در قرن چهارم هجری قمری از خواندن مدیحه سرایی‌های فرخی سیستانی می‌شد از نظر ادبی لذت برد، در دوره سنایی دیگر خواندن این اشعار لذتی نداشت. سنایی با وارد کردن درون‌مایه‌های عرفانی، اخلاقی و اجتماعی، جان و روح تازه‌ای به کالبد بی جان قصیده دمید. سنایی به جز درون‌مایه‌های عرفانی و اندرزهای اخلاقی؛ نوعی نقد اجتماعی را نیز وارد قصیده کرد که پس از او مورد توجه شاعری مثل کمال‌الدین عبدالرزاق قرار گرفت. سنایی در حوزه‌ی قصیده‌ی عرفانی نیز نوآوری‌هایی داشته که خاقانی در این زمینه از او تاثیر گرفته است. غزل‌های عارفانه و عاشقانه‌ی وی نیز راه گشای، غزل عرفان عاشقانه بود. بدین اعتبار می‌توان گفت مولانا در غزل عارفانه، سعدی در سرودن غزل عاشقانه، حافظ در سرودن غزل عارفانه و رندانه همه بهره‌مند از خوان سنایی هستند. مولانا كه خویش را وامدار عطار و  سنایی می‌داند در بیتی از مثنوی این ارادت را نشان داده و گفته است: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما درپی سنایی و عطار آمدیم»

 

 سنایی با غریبه‌گردانی و آشنا زدایی از مفاهیم پُر شور غزل عاشقانه، از شعر بی روح و سرد زاهدانه فاصله می‌گیرد و با دمیدن درون‌مایه‌ی عارفانه به مفاهیم غزل عاشقانه، معشوق ومی زمینی را به حاشیه می‌راند و معشوق و می آسمانی را به مرکز فرا می‌خواند.

 

شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. درون‌مایه‌ی بیش‌تر قصاید او در نكوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و شریعت‌مداران درباری و حكام ستم‌گر كه هر كدام توجیه‏گر كار دیگری هستند، بی‏پروا می‏ستیزد و از بیان حقیقت عریان كه تلخ و گزنده نیز می‏باشد، هراسی به دل راه نمی‌دهد.  البته وی از عافیت طلبی و تن به هر خواری دادن و دِرَم طلبی مردم نیز شکایت می‌کند.

سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی كه دامن‌گیر زمانه شده است، نشان می‏‏دهد كه ، تفكر شبه یونانی بر تفكر شرعی و وحیانی غلبه كرده است؛ در صوفیان، صفایی نیست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شیر و شكر شده است ؛ حرام‏خواری رایج و پارسایان خوب كردار منزوی شده‏اند؛ و نشانی از جامعه‌ی بسامان و نیک منشی فردی دیده نمی‏شود.

بخش عمده‏ای از درون‌مایه و اندیشه در قصاید سنایی بر مدار انتقادهای اجتماعی می‌گردد. لبه‌ی تیز تیغ زبان او در بیش‌تر موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است. سنایی با تصویر زندگی زاهدانه‌ی پیامبر و  صحابه و تأكید بر آن در قصاید، سعی دارد جامعه آرمانی مورد نظر خود را نشان دهد.

ترویج آموزه‌های زهد و عرفان نیز از مهم‌ترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است. نكوهش دنیا، مرگ اندیشی، توصیه به گسستن از آرزوهای بی‏حد و حصر، ترویج قناعت پیشه‌گی و مناعت طلبی، کوشش برای به جوشش در آوردن گوهر حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست:

 

 

 

ای مسلمانان! خلایق، حال دیگر كرده‏اند                     از سر بی‏حرمتی، معروف، منكر كرده‏اند

شرع را یك سو نهادستند، اندر خیر و شر                    قول بطلمیوس و جالینوس، باور كرده‏اند

عالمان بی‏عمل، از غایت حرص و امل                        خویشتن را، سخره‌ی اصحاب لشكر كرده‏اند

خون چشم بیوگان است، آن كه در وقت صبوح          مهتران دولت اندر جام و ساغر كرده‏اند

تا كی از دارالغروری ساختن دارالسرور         تا كی از دارالفراری ساختن دارالقرار

بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش                            در ره رعنا سرای دیو و چندان كار و بار

 

 

 

آثار او عبارتند از:

 

حدیقه‌ الحقیقه‌ و شریعه‌ الطریقه‌ - سیر العباد الی‌ المعاد - دیوان‌ قصاید و غزلیات‌ - عقل‌ نامه‌ - طریق‌ التحقیق‌ - تحریمه‌القلم‌ - مکاتیب‌ سنائی‌ - کارنامه‌ بلخ‌ - عشق‌ نامه‌ و سنائی‌ آباد.

 

 

 

نمونه‌هایی از قصاید سنایی

 

1

 

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا                 زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

 

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه             شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

 

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق            زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

 

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن                 هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا

 

آنکس که گوید از ره معنی کنون همی              اندر میان خلق ممیز چو من کجا

 

دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار                   بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

 

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه                      آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

 

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش                  هرکه آیتی نخست بخواند ز هل اتی

 

با این همه که کبر نکوهیده عادتست               آزاده را همی ز تواضع بود بلا

 

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی                  از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا

 

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم                     فرقی بود هرآینه آخر میان ما

 

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز                از دوستان مذلت و از دشمنان جفا

 

قومی ره منازعت من گرفته‌اند                        بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها

 

بر دشمنان همی نتوان بود موتمن                   بر دوستان همی نتوان کرد متکا

 

من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر            شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا

 

با من همه خصومت ایشان عجب ترست           ز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها

 

گردد همی شکافته دلشان ز خشم من             همچون مه از اشارت انگشت مصطفا

 

چون گیرم از برای حکیمی قلم به دست            گردد همه دعاوی آن طایفه هبا

 

 ناچار بشکند همه ناموس جاودان                   در موضعی که در کف موسا بود عصا

 

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی                       تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا

 

 

 

2

 

 

 

مرد هشیار در این عهد کمست              ور کسی هست بدین متهمست

 

زیرکان را ز در عالم و شاه                     وقت گرمست نه وقت کرمست

 

هست پنهان ز سفیهان چو قدم              هر کر پا در ره حکمت قدمست

 

و آن که راهست ز حکمت رمقی            خونش از بیم چو شاخ به قمست

 

و آن که بیناست رود از پی امن              راه در بسته چو جذر اصمست

 

از غم و خال شرف مر همه را                 پشت دل بر شبه نقش غمست

 

هر کجا جاه در آن جاه چهست               هر کجا سیم در آن سیم سمست

 

هر کرا عزلت خرسندی خوست              گر چه اندر سقر اندر ارمست

 

گوشه گشتست بسان حکمت              هر که جوینده‌ی فضل و حکمست

 

دست آن کز قلم ظلم تهیست               پای آنکس به حقیقت قلمست

 

رسته نزد همه کس فتنه گیاه              هر کجا بوی تف و نام نمست

 

همه شیران زمین در المند                  در هوا شیر علم بی‌المست

 

هر که را بینی پر باد ز کبر                   آن نه از فربهی آن از ورمست

 

از یکی در نگری تا به هزار                  همه را عشق دوام و درمست

 

پادشا را ز پی شهوت و آز                  رخ به سیمین برو سیمین صنمست

 

امرا را ز پی ظلم و فساد                   دل به زور و زر و خیل و حشمست

 

سگ پرستان را چون دم سگان           بهر نان پشت دل و دین به خمست 

 

 فقها را غرض از خواندن فقه               حیله‌ی بیع و ریا و سلمست

 

 علما را ز پی وعظ و خطاب                جگر از بهر تعصب به دمست

 

صوفیان را ز پی رندان کام                    قبله‌شان شاهد و شمع و شکمست

 

 

 

نمونه‌‌هایی از غزل‌های سنایی         

 

1

 

گفتی كه «نخواهیم تو را گر بت چینی!»               ظنم نه چنان بود كه با ما تو چنینی

بر آتش تیزم بنشانی، بنشینم           بر دیده خویشت بنشانم ننشینی

ای بس كه بجویی و مرا باز نیابی              ای بس كه بپویی و مرا باز نبینی

با ما به زبانی و به دل با دگرانی                      هم دوست‏تر از من نبود هر كه گزینی

من بر سر صلحم تو چرا بر سر جنگی؟            من بر مهرم تو چرا بر سر كینی؟

گویی: «دگری گیر!» مها! شرط نباشد                                    تو یار نخستین من و باز پسینی

 

2

 

جمالت کرد، جانا، هست ما را                         جلالت کرد، ماها، پست ما را

 

دلآراما، نگارا، چون تو هستی                          همه چیزی که باید، هست ما را

 

شراب عشق روی خرم‌ات کرد                         بسان نرگس تو، مست ما را

 

اگر روزی کف پایت ببوسم                              بود بر هر دو عالم، دست ما را

 

تمنای لب‌ات شوریده دارد                              چو مشکین زلف تو، پیوسته ما را

 

چو صیاد خرد، لعل تو باشد                             سر زلف تو شاید، شست ما را

 

زمانه بند شستت کی گشاید                         چو زلفین تو محکم، بست ما را

 

 

 

3

 

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                     ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

 

میرمجلس چون تو باشی با جماعت در نگر             خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

 

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                         اندُه پیشی و بیشی  تیره کرد ایام را

 

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود               ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

 

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود              کار، کار خویش دان اندر نورد این نام را

 

تا زمانی ما برون ا ز خاک آدم دم زنیم                      ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

 

4

 

 

 

ای ساقی می بیار پیوست                          کان یار عزیز توبه بشکست

 

بر خاست ز جای زهد و دعوی                      در می‌کده با نگار بنشست

 

بنهاد ز سر ریا و طامات                               از صومعه ناگهان برون جست

 

بگشاد ز پا بند تکلیف                                زنار مغانه بر میان بست

 

می خورد و مرا به گفت می خور                  تا بتوانی مباش جز مست

 

اندر ره نیستی همی رو                             آتش  در زن به هر چیزی هست

 

5

 

جام می پر کن که بی جام مییم انجام نیست               تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست

 

ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم                      زان که در هجر دلآرامم مرا آرام نیست

 

ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بُود           عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست

 

دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم               کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست

 

6

 

ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش            راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش

 

چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز           ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش

 

رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو                    سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش

 

در میان عارفان جز نکته‌ی روشن مگوی               در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش

 

در منای قرب یاران جان اگر قربان کنی                 جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش

 

  گر همی خواهی که با معشوق در هودج بُوی         با عدو و خصم او همواره در محمل مباش

 

گر شوی جان جز هوای دوست رامسکن مشو         ور شوی دل جز نگار عشق را قابل مباش

 

روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکن                دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش

 

در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو                     مانع او گر نه‌ای باری بدو مایل مباش

 

 

 

 

 

نمونه‌هایی از رباعی های سنایی

 

1

 

غم خوردن این جهان فانی هوس است                     از هستی ما به نیستی یک نفس است

 

نیکویی کن اگر ترا دست‌رس است                           کین عالم، یادگار بسیار کس است

 

2

 

تا این دل من همیشه عشق اندیش است                     هر روز مرا تازه بلایی پیش است

 

عیبم مکنید اگر دل من ریش است                           کز عشق مراد خانه‌ی ویران بیش است

 

3

 

آن‌جا که سر تیغ ترا یافتن است                        جان را سوی او به عشق شتافتن است

 

زان تیغ اگرچه روی برتافتن است                    یک جان دادن هزار جان یافتن است

 

4

 

آن کس که بیاد او مرا کار نکوست                با دشمن من همی زید در یک پوست

 

گر دشمن بنده را همی دارد دوست                بد بختی بنده است نه بد عهدی اوست

 

5

 

با سینه‌ی این و آن چه گویی  غم خویش          از دیده‌ی این و آن چه جویی نم خویش

 

بر ساز تو عالمی زبیش و کم خویش               آن گاه بزی به ناز در عالم خویش

 

6

 

می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش                بی‌هوده مدار هر دو عالم به فروش

 

گر هر دو جهان نباشدت در فرمان                   در دوزخ، مست، به که در خلد، به هوش

 

7

 

تا هشیاری، به طعم مستی نرسی                      تا تن ندهی، به جان پرستی نرسی

 

تا در ره عشق دوست، چون آتش و آب             از خود نشوی، نیست، به هستی  نرسی

 

8

 

گر آمدنم ز من بُدی، نامدمی                       ور نیز شدن، ز من بُدی، کی شُدمی

 

به زان نبُدی، که اندرین دهر خراب               نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدمی

 

9

 

تا کی ز غم جهان امانی خواهی                   تا کی به مراد خود جهانی خواهی

 

چون در خور خویشتن تمنا نکنی                 زین مسجد و زان می‌کده نانی خواهی

 

این هم چند نمونه از بیت‌های زیبای وی

 

آن‌چنان زی که بمیری به‌ رهی                  نه چنان زی که بمیری به رهند

 

ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی                عشق آمدنی بود نه ‌آموختنی

 

 با بدان کم نشین که در مانی                      خو پذیر است نفس انسانی

 

در جستن نان، آب رخ خویش مریزید            در نار مسوزید روان از پی نان را

 

هر کجا ظلم رخت افکنده است                     مملکت را ز بیخ بر کنده است

 

 

 

ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر    جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر

 

 

 

هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بری    خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار

 

 

 

من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانیم        هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار

 

 

 

شهاب الدین سهروردی در یک نگاه

شهاب الدین سهروردی در یک نگاه

 

زند‌گی و مرگ شیخ آتش افروز

 

شهاب الدین یحیی بن حبش بن امیرک سهروردی، ملقب به الموید بالملکوت، خالق البرایا و قدح الزند- آتش افروز و شگفتی آفرین- و معروف به شیخ مقتول، شیخ شهید و شیخ اشراق در سال‌ 549 هجری در شهر سُهرورد دیده به جهان گشود. شهر سُهرورد ( گل سرخ)، در جنوب زنجان و غرب سلطانیه در ایالت جبال، یعنی ماد کهن واقع شده بود. این شهر در قرن ششم هجری هنوز آبادان و پُر رونق بود. سهروردی پس از سپری کردن ایام کودکی  در سهرورد، برای فراگیری دانش راهی مراغه شد. در مراغه نزد مجدالدین جیلی به فراگیری حکمت پرداخت. فخرالدین رازی هم شاگرد ‌این استاد بود و درهم‌آن‌جا با سهروردی آشنا شد، این دو با هم مباحثاتی نیز داشتند. سهروردی پس از چندی، برای ادامه‌ی تحصیل راهی اصفهان شد. اصفهان در آن روزگار مهم‌ترین فرهنگْ شهر ایران زمین بود. در آن شهر نزد ظهیرالدین قاری به خوبی با مبانی فلسفه‌ی مشا آشنا شد. از آن پس زنده‌گی پُر فراز و نشیب و همیشه در سفر وی آغاز شد. به دیدار مشایخ بسیاری رفت و مجذوب اندیشه‌ی عرفانی شد. چندی در دیاربکر اقامت کرد، در آن‌جا با دل‌گرم ترین پذیرایی دربار سلجوقیان روم روبرو شد. درهم‌آن‌جا بود که با فخرالدین ماردینی آشنا شد. تصویری که از منش و اندیشه‌ی سهروردی در ذهن ماردینی نقش بست بسیار جالب و گویا است. وی درباره‌ی سهروردی به دوستان خود می‌گوید: « نمی دانید که این جوان به چه آتشی می‌سوزد و با چه شعله‌ای می‌درخشد. در عمر خود کسی را که همانند آن باشد ندیده‌ام. اما از افراط ِ شور او و از بی احتیاطی او در حفظ زبان خود، نسبت به او بیم‌ناکم. از آن می‌ترسم که این افراط و بی احتیاطی به بهای جان‌اش تمام شود.» سهروردی به سفر خود ادامه داد از آناطولی به شامات رفت، مناظر زیبای شام وی را مسحور خود کرد. در یکی از سفرهای خود از دمشق به حلب رفت و در آن جا با ملک ظاهر شاه، پسر صلاح الدین ایوبی ملاقات کرد. ملک ظاهر شاه مجذوب حكيم جوان، سهروردی شد و از وی خواست كه در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی كه مسحور و مجذوب مناظر آن ديار شده بود، شادمانه پيش‌نهاد ملك ظاهر شاه را پذيرفت و در حلب ماند. اما دیری نگذشت که کار بحث و مناظره‌ی وی با علمای قشری و مجریان شریعت و قضات بالا گرفت. در جامعه‌ و فرهنگی که نهان زیستی و مُهر کردن دهان و دوختن لب، شیوه‌ی تداوم و بقای زتده‌گی است؛ بدیهی است آن که اسرار هویدا کند، بر سر دار خواهد رفت. سر سبز سهروردی را نه فقط زبان سرخ، بل عقل سرخ وی بر باد داد. سهروردی سودای حکیم- فرمان‌روا را در سر می‌پروراند. سیف الدین آمدی حکایت می‌کند: « در حلب با سهروردی ملاقات کردم. گفت که مُلک روی زمین به دست من خواهد افتاد. پرسیدم‌اش که از کجا این حرف را می‌گوید؟ پاسخ داد خواب دیدم مثل این که دارم آب دریا را سر می‌کشم. گفتم شاید تعبیر خوابی که دیدی چیزی از قبیل شهرت علمی و امثال آن باشد. ولی دیدم که او از اندیشه‌ای که در دل‌اش جای گرفته است دست بردار نیست.» سهروردی سودای برانداختن نظام دِرم و دینار را در سر می‌پروراند. شمس الدین تبریزی در این باره به صراحت می‌گوید: « این شهاب الدین می‌خواست که این دِرم و دینار بر گیرد که « سبب فتنه است و بریدن دست‌ها و سرها.» معاملت خلق به چیزی دیگر باشد.» هم چنین نباید از یاد بُرد که در آن زمان صلاح الدین ایوبی تازه توانسته بود خاندان فاطمی مصر را، که از مهم‌ترین امیدهای اسلامِ باطنی اسماعیلیه بود در هم بکوبد. و از آن‌جا که واژه‌گان سهروردی گاهی بسیارنزدیک به ادبیات اسماعیلیه و فاطمیان بود؛ قضات به راحتی می‌توانستند برای وی پرونده‌ی محکمه پسند، بسازند. و چنین بود که علمای جلیل القدرت سهروردی را به جرم الحاد، فساد در دین، دعوی نبوت، مرتد و کافر، مهدورالدم اعلام کردند. و به دستور صلاح الدین ایوبی و به رغم مخالفت های مَلک ظاهر شاه، سرانجام در پنجم رجب 587 هجری برابر با 29ژوییه 1191 میلادی، وی را در سن سی و هشت ساله‌گی در زندان حلب به قتل رساندند.

 

 

 

تقسیم بندی آثار شیخ اشراق

 

با وجود این‌که مجال تجربه‌ی زنده‌گی طولانی از سهروردی، توسط حاکمان و عالمان حاکم دریغ شد، اما وی توانست باوجود فرصت اندک آثار بسیاری خلق کند. از سهروردی چهل و نُه اثر به جای مانده است. از این چهل و نُه اثر سیزده جلد آن به فارسی و بقیه به زبان عربی است. پژوهش‌گران، آثار سهروردی را به شیوه‌های گوناگون تقسیم بندی کرده‌اند. نخستین بار لویی ماسینیون آثار سهروردی رابه سه گروه متمایز دسته بندی کرد. ماسینیون آثار سهروردی را به آثار دوره‌ی جوانی( رساله‌های عرفانی) آثار نیمه‌ی عمر ( مشایی) و آثار اشراقی تقسیم نمود. این تقسیم بندی با مطالعات بعدی مورد تردید واقع شد. پس از وی هانری کربن، که نقش بسیاری در معرفی سهروردی داشت، آثار وی را به چهار گروه متمایز تقسیم کرد. دکتر سید حسین نصر با بازنگری در آثار سهروردی آثار وی را به پنج گروه تقسیم کرد. سرانجام محسن کدیور با رجوعی دوباره به آثار سهروردی و شروح و تعلیقات آن‌ها و تحقیقات انجام یافته، آثار سهروردی را به شش دسته تقسیم کرد. تقسیمی که به نظر پذیرفتنی تر از سایر تقسیم بندی‌های تا کنونی است.

 

دسته‌ی اول: آثاری که به‌طور ویژه به مبانی فلسفه‌ی اشراق می‌پردازد. در این دسته تنها می‌توان کتاب حکمة الاشراق را جای داد. زیرا این کتاب با تمام آثار سهروردی متفاوت است و در حقیقت سنگ بنای فلسفه‌ی اشراقی وی به حساب می‌آید. وی در این اثر سیمای تمام عیار فلسفه‌ی تأسیسی خود را جلوه‌گر می‌سازد. به گفته‌ی خود سهروردی، کلید درک اندیشه‌ها و یافته‌های او در همین کتاب است.

 

دسته‌ی دوم: در این دسته، چهار اثر آموزشی و نظری سهروردی که همه‌گی به زبان عربی است، قرار می‌گیرد. این چهار کتاب عبارت‌اند از: التلویحات، المشارع و المطارحات، المقاومات، اللمحات. در این آثار نخست از فلسفه‌ی مشایی، با خوانش ویژه‌ی سهروردی سخن رفته است. سپس بر این پایه، فلسفه‌ی اشراق مورد بررسی قرار می‌گیرد. هر چهار کتاب دارای سه بخش منطق، طبیعیات و الهیات است.  التلویحات، مهم ترین کتاب در این دسته از آثار سهروردی است. در حقیقت المطارحات به منزله‌ی شرحی است بر التلویحات، اللمحات در حکم خلاصه‌ی آن است و المقاومات الحاقی است بر التلویحات.

 

دسته‌ی سوم: در این دسته، رساله‌ها  و کتاب‌های فارسی و عربی قرار دارد که درحقیقت درون‌مایه آن‌ها، خلاصه و یا شرح تفصیلی آثار دسته‌ی اول و دوم است. در این دسته دو رساله‌ی مهم هیاکل النور و الالواح العمادیه قرار دارد که به زبان عربی نوشته شده است و توسط خود سهروردی به فارسی برگردانیده شده است. رساله‌ی فی اعتقاد الحکما به زبان عربی و رساله‌های پرتونامه و بستان القلوب به زبان فارسی نیز در این دسته جای می‌گیرد.

 

دسته‌ی چهارم: در این دسته، حکایت‌های رمزی و داستان‌های عرفانی سهروردی قرار دارد. آثاری که به گفته‌ی جعفر میر صادقی: « با وجود پیچیده‌گی و رمزآمیز بودنشان، قبل از هر چیز قصه‌اند... قصه‌هایی که از نظر خوش ساختی و ایجاز با  بهترین نمونه‌های داستان‌ کوتاه قرن بیستم قابل مقایسه‌اند. شروع مطلب در هر یک از این قصه‌ها آن‌چنان استادانه و میخ‌کوب کننده است که حتا نظیر آن را در بهترین داستان‌های کوتاه معاصرمان هم بندرت می‌بینیم.» زبان بیشتر این رساله‌ها فارسی است و برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: عقل سرخ، صفیر سیمرغ، آواز پَر جبرئیل، لغت موران، فی حالت طفولیت، روزی با جماعت صوفیان، الغربة الغربیه و نیز رساله‌ی فی المعراج که هنوز منتشر نشده است.

 

دسته‌ی پنجم: نوشته‌ها، ترجمه‌ها، تفسیر‌ها و شرح‌هایی  است که سهروردی به رشته‌ی تحریر در آورده است. آثاری چون شرح فارسی اشارات بوعلی سینا، ترجمه‌ی رسالة الطیر بوعلی، و از همه مهم‌تر رساله‌ی فی حقیقة العشق یا مونس العشاق که برگرفته از رساله‌ی فی العشق بوعلی سینا است. هم چنین تفسیر چند سوره از قرآن و برخی از احادیث نبوی که تاکنون منتشر نشده است، در این دسته از آثار جای می‌گیرد.

 

دسته‌ی ششم: نیایش‌ها و مناجات‌نامه‌هایی که همه‌گی به زبان عربی است و الواردات و التقدیسات خوانده می‌شود. این آثار نیز تاکنون منتشر نشده است.

 

 

 

روحتان را با نوشتن آرام کنید

روحتان را با نوشتن آرام كنيد

 

وضعيت بحراني دنيا، وضعيت طبيعي دنيا است. شما در اين وضعيت بحراني كه شكل عادي به خود گرفته است روحتان را با چه آرام مي‌كنيد؟ آرام بخش روح شما چيست، مكان‌هاي زيارتي، ديدن يك عكس، خواندن كتاب، پهلو گرفتن كنار ماسه‌هاي ساحل و يا...؟

 

هيچ وقت اين نصيحت استادم را از ياد نمي‌برم كه مي‌گفت: هر وقت خواستي از تمام گرفتاري‌هاي دنيا رها شود از مسكن روحت استفاده كن. اين تحويز هميشه مورد استفاده قرار گرفت و تاكنون كه چند ترمي ‌هست سعادت ديدن ايشان را ندارم مؤثر واقع شده.

 

مدتها در پي پيدا كردن آن بودم كه تسكين‌دهنده من چيست؟ فراوان كندوكاو كردم و هزاران مورد را امتحان. از مدرن‌ترين وسيله‌يي كه در اختيار داشتم تا قديمي‌ترين آن. بعد از كمي تأمل و تفكر و تحقق دروني يافتم تنها موردي كه مسكن روحم مي‌شود سال‌هاست در كنارم زيست مي‌كند.

 

آچار فرانسه‌يي كه همه مي‌توانند به وسيله آن به سعادت برسند. آن آچار فرانسه، آن معلم و دبير دلسوز، اكسير شفابخش، عنصري است به نام نوشتن.

 

بالاخره يافتم آن گوهر مقصود را. ديگر خيالم آرام گرفت كه اكسيرم را پيدا كردم. مي‌توانم خودم را با آن تسكين دهم. هميشه فكر مي‌كردم كه تسكين‌دهنده‌ها خيلي فراتر از نوشتن هستند اما بعد متوجه شدم كه كوچك‌ترين چيزها  گاهي مي‌توانند نقش‌هاي بزرگي را ايفا كنند.

 

نوشتن نقش يك پل بزرگ را بازي مي‌كند كه مي‌تواند خاطرات، جملات، پيوست‌ها و.. را به هم مرتبط سازد و از آن تنديس جاودانه به ارمغان آورد. با اين مي‌شود فاصله ميان كودكي و بزرگسالي را پر كرد، پلي است براي طي كردن فاصله ميان انسان‌ها. فايده‌هاي اين قهرمان بزرگ مال آدم‌هاي بزرگ است. پس بهتر كه همه بزرگ باشيم. به وجود آمدن حس نوشتن و نگاش در آدمي بستگي به روح آن دارد. زماني كه دو سويه زندگي را نگاه مي‌كني نياز به ثبت جملاتي كه روح را آرام مي‌كند احساس مي‌شود، هنگامي‌كه احساس مي‌كني از زندگي ماشيني خسته شدي و از هر چيزي كه بخواهي استفاده كني تا به آرامش برسي متعلق به همين دنياي ماشيني است دلگير مي‌شوي.

 

نوشتن تنها تسكين‌ دهنده‌يي است كه آدم را زماني بس كوتاه از تمام فكرهاي زايد رها و به ورطه آسايش سوق مي‌دهد. تنها شرط ورود به اين دنياي ماوراي تصور، داشتن يك روحيه خوب و پذيرفتن و داخل شدن است. نوشتن جرقه انديشه و نمو يك هيجان است. اغلب واژه‌يي كافي است كه شما را ساعت‌ها غرق نوشتن كند بطوري كه وقتي فارغ مي‌شويد، ورق‌هاي انباشته‌يي را مي‌بينيد كه شما آن‌ها را به تحرير درآورده‌ايد و بطور كافي و كامل لذت برده‌ايد.

 

نوشتن عنصري است كه اگر در روح فردي رسوب كند مي‌تواند گاهي اوقات مرحم تنهايي او باشد و در جايي هم ناجي. كافي است فقط يكبار آن را امتحان كنيد آن وقت متوجه مي‌شويد سخن گزافي نگفته‌ام و سخنم روشن و هويدا است. نمي‌توان خوب نوشت مگر در هنگام گام برداشتن به سوي ناشناخته‌ها و نه براي شناختن آنها بلكه براي دوست داشتن آن‌ها. ما نمي‌توانيم خوب بنويسيم مگر درباره آن چيزهايي كه نمي‌دانيم، پا گذاشتن به جهاني كه همه چيز آن هويتي ابدي دارند و با جابجا شدن آن مي‌توان متني نوين و كالبدي ديگر متولد كند. چقدر شيرين است كه هر روز تولدهاي متعدد ببينيم و هر روزمان را لبريز از شادي و سرور كنيم.

 

نوشتن مسكن آرامبخشي است كه من را به كما و آرامشي وصف‌نشدني رهسپار مي‌كند. پادزهري كه درصد قابل توجهي را مي‌توان از طريق او تسكين‌دهنده نام برد. كاغذهاي زيادي با جوهر سياه مي‌شوند، همين. چه كلماتي كه در زير ورق‌ها يخ زده‌اند و چه لغاتي كه حرارتشان جوهر قلم را به جوش مي‌آورد. بكوشيد تا مي‌توانيد بنويسيد، از هر چيز بنويسيد. از ثانيه‌هاي گذشته و لحظاتي كه با آن‌ها زندگي مي‌كنيد. با دقايقي كه از رگ و پوست خود حسشان مي‌كنيد. هرگز فراموش نكنيد هنگام و موقع رفتن از دنيا چيزي از شما به يادگار نمي‌ماند جز كارهاي نوراني شما و در سطر آن‌ها نوشته‌هاي شما. آن‌ها در زمان نبودتان، هم گوياي هويت‌تان هستند و هم بازگوكننده تمام كارهايتان و از اين طريق است آن‌هايي كه حتي شما را نديده‌اند هم مي‌توانند در مورد شخصيت‌ شما چيزي متوجه شوند. پس براي خود دفتري تهيه كنيد تا شناسنامه‌يي شود براي آينده، نوشتن مي‌بايد اين‌گونه آغاز شود. نوشتن، عشق و بقيه چيزها. هنگامي‌كه مي‌نويسي آن قدر از اين دنيا دور مي‌شوي كه گاهي فكر مي‌كني كه ديگر باز نمي‌گردي.

 

من مي‌نويسم تا تن كاغذ من جا دارد. مي‌نويسم تا جهان و هستي بخوانند كه نگران نيستم. براي من فرقي نمي‌كندكه اين زندگي جرقه‌يي در عدم باشد يا پيش‌پرده‌يي از زندگي ديگر. به هر سان آن را لمس مي‌كنم. نوشتن از ديد من نوري است در سياهي. نويسنده‌ها از مستندسازه‌ها هم مظلوم‌تر هستند و با كوچك‌ترين جمله مورد هجوم قرار مي‌گيرند. از هر جلمه، كلمه و لغت متني ايراد مي‌گيرند كه ساعت‌ها صرف كرده تا آن را متولد كند و او را مورد بازخواست قرار مي‌دهند. نويسندگان مثل مخترعين عمل مي‌كنند. با اختراع جمله‌يي كه با رغبت و علاقه به كار برده‌اند، مي‌توانند هميشه جاويد بمانند و زنده بطوري عمل مي‌كنند كه روحشان هميشه در آن جاري باشد. عده‌يي هم متأسفانه هستند كه فقط نام نويسنده را يدك مي‌كشند اما غافل از اينكه بتوانند جمله‌يي موثر بنويسند و جملاتي با معنا از آن‌ها پددي آيد. البته اين نكته را هم متذكر شوم كه من خودم نويسنده نيستم اما آرزو دارم روزي بشوم و كسب تجربه كنم. اين حرف‌ها هم كه مي‌گويم مواردي است كه تاكنون ديده‌ام.

 

خدايا، پروردگار من، از اينكه روحم را با قلم، اين روشن‌بخش حيات آدمي آشنا ساختي متشكرم. هيچ‌وقت اين موهبت الهي را از ياد نخواهم برد.دينم را به انسان‌ها ادعا مي‌كنم و با امانتي كه در نزدم قرار دادي سعي مي‌كنم جزيي از دنيا را به جلو هدايت كنم. از شما خواستارم توانم دهي چنان باشم كه مي‌خواهي با كلمات و جملات آن چيزهايي متولد كنم كه نور و ايمان را تجلي بخشد و رجاي روح انساني را ارتقا. هر كس به دنيا مي‌آيد بنا به دليلي است و هر كس وظيفه‌يي دارد كه بايد آن را به نحو احسن انجام دهد. خيلي مهم است كه نردبان پله آخر دارد يا خير؟ هميشه به اين فكر كنيد كه اگر مني نوشتيد انتهاي آن را پرمعنا به اتمام برسانيد تا خواننده بتواند از نوشته شما چيزي دستگيرش شود.

 

چيزي را كه دوست داري روشن كن بي آنكه به سايه‌اش دست بزند. (كريتسن بوبن) و حرف آخر، شمايي كه كم مي‌نويسيد، شمايي كه هرگز نمي‌نويسيد. براي شما هم حتي روزي مي‌رسد كه بنويسيد.نوشتن، تو هميشه غيرمنتظره بودي.

 

 

 

ماخذ: روزنامه اعتماد ش 950  - مرتضي وفايي

علم هارمونیک

علم هرمنوتيك

 

لفظ هرمنوتيك در فلسفه يا نقد ادبي كلمه‌اي بيگانه است و حتي در علم كلام نيز به نظر مي‌آيد كه استعمال آن اغلب به معنايي محدود و مقيد است كه با استعمال گسترده‌ي آن در "جنبش هرمنوتيك نوين" كلامي معاصر فوق دارد. لذا اغلب پرسش اين است كه علم هرمنوتيك چيست ؟ در سومين ويرايش فرهنگ بين المللي جديد وبستر، ذيل hermeneutics، مي‌خوانيم: "مطالعه‌ي اصول روش شناختي تاويل و تبيين ؛ به ويژه : مطالعه‌ي اصول كلي تاويل كتاب مقدس".

 

در بازشناخت اين مفهوم مي‌توان گفت :

 

-تاويل ادبي در انگلستان  و آمريكا عمدتاً در چارچوب واقع‌گرايي،به تعبير فلسفي، صورت مي‌گيرد. ادراك هر كس از اثر را بايد جدا از خود اثر انگاشت و وظيفه تاويل ادبي سخن گفتن درباره "خود اثر" است. نيات و مقاصد مولف نيز دقيقاً از اثر جدا نگه داشته مي‌شود؛ اثر "موجود" ي في نفسه است ، موجودي كه توانايي ها و تحركات خاص خودش را دارد. نمونه متعارف تاويل كننده دوره جديد كسي است كه عموماً از "خود مختاري هستي" اثر ادبي دفاع مي‌كند و وظيفه خود را جاري كردن اين هستي در سراسر تحليل متن مي‌داند. و بدين ترتيب جدايي ابتدايي فاعل و موضوع يا ذهن و عين، اصل متعارفه  واقع گرايي، به مبناي فلسفي و چارچوب تاويل ادبي بدل مي شود. يكي از جنبش هاي تفكر اروپايي كه نقدي ريشه‌اي از برداشتهاي واقع گرايانه در باب ادراك و تاويل به دست داده است پديدار شناسي است.

 

تمايل بر اين است كه متن اثر ادبي (به رغم "هستي" خود مختارش) عين يا موضوع شناسايي شمرده شود- "عين زيبا شناختي" . متن در جدايي كامل از هر مدرك و شناسنده به تحليل در مي‌آيد و "تحليل" نيز مآلاً با "تاويل" مترادف انگاشته مي‌شود.

 

وظيفه تأويل و معناي فهم، هنگامي كه با اثر سر و كار داريم، متفاوت با هنگامي است كه با عين سر و كار داريم ، چرا كه اين دو در آن هنگام فرارتر و تاريخي‌ترند. "اثر" همواره نشاني از كار انسان دارد و خود كلمه نيز متضمن اين امر است، زيرا اثر همواره اثر انسان (يا اثر خدا) است. از طرف ديگر، "عين" نيز مي‌تواند اثر يا عيني طبيعي باشد. استفاده از كلمه "عين" در اشاره به اثر تمايز مهمي را متبلور مي‌سازد، زيرا بايد اثر را به منزله عين نبينيم بلكه به منزله اثر ببينيم . نقد ادبي بايد "روش" يا "نظريه"اي را طلب كند كه به ويژه متناسب با رمز گشايي اثر انساني در اثر، يعني "معناي" آن، باشد. اين عمل "رمز گشايي"، اين "فهميدن" معناي اثر، كانون علم هرمنوتيك است. علم هرمنوتيك مطالعه فهم و به ويژه وظيفه فهم متون است. علم طبيعي روشهاي فهم اعيان طبيعي را دارد. اما فهم آثار مقتضي هرمنوتيك است، "علم" فهم به صورتي كه فهم متناسب با آثار از آن حيث كه آثارند باشد. يقيناً روشهاي "تحليل علمي" مي‌شايد و مي‌بايد براي فهم آثار به كار بسته شود، اما در انجام دادن اين كار با آثار نيز همچون اعيان طبيعي و صامت رفتار مي‌شود. آثار از آن حيث كه اعيان‌اند تابع روشهاي علمي تاويل‌اند؛ و در مقام آثار اقتضاي نحوه‌هاي ظريف تر و جامع‌تري از فهم را دارند. ميدان علم هرمنوتيك از آنجا گسترش يافت كه كوششي بود براي وصف همين مورد اخير، يعني نحوه هاي به ويژه "تاريخي" تر و "انسان گرايانه"تر فهم.

 

يكي از عناصر لازم براي وجود نظريه هرمنوتيكي كافي، و بسط دادن آن به نظريه كافي تاويل ادبي، برداشتي وافي و موسّع از خود تاويل است. دمي به شمول تاويل و عموميت استعمال اين كلمه بنگريم: دانشمند تحليل داده‌هايش را "تاويل " [interpretation] مي‌نامد؛ ناقد ادبي سنجش خود از اثر را تاويل و تفسير مي‌خواند. مترجم زبان "برگرداننده" [interpreter] ناميده مي‌شود؛ مفسران اخبار، اخبار را "تاويل و تفسير" مي‌كنند. شما گفته‌ي دوستي را تاويل – يا سوء تاويل – مي‌كنيد، و همچنين است نامه اي از خانواده يا نشانه‌اي در خيابان. در واقع، از زماني كه در صبح از خواب برمي‌خيزيد تا وقتي كه دوباره در خواب فرو مي‌رويد در حال «تاويل» ايد. در هنگام بيداري به ساعت كناري نگاه مي‌كنيد و معناي آن را تاويل مي‌كنيد: به ياد مي‌آوريد كه امروز چه روزي است و با فهم معناي آن روز ابتدا به ياد مي‌آوريد كه در اين جهان در چه راهي گام بر مي‌داريد و براي آينده چه طرح و نقشه‌هايي داريد؛ شما از بستر بر مي‌خيزيد و به تاويل كلمات و حركات آن چيزهايي مي‌پردازيد كه در كار و بار روزانه با آنها برخورد مي‌كنيد. پس تاويل شايد اصلي‌ترين فعل تفكر انسان است؛ در حقيقت، خود وجود داشتن را شايد بتوان جريان دايم تاويل گفت.

 

تاويل پرشمول‌تر از آن عالم زباني است كه انسان در آن زندگي مي‌كند، زيرا حتي حيوانات نيز به تاويل زنده اند. حيوانات حس مي‌كنند كه در اين جهان در چه راهي قرار گرفته‌اند. اگر مقداري غذا در برابر شمپاتزه و سگ و يا گربه قرار گيرد، حيوان بر حسب نيازها و تجربه خودش آن را تاويل مي‌كند. پرندگان نشانه‌هايي را مي‌شناسند كه به آنها مي‌گويد به سمت جنوب پرواز كنند.

 

البته تاويل دايمي درباره بسياري از ساحت‌هاي غير زباني در تار و پود تمامي زندگي انسان بافته شده است. از نظر يوآخيم واخ، وجود انسان بدون زبان نيز قابل تصور است، اما بدون درك متقابل آدميان از يكديگر، يعني بدون تاويل، ممكن نيست. با اين همه، وجود انسان به طوري كه ما آن را مي‌شناسيم در واقع همواره متضمن وجود زبان است و لذا هر نظريه در باب تاويل كردن انسان بايد از پديدار زبان نيز بحث كند. و البته از همه وسايل نمادي گوناگون بيان كه مورد استفاده‌ي انسان است، هيچ يك از حيث انعطاف پذيري و قدرت ارتباط يا از هر حيث اهميت كلي بر زبان پيشي نمي گيرد. زبان نحوه‌ي ديدن انسان و تفكر او را شكل مي‌دهد، يعني هم برداشت او از خودش و هم برداشت او از جهانش‌(اين دو آن قدرها هم كه به نظر مي‌آيد از يكديگر جدا نيستند.) و همان ديدي هم كه او از واقعيت دارد زبان شكل داده  است. انسان بسيار بيشتر از آن كه بتواند تشخيص دهد از طريق زبان به جنبه هاي مختلف زندگي‌اش راه مي يابد، جنبه هايي مانند: عبادت، دوست داشتن، رفتار اجتماعي، تفكر انتزاعي؛ و حتي شكل احساساتش نيز با زبان مطابقت داده مي شود اگر اين موضوع را عميقاً ملاحظه كنيم، معلوم مي‌شود كه زبان "واسطه"اي است كه در آن زندگي و حركت مي‌كنيم و هستي‌مان را داريم.

 

پس تاويل پديداري پيچيده و نافذ است. ولي نافذ ادبي در فهميدن اثر آن را تا چه حد عميق و پيچيده تصور مي‌كند؟ بايد بپرسيم كه آيا ناقدان مايل به برابر گذاشتن تحليل با تاويل نيستند؟ بايد بپرسيم كه آيا مابعدالطبيعه و مفروضات واقع‌گرايانه‌ي نهفته در نقد جديد در غالب اشكال آن نظري بيش از حد ساده و حتي كژ و كوژ از تاويل ارائه نمي‌كند؟ اثرادبي عيني نيست كه ما آن را با مفهوم پردازي يا تحليل كردن بتوانيم بفهميم؛ صدايي است كه بايد بشنويم و با "شنيدن" (و بلكه ديدن) بفهميم فهم ادبيات بايد ريشه در حالات اولي‌تر و پر شمول‌تر فهم داشته باشد كه بايد با خود هستي –در– جهان يا در جهان بودن ما انجام شود. بنابراين، فهم اثر ادبي نوعي شناسايي علمي نيست كه از وجود [existence] به جهان مفاهيم بگريزد؛ فهم مواجهه اي تاريخي است كه تجربه‌ي شخصي هستي [being] را در اين جا در جهان مي‌طلبد.

 

علم هرمنوتيك مطالعه اين نوع اخير از فهم است. اين علم مي‌كوشد دو حيطه نظريه فهم را در كنار هم نگه دارد: پرسش از آنچه در رويداد فهم متن به وقوع مي‌پيوندد و پرسش از آنچه خود فهم است، در بنيادي‌ترين و "وجودي"ترين معناي آن. علم هرمنوتيك، در مقام جريان تفكري آلماني، از پديدار شناسي آلماني و فلسفه وجودي عميقاً متاثر شد. و البته اهيمت آن براي تاويل ادبي در امريكا نيز از آنجا فزوني يافته است كه اين گونه متفكران براي مسائل نهفته در تاويل متن اين علم را به كار بسته‌اند.

 

ماخذ: كتاب علم هرمنوتيك

در قلمرو تاریخ فلسفه

در قلمرو تاريخ فلسفه

 

ذات فلسفه، تاریخ فلسفه است. تحقیق در معنای فلسفه مستلزم تحقیق در معنی تاریخ فلسفه است.

 

تاریخ فلسفه یک نوع معرفت و دانش، عبارت از تحقیق و برسی در آرا و افکار و نظریات فلسفی متفکران و فیلسوفان پیشین و يا معاصر می‌باشد.

 

درباره اهمیت تاریخ فلسفه و اینکه چرا باید تاریخ فلسفه آموخت و چه ضرورتی برای یک پژوهشگر فلسفه وجود دارد که باید تاریخ فلسفه بیاموزد و در آن غور کند؟ به نظر می‌رسد بتوان ضرورت مطالعه تاریخ فلسفه را بدین ترتیب برشمرد:

 

 1ـ یک پژوهشگر فلسفه اساسا به دنبال تحقیقات و تأملات فلسفی در موضوعات مختلف می‌باشد از این دو تاریخ فلسفه عین مطلوب چنین تشخیص می‌باشد. چرا که تاریخ فلسفه مملو از آرا، تحليل‌ها و تأملات فلسفی درباره مسایل متعدد می‌باشد. به تعبیری می‌توان گفت که تاریخ فلسفه همان خود فلسفه است لااقل از این جهات که ابتدا پرسش‌های تاریخی فلسفه همچنان پا برجا هستند. نيز تاریخ فلسفه، تاریخ بکارگیری و استفاده از روش فلسفی و عقلانی است، همچنين تاریخ فلسفه حاوی اندیشه‌های فلسفی و محتوای عقلانی و نیز محتوی تفکرات بکر و دست نخورده و کلیدی برای حل معضلات عقلانی و فلسفی و خلاصه تاریخ فلسفه پر از مضمون و محتوای فلسفی است.

 

 2ـ آشنایی با تاریخ فلسفه زمینه آگاهی از سیر اندیشه‌ها و تحولات آنها را در بستر زمان فراهم آورده بر این اساس درك عمیق و متمایز آنها را موجب می‌گردد. بدین معنی که اندیشه‌هایی که امروز مورد مطالعه قرار می‌گیرند آنگاه که سابقه تکوین و تحول آنها نیز روشن گردد بسیار عمیق‌تر و دقیق‌تر دریافت می‌شوند و خود نظریه و مرزها و تمایزات و یا به تعبیری وجوه تشابه و تمایز آنان از دیگر آرا متناظر روشن‌تر و آشکار‌تر می‌گردد.

 

 3ـ از جهت آنکه تاریخ فلسفه عبارت از تکاپوی دراز مدت انسانی برای کشف حقیقت و تحلیل آن می‌باشد و همانا نوعی تحلیل واقعیت یا واقعیات از زوایای متعددي می‌باشد. از این حیث فی نفسه امری جذاب و مطلوب است.

 

 4ـ از آنجا که پژوهشگر فلسفه ملزم به انجام تحقیقات اختیاری یا اجباری در باب آرای فلسفی متفکران می‌باشد از این رو آشنایی با طیف وسیع فلاسفـه و آرای و آثـار آنـها، در صد لزوم، ضـروری مـی‌باشد.

 

مسعود امير – نامه فلسفه ش 11

 

در حقیقت مردان بزرگ هنگامی با ما سخن می‌گویند که ما گوش و روان خود را برای دریافت سخنان آنان آماده داریم و ریشه گلی را که در روح آنها شکفته است در دل خود داشته باشیم. تجربیاتی را که آنها کرده‌اند ما نیز کرده‌ایم ولی ما نتوانسته‌ایم معنای دقیق و سری آن را در یابیم. ما مستعد دریافت آهنگهای گیرای حقیقت که در دور و بر ما طنین انداز است نبوده‌ایم. نابغه این آهنگها و موسیقی افلاک را می‌شنود. نابغه آنچه را فیثاغورس درباره فلسفه می‌گفت درک می‌کند. "فلسفه مرحله عالی موسیقی است."

 

سقراط پیر به " کرتیو " چنین می‌گفت : خردمند باش و نگاه مکن که آیا فلاسفه بد یا خوب بوده‌اند، بلکه به خود فلسفه متوجـــه‌باش، سعی کن تا آن را به تعمق و صداقت بررسي كني، اگر آن بد است سعي كن تا مردم را از آن برگردانی؛ ولی اگر چنان است که من می‌پندارم، آن را دنبال کن و به کار ببند و با شهامت و دلیـــر باش.

 

شناخت انديشه‌هاي ديگران از خود شناسي مي‌گذرد. در معبد دلفی Delphi شعاری به این مضمون حک شده بود :

 

"خود را بشناس !"

 

و به دستور آن هاتف غیبی که از همین معبد با سقراط صحبت کرد، فیلسوف نامدار یونانی مامور کشف حقایقی گردید که تمام اندیشه‌های تالي مغرب زمین از آن سر چشمه گرفته‌اند .

 

مطالعه انديشه‌ها و سير فكري  فلاسفه قدیم شاید متضمن یک سود دیگر هم باشد، به این معنی که ممکن است در ذهن مطالعه‌کننده نوعی فهم و استنباط قویتر از سرشت و ماهیت تمام آن چیز‌ها که در اصطلاح "متمدن بودن" نهفته است ایجاد کند و این شبهه را از فکر وی دور سازد که انسان متمدن فقط موجودی رام شده است و فرق وی با انسان وحشی نظیر آن فرقی است که میان دامها و ددها وجود دارد. و اگر از عهده این کار بر آید عملش با توجه به اوضاع عصر کنونی بیفایده نخواهد بود زیرا موقعی که ما مشغول جنگیدن یا کار کردن برای حفظ تمدن غربی هستیم لازم است تا آنجا که مقدورمان باشد برای فهم انگیزه‌ها و عللی که ما را وادار به کار کردن یا جنگ کردن برای پاسداری از آن تمدن می‌کند سعی و  کوشش به کار بریم.

 

اندیشه، هنر و تخیل خلاق نخبگان هر نسل چونان بارانی حیات بخش، فرهنگ هر عصر را بارور می‌سازد. فرهنگ و تمدن امروز نیز از شـعلـه تـابـنـاک روح ایـن سر آمـدان مـعارف بـشری گرمـی و روشنـی و عظمـت مـی‌گـیـرد. تعاطی در سوانح زندگانی و روح اندیشه این نخبگان تنها طریق راهیابی به کاخ پر شکوه فرهنگ و اندیشه امروز است.

 

مجموعه تاریخ اندیشه‌ها به دنبال هدفي‌‌ست که در شرحی کوتاه، اما انتقادی و مطابق با واقع از حیات عقلانی و آراء و آثار بزرگان فرهنگ بشری و نحله‌ها و مکتب‌های بر آمده از اندیشه آنان به نحوی موثر و ژرف، ما را با بنیادهای فرهنگ و اندیشه معاصر مأنوس و آشنا سازد.

 

و البته؛ سخن متفکران حقیقی نتیجه حال است نه ثمره قال و از عیان است نه از بیان و از اسرار است نه از تکرار و از جوشیدن است نه از کوشیدن.

زبان شناسی و نقد ادبی

زبان شناسي و نقد ادبي

            متن ادبي از زبان بهره مي‌گيرد، اما تا چه حدي مي‌توان از يافته‌هاي زبان شناسي در نقد ادبي سود جست؟

            آيا چيزي در متن ادبي وجود دارد كه آن را از زبان روزانه جدا سازد؟ ما چگونه مي‌توانيم با قاطعيت بگوييم اين نوشته متني ادبي است يا نوشته‌اي پيش پا افتاده؟ هر چند در نقد معيارهايي وجود دارد كه مي‌توان به ياري آن به شناسايي متن ادبي نايل آمد، اما هميشه اين مرزبندي صورتي دقيق و مشخص ندارد. همچنان كه متن ادبي مي‌تواند گاه تا حد افراط به زبان عادي نزديك شود، زبان روزانه عاميانه نيز به ميزان زيادي از همان معيارهاي زبان ادبي سود مي‌جويد. استعاره و مجاز، يعني دستمايه‌هاي زبان ادبي، در تداول عامه كاربرد فراوان و شگفت آوري دارد.

با اين حساب ابتدا بايد حدود زبان را در متن ادبي جست، آن گاه در مورد كاربرد يافته‌هاي زبان شناسي در آن داوري نمود.

زبان و نشانه 

ارتباط در زبان علمي و در زبان ادبي

نشانه‌هاي ويژه و آشنازدايي

محور هم نشيني جانشيني در ارتباط با استعاره و مجاز 

ساختار گرايي

زبان شناسي 

ساختارگرايان و مابعد ساختارگرايان

يكي ديگر از مباحث مهم در شالوده شكني، اهميت نوشتار نسبت به گفتار است. چيزي كه حداقل در نزد كمتر زبان شناسي ، سابقه‌اش را سراغ داريم. عقيده دريدا بر آن بود كه «‌هيچ جامعه‌اي بي‌نگارش و نوشتار نيست، ممكن است جوامعي به معناي آشنا براي ما، خط و الفبا نداشته باشند، اما علامت‌ها، ردها و نشانه‌ها به گونه‌اي كامل نقش و كاركرد نوشتار دارند.» رويكرد دريدا واقع رويكردي در اساس مذهبي است، كه در آن كلام، مقدس انگاشته شده و در حكم حلول روح خداوند بود. گفتار همواره منوط به حضور گوينده است، بنابراين، در خطر ميرايي قرار دارد، اما نوشتار امكان بازخواني مجدد و تفسير و فهم را به ما مي‌دهد. از اين به بعد نظريات دريدا بيشتر در حيطه گفتمان فلسفي مي‌گنجد.

شايد تا اين جا توانسته باشيم، هر چند اندك، تصويري بسيار كلي از موقعيت زبان شناسي در نقد ادبي و مجادلات پيرامون آن به دست دهيم، اما زبان شناسي تنها يكي از بنيان‌هاي نقد ادبي معاصر است، بنياد مهم ديگر نقد ادبي و به طور كلي زيباشناسي، آيين‌هاي گوناگون فلسفه است.

نقد ادبي و زيبايي‌شناسي، هميشه از هر راهي كه رفته‌اند، به ناچار باز به سخن فلسفي بازگشته‌اند. از سوي ديگر تقريباً همه فلاسفه در سفرهاي دور و دراز خود، در انديشه‌هاي ژرف خويش، مجبور شده‌اند جايي در كنار زبان توقف كنند و در مورد آن بينديشند. فلسفه و زبان‌شناسي در نقد ادبي و زيبايي‌شناسي با يكديگر تلاقي مي‌كنند.

مهمترين قلمرو نقد ادبي معاصر، امروز در كنار روش انتقادي ساختاري، روش هرمنوتيك است. اين آيين ادبي آشكارا به مرز سخن فلسفي نزديك شده‌، بلكه در دل آن جاي مي‌گيرد. اما سخن از هرمنوتيك و تاثير آن بر نقد ادبي خود مجال ديگري را مي‌طلبد.

 

وقایع تاریخ ایران

وقايع تاريخ ايران

ما به روح زنده‌ايم، مايه زندگي روح ما، ايران است. ايران يادگار هزاران سال انس و محبت و هم داستاني و پيروزي و سياه بختي ما است. اين مدت دراز را روان به يك لحظه ميسر مي‌كند و در هم مي‌آميزد، حيات معنوي ما در اين يك لحظه ابدي است. انديشه و آرزو ، گفتار و كردار ما همواره گرد اين نقطه مي‌گردد. اگر نقش گذشتگان را از خاطري بزدايند، روح از آن وحشت‌سرا پرواز خواهد كرد. ايران و ايرانيان با تمام وجه فرهنگي خود، در تاريخ استخوان خورد كرده‌اند تا به كنون رسيده‌اند.

در گذشته كشور ما بارها دچار تاخت و تاز بيگانگان شده، ولي عاقبت بر مهاجمان چيره گشته و اين شكست را جبران كرده است .

البته اين موضوع مي‌تواند مايه غرور ما باشد، اما اين غرور نبايد ما را در شناخت علت آن گمراه كند و به اشتباه بيندازد. علت بقاي ما در برابر حمله مهاجمان، آن بوده كه ما از لحاظ تمدن، بر مهاجمان خود برتري داشته‌ايم، و از اين رو تمدن ما توانسته سرانجام بر آنها پيروز شود.

هر چند ما، در برابر هجوم اعراب شكست خورديم، اما عاقبت خود پرچمدار تمدن و فرهنگ اسلامي شديم. دانشمندان و عارفاني چون بوعلي و رازي و مولوي، ايراني بوده‌اند، و لطيف‌ترين و شاعرانه‌ترين مكتب خداشناسي يعني عرفان اسلامي پرورده ذوق و انديشه ايرانيان است.

ما در برابر هجوم مغولان نيز شكست خورديم، ولي به زودي از اين قوم باديه نشين شاعران و هنرمنداني پرورش داديم كه به تبليغ و گسترش تمدن ايراني در هند پرداختند. پس هر ملتي كه داراي تمدني نيرومند باشد، هرگز در برابر هجوم بيگانگان نابود نخواهد شد. اين راز بقاست.

 

ماخذ: كتاب ادب و فرهنگ فارسي

 

 سير تحولات علم پزشكي  

 

 

 

 

سير تحولات علم پزشكي

 

 

 

از جندي شاپور تا بيمارستان عضدي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چكيده

 

 

 

اغلب محققاني كه در زمينه تاريخ تمدن و فرهنگ اسلامي پژوهش نموده اند ، هنگاميكه وارد مقوله علم طب به عنوان يكي از شاخصه هاي تمدن مي شوند ، پس از بيان تعدادي از احاديث بزرگان دين در خصوص اهميت بهداشت و درمان ، يك گام بلند به طول چند قرن برداشته و مستقيما به دوران اوج افتخارات علمي و پزشكي كه بزرگاني چون مسكويه ، رازي ، ابن سينا و... موجد آن بوده اند ، وارد مي شوند و دلايل افت و خيز علم طب را در اين دوران طولاني ناديده مي گيرند.

 

هدف من در اين نوشتار كوتاه ، روشن كردن سير تحولات علم پزشكي و بيان دلايل فراز و نشيب هاي متعدد  آن ، از دوران تاسيس دانشگاه و بيمارستان جندي شاپور، تا زمان اوج شكوفايي آن در دوران طلايي نامبرده در بالا مي باشد .

 

 

 

 

 

واژه هاي كليدي

 

 

 

جندي شاپور ، سيريل الگود ، عباسيان و بيمارستان عضدي

 

 

 

مقدمه

 

 

 

هرگاه كه مطلبي در خصوص روند شكل گيري تمدن اسلامي مطالعه مي كردم ، به دليل علاقه شخصي نظرم به بخش علوم و فرهنگ بخصوص علم پزشكي جلب مي گشت . ولي غالبا آنچه كه با آن مواجه مي شدم اين بود كه نويسنده ابتدا به ذكر احاديث و دستورات بهداشتي كه از زمان پيامبر اكرم(ص) ذكر شده پرداخته و سپس وارد شرح و تفسير دوراني مي شود كه امروزه آنرا با نام نهضت ترجمه مي شناسيم. آنگاه چند قرن جلوتر آمده و به ذكر احوال پزشكان نامي چون رازي و بوعلي سينا مي پردازد . اين الگوي ثابتي است كه تقريبا در اكثر منابع فرهنگ و تمدن اسلامي با آن مواجه هستيم .(1)

 

در خلال اين مطالعات اكثرا اين سوال مطرح ميگردد كه :

 

-       دلايل اين وقفه ها و يا تاريكي ها در سير تكوين علوم ، بخصوص علوم پزشكي چيست؟

 

-     آيا دستورات بهداشتي اسلام صرفا جنبه الهي داشته و متصل به منابع وحي و آسماني بوده يا حداقل قسمتي از آنها از تمدنهاي ديگر اقتباس گشته است؟

 

-        منحني و سيري كه علم پزشكي در طول اين چهار قرن طي كرده چگونه بوده است؟

 

-    چرا در برخي از ادوار در منابع حتي نام يك پزشك را هم نمي توان يافت ولي در دوره هاي ديگري با نوعي فوران علمي بخصوص در زمينه پزشكي مواجه هستيم؟

 

-    چرا نهضت ترجمه با آنهمه ابعاد وسيعش به ناگهان در زمينه علم طب فروكش كرده و اقدامات بزرگي آنگونه كه شايسته اين دوران طلايي مي باشد انجام نپذيرفت؟

 

-    چه شد كه مجددا زمينه ها و فرصت هايي فراهم گشت كه از درون آن پزشكان عالي مقام و نامداري چون رازي ، مسكويه و بوعلي سينا ظاهر گشت؟

 

هنگاميكه تصميم به انجام اين تحقيق گرفتم ، تحت تاثير قالبهاي كه از قبل در ذهن من شكل گرفته بود به اشتباه محدوده زماني تحقيق را از ورود اعراب مسلمان به ايران تا قرن 4 هجري در نظر گرفتم. اين اشتباه ناشي از قضاوتي بود كه غالبا از طرف مورخين در خصوص تاريخ ايران مي شود. نظر اكثر محققين بر اين است كه كشور ما دوره هاي متفاوتي دارد كه هر دوره واجد خصوصيات منحصر به فردي بوده و آنرا از ديگر دوره ها متمايز مي كند. اين نظر به حدي عموميت دارد كه حتي مورخ بزرگي چون اشپولر را هم تحت تاثير قرار داده و اينگونه اظهار نظر مي كند:

 

«يكي از مشخصات تاريخ ايران تقسيم بندي روشن و محسوس آن به دوره هاي مجزا و بزرگي است كه هريك از آنها به سهولت از ديگري متمايز مي شود و كيفيت خاص خود را آشكار مي سازد حتي در هزاره هاي اول نيز هريك از دوره هاي تاريخي به نوبه خود بر اثر يك سقوط ملي به پايان رسيده و يا آغاز گرديده است »(2)

 

مرحوم زرين كوب هم در كتاب تاريخ ايران بعد از اسلام مشابه اين نظر را دارد:

 

«پس از جنگ نهاوند . . . اعراب بر ايران استيلا پيدا كردند و با غلبه آنها دوره تاريخ قديم ايران پايان يافت و فصلي تازه در تاريخ ايران آغاز گشت»(3)

 

به نظر من اين قضاوت از آنجا ناشي مي شود كه تاريخ را به صورت يك مجموعه كلي نگريسته و تنها از منظر سياست به آن نگاه كنيم. اگر تاريخ تنها سرگذشت پادشاهان و بيان اخلاق سياسي آنها باشد اين قضاوت درست است ولي اگر تاريخ را به اجزاي سازنده اش تقسيم كنيم ، ديگر نمي توان اين چنين به سهولت بين ادوار مختلف تمايز قايل شويم. اين مسئله خصوصا زماني پررنگ مي گردد كه قضاوت شما در مورد اجزاي فرهنگ و تمدن بوده و منحصر به زمانهايي در ابتدا و يا انتهاي يك دوره خاص باشد.هيچگاه نمي توان گفت كه فرهنگ مردم در دوران حكومت ساساني به ناگهان دگرگون شد و ظرف چند سال اين تحول پيوند آنها را با گذشته قطع نمود.

 

در خصوص پيشرفتهاي علمي هم وضع به همين گونه است.اگر قرار است ما اجزاي يك تمدن را بررسي كنيم ، حتما مجبور خواهيم بود كه ريشه ها و زمينه هاي آنرا از مدتي قبل در نظر گرفته و قبول نماييم كه پيشرفتهاي علمي آهنگي منحني وار داشته و نمي توان ابتدا و انتهاي آنرا بصورت قطعي ، حداقل در يك دوره كوتاه تعيين نمود.

 

با توجه به دلايل ذكر شده در بالا و با توجه به بررسي هايي كه در منابع نمودم ، تصميم گرفتم كه عنوان تحقيق را كمي تغيير داده و براي توضيح بيشتر ، زمان آنرا كمي عقب تربرده  و حداقل به دوران شروع كار دانشگاه جندي شاپور برسانم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طب در دانشگاه جندي شاپور

 

 

 

هر گونه بيان و اظهار نظري در خصوص تاريخ طب ايران ، نا خودآگاه نام جندي شاپور  و دانشگاه پرآوازه آنرا در ذهن انسان زنده مي نمايد.نقش غير قابل انكاري كه اين شهر در جمع آوري و تكوين علوم دنياي قديم و بخصوص علم طب دارد ، بر هيچ محقق پوشيده نيست.

 

هرچند كه نام جندي شاپور با نام شاپور ساساني عجين گشته  ، ولي به واقع مي توان گفت بناي اوليه اين شهر بسيار كهن  است. به نظر مي رسد كه تاسيس اوليه آن به دوران ما قبل تاريخ و زمان ورود آريايي ها برسد ولي بعدا توسط شاپور تجديد بنا گشته است. منظور اوليه او از اين تجديد بنا كه بوسيله اموال غارت شده شهر انطاكيه و نيروي كار اسيران رومي صورت گرفته  بود ، ايجاد مسكني براي استقرار اسيران رومي و يوناني و استفاده از تخصص هاي آنان بود.(4)

 

اما چه چيز باعث شد كه در طول زمان اين شهر تا حدودي تغيير كاربري داده و چهره آن به صورت شهري مبتكر و پيشرو در علوم زمان بخصوص علوم يوناني و هندي درآيد؟ به نظر مي رسد كه علت آنرا در دو مقوله مجزا از هم بايد جستجو كرد:

 

علت اول اهتمام شديدي بود كه پادشاهان ساساني ، كه به نوعي يك حكومت ديني تشكيل داده بودند ، نسبت به جمع آوري كليه بخشهاي پراكنده اوستا و آموزه هاي ديني زرتشتي داشتند. قسمت عمده كتاب مقدس زرتشتيان ، كه بيشترشامل قسمتهاي علمي آن مي باشد ، به دليل حمله اسكندر و پس از آن بي مهري و كم توجهي پارتيان ، پراكنده گشته بود و اكنون ضرورت جمع آوري آن به طرز محسوسي احساس مي شد. مورخ شهير تاريخ ساسانيان ، كريستين سن در اين خصوص چنين مي گويد:

 

«كتب مذهبي اوستايي در اثر بقاي كيش زرتشتي در دوران تاريك غلبه اسكندر و سالهاي بعد از آن ، همچنان محفوظ مانده بود ، ولي آثار اوستايي در زمينه هاي غير ديني مانند طب ، نجوم ، جغرافيا و فنون به طور عمده به هندوستان ، يونان و كشورهاي ديگر پراكنده شده بود.اكنون جمع آوري مجدد اين آثار وجهه همت شاپور قرار گرفت و دستورات لازم درباره آن صادر گرديد. ظاهرا در اين دوره در ريشهر ، ناحيه اي در شوش هياتي از نويسندگان تاسيس شد كه كارشان ثبت مطالب مربوط به نجوم و علوم سري به زبان مخصوص و شايد با علامات رمزي به نام گشتك بود . . . » (5)

 

دومين عاملي كه انباشت و پيشرفت علوم دنياي قديم را در اين شهر باعث شد ، ماجراي مهاجرت علماي نسطوري بود كه مقارن اين دوره به جندي شاپور آمده و تحولي عمده در تاريخ آن ايجاد نمودند.

 

خلاصه ماجرا از اين قرار بود كه شهر الرها يا ادسا به دليل موقعيت سوق الجيشي و مهمش همواره مورد توجه دانشمندان يوناني و ايراني قرار داشت و مدرسه معروفي به همين نام در آنجا ساخته شده بود.الرها يك شهر كاملا يوناني بوده و به دليل نفوذ فراوان كليسا و علماي مسيحي بخصوص پاپ سايه اي از تعصب مذهبي بر آن گسترده شده بود و اين درست برخلاف جندي شاپور بود كه از هر تعصبي فارغ و آزاد بوده و محدوديتي براي دانشمندان نداشت.(6)

 

تعدادي از علماي متعصب مسيحي كه همواره هرگونه نوآوري در زمينه مسائل علمي را بدعت در دين به حساب مي آوردند پس از مدتي با اسقفهايي كه در اين دانشگاه مشغول تدريس علوم مختلف و بخصوص پزشكي بودند دچار اختلاف نظر شده و اين اختلاف نظر را به پاپ منتقل كردند. پاپ هم از طرف كليساي مسيحي مدرسين مدرسه را تكفير كرده و به دنبال آن مدرسه الرها توسط امپراطور روم بسته شد. جماعت علماي حاضر در دانشگاه هم كه آوازه جندي شاپور را شنيده بودند به آنجا سرازير شدند. شايد يكي از دلايل مهم چنين مهاجرتي آزادي مذهبي و صلح و امنيتي بود كه بر شهر جندي شاپور حاكم گشته بود.حدود يك قرن صلح و امنيت كه حاصل اتمام جنگهاي بين ايران و روم بود باعث شده بود كه تدريس علوم  و بخصوص علوم پزشكي به روال عادي درآمده و بدين طريق علوم يوناني از طريق مهاجرين شهر الرها به ايران سرايت كرد. شدت اين تاثير پذيري به حدي بود كه مدرسه جندي شاپور كاملا تحت نظر علماي نسطوري اداره مي شد.سيريل الگود محقق توانمند تاريخ پزشكي ايران دراين باره  مي گويد :

 

«هنگاميكه شاپور بر تخت سلطنت نشست شهر را وسعت داد و تاسيس دانشگاه نيز در آن شهر به وي نسبت داده شده است تصور مي شود اين دانشگاه تحت نظر اولياي كليساي نسطوري اداره مي شده زيرا پزشكان و روحانيون موظف بودند هر روز پيش از آغاز خدمت روزانه در مراسم دعاي صبحگاهي شركت جويند » (7)

 

از سير تحولات مدرسه جندي شاپور در بقيه دوران حكومت ساسانيان اطلاع چنداني در دست نداريم و همين قدر ميدانيم كه پزشكان متبحري از اين مدرسه به اطراف كشور و حتي كشورهاي همجوار گسيل مي شده اند كه نام برخي از آنان در آثار بزرگاني چون سعدي ، جاودانه گشته است. (8)

 

مقارن ظهور اسلام و حمله عرب به ايران مدرسه در اوج اقتدار علمي خود به سر برده و غناي آن زمينه ساز تحولات بعدي در علم پزشكي شد. گرچه شهر در سال 636 ميلادي به سردار سپاه اسلام تسليم گشت ، ولي دورانديشي مسلمانان و آوازه علمي دانشگاه باعث شد كه از گزند حوادث مصئون بماند تا سالهاي سال همچنان به عنوان پرچمدار علوم پزشكي دنياي قديم و بخصوص علوم يوناني مطرح باشد. گرچه با مهاجرت اساتيد مبرز آن به بغداد كم كم خورسيد پرآوازه آنجا رو به غروب رفت و بغداد جاي آنرا گرفت ولي همواره شهرتش به عنوان زمينه ساز تحولات و پيشرفتهاي علم پزشكي در اسلام باقي ماند.

 

به عنوان نكته پاياني اين بخش دو اظهار نظر از دو نفر از پژوهشگران تاريخ تمدن اسلامي را براي مزيد اطلاع خوانندگان محترم مي آورم.      سيريل الگود مي گويد:

 

«از جمله ، طب عرب در زمان مامون از منابع مختلفي فراهم گرديده و از همه بيشتر مديون افكار يونانيان بود و اين از روزي كه داريوش دموكدس را مجبور ساخت مهارت علمي خود را به كار اندازد روز به روز افزايش مي يافت. با وجود اين درست نيست بگوييم كه مطالعه آثار يوناني نخستين بار به وسيله خلفاي عباسي امكان پذير گرديده است زيرا اصول طب كه در جندي شاپور متداول بوده نيز تا اندازه زيادي يوناني بوده و تصور مي رود مدتها پيش از چيرگي عرب بر ايران ، ترجمه هاي سرياني در كنابخانه بيمارستان موجود بوده است . به همين نحو نبايد افتخار گشايش عصر ترجمه را كه در زمان مامون در بغداد معمول شده و به اوج خود رسيده بود به اين خليفه منسوب دانست.» (9)

 

همچنين سيد حسين نصر در اظهار نظري مشابه معتقد است كه :

 

«پيوستگي بزرگ  ميان طب اسلامي و يوناني را بايد در پزشكي اواخر عصر ساساني خصوصا در مدرسه جندي شاپور جستجو كرد نه اسكندريه . به هنگام ظهور اسلام جندي شاپور بهترين دوران خود را مي گذرانده است. مدرسه مزبور كه مهمترين مركز پزشكي عصر به شمار مي آمد محيطي بود كه مركز تجمع دانشمنداني با مليتهاي گوناگون بود و سنتهاي پزشكي يوناني ، هندي و ايراني را با هم درآميخته زمينه را براي پزشكي اسلامي آماده مي كرد.» (10)

 

 

 

پزشكي در دوران اموي

 

 

 

يكي از ادوار پرابهام و تاريك تاريخ سرزمين ايران يك قرن و نيم ابتداي استيلاي مسلمانان بر آن است.اطلاعات ما از تحولات انجام شده در اين دوران ، در عرصه هاي اجتماعي ، فرهنگي و علمي بسيار ناچيز است و به جرائت مي توان گفت كه منبع يا ماخذ قابل اعتمادي براي روشن شدن تاريخ علم در اين دوران موجود نيست . به قول ا . س . كندي :

 

«از قضا آگاهي ما درباره علم در عصر ساساني بيش از اطلاع ما از همين زمينه در صد سال استيلاي عرب مي باشد.» (11)

 

اين تاريكي كه بر كليه عرصه هاي  تاريخ ايران در اين دوران سايه افكنده ، باعث بروز اظهار نظرهاي متفاوت و گاهي متضاد در بين مورخين گشته است.چنان كه برخي قوم عرب را ، قومي بي فرهنگ و بي توجه و حتي دشمن علم و دانش دانسته و معتقدند كه مسلمانان به هر كجا كه وارد شده علما را كشته و كتابخانه ها را سوزاندند . (12) برخي ديگر توصيه هاي اسلام در خصوص لزوم يادگيري علوم را ملاك قرار داده و مسلمانان را در همه جا حامي علم و دانش دانسته اند. (13)

 

تا آنجا كه مربوط به موضوع تحقيق ما مي شود به جرائت مي توان گفت كه مسلمانان بعد از فتح جندي شاپور نه تنها قتل و ويراني و كتاب سوزي نكردند بلكه با مردم با خوش رفتاري معامله كرده و مدرسه طب را دست نخورده در اختيار استادان مسيحي باقي گذاشتند (14) و حتي نويسنده شهيري چون سيد حسين نصر معتقد به استمرار حركت علمي جندي شاپور در مقياس وسيعتر مي باشد. هرچند كه براي ادعاي خود دليلي ذكر نكرده است :

 

«از يك جهت فعاليت علمي اين دوره ادامه فعاليتهايي بوده كه از اواخر عصر ساساني آغاز شده بود اما به مقياسي بسيار وسيعتر »(15)

 

آنچه مسلم است پس از پيروزي عرب بر ايران يك دوره سكوت و خاموشي از نظر علوم بخصوص علم طب در ايران ايجاد شد . از تمام آنچه كه به عنوان فعاليت علمي مي توانيم از آن نام ببريم ، در تمام خلافت دوران امويان در دمشق خبري در دست نداريم و در خصوص علم طب اگرچه از وجود مدرسه جندي شاپور و ادامه حياتش اطلاع داريم و لي از نحوه كار و سير تحولات علمي آن بي اطلاع هستيم. به قول الگود در تاريخ آن زمان حتي يك نام ديده نمي شود كه فعاليت مدرسه را در فاصله بين بازگشت حارث بن كلده به نزد پيامبر و خوانده شدن آن استاد دانشمند (جورجيس اول) به نزد منصور دوانيقي نشان دهد .(16)

 

اما دليل اين تاريكي و خاموشي چيست ؟ آيا در اين دوران فعاليتهاي علمي در سطح وسيع آنچنان كه در دوران ساسانيان وجود داشته ، ادامه يافته است و به دليل از بين رفتن منابع و شواهد امروزه  اطلاع درستي از آنها در دست نيست؟ يا اينكه پس از استيلاي عرب آهنگ فعاليتهاي علمي كند و يا راكد شده و به همين دليل اين دوران سكوت و خاموشي بر سير تحولات علمي بخصوص طب سايه گسترده است ؟

 

به گمان  مي رسد كه نظر دوم واقعي تر و با سير حوادث روي داده در طي اين صدوپنجاه سال بيشتر منطبق باشد. دليل اين ركود علمي را در چند چيز مي توان دانست . اول اينكه اين نكته مسلم است كه اعراب فاتح چيزي در زمينه علم و فرهنگ نداشتند كه بر معارف ايران بيفزايند. منابع مطالعه درباره وضع علوم و طب مقارن ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان و در ميان مسلمانان بسيار ناچيز است و اگر چيز مختصري هم در اين خصوص موجود بوده ، از بين رفته و به دست ما نرسيده است . اگر از آثار پزشكي كه بعدا نوشته شده بگذريم ،  جز اشارات پراكنده اي كه در اشعار عرب و در خود قران وارد شده چيز ديگري در دست نداريم. (17) دليل دومي كه به نظر نگارنده مي رسد در واقع همان رابطه اي است كه بين قوم غالب و مغلوب شكل گرفته و در اين مورد اين رابطه در بين اعراب فاتح و ايرانيان مغلوب وجود داشته است . اگر بپذيريم كه گسترش فعاليتهاي علمي هميشه در طول تاريخ در پناه حمايت حكومت ها و سلسله هاي محلي قرار داشته و بدون پشتيباني مادي و معنوي آنها اينگونه فعاليتها امكان پذير نبوده است ، و اگر بپذيريم ، هرچند كه ممكن است به مذاق ما خوش نيايد ، كه ما قوم مغلوب بوده و اعراب نگاه فاتحانه اي به ما داشته اند ، ديگر نبايد انتظار شكوفايي علم و دانش و بخصوص علم طب را در اين دوران داشت. سراسر دوران حكومت امويان ، ايران دستخوش حوادث و جنگ و آشوب هاي فراواني بود كه هر كدام از آنها باعث مي شد دانشمندان و اطباء  به جاي پرداختن به مسائل علمي تنها به فكر حفظ جان و مال و احيانا موقعيت خودشان باشند. در ضمن از آنجا كه ايران از سرزمينهاي مفتوحه بود ، در نظر اعراب به عنوان عرصه اي براي گسترش اسلام ، منبع ثروت براي تاميين مخارج حكومت اسلامي و احيانا مركزي كه ممكن است ياغيان و ناراضيان حكومت اسلامي آنجا را پناهگاه خود كنند نگريسته مي شد و به دليل همين ديدگاه ميدان و جولانگاهي براي دانش پروري و علم اندوزي باقي نمي ماند. ويكتور دانر در اين باره مي گويد :

 

«در ابتدا (دوران اموي)به بخش ايراني عالم اسلام توجه اندكي شده بود زيرا مركز صحنه كه در دست پيشگامان و راهنمايان بود نخست در حجاز و سپس بعدها در دمشق و بغداد قرار داشت . اين امر تا حد زيادي بواسطه خاستگاههاي اسلام در حجاز و جابجاييهاي بعدي پايتخت آن و انتقال بعدي مراكز فرهنگي به جاهاي ديگر . . . بود.» (18)

 

با توجه به همه مسائل گفته شده در بالا و با پذيرش اينكه ما در آن زمان كشوري مستقل نبوده و به عنوان بخشي از حكومت اسلامي كه از مركز آن در خارج از ايران قرار داشت ، محسوب مي شديم ، مي توان اين دوران دويست ساله ركود علمي ، خاموشي فرهنگي ، ابهام تاريخي و يا به قول مرحوم دكتر زرين كوب دو قرن سكوت را توجيه كرد.

 

 

 

عباسيان و تحولات علم طب

 

 

 

با فروپاشي دولت اموي و روي كار آمدن عباسيان ، نگرش طبقاتي كه در زمان آنها به وجود آمده و برتري عرب را بر عجم تبليغ مي كرد تضعيف شده و خلفا گرايش بيشتري نسبت به حضور عنصر ايراني در دستگاه خلافت پيدا كردند. يكي از مصاديق بارز اين تمايل حضور پزشكان ايراني در دستگاه خلافت از زمان منصور به بعد بود. اين حضور به حدي پررنگ جلوه گرشد كه برخي نويسندگان معتقدند ، منسب وزارت كه در ابتداي دوران عباسي شكل گرفت اغلب در اختيار پزشكان قرار مي گرفت.(19)البته به نظر نگارنده شايد اين نكته از نظر اين نويسندگان مخفي مانده باشد كه در آن زمان اهل علم به يك يا چند شاخه از علوم بسنده نكرده و معمولا عالم به همه علوم زمانه بخصوص پزشكي بودند.

 

منصور به دليل بيماري سوهاضمه اي كه همواره از آن رنج برده و پزشكان مخصوص خليفه از درمان آن عاجز مانده بودند ، از جورجيس بختيشوع رئيس دانشگاه جندي شاپور دعوت نمود كه به بغداد بيايد. بختيشوع پسرش را به عنوان رئيس دانشگاه منصوب نموده و خودش به همراه تعدادي ديگر از همكارانش به بغداد وارد شد. اين آغاز نفوذ پزشكان غير عرب به دربار خليفه بود. در كتاب مختصرالدول در خصوص اين اتفاق چنين نوشته شده است:

 

«اين هيئت با عزت و احترام مورد استقبال قرار گرفت و چند روز بعد خليفه داستان بيماري اسف انگيز خود را با جورجيس در ميان گذاشت و با كمال خوشوقتي وعده درمان خود را از او استماع كرد . معالجه با موفقيت كامل انجام گرفت و متعاقب آن از جورجيس خواسته شد كه با سمت سر پزشك خليفه در دربار باقي بماند» (20)

 

اين حضور به عنوان نقطه عطفي براي خاندان بختيشوع و كليه پزشكان غير عرب به حساب مي آيد چون اولا به غير از جورجيس كه علاوه بر علم طبابت در علم ترجمه هم متبحر بوده و شهرتي به سزا داشت و گفته مي شود از اولين مترجمان آثار طبي به زبان عربي بود (21) ، بقيه خاندان او و فرزندانش براي ساليان دراز(تا زمان عضدالدوله)در دربار خلفاي عباسي مي زيستند. فرزندان بختيشوع گرچه اعتبار علمي پدر را نداشتند و بيشتر به امور سياسي مشغول بودند ، ولي به هر حال همواره مقرب درگاه بودند. ثانيا حضور آنان به منزله فتح بابي بود براي حضور ديگر اطباي غير عرب در دستگاه خلافت كه از مهمترين آنها مي توان به خاندان ماسويه طبيب اشاره كرد.

 

ماسويه پزشك به همراه پسرانش ميكائيل و يوحنا در دستگاه هارون الرشيد نفوذ كرده و به دليل شهرت علمي كه داشتند به رقابت با خاندان بختيشوع پرداختند. از ميان پسران ماسويه يوحنا از شهرت علمي و طبي بيشتري برخوردار بود و در دوران چهار خليفه عباسي يعني مامون ، معتصم ، واثق و متوكل به امر طبابت و ترجمه آثار يوناني اشتغال داشت. الگود در مورد او مي گويد:

 

«يوحنا فرزندي نداشت كه نام او را زنده نگه دارد ولي در عوض كتب و آثار فراواني از خود به يادگار گذاشت . اين نوشته ها تقريبا تمامي رشته هاي طب از جمله طب باليني ، زنان ، داروسازي و تشريح را حتي به صورتي ساده تر شامل مي شوند.» (22)

 

از تحولات عمده اي كه به عنوان اوج افتخار علمي دنياي اسلام محسوب گشته و زمينه ساز پيشرفتهاي بعدي بود ، نهضت ترجمه مي باشد. البته در اين مورد منابع مختلف بحث هاي فراواني كرده اند و قصد ما تنها بررسي تاثير آن بر تطورات علم طب است .

 

نهضت ترجمه كه از اوائل دوران عباسي شروع شده بود در دوران مامون با شروع به كار بيت الحكمه به اوج خود رسيد. اين دوران به قدري داراي اهميت است كه به جرائت مي توان گفت يكي از اعصار مهم تاريخ پزشكي مي باشد.اشتياق فراواني كه در بين مترجمين ، كه اكثر آنها پزشكان دربار خليفه بودند ، براي ترجمه آثار طبي يوناني وجود داشت و حمايتي كه از طرف خلفاي وقت از اين حركت علمي صورت مي گرفت و دقتي كه مترجمين براي ترجمه اين آثار به كار مي بردند ، همه از جمله عواملي بود كه اين دوران را به دوره اي طلايي در شكوفايي علمي بخصوص علم طبابت تبديل كرد. اهميت اين خيزش علمي، از نظر ترجمه آثار و پيشرفتها ي علوم در حدي است كه برخي نويسندگان اين دوران را معادل دوره تجديد حيات علمي در غرب مي دانند و معتقدند كه مترجمان اروپايي از نظر سبك ترجمه و دقت لازم به مراتب از همكاران عرب خود عقب تر بودند.(23) همانطور كه قبلا نيز گفتم اكثر اين مترجمان پزشكان مسيحي بوده و در دربار خليفه زندگي مي كردند.در كتاب طبقات الطباء نام تعداد زيادي از اين پزشكان ذكر گشته است كه از شاخص ترين آنها مي توان به اسرائيل بن ذكريا ، ثابت بن قره ، يوسف الساهر ، سنان بن ثابت ، هلال بن ابراهيم و . . . اشاره كرد. (24)گرچه تعدادي از آنها به دنبال زراندوزي هم بوده اند ولي اكثر آنان در تحولات عمده اي كه در وضعيت بهداشت و درمان ايجاد شده دخيل بوده اند كه به عنوان مثال مي توان از سنان بن ثابت نام برد. الگود در مورد آن چنين مي گويد:

 

«سنان در طب نيز در سازمان دادن بيش از درمان كردن استاد بود وي از كمكها و همفكري هاي وزير علي بن عيسي هم استفاده مي كرد و اين دو به كمك هم توانستند خدمات بهداشت عمومي را به پايه اي از كمال كه تا آنروز سابقه نداشت برسانند.بغداد در آن زمان به كمبود بيمارستان دچار بود و در تمامي شهر فقط چهار بيمارستان براي رفع احتياج وجود داشت... بنا بر اين علي بيمارستان ديگري به خرج خود در قسمت غربي شهر....بنا كرد اين بيمارستان به پيشنهاد سنان تحت نظر ابوعثمان سعيد بن يعقوب الدمشقي كه پزشك مخصوص وزير و سر پزشك كليه بيمارستانهاي بغداد بود قرار گرفت. همچنين وضع بيمارستانها و مقررات قبول بيماران را بهبود بخشيد.»(25)

 

يكي از شاخه هاي پزشكي كه در اين دوران به اوج شكوفايي خود رسيد ، چشم پزشكي بود. گرچه مسلمانان در داروسازي هم پيشرفتهاي زيادي داشتند ولي ابداع روشهاي جديد در چشم پزشكي از افتخارات طب اسلامي بود. دانش و هنر چشم پزشكي در ميان روميان و يونانيان چندان پيشرفته نبود.مسلمانان دانسته هاي اين دو ملت را از طريق ترجمه به دست آورده و سپس بر آنها افزودند.(26)بر اثر پيشرفت اين علم مسلمانان قادر بودند كه بسياري از بيماريهاي چشم را توضيح داده و درمان آنها را بيان نمايند . به خصوص در زمينه جراحي چشم به پيشرفتهاي چشم گيري دست پيدا كرده و حتي در عمل جراحي كاتاراكت (آب مرواريد) روش ابداعي آنان تا سالها مورد استفاده پزشكان غربي بود.

 

پس از به خلافت رسيدن متوكل به دليل سخت گيري هايي وي در مسايل مذهبي و تعصبي كه روي غير مسلمانان بخصوص پزشكان داشت ، حرفه پزشكي سخت تحت فشار قرار گرفت. (27) همانطور كه در ابتداي مقاله هم بيان كردم هرگاه حمايت دولتي از بخش تحقيقات علمي و دانشمندان كم شود علم و دانش خود به خود به سمت ركود و حتي قهقرا پيش خواهد رفت. زمان متوكل يكي از همين ادواري است كه سياست خليفه باعث ايجاد ركود در علم طبابت شد و اين امر تا زمان آل بويه ادامه داشت. گرچه مراكز طبي و بيمارستانهاي محدودي كه قبلا شكل گرفته بود به كار خود ادامه مي دادند ولي سياست متوكل در تقليل هزينه ها و اعمال محدوديت هاي سخت بر غير مسلمانان و بخصوص پزشكان كه اغلب مسيحي بودند موثر واقع شده و باعث بروز ركود علمي شد كه تا ورود ديلميان به دستگاه خلافت عباسي ادامه داشت.

 

 

 

تاثيرآل بويه در تحولات علم طب

 

با ورود آل بويه به عرصه سياست و اعمال نفوذ در دستگاه خلافت بار ديگر فضاي نسبتا مناسبي براي تنفس دانش و فرهنگ بوجود آمد و پزشكان مجددا به كارهاي علمي روي آوردند.معزالدوله ديلمي كه اميري با نفوذ و قدرتمند بود و تحت تاثير تمايلات ترك و عرب قرار نداشت ، يك آرامش نسبي جهت علما و پزشكان فراهم آورد. گرچه ارزش علمي دوران او با دوران مامون برابر نبود ولي تشويق و تقويتي كه از پزشكان به عمل مي آورد ، باعث فراهم شدن زمينه اي شد كه در دامان آن پزشكان بزرگي چون ابن سينا و رازي متولد شوند. ابن العبري در كتاب خود در مورد اين دوران چنين مي گويد:

 

« بدين ترتيب اين گونه مطالعات و تفكرات كه مرده بودند جاني تازه يافتند و مشتاقان اين حقايق كه پراكنده بودند بار ديگر انجمن آراستند. جوانان به تحصيل و مطالعه تشويق شدند و پيران به ارشاد و تربيت مامور گشتند. ميدان آزاد و وسيع شد و بازار قابليت ها كه قبلا خريدار نداشت گرم و رايج گرديد.» (28)

 

يكي از كارهاي بزرگ امراي آل بويه بخصوص عضد الدوله اهتمام فراواني بود كه در امر ساختن بيمارستان داشت و بيمارستانهاي زيادي در شهر هاي مختلف برپا كرده و در هركدام پزشكان نامداري را مسئوليت داده و به كار گمارد. البته افتخار ابداع روشهاي درماني بيمارستاني را بايد تا اندازه زيادي از آن ايرانيان دانست . بيمارستانهايي كه در دوران اسلامي در شهرهاي مختلف بخصوص بغداد ساخته مي شد معمولا از الگوي بيمارستان جندي شاپور پيروي كرده و جالب اينكه تاميين كننده كادر پزشكي و پرستاري اين بيمارستانها تا ساليان دراز همچنان مركز جندي شاپور بود. اگر گفته شود كه اصول ساساني دچار مرگ شد تا حيات در كالبد نوزاد اسلام دميده شود سخني به گزاف گفته نشده است.(29) در اين بيمارستانها كه به مانند مراكز درمان دانشگاهي امروزي عمل مي كردند همه انواع كارهاي پزشكي و داروسازي انجام مي شد و در كنار آن پزشكان با سابقه به آموزش اطباء جوان مي پرداختند. البته قبل از عضد الدوله بيمارستاني در قسمت قديمي شهر ساخته شده بود كه در جنوب غربي و طرف دروازه كوفه قرار داشت. (30) اين بيمارستان از قديم الايام به عنوان مريضخانه مركزي بغداد به حساب آمده و اكثر اطباي بغداد از دوران بختيشوع تا زمان تاسيس بيمارستان عضدي در آنجا مشغول به كار بودند. عضدالدوله به دليل اهتمام و عشقي كه به امر ترجمه مطالب علمي و پزشكي و تربيت اطباء نامدار داشت بيمارستانهاي بزرگي را در شهرهاي مختلف از جمله شيراز و بغداد برپا كرد.بيمارستان بغداد در سال 982 ميلادي تكميل شد و او براي استخدام كاركنان لازم از بهترين پزشكاني كه در عراق ممكن بود پيدا شوند دعوت به كار كرد. به طوري كه مورخين مي نويسند تعداد كاركنان اين بيمارستان به حدود هشتاد تن مي رسيد.(31)

 

در بستر چنين شرايط فراهم آمده اي بود كه پزشكان بزرگ و نامداري چون ابوعلي احمد بن مسكويه ، بوعلي سينا ، رازي و علي بن عباس پرورش يافتند كه همواره به عنوان افتخارات علمي دنياي قديم بر پهنه آسمان فرهنگ و دانش اين سرزمين مي درخشند.

نتيجه گيري

پيشرفت علم پزشكي در ايران ،  و با كمي تامل در كل جهان اسلام ، از دانشگاه جندي شاپور آغاز شد. ضرورتي كه ساسانيان در جمع آوري قسمتهاي مختلف اوستا احساس مي كردند ، باعث شد كه بخشهاي پراكنده طبي اين كتاب مقدس هم ، از كشورهاي مختلف از جمله هندوستان جمع آوري شده و به صورت منسجم درآيد. پس از تكفير اساتيد مسيحي مدرسه الرها توسط پاپ ، آنها به دليل عدم وجود تعصب مذهبي در جندي شاپور ، به اين مركز سرازير شدند. به تبع اين حضور، دانش و علوم طبي يوناني هم به مدرسه وارد شده و سنگ بناي علم پزشكي براي ادوار بعدي گذاشته شد.

 

با هجوم اعراب مسلمان به امپراطوري ساساني ، هرچند مدرسه جندي شاپور از آسيب و گزند در امان مانده و اعراب متعرض اساتيد آن نشدند ، ولي به دليل وجود جو آشوب و تشنجي كه در دو قرن اوليه اسلام ، در مناطق مختلف وجود داشت ، عملا قدم موثري براي پيشرفت بيشتر برداشته نشد و مدرسه در حالت ركود باقي ماند.

 

با اهتمام خاصي كه عباسيان به ترجمه آثار علمي ديگر كشورها بخصوص آثار يوناني نشان دادند ،  بار ديگر علم طب رونق گرفت ولي اين بار مركز ثقل آن با هجرت اساتيد جندي شاپور به بغداد ، به اين شهر منتقل شده و علما و پزشكان به صورت فعال به كارهاي علمي و ترجمه آثار ساير ملل پرداختند و براي اولين بار ، در اين شهر بيمارستاني با سبك مشابه بيمارستان جندي شاپور ، بوجود آوردند.

 

با سخت گيري هايي كه از دوران متوكل به بعد در مورد اساتيد و پزشكان غير مسلمان اعمال مي شد و با كاهش هزينه هاي مربوط به امور علمي ، يكبار ديگر پيشرفت علم طب دچار يك ركود نسبي شد كه تا بر آمدن دولت ديلميان به طول انجاميد.

 

پس از روي كار آمدن حكومت آل بويه و ارزش و احترامي كه اين خاندان براي دانشمندان و پزشكان قائل بودند ، بار ديگر بارقه اميد در دل اهل علم تابيدن گرفت و زمينه و بستر مناسبي فراهم شد كه از دل آن بزرگترين مفاخر علم پزشكي دنياي قديم يعني رازي ، ابن سينا ، مسكويه و ... پا به عرصه فرهنگ و دانش نهادن

پي نوشت ها:

 

1-  به عنوان مثال توجه فرماييد به اظهار نظر آقاي علي اكبر ولايتي در كتاب فرهنگ و تمدن اسلامي ،ص 44 كه چند قرن تاريخ پزشكي تنها در8 سطر بيان شده است.

 

2-   برتولد اشپولر ،تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي ص،1

 

3-  عبدالحسين زرين كوب ، تاريخ ايران بعد از اسلام ، ص199

 

4-   سيريل الگود ،تاريخ پزشكي ايران ، ص66

 

5-   كريستين سن ، ايران در زمان ساسانيان ، ص293

 

6-   سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ، ص66

 

7-   همان ، ص67

 

8-  اشاره به حكايتي از گلستان سعدي كه طبيبي علت سلامت مسلمانان را از پيامبر اكرم (ص) پرسش نمود و ايشان رعايت آداب غذا خوردن و پرهيز از پرخوري را رمز اين سلامت دانست.ظاهرا اين پزشك حارث بن كلده بوده كه از دانشگاه جندي شاپور فارغ التحصيل گشته بود.

 

9-   سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ، ص122

 

10- سيد حسين نصر ،تاريخ كمبريچ ص

 

11- اي اس كندي تاريخ كمبريج ص

 

12-                به عنوان مثال به اين اظهار نظر از آقاي علي سامي توجه فرماييد:« سده يكم هجري به جنگ و پيكار و كشورگشايي و كشمكشهاي خلاف و سرداران عرب براي كسب قدرت و رهبري خلافت گذشت و كشورهاي متمدن گشوده شده هم بواسطه هجوم تازيان و مسلمانان و در اثر پيكار و بهم خوردگي و دگرگوني فرصت سير طبيعي و پيش برد مراحل فرهنگي را از دست دادند و كسي مجال غور و بررسي در علوم و فنون را پيدا نكرد و در نتيجه اين قرن از لحاظ دانش و هنر موقعيت درخشاني ندارد و آثاري هم از خود بجا نگذارده است. تازيان با زبان و خط و كتب و كتابخانه‌هاي ايران مخالف و از هر گونه رفتار شديدي در بر انداختن آنها فروگذار نكردند. قتيبه بن مسلم سردار عرب در خوارزم دانشمندان را از دم شمشير گذرانيد و كتابها را سوزانيد و مردم امي و بي‌‌سواد را مصونيت داد. » سامي، علي. "سيرفرهنگ ايران در قرون اول و دوم هجري و تاثيرآن درتمدن اسلامي". دوره 9، ش 102 و 103 (فروردين و ارديبهشت 50): 44-46

 

13-                       سيريل الگود،تاريخ پزشكي ايران ،ص88

 

14-                       همان ،ص69

 

15-                       سيد حسين نصر ، تاريخ كمبريج ص

 

16-                        سيريل الگود،تاريخ پزشكي ايران ،ص91

 

17-                       همان ، ص 83

 

18-                       ويكتور دانر ، تاريخ كمبريج ص

 

19-                        سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص92

 

20-                        ابن العبري، تاريخ مختصر الدول،ص186

 

21-                        سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص98

 

22-                       همان، ص114

 

23-                      همان،ص137

 

24-                      ابن ابي اصيبعه ، عيون الانباء في طبقات الطباء

 

25-                      سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص157

 

26-                       همان،161

 

27-                      همان،143

 

28-                      ابن العبري، تاريخ مختصر الدول،ص243

 

29-                       سيريل الگود ، تاريخ پزشكي ايران ،ص202

 

30-                       همان ،93

 

31-                       همان،202

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع:

 

1-    الگود ، سيريل ، تاريخ پزشكي ايران و سرزمين هاي خلافت شرقي،ترجمه دكتر باهر فرقاني ، امير كبير ،1371

 

2-   اشپولر ، برتولد ، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي ، ترجمه جواد فلاطوري ، علمي فرهنگي ، 1373

 

3- ابن ابي اصيبعه ، موفق الدين ابوالعباس احمد بن قاسم سعدي خزرجي ، عيون الانباء في طبقات الطباء ، تصحيح نزار رضا ، چاپ بيروت

 

4-   كريستين سن ،آرتور، ايران در زمان ساسانيان ، ترجمه رشيد ياسمي ، دنياي كتاب ، 1370

 

5-   زرين كوب ، عبد الحسين ، تاريخ ايران بعد از اسلام ، امير كبير 1383

 

6-  ابن العبري ، غريغوريوس ابوالفرج اهرون ، تاريخ مختصر الدول ، ترجمه دكتر محمد علي تاج پور، دكتر حشمت ا... رياضي ، اطلاعات1364

 

7-  پژوهش دانشگاه كمريج ، جلد چهارم ، تاريخ ايران(از فروپاشي دولت ساسانيان تا آمدن سلجوقيان)، امير كبير 1381

 

8-  ولايتي ،  علي اكبر ، فرهنگ و تمدن اسلامي ، نشر معارف 1384

 

9-   سعدي، گلستان سعدي ، تصحيح ذكاءالملك فروغي ، انتشارات اقبال1369

 

10- سامي، علي ، سيرفرهنگ ايران در قرون اول و دوم هجري و تاثيرآن درتمدن اسلامي  دوره 9، ش 102 و 103 (فروردين و ارديبهشت 50): 44-46

 

 

 

 

 

 

جغرافیا علم زندگی

زمین سومین سیاره‌ی منظومهٔ شمسی است که در فاصله‌ی حدود ۱۵۰ میلیون کیلومتری‌ از ستاره‌ی خورشید قرار گرفته است. فاصله‌ی زمین تا خورشید به گونه‌ای است که شرایط محیطی‌ی آن قابلیت زیستن را به موجودات زنده‌ی کربنی می‌دهد. تاکنون زمین تنها سیاره‌ای بوده است که وجود حیات در آن ثابت شده است. زمین سیاره‌ای است سنگی با مقدار قابل توجه‌ای آب سطحی. جو زمین ترکیبی است از نیتروژن (حدود هشتاد درصد)، اکسیژن (حدود بیست درصد) و چندین گاز دیگر.

در منظومه‌ی شمسی، فاصله‌ی زمین تا خورشید بین فاصله‌ی زهره (یا ناهید) تا خورشید و فاصله‌ی مریخ (یا بهرام) تا خورشید است. زمین جزو سیارات داخلی‌ی منظومه‌ی خورشیدی محسوب می‌شود.

مرتفع‌ترین نقطه بر روی خشکی‌های زمین کوه اورست نام دارد که نزدیک به نه کیلومتر از سطح دریا بالاتر است. عمیق‌ترین قسمت دریاها نیز در نزدیکی‌ جزایر فیلیپین در اقیانوس آرام قرار دارد. عمق این ناحیه حدود ۱۱ کیلومتر پایین‌تر از سطح دریا است.

فهرست مندرجات

۱ حرکات چند گانه زمین

۱.۱ حرکت انتقالی زمین به دور خورشید

۱.۲ حرکت وضعی

۱.۳ حرکت رقص محور

۱.۴ حرکت تقدیمی

حرکات چند گانه زمین

حرکت انتقالی زمین به دور خورشید

سرعت این حرکت زمین در مدار خود به دور خورشید یکسان نیست ودر نزدیکی خورشید بیشتر میشود.از اثرات این حرکت ایجاد یک سال شمسی شکل گرفتن فصول مختلف و تغییر ظاهری چهرهٔ آسمان شب در طول سال است مدت این چرخش ۳۶۵٫۲۵ روز است و سرعت زمین در این مدار ۳۰کیلومتر بر ثانیه‌است.

حرکت وضعی

حرکت زمین به دور محور شمالی و جنوبی آن مدت این چرخش ۲۳ساعت و۵۶دقیقه و۴ثانیه‌است

حرکت رقص محور

این حرکت درواقع که ارزش سینوسی در مدار زمین است که بواسطه چرخش ماه (قمر زمین) بدور این کره ایجاد می‌شود. ماه تقریبا هر ۲۹ روز یک دور به دور زمین می‌چرخد. با توجه به اینکه جرم ماه بسیار کمتر است بنابراین تنها یک لرزش سینوسی در مدار زمین ایجاد می‌کند.

حرکت تقدیمی

حرکتی است که به موجب خم بودن محور زمین نسبت مدار خود ایجاد می شود و باعث می شود که قطب شمال سماوی جابجا شود(در دوره های ۴۶ هزار ساله

 

گفتاری در مورد وضعیت راهها و جاده ها در دوران پادشاهی هخامنشیان

گفتاری در مورد وضعیت راهها و جاده ها در دوران پادشاهی هخامنشیان

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

مقدمه:

مولفان قدیم یکسره مبهوت و مسحور گستردگی سرزمین امپراتوری هخامنشی بوده اند . بسیاری از آنها پیرامون نظام ارتباطی در دوران امپراتوری گزارش داده اند و به اظهار نظر پرداخته اند و همگی میان انتظام ارتباطات با قابلیتهای قدرت مرکزی برای مداخله در امور کشورهای تسخیر شده رابطه مستقیم یافته اند.اگر بصورت کلی و بسیار تیتروار بخواهیم به این مهم تظری بیفکنیم بایستی بگوئیم بدستور داریوش کبیر برای آ گاهی و اطلاع وی از جدیدترین رخدادها در سراسر شاهنشاهی جاده های بسیاری ساخته شد و در این جاده ها چاپارخانه های بسیاری پدید آمد که در آنها همیشه اسبهای تازه نفس آماده بودند.پیکهای دولتی با رسیدن به این چاپارخانه ها اسبهای خود را عوض میکردند.و با اسبهای تازه نفس با سرعت به راه خود ادامه میدادند.یا اینکه پیغام یا نامه به چاپار دیگری داده میشد .به همین صورت این کار ادامه میافت تا نامه به مقصد می رسید.بدینگونه میتوان ایرانیان را نخستین بوجود آورندگان نظام پست در دنیا دانست.

راهها و چاپارخانه ها :

الف- راهها :

هرودوت از خوبی راه و اسباب آسایشی که در میهمانخانه ها برای مسافرین مهیا بوده بسیار تمجید کرده و نظم و ترتیب آن را ستوده است لیکن درباره انشعاب های منطقه ای نظام راهداری هخامنشی توصیف هردوت بسیار ناقص است و یا لااقل در گزارشی که داده است افق جغرافیائی او از سمت شرق فقط محدود به شوش و بابل بوده است و ظاهرا هیچ اطلاعی از جاده هائی که به پارس میرسیده اند و به طریق اولی از راههائی که از فلات ایران و آسیای مرکزی عبور میکرده اند نداشته است. بخصوص جای تاسف است که گزارش کتزیاس درباره این مسیرها ناپدید شده و در دسترس ما نیست.لوحه های پرسپولیس از این اعتبار برخوردارند که حتی اگر هنوز مجموعه اطلاعات مضبوط در آنها منتشر نشده است باز هم یک دیدگاه کلی از مرکز امپراتوری به مامیدهند.در این لوحه ها علاوه بر راه ارتباطی شوش به پرسپولیس که به دفعات مورد اشاره قرار گرفته راه باختریش ( 9 یا 10 بار ) هند ( 7 بار ) هرخواتیش و قندهار ( 11بار ) اریه ( 4 بار ) سگارتیه ( 2بار ) ماد ( یک بار ) بابل ( 1 یا 2 بار ) مصر( یک بار ) و سارد ( 3 بار ) تکرار شده اند. به این ترتیب معلوم میشود که سراسر خاک امپراتوری زیر پوشش جاده ها بوده است و با این توصیف مشخص است که جاده شاهی سارد به شوش ( توضیح در مورد این جاده در پائین آمده است ) را باید فقط به منزله جاده ای در میان راهها و جاده های دیگر شمرد. همچنین به یاری مورخین نظامی میتوانیم طول زمان جابجائی ارتش ها را محاسبه کنیم : از بابل تا شوش 22 روز و از شوش تا پارس حدود 30 روز و از شوش به هگمتانه از طریق جاده شاهی که از بابل میگذرد 40 روز و همین راه از طریق مستقیم از ارتفاعات لرستان 9 روز و از هگمتانه به پارسه ( پرسپولیس ) 20 روز و... فاصله بوده است.به این ترتیب با استفاده از اطلاعات مضبوط در متون هرودوت و گزنفون و با افزودن اطلاعات مندرج در متون مولفان نظامی کلاسیک و عصر هلنی در مجموع میتوان شبکه راههای هخامنشی را با توجه به ایتکه منابع نظامی به جاده ها فقط از زاویه امکانات رساندن آذوقه و مهمات نظر می اندازند در ذهن مجسم کرد.

جاده شاهی :

هردوت بشرح جزئیات (( درباره که از دریا تا شاه ادامه میابد )) یعنی جاده ای که شهر سارد را به شوش می پیوندد میپردازد و می نویسد که این جاده (( از کشورهای پرجمعیت و مطمئن عبور میکند.)) هرودوت برای هر منطقه تعداد پرسنگ ها ( که یک مقیاس مسافت پارسی و معادل 4/5 کیلومتر است ) تعداد مسافرخانه ها و سرپناه هائی را که در هر منزل و ایستگاه مستقر بوده است دا معین میکند و رودخانه ها و پست های مراقبت را که بصورت منظم در طول مسیر واقع اند را بر میشمارد و این همان جاده ایست که عموما به (( جاده شاهی )) معروف شده است و 2400 کیلومتر طول داشته است.

راههای پایتخت ها : مشاهده می شود که تمام پایتخت های امپراتوری ( پاسارگاد- پارسه- شوش- بابل- هگمتانه ) از طریق جاده های بزرگ از چهار طرف به یکدیگر متصل بوده اند. که شناخته ترین جاده ها در این شبکه جاده پارسه به شوش است.در فاصله میان شوش و هگمتانه جاده شاهی از کنار زاگرس مرکزی ( لرستان ) عبور میکرده است . زیرا جاده مستقیم که از سرزمین (( کوسی ین )) ها عبور می کرده است بنا به نوشته دیودور جاده ای (( ناهموار- تنگ و بد )) بوده است.بنابراین جاده بزرگ مسیری درازتر از طریق دشت بابل در پیش میگرفته و به سمت شرق منحرف تا از آنجا از طریق بیستون به فلات ایران بپیوندد. جاده دیگری از هگمتانه از طریق (( گاربه )) یا اصفهان امروز به سرزمین پارس و از آنجا در بوشهر به خلیج فارس متصل می شده است.از سوی دیگر تنوع ممالکی که در الواح از آنها اسمی به میان آمده است نشان می دهد که پایتخت های امپراتوری از طریق راهها به مجموعه ولایات متصل بوده اند. در شمال جاده بسیار قدیمی خراسان هگمتانه را از طریق راگه ( ری ) و دروازه های کسپی ین- هرکانی و پارتیه به باختر ( بلخ ) پیوند میداده است.در جنوب از مبدا پارس جاده ای به هرخواتیش ( قندهار ) و گنداره ( منطقه کابل ) می رفته است و از انجا راههای دیگری به باختر و دره سند در هندوستان می پیوسته اند. جاده شمال و جاده جنوب بوسیله یک جاده عرضی به یکدیگر متصل میشدند و این جاده کورش آن را طی کرد از طریق اریه ( هرات ) به زرنگه ( حوضه هیرمند ) و قندهار می پیوست.در مسیر مدیترانه دو مسیر اصلی را می شناسیم که از شوش تا اربل ( ساحل چپ دجله ) یکی بوده اند.و از اربل جاده شاهی هردوت از طریق دجله علیا و فرات علیا ارمنستان- کاپادوکیه- هلیس- فریگیه بزرگ و دره مئاندر به سارد می پیوسته است.از رابل مسیر دیگری بسوی دمشق و مصر می رفت که وجود آن در یک سند آرامی مشخص شده است. در میان منازل و مراحل این جاده شهرهای مشهوری مانند اربل و دمشق قرار داشته است.راه دیگر که نیز اهمیت داشت یک راه دریائی بود که ممالک شرقی ایران را به ممالک غربی آن اتصال میداد. توضیح اینکه راه ایران به مصر قبل از زمان داریوش کبیر چنین بود که از دجله و فرات گذشته و به سوریه میرفتند و از این جا در صور یا صیدا به کشتی نشسته به مصر در می آمدند یا از راه فلسطین و برزخ سوئز بوادی نیل میرسیده اند.داریوش کبیر دریای مغرب را به دریای احمر توسط یکی از شعب نیل اتصال داد و از این زمان کشتیها از دریای الجزائر و دریای مغرب به دریای احمر رفته و از باب المندب گذشته به دریای عمان وارد می شده اند. بدین صورت روابط مستقیم دریائی بین ممالک دریای مغرب با پارس و خوزستان و سایر جاهای ایران برقرار گشت که بعدها به این وادی یا کانال که داریوش کبیر هخامنشی دستور ساختن انرا داد نام سوئز نهادند.

ب- احداث و نگهداری جاده ها : دولت هخامنشی علاوه بر اینکه اهمیت زیاد براهها میداد اولین بار چاپارخانه هائی تاسیس کرد.

هرودوت گوید که واحد مقیاسها پرسنگ است و به مسافت هر چهار پرسنگ منزلی تهیه شده موسوم به ایستگاه.در این منازل میهمانخانه های خوب بنا و دائر گردیده است. در سرحد ایالات و نیز در آنجائی که ایالت بابل بکویر منتهی میشود قلعه هائی ساخته اند که ساخلو دارد.در منازل اسبهای تندرو تدارک دیده شده است. به این ترتیب که چابک سوارها نوشته های دولتی را از مرکز تا نزدیکترین چاپارخانه برده به چاپاری که حاضر است میرساند و او فورا حرکت کرده تا به چاپارخانه دوم برسد و باز تسلیم چاپار بعدی میکند بدین منوال شب و روز چاپارها در حرکتند و اوامر مرکز را به ایالات میرسانند. راجع بسرعت حرکت چاپارها هردوت گوید که نمیتوان تصور کرد جنبنده ای بر روی زمین به اندازه چاپارهای پارسی سریعتر حرکت کند.هرودوت چاپارهای دولتی را (( آگ گاروی)) مینماید . معنی آن معلوم نیست بعضی نویسندگان جدید عقیده دارند که این لفظ سامی است و بروم رفته و (( آن گاریه )) شده است. گزنفون تاسیس چاپارخانه ها را به کورش بزرگ نسبت داده و گوید که برای تعیین مسافت چاپارخانه ها از یکدیگر تجربه کرده اند که اسب در روز چقدر میتواند راه برود بی آنکه خسته شود و آنرا میزان قرار داده اند. وقتی می خواستند خبری بسیار زود به مقصد برسد آتش روی بلندیها روشن میکردند. چنانکه هردوت گفته چون مردونیه آتن را گرفت با آتش از راه جزائر سیکلاد شاه خشایارشا را که در سارد بود آگاه کرد.

گفتار آخر :

اگر به وضعیت شاهنشاهی هخامنشی فقط از منظر موضوع این نوشته بتگریم به بزرگی شاهان هخامنشی و پارسیان باستان که اجداد ما هستند پی میبریم و به این نتیجه میرسیم که ما بایستی پیوسته از اینکه ایرانی هستیم به خود افتخار کنیم. بدیهی است که در یک مفاله چند سطری نمیتوان از تمامی ابعاد به موضوع اشاره شده پرداخت بلکه توضیحی اجمالی در این رابطه میتواند مشوقی باشد تا دوستان جوان ما بیشتر در مورد گذشته خود مطالعه و تحقیق داشته باشند . در آخر به گفته ای از داریوش کبیر بزرگترین پادشاه مشرق زمین در تمام اعصار اشاره ای داریم که همیشه از مردمش میخواست به هر طریق ممکن در آبادی ایران زمین بکوشند و انرا از دشمنان پاس بدارند : ای مرد آنچه را اهورامزدا فرمان داده بجای آر دروغ مگوی گناه مکن.

 

 

نقشه جغرافیایی ایران در 196 سال پیش

نقشه جغرافیایی ایران در 196 سال پیش

 

آخرین نقشه بین المللی ایران پیش از جدا شدن سرزمینهای تاریخی آن، انتشارات تامسون (1814)

 

با توجه به تهدید های مرزی موجود علیه تمامیت ارضی ایران بد نیست به این نكته اشاره كنیم كه سرزمین كنونی ایران، تنها سی درصد از ناحیه‌ای وسیع است كه در تاریخ با نام‌های‎ "ایران‌زمین"،"ایران‌بزر� � " یا "ایرانشهر" و در ‏جغرافیا با نام "فلات ایران" شناخته می شود. ترفند ها و دسیسه های بیگانگان و سستی پادشاهان بی كفایت گذشته بخش های زیادی از این سرزمین كهن را در طول فاصله كوتاه 196 ساله از ایران بزرگ جدا نمود كه مروری بر چگونگی هر یك از این جدایی ها به رغم تلخی بسیار برای میهن گرایان ایرانی جهت الزام جدیت و حساسیت ما دست كم برای حفظ سرزمین های باقیمانده موجود بسیار آموزنده خواهد بود ...

 

گستره سرزمین‌های جدا شده از ایران در قراردادهای تركمانچای، گلستان، آخال، پاریس و... به قرار زیر است:

 

سرزمین های جدا شده قفقاز بر اساس قرارداد های گلستان و تركمانچای با روسیه (1813 و 1828 میلادی)

 

آران و شروان: ۸۶۶۰۰ كیلومتر مربع؛

 

ارمنستان: ۲۹۸۰۰ كیلومتر مربع؛

 

گرجستان: ۶۹۷۰۰ كیلومتر مربع؛

 

‎داغستان: ۵۰۳۰۰ كیلومتر مربع؛

 

اوستیای شمالی: ۸۰۰۰ كیلومتر مربع؛

 

چچن: ۱۵۷۰۰ كیلومتر مربع؛

 

اینگوش: ۳۶۰۰ ;كیلومتر مربع‎

 

جمع ‏كل: ۲63700 كیلومتر مربع

 

سرزمین‌های جدا شده ایران شرقی بر اساس پیمان پاریس و پیمان منطقه ای مستشاران انگلیسی

 

هرات و افغانستان: ۶۲۵۲۲۵ كیلومتر مربع؛

 

بخش‌هایی از بلوچستان و مكران: 3۵۰۰۰۰ كیلومتر مربع؛

 

جمع كل: ۹۷۵۲۲۵ كیلومتر مربع

 

سرزمین‌های جداشده ‏ورارود (ماوراءالنهر) بر اساس پیمان آخال با روسیه(1881 میلادی)

 

تركمنستان: ۴۸۸۱۰۰ كیلومتر مربع؛

 

ازبكستان: ۴۴۷۱۰۰ كیلومتر مربع؛

 

تاجیكستان: ۱۴۱۳۰۰ كیلومتر مربع؛

 

‎بخش‌های ضمیمه شده ‏به قزاقستان: ۱۰۰۰۰۰كیلومتر مربع؛

 

بخش‌های ضمیمه شده به ‎قرقیزستان: ۵۰۰۰۰ كیلومتر مربع؛

 

جمع كل: 1226500 كیلومترمربع

 

سرزمین های جداشده جنوب خلیج فارس بر اساس پیمان منطقه ای مستشاران انگلیس

 

امارات: 83600كیلومتر مربع

 

بحرین: 694 كیلومتر مربع

 

قطر: 11493كیلومتر مربع

 

عمان: 309500كیلومتر مربع

 

جمع كل: 405287كیلومتر مربع

 

مساحت سرزمین‌های جدا شده از ایران درونی به همراه دو سوم كردستانات (كه در دوره صفویه به اشغال عثمانی در آمد و بعدها در بین سه كشور تركیه، عراق و سوریه تقسیم شد) به مساحت تقریبی 200000 كیلومتر مربع و نیز عراق به مساحت 438317 كیلومتر مربع. در جمع حدود 5/3 میلیون كیلومتر مربع بالغ می شود كه این مقدار تجزیه برای یك كشور در كل تاریخ ایران و دنیا بی سابقه است !

__________________

 

 

خط میخی

خط میخی

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

احتمالا توسط سومریان اختراع شد و آکدی ها آنرا از ایشان آموختند. از آنجایی که زبان بابلی و زبان آشوری ، لهجه های زبان آکدی هستند و خود زبان آکدی، بعدها زبان رسمی سومر شد و با توجه به اهمیت این تمدن ها در دنیای آن روز، بسیاری بر این باورند که خط میخی تبدیل به خط بین المللیِ آن روزگار شده و به همین دلیل در ایران و مصر گسترش یافت.

 

به نظر می رسد، آنچه که سبب شد خط میخی در ایران و مصر مورد توجه واقع شود، نیاز این کشورها به خطی کامل بود. در ایران، پیش از دوره هخامنشیان ، خطی کامل و جامع وجود نداشت و نیاز به یک روش نگارش با ویژگی های یادشده احساس می شد. در مصر اما وضعیت فرق می کرد و از قرن هفتم پیش از میلاد، با اختراع خط همگانی (demotive)، بیشتر متون تجاری به این روش نوشته شد و چنانکه از شواهد باقی مانده پیداست، خط میخی هرگز خط رسمی مصریان نبوده است.

 

به هر روی، در آغاز، خط میخی از الفبای تصویری تشکیل شده بود. به تدریج، طرح کلیِ هر تصویر با استفاده از خط های ”میخی شکل“ نوشته شد و هر نمادِ میخی، نشانه یک واژه کامل شد. چون برخی واژگان کشیدنی نبودند، به ناچار از بعضی نمادهای دیگر برای به نمایش در آوردن آنها استفاده شد و در نتیجه نمادهای چند معنایی بوجود آمد. برای نمونه، بجای خدا از نماد ستاره و بجای راه رفتن از نمادِ ”پا“ استفاده شد.

 

پرسش : چگونه در خط میخی، واژه نگاری تبدیل به روشِ نگارش هجایی شد؟

 

پاسخ : چون بیشتر واژگان زبان سومری، تک بخشی «تک هجایی) بود، به تدریج و بصورت قراردادی، هر نماد نشانگر هجایی شد که در اصل متعلق به یک واژه بود.

خط میخی بیش از 200 سال (550 تا 330 پیش از میلاد)، روش نگارش رسمی دربار ایران بوده است. چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، خط میخی ایرانی با نمونه های موجود در کشورهای دیگر فرق داشته است. دو ویژگی این خط عبارتند از :

 

1)الفبای میخی ایرانی، هم آوانشان و هم بخش نشان‌ «هجا نشان) بوده است.

 

2)پنج دیس واژه برای واژگانی که پیاپی استفاده می شده، وجود داشته است.

خدمات طبی امیر کبیر

خدمات طبی امیرکبیر

برگی از دفتر تاریخ

در طول زمان، همواره انسان‌های بزرگی بوده‌اند که با گفتار و رفتارشان، در عرصه اجتماع خوش درخشیده‌اند و با اقداماتی که انجام داده‌اند، نام‌شان را تا ابد جاودانه کرده‌اند. یکی از نام‌های ممتاز در میان این قبیل شخصیت‌های ایرانی، میرزا تقی‌خان امیرکبیر است که از برجستگان نامدار عصر خویش بود و تأثیر به‌سزایی در شکل‌گیری اندیشه‌های ترقی‌خواهانه در کشورمان داشت. 20 دی مصادف بود با روز قتل او در حمام فین کاشان؛ مردی كه صد و پنجاه و اندی سال پیش به عنوان صدراعظم ایران درخشید و در كمتر از سه سال و دو ماه بعد از شروع صدارتش خاموش شد. به این بهانه نگاهی انداخته‌ایم به برخی از خدمات پزشکی او به ایران و ایرانیان...

مبارزه با آبله

در شماره سوم روزنامه وقایع اتفاقیه اطلاعیه‌ای چاپ شد كه: «در ممالك محروسه ناخوشی آبله عمومی است كه اطفال را عارض می‌شود كه اكثری را هلاك می‌كند یا كور و معیوب می‌شوند. اشخاصی كه در كودكی این آبله را در نیاورده‌اند، در بزرگی بیرون می‌آورند و به هلاكت می‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (یعنی مرزنشینان)... اطبا چاره این ناخوشی را به این‌طور یافته‌اند كه در طفولیت از گاو آبله بر می‌دارند و به طفل می‌كوبند و آن طفل چند دانه آبله بیرون می‌آورد و بی‌زحمت خوب می‌شود.»

دانش مربوط به آبله‌كوبی در زمان فتحعلی‌شاه و توسط دكتر كورمیك به ایران آمده و در مناطق مرزی غربی كشور كه تحت حاكمیت محمدعلی‌میرزا دولتشاه اداره می‌شد اجرا هم شده بود. اما در عهد صدرات امیركبیر كوشش شد این كار عمومی شود. در ادامه اطلاعیه ذكر شده در وقایع‌اتفاقیه آمده که: «اولیای دولتِ علیه كسانی برای یاد گرفتن این فن شریف (آبله‌كوبی) گماشته‌اند كه بعد از آموختن به جمیع ممالك محروسه مأمور نمایند كه در هر ولایتی جمیع اطفال خود را مردم بیاورند و آبله‌شان را بكوبند و از تشویش هلاكت رعیت آسوده گردند». به این ترتیب، امیركبیر آبله‌كوبی را در ایران عمومی و اجباری كرد و حتی برای كسانی كه كودكان‌شان را برای واكسینه شدن معرفی نمی‌كردند، جریمه تعیین كرد.

مبارزه با وبا

بیماری وبا هر چندوقت یك‌بار (بیشتر از هند یا عربستان) به ایران می‌آمد و كشتار می‌كرد. مردم همه‌گیری این بیماری را بلای آسمانی می‌پنداشتند. اما در عهد صدارت امیركبیر جزوه‌ای به نام «قواعد معالجه وبا» تهیه و میان كدخدایان و روحانیان شهرها پخش شد كه در آن شیوه پیشگیری وبا و نحوه رسیدگی به بیماران توضیح داده شده بود. علاوه بر این، مقررات قرنطینه (به نام «گراختین») در مرزها به اجرا در آمد و مسافران چند روز در قرنطینه نگهداری می‌شدند و به آنها و وسایل‌شان دود داده می‌شد تا جلوی ورود وبا به كشور گرفته شود.

تاسیس بیمارستان دولتی

تأسیس مریض‌خانه دولتی یکی از كارهای سودمند آن زمان است. بنای آن در سال 1266 آغاز شد و در ربیع‌الاول 1268 افتتاح گردید. دواخانه مخصوص هم داشت. در تاریخ جدید آن نخستین بیمارستان ایران است. به قراری كه نوشته‌اند، چهارصد بیمار را می‌توانستند در آنجا درمان كنند. میرزا محمدولی حكیم‌باشی رییس مریض‌خانه بود و دكتر كازرونی، حكیم‌باشی نظام مسوولیت مداوای بیماران را به عهده داشت.»

روزی که امیر گریست

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ دولت ایران برای واكسن زدن به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانان ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیركبیر خبردادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند. به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و رمال‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود. هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند. اما نفوذ سخن رمال‌ها و نادانی گروهی از مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سر باز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب‌انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع‌الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله كوبیده‌اند. در همان روز، پاره‌دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و گفت: «ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم.» پیرمرد با اندوه فراوان گفت: «حضرت امیر! به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن‌زده می‌شود.» امیر فریاد كشید: «وای از جهل و نادانی! حالا گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.» پیرمرد با التماس گفت: «باور كنید كه هیچ ندارم.» امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و گفت: «حكم برنمی‌گردد؛ این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.» چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزندش از آبله مرده بود. امیر نتوانست تحمل كند؛ روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید. ملازمان گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره‌دوز و بقال‌ از بیماری آبله مرده‌اند.

 میرزا آقاخان با شگفتی گفت: «عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین ‌های‌های می‌گرید.» سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: «گریستن، آن هم به این‌گونه، برای دو بچه شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.» امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید، آنگاه اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: «تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسوول مرگ‌شان ما هستیم.» میرزا آقاخان آهسته گفت: «ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند.» و امیرکبیر در پاسخ گفت: «و مسوول جهل‌شان نیز ما هستیم. اگر در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، رمال‌ها بساط‌شان را جمع می‌كنند. همه ایرانی‌ها اولاد ما هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه فرزندان‌شان در اثر نكوبیدن آبله بمیرند.»

_________________

 

تاریخ ایران قبل از اسلام

تاریخ ایران قبل از اسلام

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

پیش از مهاجرت آریائیان به فلات ایران، اقوامی با تمدن‌های متفاوت درایران می‌زیستند. سرزمین كنونی ایران بخشی بزرگی از یك واحد جغرافیاییبنام فلات ایران است ، این واحد طبیعی با تنوع اقلیمی و زیستی خود دارایویژگیهای بارزی است كه در نتیجه آن وحدت فرهنگی ایران را سبب شده است، بیشك تمدن بشری مرهون نبوغ و خلاقیت مردمانی بوده است كه سالیان دراز در اینسرزمین زندگی كرده اند و در تعامل با جغرافیا و نظام طبیعی حاكم بر آن ودر جریان روزگار، تاریخ فرهنگی وتمدن خود را آفریده اند.

پیش از تاریخ

اولین رفتارهای فرهنگی انسان در ایران با ساخت ابزارهای سنگی گوناگون دردوران پارینه سنگی آغاز شد، دوران پارینه سنگی شامل سه دوره کهن ، میانی ونوین می شود، آثار بدست آمده از این دوران در ایران بیش‌تر از دورهٔپارینه سنگی نوین است كه از کاوشگاه‌هایی چون كشف رود خراسان ، لدیزسیستان، هومیان كوهدشت و دره هلیلان در لرستان و... بدست آمده اند. در ایندوران آدمی افزون بر گردآوری خوراک و شكار بخشی از خوراک خود را ذخیرهمی‌كند، با گذر از دوران پارینه سنگی و فرا پارینه سنگی از حدود دوازدههزار سال پیش ساكنان خاور نزدیک از جمله ایران دوره فرهنگی و تمدنینوسنگی، را آغاز می كنند. دوران نوسنگی با اهلی كردن گیاهان و حیوانات وشكل گیری نهایی روستا ها همراه بود و تا هزاره پنجم قبل از میلاد ادامهیافت. در دوران نوسنگی بشر با ساخت سفال ، ایجاد فضاهای معماری و ارتقاءسطح صنعت خود گامی دیگر در ترقی خود برداشت. یادگارهای دوره نوسنگی درایران از محوطه هایی چون تپه سیلک در كاشان، چشمه علی تهران، تپه حصاردامغان، تپه گیان نهاوند، تپه باكون فارس، شهرستان سراب، گودین و گوران وگنج دره در كرمانشاه و شوش در خوزستان و... بدست آمده است. با گذر ازدوران نوسنگی ایران همچون سرزمینهای اطراف خود در آسیای غربی وارد دورانیشد كه تولید انبوه فلز، گذر از روستانشینی به شهرنشینی ، استفاده از خط ونگارش و به كار بردن نشانه‌ها ، گسترش بازرگانی، معماری، بهره‌مندی ازتاریخ ، ادبیات و هنر از ویژگی‌های آن دوران است.

بدست آمدن شهرك ویژهٔ ذوب و دستاورد فلز در اریسمان ، ساخت سفالینه‌هایبرنگاریده و منقوش و چیزهای دینی و ... گویای نقش ایران در گردونه رشد وگسترش دانشوارانه، صنعتی و معنوی بشر است. روندی كه در آینده با آغازدوران آهن و ورود گروه‌های آریایی به پشته و فلات ایران ادامه پیدا كرد. در دوران آهن اوجی دیگر از نیرو و نوآوری و سازماندهی شهرنشینی ایرانی نقشمی‌بندد و یادگارهای باشكوهی همچون زیگورات چغازنبیل، (1250 قبل از میلاد) معبد باباجان و ... شكل می‌گیرند.

 

در آغاز هزاره یکم دولت‌هایی همچون مادها، ایلامی‌ها(ایلام نوین) و ... درجاهای گوناگون ایران ساخته می‌شوند و به رودررویی با فرمانروایی دستدراز ومتجاوز آشوری در میانرودان(بین النهرین) می پردازند و کم کم برای رودرروییبهتر در برابر فرمانروایی آشوری و دستدرازی‌های آنان به ایران بایكدیگر درقالب فرمانروایی ماد یكی می‌شوند.

 

 

ایلامیان

ظهور دولت ایلام (640 –3200) قبل از میلاد به عنوان اولین قدرت متمركز درعرصه فلات ایران (جنوب غربی سرزمین كنونی ایران) آغازی بود برای تأثیرفكر، هنر و تمدن مردم فلات ایران بر سایر تمدن های اطراف همچون تمدن بینالنهرین و مصر، ارتباطی كه همیشه با كش و قوس های فراوانی همراه بود وگاهی باعث تسلط تمدنی بر تمدن دیگر می شد. بطوریكه امروزه می توان آثارتبادل فرهنگی دولت ایلام و سایر اقوام ساكن در كوهستان های فلات ایرانهمچون کاسی‌ها ، لولوبیان، و اورارتو و... را در میان نقوش برجسته سومریها، اکدی ها،آشوری ها، بابلی ها و... در بین النهرین و یا در میان آثارمكشوفه از شهرهای كهن شوش ، انشان، دورانتیاش، نینوا، بابل و ... مشاهدهكرد هرچند در این دوران تمدنهای قدرتمند دیگری همچون تمدن جیرفت و یا تمدنسرزمین های جنوب شرقی ایران در شهر سوخته وجود داشته اند و به طور حتمبسیار قدرتمند بوده اند اما به دلیل نبود شناخت كافی از ارتباط آنها باسایر تمدن های همجوار صحبت هنوز زود است.

ایلامیان یا عیلامی‌ها اقوامی بودند که از هزاره چهارم پ. م. تا هزارهنخست پ. م. ، بر بخش بزرگی از مناطق جنوب و غرب ایران فرمانروایی داشتند. بر حسب تقسیمات جغرافیای سیاسی امروز، ایلام باستان سرزمین‌های خوزستان،فارس، ایلام و بخش‌هایی از استان‌های بوشهر، کرمان، لرستان و کردستان راشامل می‌شد.

 

آثار كشف ‌شده تمدن ایلامیان، در شوش نمایانگر تمدن شهری قابل توجهی است. تمدن ایلامیان از راه دریایی و شهر سوخته در سیستان، با تمدن پیرامون رودسند هند و از راه شوش با تمدن سومر مربوط می‌شده است. ایلامیان نخستینمخترعان خط در ایران هستند.

به قدرت رسیدن حكومت ایلامیان و قدرت یافتن سلسله عیلامی پادشاهی اوان درشمال دشت خوزستان مهم ‌ترین رویداد سیاسی ایران در هزاره سوم پ. م. است. پادشاهی اَوان یکی از دودمان‌های ایلامی باستان در جنوب غربی ایران بود. پادشاهی آوان پس از شکوه و قدرت کوتیک ـ این شوشینک همچون امپراتوری اکد،ناگهان فرو پاشید؛ این فروپاشی و هرج و مرج در منطقه در پی تاخت و تازگوتیان زاگرس نشین رخ داد. تا پیش از ورود مادها و پارسها حدود یك هزارسال تاریخ سرزمین ایران منحصر به تاریخ عیلام است.

سرزمین اصلی عیلام در شمال دشت خوزستان بوده. فرهنگ و تمدن عیلامی از شرقرودخانه دجله تا شهر سوخته زابل و از ارتفاعات زاگرس مركزی تا بوشهر اثرگذار بوده است. عیلامیان نه سامی نژادند و نه آریایی آنان ساكنان اولیهدشت خوزستان هستند.

 

مهاجرت آریائیان به ایران

آریائیان، مردمانی از نژاد هند و اروپایی بودند که در شمال فلات ایرانمی‌‌زیستند. دلیل اصلی مهاجرت آنها مشخص نیست اما به نظر می‌‌رسد دشوارشدن شرایط آب و هوایی و کمبود چراگاه ها، از دلایل آن باشد. مهاجرتآریائیان به فلات ایران یک مهاجرت تدریجی بوده است که در پایان دوراننوسنگی (7000 سال پیش از میلاد) آغاز شد و تا 4000 پیش از میلاد ادامهداشته است.

نخستین آریایی‌هایی که به ایران آمدند شامل کاسی‌ها (کانتوها ـ کاشی‌ها)،لولوبیان و گوتیان بودند. کا‌سی‌ها تمدنی را پایه گذاری کردند که امروزهما آن را بنام تمدن تپه سیلک می‌‌شناسیم. لولوبیان و گوتیان نیز در زاگرسمرکزی اقامت گزیدند که بعدها با آمدن مادها بخشی از آنها شدند. در حدود 5000 سال پیش از میلاد، مهاجرت بزرگ آریائیان به ایران آغاز شد و سه گروهبزرگ آریایی به ایران آمدند و هر یک در قسمتی از ایران سکنی گزیدند: مادهادر شمال غربی ایران، پارس‌ها در قسمت جنوبی و پارت‌ها در حدود خراسانامروزی.

شاخه‌های قومِ ایرانی در نیمه‌های هزاره‌ی اول قبل از مسیح عبارت بوده‌انداز: باختریان در باختریه (تاجیکستان و شمالشرق افغانستانِ کنونی)، سکاهایهوم‌کار در سگائیه (شرقِ ازبکستانِ کنونی)، سُغدیان در سغدیه (جنوبازبکستان کنونی)، خوارزمیان در خوارزمیه (شمال ازبکستان و شمالشرقترکمنستانِ کنونی)، مرغزیان در مرغوه یا مرو (جنوبغرب ازبکستان و شرقترکمستان کنونی)، داهه در مرکز ترکمستان کنونی، هَرَیویان در هَرَیوَه یاهرات (غرب افغانستان کنونی)، دِرَنگِیان در درنگیانه یا سیستان (غربافغانستان کنونی و شرق ایران کنونی)، مکائیان در مکائیه یا مَک‌کُران (بلوچستانِ ایران و پاکستان کنونی)، هیرکانیان در هیرکانیا یا گرگان (جنوبغربِ ترکمنستان کنونی و شمال ایرانِ کنونی)، پَرتُوَه‌ئیان در پارتیه (شمالشرق ایران کنونی)، تپوریان در تپوریه یا تپورستان (گیلان و مازندرانکنونی)، آریازَنتا در اسپدانه در مرکزِ ایرانِ کنونی، سکاهای تیزخود درالانیه یا اران (آذربایجان مستقل کنونی)، آترپاتیگان در آذربایجان ایرانِکنونی، مادایَه در ماد (غرب ایرانِ کنونی)، کُردوخ در کردستانِ (چهارپاره‌شده‌ی) کنونی، پارسَی در پارس و کرمانِ کنونی، انشان در لرستانو شمال خوزستان کنونی. قبایلی که در تاریخ با نامهای مانناها،لولوبیان‌ها، گوتیان‌ها، و کاسی‌ها شناسانده شده‌اند و در مناطق غربیایران ساکن بوده‌اند تیره‌هائی از شاخه‌های قوم ایرانی بوده‌اند که زمانیبرای خودشان اتحادیه‌های قبایلی و امیرنشین داشته‌اند، و سپس در پادشاهیماد ادغام شده‌اند.

مادها در ایران نزدیک 150 سال (708- 550 ق.م) هخامنشی‌ها کمی بیش از دویستسال (550-330 ق.م) اسکندر و سلوکی‌ها در حدود صد سال (330 -250 ق.م) اشکانیان قریب پانصد سال (250 ق.م – 226 م) و ساسانیان قریب چهار صد و سیسال (226-651 م) فرمانروایی داشتند.

 

مادها

مادها قومی ایرانی بودند از تبار آریایی که در بخش غربی فلات ایران ساکنشدند. سرزمین مادها دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجاندر شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و بقیهٔ ناحیه زاگرس را بانام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد هگمتانه است آنها توانستند در اوایلقرن هفتم قبل از میلاد اولین دولت ایرانی را تأسیس کنند

پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، گروهی از بزرگان ماد گرد رهبری به نام دیاکو جمع شدند.

از پادشاهان بزرگ این دودمان هووخشتره بود که با دولت بابل متحد شد وسرانجام امپراتوری آشور را منقرض کرد و پایه‌های نخستین شاهنشاهیآریایی‌تباران در ایران را بنیاد نهاد.

دولت ماد در ۵۵۰ پیش از میلاد به دست کوروش منقرض شد و سلطنت ایران بهپارسی‌ها منتقل گشت. در زمان داریوش بزرگ، امپراتوری هخامنشیبه منتهایبزرگی خود رسید: از هند تا دریای آدریاتیک و از دریای عمان تا کوه‌هایقفقاز.

 

هخامنشیان

هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی کهکوروش بزرگ بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتحلیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این روکوروش بزرگ را بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

 

در ۵۲۹ پ.م کوروش بزرگ پایه گذار دولت هخامنشی در جنگ‌های شمال شرقی ایرانبا سکاها، کشته شد. لشکرکشی کمبوجیه جانشین او به مصر آخرین رمق کشاورزانو مردم مغلوب را کشید و زمینه را برای شورشی همگانی فراهم کرد. داریوشبزرگ در کتیبهً بیستون می‌‌گوید: " بعد از رفتن او (کمبوجیه) به مصر مردماز او برگشتند..."

شورش‌ها بزرگ شد و حتی پارس زادگاه شاهان هخامنشی را نیز در برگرفت. داریوش در کتیبه بیستون شمه‌ای از این قیام‌ها را در بند دوم چنین نقلمی‌کند: " زمانی که من در بابل بودم این ایالات از من برگشتند: پارس،خوزستان، ماد، آشور، مصر، پارت خراسان (مرو، گوش) افغانستان (مکائیه)." داریوش از 9 مهر ماه 522 تا 19 اسفند 520 ق.م به سرکوبی این جنبش‌ها مشغولبود.

جنگ‌های ایران و یونان در زمان داریوش آغاز شد. دولت هخامنشی سر انجام در 330 ق. م به دست اسکندر مقدونی منقرض گشت و ایران به دست سپاهیان او افتاد.

 

اسکندر سلسله هخامنشیان را نابود کرد، دارا را کشت ولی در حرکت خود به شرقهمه جا به مقاومت‌های سخت برخورد، از جمله سغد و باکتریا یکی از سردارانجنگی او بنام سپتامان 327- 329 ق. م در راس جنبش همگانی مردم بیش از دوسال علیه مهاجم خارجی مبارزه دلاورانه کرد. در این ناحیه مکرر مردم علیهساتراپهای اسکندر قیام کردند. گرچه سرانجام نیروهای مجهز و ورزیده اسکندراین جنبش‌ها را سرکوب کردند ولی از این تاریخ اسکندر ناچار روش خشونت آمیزخود را به نرمش و خوشخویی بدل کرد.

 

سلوکیان

پس از مرگ اسکندر (323 ق. م) فتوحاتش بین سردارانش تقسیم شد و بیشترمتصرفات آسیائی او که ایران هسته آن بود به سلوکوس اول رسید. به این ترتیبایران تحت حکومت سلوکیان (330 - 150 ق.م.) در آمد. پس از مدتی پارت‌هانفوذ خود را گسترش دادند و سرانجام توانستند سلوکیان را نابود و امپراتوریاشکانی را ایجاد کنند.

 

اشکانیان

اشکانیان (250 ق. م 224 م) که از تیره ایرانی پرنی و شاخه‌ای از طوایفوابسته به اتحادیه داهه از عشایر سکاهای حدود باختر بودند، از ایالت پارتکه مشتمل بر خراسان فعلی بود برخاستند. نام سرزمین پارت در کتیبه‌هایداریوش پرثوه آمده است که به زبان پارتی پهلوه می‌شود. چون پارتیان از اهلایالت پهله بودند، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیزمی‌‌توان خواند. ایالت پارتیها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریایخزر و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک وسیستان محدود می‌‌شد. قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق دریایخزر می‌‌زیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیهخراسان مسکن گزیدند.

این امپراتوری در دوره اقتدارش از رود فرات تا هندوکش و از کوه‌های قفقازتا خلیج فارس توسعه یافت. در عهد اشکانی جنگ‌های ایران و روم آغاز شد. سلسله اشکانی در اثر اختلافات داخلی و جنگ‌های خارجی به تدریج ضعیف شد تاسر انجام به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید.

 

ساسانیان

ساسانیان خاندان شاهنشاهی ایرانی در سالهای ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی بودند. شاهنشاهان ساسانی که اصلیتشان از استان پارس بود بر بخش بزرگی از غربقارهٔ آسیا چیرگی یافتند. پایتخت ساسانیان شهر تیسفون در نزدیکی بغداد درعراق امروزی بود.

سلسله اشکانی به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید. وی سلسله ساسانیان رابنا نهاد که تا 652 میلادی در ایران ادامه یافت. دولت ساسانی حکومتی ملی ومتکی به دین و تمدن ایرانی بود و قدرت بسیار زیادی کسب کرد. در این دورهنیز جنگ‌های ایران و روم ادامه یافت

__________________

توصيه‌نامة طاهر ذواليمينين به پسرش عبدالله

توصيه‌نامة طاهر ذواليمينين به پسرش عبدالله

طاهر ذواليمينين- فرماندار سراسر ايران در اواخر قرن دوم هجري- توصيه‌نامه‌ئي به پسر و جانشينش عبدالله نوشته است كه بيانگر روحية حكومتگرانِ ايراني درعهد عباسي است. تمامي توصيه‌نامه را طبري (تاريخ طبري: 5 / 156- 160) با استفاده از آرشيو دربار خلافت عباسي نقل كرده است. من در اينجا بخش مهم آنرا مي‌آورم:

تقواي خداي بي‌همتا را پيشه كن؛ همواره اورا ناظر بركار خويش بدان و خوف اورا ازدل بيرون مكن و دست به كاري مزن كه خشم خدا را به دنبال داشته باشد؛ و رعيتت را نگهبان باش. از امكاني كه خدا به تو داده است براي زندگي اخرويت بهره بگير، و چنان كن كه خدا همواره پشتيبان تو باشد و روز قيامت تورا از كيفر و عذاب در امان بدارد. بدان كه خدايتعالي تورا مكلف ساخته است كه با بندگانش به نيكي و دادگري رفتار كني و حق و حدود ويرا در ميانشان برقرار بداري، جان و مال وناموس رعيت ومرزهاي كشور را به شايستگي پاسداري نمائي، راهها را برايشان پر امن بداري، و وسائل امنيت وآرامش وآسايش آنها را فراهم آوري. بدانكه خدايتعالي دربارة اين امور ازتو بازخواست خواهد كرد و براي هركاري كه ازتو سرزده باشد، با كيفر يا پاداش او مواجه خواهي شد. فكر وخرد و ديده و دلت را براين كار بگمار، و مبادا كه امور دنيائي ازاين راه بيرونت ببرد.

…… درهمة شئونت جانب انصاف و ميانه‌روي را مراعات كن و بدان كه هيچ چيزي بيش از انصاف وعدل نميتواند منفعت‌انگيز و امنيت‌گستر و فضيلت‌سار باشد. ميانه‌روي و انصاف است كه راه درست را فرارو مي‌نهد. يافتن راه درست نشانهء توفيق است؛ و توفيق به سعادت رهنمون ميشود. ميانه‌روي سبب استواري دين و سنتهاي هدايتگر خواهد بود. در تمامي شئون دنيائيت ميانه‌روي پيشه كن. از طلب آخرت و پاداش اخروي با كردار نيكو و سنتهاي حسنه و يافتن راههاي درست كوتاهي مورز؛ زيرا كه اگر مقصود تو از كارهايت رضاي خدا و قبول اولياي خدا باشد، هرچه براي نيكوكاري بكوشي كم كوشيده‌اي.

 

راستي در امور دنيا عزت ميآورد ومانع ارتكاب معاصي ميشود، وتورا درراه اصلاح امور ياري ميرساند، وهيچ چيزي بهتر ارآن تورا و كارگزاران و رعايايت را به راه صلاح درنمي‌آورد. راستي پيشه كن و آنرا راهنماي خويش قرار بده، كه به وسيلهء آن به مقصودت نائل خواهي شد و بر قدرتت افزوده خواهد گشت و خواص و عوام رعيتت به صلاح خواهند رسيد.

همواره درهمة امورت خدا را درنظر داشته باش، و بكوش كه هركاري ميكني بخاطر رضاي او باشد؛ كه اگر چنين كني رعيتت در اطاعت تو استوار خواهند ماند. در تمام امورت در تلاش يافتن وسيلهء رسيدن به خدا باش كه به وسيلهء اين است كه نعمتهاي براي تو پايدار خواهد بود.

هيچكدام از كارگزارانت را پيش ازآنكه يقين يابي كه خطائي مرتكب شده ازكار بركنار مكن و بدان كه بدگماني و واردآوردن تهمت به بيگناهان از خطاهاي بزرگ است. همواره نسبت به كارگزارانت خوشبين باش و بدگماني به آنها را ازخودت دور كن؛ كه اگر چنين كني آنها ياوران تو خواهند بود. مبادا كه شيطان تورا وسوسه كند كه بر كارگزاران بيگناه خويش بدگمان شوي، و درنتيجه لذت زندگي را ازخود وديگران دور سازي. خوشبيني باعث نيرومندي وآرامش است، و سبب ميشود كه محبت تو دردلها ريشه بدواند، وامور كشور به دلخواه تو به درستي پيش برود. ولي البته نبايد كه خوشبيني نسبت به كارگزاران مانع تحقيق و تفحص درامور ملك و ملت و نظارت بر كاركردهاي متوليان امور و كنترل احوال رعيت باشد. چنان باش كه نظارت مستقيم بركارهاي اولياي امور و اطلاع ازاوضاع واحوال رعايا وكوشش در برآوردن خواسته‌هاي ملت، اولين وآخرين هم و غم تو باشد؛ زيرا كه اين شيوه دين را استوار و سنت را زنده نگاه ميدارد.

 

درهمة اين امور نيتت را صافي كن، همواره خويشتن را بر جادة صواب بدار، …… و فراموش مكن كه هرچه در كشور اتفاق بيفتد، مسئولش دربرابر خدايتعالي تواي. كارگزارانت را همواره بر دين‌داري و دادگري بدار؛ حدود خدائي را نسبت به كسانيكه مرتكب جرم وجنايت ميشوند به درستي و در اندازة قدر و منزلت آنها و استحقاقشان اجرا كن، و همواره بكوش كه مجازاتها با جرم وجنايات تناسب داشته باشد. از مجازات مستحق مجازات خودداري مورز و در آن سهل‌انگاري مكن؛ كه اگر مجازات مستحق مجازات را از دست بنهي خوشبيني را ازتو خواهد گرفت.

برآن باش كه در امورت از شيوه‌هاي پسنديده پيروي كني و از شبهات و بدعتها دور بماني؛ و اگر چنين باشي دينت درست و رادمرديت استوار خواهد ماند.

 

چون پيماني ببندي برآن استوار بمان و به وعده‌هايت وفادار باش؛ ديدگانت را برعيبهاي رعيتت ببند وهمواره اغماض‌گر باش؛ زبانت را ازدروغ و از زورگوئي بازدار و دروغگويان و بدگويان را ازخود دور كن وبدان كه بزرگترين آسيبي كه به كشورداري وارد ميآيد از دروغ و دروغگوپروري خواهد بود، زيرا كه دروغ سرآمد همة رذيلتها است و به زورگوئي و دوزباني مي‌انجامد. كسيكه دوزبان باشد سالم درنخواهد رفت و كسي را براي خودش باقي نخواهد گذاشت؛ و كسيكه گوش به سخن دوزبانان بدارد امورش استوار نخواهد شد.

اهل صدق و صلاح را دوست داشته باش، بزرگان را همواره در راه حق ياري كن، ضعيفان را ازنظر دور مدار، ودرهمة اينها تنها خشنودي خدا وثواب اخروي را خواهان باش. همواره بكوش كه دربرابر رعيتت نيك‌سيرت بماني و از گرايشهاي ناپسند و زورگوئي به دور باشي. دست به‌كاري مزن كه نظر مردم ازتو برگردد؛ با رعيت دادگري كن كه دادگري آرامش وآسايش را براي رعيت به ارمغان خواهد آورد. وقتي خشم برتو مستولي شود خويشتن‌دار باش و بردباري و وقار را ازدست منه؛ سختگير و خودخواه ومغرور مباش. مبادا با خود بينديشي كه مسلطي وحق داري هركاري بكني؛ وبدان كه چنين انديشه‌ئي دليل بي‌تدبيري شخص و بي‌ايماني او به خدايتعالي است.

فراموش مكن كه همه‌چيز ازآنِ خدا است، ملك را به هركه خواهد دهد و ازهركه خواهد ستانَد. آنچه سبب زوال قدرت ميشود، كفران نعمت خدا و بيدادگري توسط كارگزاران است. اينها كه اصحاب نعمتند و دستشان در امور حكومت گشاده است اگر به نعمت خدا و احساس او كفر بورزند و بوسيلهء قدرتي كه خدايتعالي به آنها داده است زياده‌روي پيشه كنند خيلي زود نعمت خدا ازآنها برگرفته خواهد شد. براي جمع مال حريص مباش، و بكوش كه گنجها وخزينه‌هايت هميشه مالامال از نيكوكاري ودادگري وتقوا و اصلاح حال رعيت وآبادسازي باشد، و همواره گوشَت را بر روي فريادِ فريادخواهان باز نگاه دار. بدان كه اموال با جمع شدن در خزانه ثمر ندهد بلكه ثمرش آنست كه درراه اصلاح حال رعيت و مواظبت برحقوق آنها و برطرف كردن حاجتهايشان قرار بگيرد. گنج تو آن است كه اموال را در راه خدمت به دين و دينداران صرف كني. اگر اصلاح حال رعيت و آبادسازي را وجهة همت خويشتن قرار دهي نعمت خدا برتو خواهد ماند، و خدايتعالي نعمت خويش را برتو افزون خواهد كرد، و درگرفتن ماليات مقرره ازملت نيز تواناتر خواهي ماند؛ زيرا كه اگر گرفتن ماليات بخاطر آن باشد كه رعيت مشمول احسان تو باشند همگان در فرمانبري ازتو و بر اجراي خواسته‌هاي تو خشنودي نشان خواهند داد.

درهربخشي ازكشور بازرسِ امين و مورد اعتمادي بگمار كه تورا از كارهاي كارگزارانت بااطلاع بدارند و چنان شود كه مانا خودت مستقيما ناظر كارهاي هركدام از كارگزاران هستي و همة اقداماتشان را زير نظر داري. اگر خواستي كه امري را به او واگذاري اول دربارة عاقبت آن امر انديشه كن، و تا اطمينان نيابي كه انجام آن كار به صلاح كشور وملت است دست به اجرايش مزن. از مشورت با اهل بصيرت نيز غافل مباش و بدان كه چه بسا انسان تصميمي بگيرد كه خيال كند درست است ولي پيروي ازهوا باشد و اگر درعواقب آن نينديشد نابوديش درآن خواهد بود. در هركارت تدبير و احتياط را مراعات كن. هيچ كار مهمي را به فردا وامگذار، و بدان كه فردا نيز كارهائي پيش خواهد آمد و آنگاه تو مجبوري دوكار مهم را يكجا انجام دهي.

همواره آزادگان و بزرگان را با خود بدار، و چون يقين يافتي كه نسبت به تو يك‌روي‌اند وتورا دوست ميدارند و درنصيحت ومشورت با تو همكاري ميكنند، آنهارا براي مشاورت برگزين و به آنها نيكي كن. به بزرگانِ خاندانهاي شريف كه به حاجت افتاده‌اند سركشي كن و بكوش كه حاجتشان را برآورده سازي و اوضاعشان را اصلاح كني. دركنار اين، لحظه‌ئي ازنظر درامر نيازمندان و فقيران و مسكينان وكسانيكه توانائي دادخواهي ندارند و سركوفتگاني كه نميدانند حقشان را چگونه بستانند غفلت مورز، و براي اطلاع از حال اينها ورسيدگي به امورشان افراد شايسته و پارسا بگمار و به آنها بفرماي كه حاجتهاي آنان را به تو برسانند تا بتواني به دادشان برسي. افراد بي‌درآمد و يتيمان و بيوگان را درياب و برايشان مقرري از بيت‌المال تعيين كن، تا خدايتعالي زندگيشان را توسط تو اصلاح كند و برتو بركت و رحمت فرو بباراند. زيان‌ديدگان را از بيت‌المال كمك كن، براي بيماران جايگاههاي شايسته بساز و پزشكاني را به مداواي آنها بگمار وكساني را به خدمتشان بدار كه ازآنها مواظبت كنند تا بهبود يابند. ……

تا ميتواني راه رسيدن مردم به خودت را باز بگذار وآنها را با خوشروئي بپذير و به نگهبانان بگو كه با آنها خوشرو باشند، ودربرابر خواسته‌هايشان بردبار باش. طاهر دراين توصيه‌نامه رهنمودهاي مفصلي نيز درامر ارتش و دستگاه قضائي و دستگاه مالياتي و نيز در برخورد با مشكلات كشور به عبدالله نوشته كه همه نشان‌دهندة كارداني او در كشورداري و اصلاح حال رعيت است. طبري مينويسد كه وقتي نسخه‌ئي از اين توصيه‌نامه به دست مأمون رسيد، مأمون دستور داد چندين نسخه ازروي آن بنويسند و براي همة كارگزاران دولت عباسي بفرستند تا آنرا در كشورداري و ادارة امور رعايا راهنماي خود قرار داده براساس آن عمل كنند.

 

منبع : تاریخ و فرهنگ ایران زمین ، شماره 1 ، بهار 82 ، دور جدید

 

__________________

 

موانع شکوفایی فرهنگ و تمدن اسلامی

موانع شكوفايي فرهنگ و تمدن اسلامي

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

موانع شكوفايي فرهنگ و تمدن اسلامي

 

 

فرهنگ و تمدن اسلامي با وجود محاسن و پتانسيل‌هاي بسيار قوي جهت پيشبرد اهداف عاليه اسلامي هميشه در معرض خطر و کيد و مکر معاندين و دشمنان اسلام بوده و هست. بنابراين ضروري به نظر مي‌رسد که جهت آسيب‌شناسي، تمامي راه‌هايي را که دشمنان جهت خدشه‌دار کردن اين فرهنگ تام و اصيل نشانه گرفته‌اند شناسايي نموده و در کنار شناختن آفت‌ها راه‌هاي مبارزه را نيز بشناسيم. لازم به نظر مي‌رسد مروري بر گذشته تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامي ‌داشته باشيم تا علل رکود و تنزل اين فرهنگ اصيل را مورد ارزيابي قرار داده و در جهت تقويت آن گام برداريم. در اين راستا از جمله مواردي که جزء علل رکود محسوب مي‌شوند عبارتند از:‌

1- تهاجم دشمنان خارجي

از جمله علل مهم انحطاط تمدن‌ها هجوم دشمنان خارجي را مي‌توان نام برد. اين تهاجمات چه به شکست بينجامد چه پيروز شوند موجب آشفتگي‌هاي فراوان خواهند شد که در نهايت اسباب انحطاط را فراهم خواهند نمود. از جمله حملات ويرانگر که موجبات تاخير در پيشرفت مسلمين را فراهم کرد يورش ويرانگر مغول و جنگهاي صليبي را مي‌توان نام برد.

در سال 490.ه صليبيون پس از تلاشهاي فراوان و گشودن سيسيل به قصد تصرف بيت المقدس وارد سرزمينهاي اسلامي شدند. بنا به دلايلي چند از جمله اختلافات و ضعف امراي مسلمان و کثرت سپاه صليبي، ابتدا شهرهاي مهم سواحل مديترانه مانند انطاکيه به دست سپاه صليبي افتاد. دو سال بعد يعني سال 492.ه سپاه صليبي از اختلافات داخلي امراي شام استفاده نموده وارد بيت‌المقدس شدند و صفحه‌اي سياه در تاريخ به نام خود رقم زدند و کشتار عظيمي در شهر به راه انداختند. چند سال بعد صليبيون کنترل بخش بزرگي از شام به غير از دمشق و حلب را به دست گرفتند، ايشان براي حفظ موقعيت خود به تشکيل چهار دولت در شهرهاي رها، انطاکيه، طرابلس و بيت المقدس دست زدند و تا سال 1291 م در اين نواحي حضور داشتند.

اين جنگها نتيجه تحولات داخلي اروپا و اوضاع و احوال حاکم بر آن بود که روحانيون مسيحي با مهارت خاصي آن را به جهان اسلام منتقل کردند. جنگهاي صليبي که دويست سال به طول انجاميد نتايج مختلف و مثبتي در ابعاد مذهبي، سياسي، اجتماعي، نظامي، اقتصادي و علمي و فرهنگي براي اروپائيان در پي داشت. از سوي ديگر مسلمين از اين جنگها صدمات زيادي را متحمل شدند که در کند شدن روند روبه رشد تمدن اسلامي نقش زيادي داشت. از جمله مضرات اين جنگها مي‌توان صرف وقت و هزينه فراوان براي بازپس‌گيري سرزمينهاي اسلامي، تلفات انساني و خسارات مالي، گسترش نفوذ سياسي برخي دول اروپايي مانند فرانسه در سوريه و لبنان، از دست رفتن موقعيت بازرگاني مسلمين در منطقه، و نيز برادرکشي در نتيجه اتحادهاي سياسي با صلبيون و بالعکس را نام برد.

زماني که هنوز تهاجمات صليبيان کاملا دفع نشده بود جهان اسلام با يورش بزرگتر مواجه شد (656- 616 ). اين يورش که چهل سال به طول انجاميد بزرگترين ويراني در طول تاريخ را به وجود آورد.

اين حملات به صورت يک رشته تهاجمات پي در پي صورت گرفت و هر بار قسمتهاي بيشتري از سرزمينهاي اسلامي مورد تاخت و تاز قرار گرفت و قومي وحشي سراسر ممالک اسلامي را در نورديدند و تمام آثار فرهنگ و تمدن آن را از بين بردند.

هجوم و استيلاي مغول ضربات جبران ناپذيري بر فرهنگ و تمدن اسلامي مخصوصاً در ايران وارد آورد که ضربه‌اي مهلک و بازدارنده به تمدن اسلامي بود. قتل عام نيمي از جمعيت و کشتار انسانهاي بيگناه و غارت و سوزاندن و ويراني شهرها و کتابخانه‌ها باعث شد که اولا هزاران جلد کتاب نفيس به کلي از بين رفت و در نتيجه قرنها تحقيق و تفکر زايل شد و تنها اسامي و عناوين بعضي از آثار مفقوده در پاره‌اي از کتب باقي ماند. ثانياً هزاران مدرس و اديب و نويسنده و دانشمند کشته شدند و عده قليلي که توانستند جان به سلامت برند به هندوستان و آسياي صغير مهاجرت کردند. ثالثاً مساجد و تكايا و اماکن مقدسه و مکاتب و مدارس به دست عده بي شماري کن‌فيکون شد و به کلي از بين رفت. در نتيجه اين حملات پيشرفتهايي که در علوم مختلف در ادوار ماقبل صورت گرفته بود متوقف گشت و تنزل و انحطاط آغاز شد. همچنين انشاي فارسي پر از تکلف و تصنع گرديد. غير از اينها انحطاط اخلاقي جامعه و سرخوردگي و ضعف روحي مردم را در پي داشت. در زمينه اقتصادي نيز رکود و کاهش زمين‌هاي مستعد کشاورزي و کمبود مواد غذايي را موجب گرديد.

2- اشرافيت و حکومت‌هاي خودکامه

عصر پيامبر دوره ساده‌زيستي و بي‌آلايشي و دوري از تجمل بود و سيره و منش آن حضرت سرمشق و الگوي مسلمانان به شمار مي‌رفت. ولي با رحلت آن حضرت و انحرافي که در جريان سقيفه روي داد و تحولات بعدي مخصوصاً بعد از عصر فتوحات، موجب ايجاد اشرافيتي جديد در اسلام شد و با گذشت ايام سادگي و ساده‌زيستي سال‌هاي اوليه اسلام کم‌کم از بين رفت. به دنبال فتوحات، سيل ثروت سرزمينهاي مفتوح به سوي مدينه جاري شد. اين ثروتها که بدون در نظر گرفتن اصل عدالت و مساوات بين مسلمانان تقسيم مي‌شد موجب ايجاد اين اشرافيت شد. سهم افراد داراي سابقه در پذيرش اسلام و شرکت در غزواتي مانند بدر كه همراه پيامبر بودند بيشتر از سايرين پرداخت مي‌شد. در مقابل، حقوق تازه مسلمانان مخصوصاً غير اعراب ناديده گرفته شد. به اين دليل برخي از همين سابقين در اسلام از ثروت و مکنت زيادي برخوردار شدند. اين امر طبيعي که هر که پول فراوان و بي‌حسابي بدست آورد زندگي خود را در خوراک، پوشاک و تجملات تغيير و توسعه مي‌دهد، شامل ايشان نيز شد. اين رجال متمول پس از بدست آوردن ثروت بيکران در صدد برآمدند از لذتهاي مادي و معنوي به مقدار ممکن استفاده نمايند.

همين اشرافيت جديد زماني که امام علي(ع) بعد از مدتها اداره امور خلافت را بدست گرفت در مقابل اصلاحات امام به مقاومت و جبهه‌گيري پرداخت و در نهايت جنگ داخلي را به جامعه اسلامي تحميل نمود تا موقعيت خود را حفظ کند. سراسر نهج البلاغه پر است از مذمت اين افراد.

يکي ديگر از مهمترين عوامل مهم عقب‌ماندگي مسلمين وجود زمامداران نالايق و رهبران خودکامه و گمراهي است که بر جامعه اسلامي حکومت مي‌کردند. رهبري نادرستي که از سوي ايشان و عمالشان بر جامعه اسلامي صورت مي‌گرفت مهمترين عامل رکود و عقب‌افتادگي مسلمين به شمار مي‌رود. به دليل رهبري‌هاي نادرست و وجود رهبران فاسد و نالايق بود که تمدن اسلامي با انحطاط مواجه شد. به خاطر اهميت رهبري است که شيعيان معتقدند امام بايستي منتخب از ناحيه خداوند و از مقام عصمت برخوردار باشد.

انحراف مسلمانان در جريان سقيفه موجب شد تا در دوران بعد شکاف عميقي بين مردم و فرمانروايان پديد آيد، وجود اين حکام سبب شد تا مسلمانان مدتها شاهد تطبيق نادرست قوانين غير اسلامي به جاي قوانين اسلامي از سوي دولتهاي اسلامي باشند.

اسلام در آغاز پيدايش و تشکيل دولت در مدينه دو عنصر ديانت و سياست را با هم ترکيب نمود ولي اندکي بعد در عصر اموي اين ويژگي از ميان رفت و معاويه سياستي خلاف ديانت در پيش گرفت. با چنين روشي حکومت ماهيتي پادشاهي به خود گرفت و حاملان و حافظان اسلام از صحنه سياست و اداره جامعه کنار گذاشته شدند. حکومت در دست سياستمداراني قرار گرفت که از روح اسلام و ارزشهاي اسلامي بيگانه بودند و تنها بدان تظاهر مي‌کردند و اندکي بعد اين را نيز کنار گذاشتند و بصورت آشکار به اعمال منافي شرع پرداختند. دمشق شاهد استقرار دربار مجلل و باعظمتي شد که ظرافت تشکيلات و تجملات آن از همان آغاز نشان آشکاري از حکومت سلطنتي به سبک شرقي داشت. در زمان بني‌اميه انحرافات بسياري در اسلام روي داد، از جمله اعمال ضد اسلامي آنان، ماجراي کربلا، حره و ويراني کعبه بدست يزيد بن معاويه را مي‌توان نام برد. در عصر عباسي اين انحرافات هر روز بيشتر مي‌شد. حتي کار بدانجا کشيد که خلفاي عباسي به آهنگ‌سازي پرداختند و مجالس شب‌نشيني ترتيب دادند.

در اين عصر شاهد ايجاد حکومتهاي کوچک و محلي مي‌باشيم که خود در درازمدت موجبات ضعف مسلمين را پديد آورد. امرا و حکام کم‌کم موقعيت خود را تحکيم مي‌کردند و اندک اندک به فکر استقلال مي‌افتادند. از اين رو حکومتهاي کوچکتري در سراسر امپراطوري اسلامي تشکيل شد. اين امر يک سلسله نتايج زمان‌بر را در پي داشت و قدرت نظامي اعراب را کاهش داد که خود عامل انحطاط تمدن اسلامي به شمار مي‌رود. با اين اوصاف حکومتهاي اموي و عباسي بر اساس خودکامگي شکل گرفت که با معيارهاي اصيل اسلامي فاصله زيادي داشت و دادن اختيارات تام به افراد بدون صلاحيت موجب برتري‌طلبي و در نهايت استقلال ايشان شد که از عوامل ضعف به شمار مي‌رود.

در اين دوره حکومت کاملاً از معيارهاي اسلام راستين فاصله گرفته بود. براي مثال خليفه صاحب‌اختيار مطلق جامعه بود و با خودکامگي حکومت مي‌کرد. اسلام با خودراي بودن مخالف و بناي حکومت را بر اصل مشورت قرار داده بود. چنانچه در طول حيات پيامبر و نيز در دوره خلفاي راشدين اين اصل رعايت مي‌شد. با قدرت‌يابي بني‌اميه و بني‌عباس مسائل شکل ديگري گرفت. ايشان با خودکامگي و استبداد به حکومت پرداختند و از راه‌هاي مختلف به توجيه و حفظ قدرت خود همت گماشتند. لذا همه چيز در جامعه مبتني بر استبداد و اراده حاکم شکل مي‌گرفت. در چنين جوامعي انتظار پيشرفت امري محال است. لذا بايد گفت که اين پديده يکي از عوامل عمده در انحطاط فرهنگ و تمدن اسلامي و انحراف از سيره نبوي است.

خلفا بيت‌المال را که جزء اموال عموم مسلمين بود متعلق به خود مي‌دانستند. لذا ثروت زيادي براي خود اندوخته بودند و به ريخت و پاش و اسراف و تبذير و گشاده‌دستي مي‌پرداختند. امويان و عباسيان سراسر زندگيشان را غرق در تجمل و فساد بودند. تخت‌هاي طلاي مرصع‌نشان و آبنوس و عاج، صندلي‌ها و شمعدان‌هاي طلا، پرده‌هاي زربفت و حرير و شب‌نشيني‌ها و مجالس لهو و لعب نشان‌دهنده انحراف حکومت از مسير اصلي آن مي‌باشد. به جرات مي‌توان گفت: اشرافي‌گري و گرايش به تجمل در زندگي خوراک، لباس، خانه و... که توسط حاکمان خودکامه در جامعه رواج مي‌يافت و نيز بدعتها و انحرافاتي که درنظام ارزشي اسلام ايجاد شد و نيز سرکوب مخالفان موجب کنار گذاشتن ارزشهاي اصيل اسلامي ‌و مسخ بسياري از تعاليم عاليه اسلام شد.

3- تحجر و محدوديت‌هاي سياسي و اجتماعي

يکي ديگر از عوامل داخلي رکود تمدن اسلامي تحجر است. تحجر معاني متعددي دارد که از آن جمله مي‌توان به ايستايي، تحول ناپذيري، جمود و برنتابيدن فرهنگ و ارزشهاي حقيقي و متعالي اشاره کرد که بيشتر درحوزه انديشه و تفکر رخ مي‌دهد. در قرآن مجيد از تحجر به عنوان مانعي براي شناخت حقيقت ياد شده است.

تحجر علت عدم پذيرش حق و گرايش به کمال و سعادت واقعي است و مانعي جدي در شکوفايي انديشه ديني و ايجاد تعامل مثبت نظري و عملي با حقيقت، معرفت، حکمت، حکومت، مديريت و سياست و حتي معيشت است و متحجران از اسلام جز آموزه‌هاي بسته، رسوب‌يافته و انعطاف‌ناپذير در برخورد با اقتضائات زمان و مکان و تغيير موضوع و محمول‌ها ندارند و هرگز پذيراي فقر و انديشه و عمل خويش و بازشناسي و بازنگري فکر و فعل به اصطلاح اسلامي خود نيستند و همواره راکد و تحول‌ناپذيرند.

اعمال محدوديت نسبت به فرق و گروههاي مختلف نيز مانع عمده‌اي در رشد و پيشرفت تمدن اسلامي بود. اولين محدوديتها در زمان خلفاي راشدين نسبت به مخالفان اعمال شد. از جمله مي‌توان تبعيد ابوذر غفاري را مثال آورد. پس از شهادت حضرت علي(ع) تعقيب و سرکوب شيعيان به شدت از جانب بني‌اميه اعمال شد و در اين راه از هيچ جنايتي فروگذار نکردند. بني‌اميه شديداً در مقابل آزادي گفتار و افکار مقاومت مي‌کرد و از هر راه ممکن جلو افکار مخالفان را مي‌گرفت. اين فشار و خفقان نسبت به ساير مخالفان نيز اعمال مي‌شد. اين روند در عهد بني‌عباس شدت بيشتري يافت و عامل کندي فعاليت‌هاي وابستگان به اين مذهب شد.

غير از اين طرفداري خلفا از مکاتب و فرق که بيشتر جنبه سياسي داشت به تدريج مسلمانان را دچار چنددستگي و اختلاف و درگيري کرد. انحطاط علم و تمدن اسلامي از زماني در سرزمين‌هاي اسلامي آغاز شد که متعصبان اهل سنت و حديث و فقيهان با تکيه بر حمايت‌هاي خلفا و امرا بر رقباي خود که بيشتر فلاسفه، حکيمان و عالمان بودند، پيروز شدند. يعني از اوايل قرن چهارم اين امر نتيجه غلبه عناصر ترک بر دستگاه خلافت بود که از سادگي و تعصب بالايي در مذهب خود برخوردار بودند. اين امر فرصت خوبي براي آزار صاحب نظران و فلاسفه به وجود آورد، سختگيري به مخالفان و اهل ذمه که در شمار ناقلان علوم بودند عاملي مهم در تسريع اين انحطاط به شمار مي‌رود. قدرت يافتن محدثان متعصب و متحجر مخالف علم نيز مزيد بر علت شد و از اين زمان تکيه بر نقل و نص اهميت يافت و جاي اجتهاد و عقل و تحقيق علمي را گرفت و متفکران در شمار ملحدان و زنادقه به شمار رفتند. از اين دوره ديگر شاهد ظهور کساني مانند ابن سينا، زکرياي رازي، فارابي، ابوريحان بيروني در صحنه علم و دانش نيستيم و علومي مانند طب، طبيعيات، رياضيات و منطق رو به انحطاط نهادند.

در تسريع اين امر شرايط نامساعد سياسي و اجتماعي بي تاثير نبود. پس از استقرار سلطه اميرالامرايي ترکان بر بغداد در نيمه سده سوم هجري و کوتاه شدن دست رجال علمي و سياسي ايران از دخالت در امور حکومت و آغاز مبارزه با افکار آزاد و طرد معتزليان و سختگيري بر شيعيان و رواج فکر اشعري به تدريج فضاي باز و جو آزاد علمي و امنيت فکري واستقلال مالي دانشمندان در بغداد، بزرگترين مرکز سياسي فکري دنياي اسلام جاي خود را به تنگ‌نظري‌هاي عقيدتي و ناامني‌هاي فکري داد. در مسير اين انحطاط انقراض سلسله‌هاي حامي علم نيز مؤثر بود. عصر ساماني و آل بويه دوره رنسانس اسلامي است که از درخشانترين اعصار فرهنگ و تمدن اسلامي و برخوردار از نوآوري علمي بود که تاکنون مشاهده نشده است. فرمانروايان اين دو خاندان دانشمندان را در کنف حمايت خود گرفتند و مردم را به فراگيري دانش تشويق ‌کردند. ولي اين دوره شکوه چندان نپائيد و با روي کار آمدن سلجوقيان روند سقوط آغاز شد. در دوره سلجوقي در نتيجه تمرکز قدرت و از بين رفتن مراکز متعدد سياسي و علمي و گزيدن يک مذهب رسمي و تقويت بيدريغ از آن به وسيله خواجه نظام الملک طوسي وزير متنفذ و رجل سياسي و متعصب اين دوره ، که تحميل يک روش فکري خاص بود ، مراکز علمي و فکري آزاد ، استقلال خود را از دست داد و اين عامل اثر نامساعد و بازدارنده‌اي در سير انديشه و متعاقب آن انحطاط فرهنگ و تمدن اسلامي را به همراه داشت.

از لحاظ سياسي با پيشرفت دولت سلجوقي و تشکيل يک دولت واحد متمرکز و از بين رفتن حکومت‌هاي محلي، رقابت‌هاي مذهبي شدت بيشتري يافت. پادشاهان تازه‌مسلمان سلجوقي و غالب خلفاي بغداد حنفي‌مذهب بودند و وزير ايشان نظام‌الملک که شافعي‌مذهب بود سعي نمود با محدود کردن دامنه فعاليت ساير مذاهب يک وحدت مذهبي در سراسر قلمرو سلجوقيان ايجاد کند. با تائيد و پشتيباني ارکان دولت از روساي مذاهب، اين دوره کمال قدرت و اشاعه مذاهب اهل سنت مي‌باشد.

اين دوره اگر چه از ديدگاه نظامي و گسترش قلمرو سرزمينهاي اسلام پيشرفتهايي در پي داشت اما از جنبه علمي و فرهنگي روندي نابهنجار پيش گرفت چنانچه روحيه فردگرايي و دانش پروري و وحدت ملي و ديني را خدشه‌دار ساخت و کاروان فرهنگ و تمدن اسلامي با همه توش و تواني که فراهم آورده بود در نشيب تفرقه و تخريب و فرقه‌گرايي و خرافه‌پرستي افتاد و با نشر عقايد صوفيانه روح جمع‌گرايي و توجه به ارزشهاي اجتماعي که در همه بخشهاي اسلام به خوبي ديده مي‌شد تبديل به روحيه گريز از جمع شد.

در زمينه علمي در اين عصر شاهد تاسيس مدارس نظاميه در شهرهاي مختلف مي‌باشيم که در دراز مدت خود عامل تحجر و مقابله با علوم عقلي شد. نمونه بارز و نماينده اين نوع تفکر غزالي را مي‌توان نام برد.. اين عده‌اي مطالعه علوم غير ديني و فلسفه را موجب سستي ايمان مي‌دانستند.

4- دنياپرستي و انحطاط اخلاقي و انحراف از اسلام راستين

انحراف فکري و علمي مسلمين از تعاليم عاليه اسلام و آلوده شدن به دنيا و تعلقات دنيايي يکي از مهم‌ترين علل دروني انحطاط تمدن اسلامي بوده است. بعد از رحلت پيامبر(ص)، با وجود برخي انحرافات و دوري از سادگي عصر پيامبر، براي مدتي مسلمين از تابش نور محمدي، کم و بيش گرم شدند. ولي کم کم انحراف از مسير اصلي اسلام در نزد مسلمانان پديدارشد، برخي از عقايد و برنامه‌ها به غلط توجيه و در اعمال و رفتار عده‌اي فتور و نادرستي آشکار شد. اين امر نتيجه دوري جامعه از منابع اصلي و معارف اسلامي و بيگانگي ايشان از سرچشمه زلال علم و فاصله گرفتن از مکتب اهل بيت پيامبر (که مفسران راستين قرآن و اسلام بودند) بود. با محروميت جامعه از منبع پرفيض اهل بيت (عليهم السلام) ورود فرهنگهاي مختلف، آشنايي با ملل ديگر و سرازير شدن ثروتهاي سرزمينهاي مفتوحه، مسلمانان از مسير اصلي خود منحرف شدند.

با شهادت امير المومنين حضرت علي(ع) و روي کار آمدن معاويه دوران خوشگذرانيها و اسرافکاريهاي مسلمين شروع شد و در عصر بني عباس با شدت بيشتري ادامه يافت. در اين دوره بر اثر ضعف ايمان و داشتن امکانات مادي فراوان و آلوده شدن رهبران و بزرگان جامعه، روح ثروت‌اندوزي و عياشي و اسرافکاري به شدت رواج يافت که از شخص خليفه و اطرافيانش تا تجار و ساير دست اندرکاران اداره کشور را سرگرم تجمل و عياشي و خوشگذراني کرد و موجبات انحطاط اخلاقي را فراهم آورد. سرگرم شدن مسلمانان به اين امور و غفلت از مسئوليتهاي فردي و اجتماعي در درازمدت روح راحت‌طلبي، تن‌پروري و تجمل‌پرستي را بر ايشان حاکم نمود و موجب تباهي عزت و استقلال و شرافتشان شد. چنين ملتي به جاي آنکه در راه بهبود جامعه و پر کردن شکاف اجتماعي تلاش نمايند و از همه امکاناتشان در جهت ايجاد جامعه‌اي سربلند استفاده نمايند، سرگرم غذاي مطبوع‌تر، لباس فاخرتر، منزل مجلل‌تر و... شدند که روح تحرک و تلاش را در جامعه از ميان برد. اين امر شکاف طبقاتي را بيشتر نمود و نارضايتي عمومي را افزايش داد و از سوي ديگر فساد اجتماعي را دامن زد و جامعه را در سراشيب سقوط قرار داد.

قرآن مجيد آنجا که از علل سقوط ملل مختلف بحث مي‌نمايد علت سقوط را معلول رفتار ناهنجار ثروتمندان مي‌داند که خوشگذراني و عياشي ايشان، نظام اجتماعي را از هم مي‌پاشد. اين حقيقت يکي از سنت‌هاي غير قابل تغيير الهي است.

رفاه زندگي منجر به فسق، فجور، عياشي، بي‌بند و باري شده و موجبات هلاکت و سقوط را فراهم مي‌کند. چنانچه مي‌دانيم فتوحات در عصر اموي تکميل شد و مردم سرزمينهاي مفتوحه نيز با واسطه اسلام را بدون آشنايي با منابع اصلي آن پذيرفتند و بني اميه بدعتهاي مختلف را به نام دين در ميان ايشان رواج دادند که بنام دين بود و اين يعني انحراف از مسير اصلي اسلام.

غير از اين خليفه به عنوان فرمانرواي ممالک اسلامي کليه درآمدها را در دست داشت و با استبداد هر طور که مي‌خواست خرج مي‌کرد. در درجه بعدي واليان، اميران و وابستگان خليفه از اين ثروتها استفاده مي‌کردند و اين درآمدها را صرف عياشيها، ساختن کاخها و بناهاي مجلل مي‌کردند که اين امر موجب نارضايتي عمومي مي‌شد و خلفا را مجبور به استفاده از راههاي مختلف براي حفظ موقعيت خود مي‌کرد، در چنين محيطي جاسوسي، کينه توزي، حسد، حيله‌گري و تملق و چاپلوسي رواج يافت و عزت نفس و آزادگي و مردانگي را از بين برد و صفات ناپسند را شايع کرد.

ابن‌خلدون در مقدمه ضمن بررسي مراحل پيدايش و زوال حکومتها تجمل و آسودگي و سرگرم شدن به امور دنيايي را عامل انحطاط و زوال مي‌داند که با هجوم بيروني سقوط مي‌کند.

سرجان گلوب، گرايش به دنيا بعد از رحلت پيامبر را مطرح ساخته، مي‌گويد: سي سال از وفات پيامبر كه گذشت، اكثر آناني كه با پيامبر نشست و برخاست داشتند و او را درست شناخته بودند، وفات كردند و آن روحيه‌اي كه مسلمانان اول داشتند و توام با حماسه و احساسات ديني بود در نسل دوم رو به سستي گذاشت. پس‌انداز اموال و خوشگذراني و خريد كنيزان در زندگاني آن‌ها رواج يافت و محيط اسلامي، آميخته با اينگونه امور دنيوي گرديد. اختلافات و عصبيت قبيله‌اي، دوباره از سر گرفته شد و نزديك بود مسلمانان دوباره به همان روزگار جاهليت قبل از اسلام برگردند.

او در جاي ديگري چنين مي‌گويد: شايد بهترين چيزي كه در اين نوشته تاريخي ما خيلي روشن خودنمايي مي‌كند فرق كلي و آشكاري است كه بين حضرت رسول و خلفاي راشدين او و بين حكمرانان عرب كه بعد از سي سال از وفات پيامبر روي كار آمدند، ديده مي شود. خلفاي نخستين به دنيا بي‌اعتنا بودند و نسبت به دين اخلاص داشتند و اين‌ها در پي عياشي و مال دنيا بوده، علاقه به خوشگذراني داشتند... آيا نمي‌شود گفت كه مامون با آن شدت علاقه‌اي كه به تجملات زندگي داشت، خود بزرگ‌ترين دشمن اسلام بود. به اين ترتيب روح اسلامي از جوامع مسلمان طرد گرديد و عملا متروك ماند.

امام خميني(ره) بزرگ احياگر اسلامي در اين زمينه مي‌نويسد: «اكنون ببينيم كه چه گذشته است بر كتاب خدا، اين وديعه الهي و ماترك پيامبر اسلام(ص). مسائل اسف‌انگيزي كه بايد براي آن خون گريه كرد پس از شهادت حضرت علي‌(ع) شروع شد. خودخواهان و طاغوتيان، قرآن كريم را وسيله‌اي كردند براي حكومت‌هاي ضد قرآني، و مفسران حقيقي قرآن و آشنايان به حقايق را كه سراسر قرآن را از پيامبر اكرم دريافت كرده بودند و نداي «اني تارك فيكم الثقلين» در گوششان بود با بهانه‌هاي مختلف و توطئه‌هاي از پيش تعيين شده آنان را عقب زده و در حقيقت قرآن را كه براي بشريت تا ورود به حوزه بزرگترين دستور زندگاني مادي و معنوي بوده و هست، از صحنه خارج كردند و بر حكومت عدل الهي كه يكي از آرمان‌هاي اين كتاب مقدس بوده و هست، خط بطلان كشيدند و انحراف از دين خدا و كتاب و سنت الهي را پايه‌گذاري كردند؛ تا كار به جايي رسيد كه قلم از شرح آن شرمسار است. هر چه اين بنيان كج به جلو آمد كجي‌ها و انحراف‌ها افزون شد، تا آنجا كه قرآن كريم را چنان از صحنه خارج نمودند كه گويي نقشي براي هدايت ندارد. كار به جايي رسيد كه نقش قرآن به دست حكومت‌هاي جائر افتاد و وسيله‌اي براي اقامه جور و فساد و توجيه ستمگران و معاندان حقتعالي شد. و مع‌الاصف به دست دشمنان توطئه‌گر و دوستان جاهل، قرآن اين كتاب سرنوشت‌ساز، نقشي جز در گورستان‌ها و مجالس مردگان نداشت و ندارد، و آن‌كه بايد وسيله جمع مسلمانان و بشريت و كتاب زندگي آنان باشد وسيله تفرقه و اختلاف گرديد و يا به كلي از صحنه خارج شد.»

حال با توجه به آن‌كه پويايي اسلام، از پويايي دستورهاي قرآن ناشي مي‌شود، كنار نهادن قرآن، چيزي جز كنار گذاشتن اسلام و متروك ساختن آن نيست. اما از طرف ديگر در اعصار اخير، غفلت از مسائل روز و ناآگاهي از مقتضيات زمان و كشيده شدن يكسره حوزه‌هاي ديني به سمت و سوي مسائلي كه غبار زمان بر آن نشسته و مربوط به گذشته مي‌باشد، و نيز تمايل بيش از حد و حتي تعصب نسبت به آن‌ها موجب فاصله گرفتن كانون‌هاي ديني از اقتضائات زمان حال گرديد، كه شهيد مطهري اين‌گونه به آن اشاره مي‌كند:

علل و عوامل اين جريان بر كسي پوشيده نيست، چيزي كه نبايد كتمان كرد اين است كه جمود و ركود فكري كه در قرن اخير بر جهان اسلام حكمفرما شد و مخصوصا باز ايستادن فقه اسلامي از تحرك و پيدايش روح تمايل و نگرش به گذشته و پرهيز از مواجهه با روح زمان، يكي از علل اين شكست به شمار مي‌رود. امروز جهان اسلام بيش از هر وقت ديگر نيازمند به يك نهضت قانونگذاري است كه با يك ديد نو و وسيع و همه جانبه از عمق تعليمات اسلامي ريشه بگيرد. اين موضوع مخصوصاً در بين اهل سنت كه باب اجتهاد بسته بوده و چارچوب فكري ثابتي بر حوزه‌هاي آنها حاكم است، به صورتي ملموس و آشكار به چشم مي‌خورد. باب اجتهاد از محاسن برجسته شيعه در تطبيق اسلام با زمان مي‌باشد. آسيب نهاد روحانيت به عنوان مبلغان ديني و اشاعه‌دهندگان اسلام، از ديگر مواردي است كه در انزواي اسلام بين جامعه‌هاي مسلمانان نقش داشته است. از جمله اين آسيبها نفوذ افراد روحاني‌نما در نهاد روحانيت و سوء استفاده از اسلام با به خطر انداختن اين دين مي‌باشد كه خطر بزرگ كوتاه مدت آن بدنام نمودن حوزه‌ها با اعمال ناشايسته و اخلاق و روش ‍ انحرافي است و خطر بسيار عظيم آن در درازمدت به مقامات بالا رسيدن يك يا چند نفر شياد كه با آگاهي بر علوم اسلامي‌و جا زدن خود در بين توده‌ها و قشرهاي مردم پاكدل و علاقه‌مند نمودن آنان به خويش و ضربه مهلك زدن به حوزه‌هاي اسلامي و اسلام عزيز است.

5- تقابل تمدن‌هاي اسلامي و غربي

اما در كنار اين عوامل داخلي و دروني كه به اختصار به گوشه‌هايي از آن اشاره شد، علل بيروني و خارجي نيز در اثر عداوت‌ها و كينه‌هاي ديرينه رقيبان و مخالفان اسلام، دست‌اندر‌كار انزواي اسلام و انحطاط تمدن اسلامي و عقب‌ماندگي جوامع مسلمان گرديد. در همين زمينه به بررسي تقابل بين دنياي مسيحيت و جهان غرب با دنياي اسلام و ملل اسلامي مي‌پردازيم تا عداوت‌هاي ديني مسيحيت قرون وسطايي و به تبع آن غرب با اسلام و جوامع اسلامي و نيز ميزان و چگونگي تاثيرگذاري آن‌ها در انحطاط تمدن وسيع اسلامي و عقب‌ماندگي مسلمانان آشكار گردد.

اولين برخورد اين دو دنيا و تولد تمدن اسلامي، مصادف با سده‌هاي 7 و 8 و 9 ميلادي بود كه منجر به پيروزيهاي چشمگير تمدن نوپاي اسلامي و بسط و گسترش اسلام تا عمق اروپا گرديد. غرب در واكنشي كه نسبت به اين تهاجمات از خود نشان داد باعث آغاز جنگ‌هاي صليبي به مدت 200 سال گرديد كه به رغم خواست غرب، مبني بر شكست سيطره و نفوذ و حضور اسلام به نتيجه‌اي مطلوب نرسيده و عقيم ماند. در همين دوران بود كه غرب به علت تماس نزديك با جهان اسلام، بهره‌هاي فراوان از فرهنگ و هنر و علم و دانش مسلمين برد.

پس از اين دوران زاويه انحراف موجود در جهان اسلام كه به شكل روشن نمود پيدا كرد، باعث ايجاد سستي و آغاز ضعف و زوال از درون تمدن اسلامي گرديد. عوامل دروني دخيل در اين ميان زمينه انزواي قرآن و اسلام را در اين جوامع - كه اكنون ديگر فقط نام اسلام را به يدك مي‌كشيدند - فراهم آورد و تمدن اسلامي را در سراشيبي انحطاط قرار داد.

از سوي ديگر در همين دوران، غرب با آغاز رنسانس و كنار زدن قيد و بندهاي قرون وسطايي و دست برداشتن از ديني كه جز ظلمت و پريشاني چيز ديگري براي غرب تدارك نديده بود، چشم طمع به دستاوردهاي تمدن اسلامي دوخت. به هر حال به دنبال اين تغيير و تحولات در هر دو بلوك و تمدن كه يكي منجر به ضعف تمدن اسلامي و ديگري باعث قوت تمدن غربي گرديده بود، حملات وسيعي از طرف غرب عليه جهان اسلام - كه اكنون خلع سلاح شده بود و حربه موثر خويش از كف نهاده بود - آغاز گرديد. اين حملات كه بيشتر مبتني بر شگردهاي موذيانه و فريب‌هاي شيطاني در راستاي دور ساختن بيش از پيش جوامع اسلامي از قرآن و اسلام و دامن زدن به فاصله ايجاد شده بين دنياي شرق و جوهره اسلامي آن بود، با نفوذ در پيكره جهان اسلام به تضعيف بيش از پيش آن پرداخت و در قالب استعمار، تبلور يافت.

به عنوان نمونه امپراتوري عثماني كه در آن روزگار به عنوان تمدن اسلامي و نماينده آن محسوب مي‌شد از نمونه كشورهاي مسلماني است كه در برابر اين تهاجمات وسيع غرب، تسليم شد و در كام تمدن غربي فرو رفت. به اين ترتيب تمدني غير ديني شكل مي‌گيرد و با انقلاب صنعتي، تحولي بزرگ انجام مي‌دهد. غرب با تبليغ ناسيوناليزم منفي در جوامع شرق، مسلمانان را از هم دور مي‌كند و اتحاد را از بين مي‌برد، پديده‌اي به نام اسراييل را به وجود مي‌آورد تا انتقام جنگ‌هاي صليبي را از مسلمانان بگيرد. در اين برهه، غرب به تجزيه و تضعيف امپراتوري عثماني مي‌پردازد كه در نهايت با حركت مصطفي كمال (آتاتورك) تبديل به جمهوري تركيه به عنوان يكي از اقمار غرب مي‌گردد. تركيه نمونه و مثال بارزي از كشورهاي اسلامي ‌است كه مورد تهاجم غرب قرار گرفته و اسلاميت خود را به كلي از دست داد. آتاتورك با اجراي مو به موي سناريويي كه غرب آن را نوشته بود، با مبنا قرار دادن اصول لائيسيته به كنار زدن اسلام از صحنه اجتماعي و سياسي پرداخت، تا جايي كه در آوريل سال 1928 قانوني از طرف مجلس تركيه به تصويب رسيد كه تمامي عبارات و واژه‌هاي مذهبي قانون اساسي را حذف كرد و در 9 آوريل همان سال اين جمله كه دين رسمي تركيه دين اسلام است حذف شد و از آن پس نمايندگان مجلس به جاي سوگند خوردن به قرآن به شرف خود سوگند خوردند. غرب به وسيله مصطفي كمال، اسلام را از تركيه گرفت و امروز ترك‌ها كه زماني به تعبير گيبون، هركول و افروديت باشكوه و نيرومندي بودند به كارهايي پست در آلمان و اتريش ‍ و... مشغولند. گيبون مي‌گويد: طنز شگفتي است؛ روزگاري وين در محاصره ترك‌ها بود و حالا ترك‌ها در خيابان‌هاي وين و فرانكفورت، زباله‌ها را جمع مي‌كنند.

به اين ترتيب امپراتوري عثماني به عنوان يك كشور وسيع اسلامي در دامان غرب فرو غلتيد. دولتها و جوامع مسلمان ديگر نيز همچون امپراتوري عثماني همواره در معرض آماج حملات وسيع غرب بوده و يكي پس از ديگري از پاي درآمدند.

6- تقابل دين اسلام و غرب

اما مطلبي كه در بحث تقابل غرب و جهان اسلام در خور توجه است موضع اسلام -و نه تمدن اسلامي- در اين ميان مي‌باشد. به رغم انحطاط جوامع به ظاهر اسلامي -كه نتيجه مستقيم دوري اين جوامع از جوهره اسلام ناب بود- دين مبين اسلام كه جوهره آن در قرآن مجيد تبلور يافت، با رخنه در دل تمدن غربي و جذب دائمي طيف وسيعي از مردم غرب، تهديدي جدي براي تمدن غيرديني غربي محسوب مي‌گرديد.

غرب به رغم موضع تهاجمي خويش در قبال تمدن اسلامي، در برابر اسلام حالتي تدافعي به خود گرفت تا مانع از نفوذ آن در بطن تمدن غيرديني خويش گردد. سردمداران غربي -چه ارباب كليسا در قرون وسطي و چه خادمان تفكرات ضد ديني و يا ماديگري در رنسانس و عصر حاضر- تمام تلاش خويش را مصروف كنترل اسلام و ممانعت از نفوذ آن به داخل جوامع غربي ساختند. در همين راستا ممانعت از عدم شناخت صحيح آن توسط توده مردم به وسيله مخدوش جلوه دادن آن با تبليغات وسيع و همه‌جانبه كه توأم با روانه ساختن سيل اتهامات عليه اين دين الهي گرديد، از اهم فعاليت‌هاي غرب به حساب مي‌آيد.

در دوران جنگ‌هاي صليبي و قرون وسطي سردمداران كليسا به خاطر حفظ منافع خويش و جلوگيري از ترويج اسلام كه باعث كسادي بازار داغ معيشي آنان مي‌گرديد، سيل تهمت‌ها و افتراها را نثار اين دين ساختند، تا واقعيات اين دين را دگرگون نشان داده و دين عجين با اوهام خويش را بي‌رقيب در صحنه نگاه دارند. پس از رنسانس نيز حاميان تفكرات مادي و دهري و مخالفان و معاندان دين و مذهب از يك طرف و همه كساني كه اسلام و تعاليم آن، منافعشان را تهديد مي‌كرد از طرف ديگر، به مبارزه با اين دين برخاستند.

 

منابع و مآخذ:

1- علم و تمدن در اسلام، سيد حسن نصر، ترجمه احمد آرام، تهران: انديشه 1350.

2- مجموعه مقالات اولين کنفرانس بين‌المللي فرهنگ و تمدن اسلامي، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مرکز مطالعات و تحقيقات فرهنگي بين المللي 1373.

3- نقش فرهنگ و تمدن در بيداري غرب، ذکر الله محمدي، دانشگاه بين المللي امام خميني(ره) ج اول ، 1373 .

4- دين و دولت در انديشه اسلامي، محمد سروش، قم: دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ج اول، 1378.

5- تاريخ و تمدن اسلامي، علي اكبر ولايتي، قم: دفتر نشر معارف، 1384ش.

6- فرهنگ و تمدن اسلامي، قم: معارف، 1384.

7- برررسي مختصر فرهنگ و تمدن اسلامي، و.و بار تولد، علي اکبر ديانت، تبريز: ابن سينا ، ج اول 1337 .

8- تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامي، زين العابدين قرباني، بي جا: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، بي تا.

9- علل پيشرفت اسلام و انحطاط مسلمين، زين العابدين قرباني، بي جا: دفتر نشر فرهنگ اسلامي ج پنجم 1374.

10- اسلام و تمدن اسلامي، آندره ميکل، ترجمه حسن فروغي، تهران: سمت، ج اول،1381.

11- استانيلاس گويارد، سازمانهاي تمدن امپراطوري اسلامي، سيد فخرالدين طباطبائي، بي جا: زرين نگارپويا ج اول ، 1379.

12- تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، علي محمد الماسي، تهران: نشر دانش امروز، ج اول، 1370شمسي.

13- اصول و پايه‌هاي تمدن اسلامي، سيد محمد تقي مدرس، محمد صادق پارسا، تهران: محبان الحسين، ج اول، 1379شمسي.

14- منابع فرهنگ اسلامي، م .م شريف، ترجمه سيد خليل خليليان، دفتر نشر و فرهنگ اسلامي، ج اول 1359شمسي.

15- دانش مسلمين، محمد رضا حکيمي، قم: دليل‌ها، ج يازدهم،1382.

16- دين و دولت در انديشه اسلامي، محمد سروش، قم: دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ج اول، 1378شمسي.

17- كارنامه اسلام، عبدالحسين زرين‌کوب، تهران: امير کبير، ج پنجم، 1376شمسي.

18- سير حکم در اروپا، محمد علي فروغي، تهران: هرمس، ج اول،1383شمسي.

19- تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، ترجمه: علي جواهري کلام، تهران: اميرکبير، ج دوم 1336شمسي.

20- تمدن اسلام و عرب ، گوستان ولوبون، سيد‌هاشم حسيني، تهران: اسلاميه، ج سوم، 1358شمسي.

21- تاريخ دانشگاههاي بزرگ اسلامي، عبدالرحيم غنيمه، نورالله کسائي و يزدان، ج اول ، 1364.

22- فرهنگ اسلام در اروپا، زيگريد هونکه، مرتضي رهباني، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ج ششم 1383 .

23- مدارس نظاميه و تاثيرات علمي و اجتماعي آن، نورالله کسائي، تهران: امير کبير، ج سوم، 1374.

24- خدمات متقابل اسلام و ايران، مرتضي مطهري، تهران: صدرا، ج 28 ،1379.

__________________

صد و یک نام خداوند در ایران باستان

صد و یک نام خداوند در ایران باستان

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

صد و یک نام خداوند در ایران باستان

 

به نام یزدان پاک

 

1-ایزد(به معنی سزای پرستش)

 

2-هروسپ توان(به معنی توانای مطلق)

 

3-هروسپ آگاه (به معنی دانای مطلق)

 

4-هروسپ خدا (به معنی خداوند مطلق)

 

5-آُبده (به معنی بی آغاز)

 

6-ابی انجام (به معنی بی انجام)

 

7-بنشت (به معنی ریشه آفرینش)

 

8-فراخ تنهه (به معنی پایان آفرینش)

 

9-جمغ (به معنی ازهمه بالاتر)

 

10-فرجه تره (به معنی از همه برتر)

 

11-تام آُفیچ (به معنی ویژه تر)

 

12-اُبره ونده (به معنی از چیزی بیرون نیست)

 

13-پرواندا (به معنی به همه پیوند دارد)

 

14-ان ایاپ ( ” اوست نایاب کسی او را نمی بیند.)

 

15-هم ایاپ (اوست همه یاب-اورا همه می بینند.)

 

16-آدُرو (راست ترین)

 

17-گیرا(دستگیر)

 

18-اُچم (بی سبب)

 

19-چمنا (مسبب الاسباب)

 

20-سپنا (پیشرفت دهنده)

 

21-اُفزا (افزاینده)

 

22-ناشا (با انصاف)

 

23-پَروَرا (پرورنده)

 

24-پانه (پاسبان)

 

25-اَئین آئینه (دارای چندین شکل)

 

26-ان آئینه (بدون شکل)

 

27-خَروشید توم (بی نیاز ترین)

 

28-مینوتوم (روحانی ترین)

 

29-واسنا (در همه جا حاضر)

 

30-هروسپ توم (وجود کل)

 

31-هوسپاس (سزاوار سپاس)

 

32-همید (امید همه به اوست)

 

33-هرنیک فره (اوست هرفر نیکی)

 

34-بیش ترنا (رنج زدا)

 

35-تروبیش (دافع درد)

 

36-انوشَک (بی مرگ)

 

37-فَرَشک (مراد دهنده)

 

38-پژوهَدهَه (قابل پژوهش)

 

39-خاورافخشیا (نور النوار)

 

40-ابَرزا (بخشاینده)

 

41-استو(برتری دهنده)

 

42-رَخو (ستوه نشونده)

 

43-ورون (بی نیاز)

 

44-افریفه (از تباهی نجات دهنده)

 

45-بفریفته (فریب ندهنده)

 

46-ادوای (یکتا)

 

47-کام رد (صاحب کام)

 

48-فرمان کام (به میل خود فرمان دهد)

 

49-آیختن (بی شریک است)

 

50-افَرموش (فراموش نکننده)

 

51-همارنا (شمارکننده ثواب و گناه)

 

52-شنایا (قدردان)

 

53-اتَرس (بی ترس و بیم)

 

54-ابیش (بی رنج)

 

55-افرازدم (سر افرازترین)

 

56-هم جون (همیشه یکسان)

 

57-مینوستی گر(آفریننده جهان مینوی)

 

58-امینوگر(آفریننده جهان مادی)

 

59-مینونهب (روح مجرد)

 

60-آدرُبادگر (سازنده هوا ازآتش)

 

61-آدرُنم گر (سازنده آب از آتش)

 

62-بادآدرگر(سازنده آتش ازهوا)

 

63-بادنم گر(سازنده هوا ازآب)

 

64-بادگل گر (سازنده خاک ازهوا)

 

65-بادگرتوم (آفریننده جولایتناهی)

 

66-آدرکبریت توم (فروزنده کل آتشها)

 

67-بادگرجای (تولید کننده باد)

 

68-آب توم (خالق آب)

 

69-گل آدرگر(سازنده آتش از خاک)

 

70-گل وادگر(سازنده هوا ارخاک)

 

71-گل نم گر(سازنده آب ازخاک)

 

72-گرکر(سازنده کل)

 

73-گراگر(سازنده سازندگان)

 

74-گرآگرگر(_____)

 

75-آگرآگرگر(_____)

 

76-اگرآگرگر(_____)

 

77-اگمان (بی گمان)

 

78-ازمان (بی زمان-همیشگی)

 

79-اخوان (بی خواب)

 

80-آمُشت هشیار (همیشه هوشیار)

 

81-پشوتنا (پاسبان تن )

 

82-پدمافی (پیمانه دار)

 

83-چیر (زبردست)

 

84-پیروزگر (فاتح)

 

85-اورمزد (دانای مطلق)

 

86-خداوند (خداوند)

 

87-ابرین کُهن توان (_____)

 

88-ابرین نُتَوان (_____)

 

89-ِوسپان (نگهبان همه)

 

90-ِوسپار (آفریننده همه)

 

91-اهو (حاکم مطلق)

 

92-اوخشیدار (بخشنده)

 

93-دادار (دادار)

 

94-رایومند (نورانی)

 

95-خروه مند (باشکوه)

 

96-کرفه گر (نیکوکار)

 

97-داور (داور)

 

98-بوختار (نجات دهنده)

 

99-فرشوگر (رستاخیز کننده)

 

100-هَدهَه (بخودی خودپیدا شده)

 

101-اشم وُهی (اشم وهی)

__________________

 

 

 

خوشبختی از آن کسانیست که خواهان خوشبختی

دیگران باشند

قدیمیترین خط جهان در جیرفت

قديمي ترين خط جهان در جيرفت کشف شد

شهرکرد- فعال ميراث فرهنگي، زيست محيطي و مدرس اکوتوريسم گفت: بتازگي الواحي در "کنارسندل" جيرفت توسط يکي از باستان شناسان کشور کشف شده که بيانگر وجود خطي قديمي تر از خطوط شناخته شده قبلي است.

به گزارش ايرنا، محمدعلي اينانلو دوشنبه شب در نشست تخصصي "زنده رود، ز زردکوه تا گاوخوني" در تالار آويني دانشگاه شهرکرد افزود: پيش از اين تصور مي شد که تاريخي ترين خط جهان خط ميخي و خط تصويري باشد، اما الواح گلي يافت شده در جيرفت وجود يک خط قديمي تر را اثبات مي کند.

وي گفت: خطوط اين الواح گلي هنوز خوانده نشده و اين فرضيه اکنون درحال اثبات و ثبت شدن است.

اينانلو خاطرنشان کرد: پيش از اين تصور مي شد تمدن تاريخ جهان از بين النهرين به ديگر سرزمين هاي جهان رفته که اين لوح ها در جيرفت نشان مي دهد تمدن از سرزمين ايران به نقاط ديگر جهان گسترش يافته است.

وي ادامه داد: نخستين بار ازسوي ايرانيان دستور حفر کانال سوئز در عصر باستان صادر شد و ايرانيان نخستين کساني بودند که خواستار حفر اين کانال شدند.

اينانلو گفت: نام اصلي درياي شمال "کاسپين" است و کلمه "خزر" براي اين دريا مطلوب نيست و معرب کاسپين نيز "قزوين" مي باشد و کاسپين نه اسم يوناني بلکه يک اسم ايراني است.

وي افزود: ايران جهاني در يک مرز است و بيشترين آثار تاريخي را داراست و درکنار يکي از رودخانه هاي فلات مرکزي آثاري 30هزار ساله وجود دارد.

اين محقق ميراث فرهنگي و محيط زيست گفت: منطقه "گندم بريان" ايران به عنوان گرمترين نقطه جهان به حساب مي آيد و با اين حال اقليم هاي متفاوتي در ايران وجود دارد.

اينانلو اضافه کرد: در زمينه طبيعت ايران اطلاع رساني مطلوبي صورت نمي گيرد و قالب مستندهاي تلويزيوني بيشتر از آفريقا و کشورهاي ديگر مي باشد و کمتر به ايران پرداخته شده است و به دليل اين بي اطلاعي سه يوزپلنگ ايراني در کوير نابود شد.

اين مستندساز گفت: ايران تنها کشوري است که داراي چهار گربه سان بزرگ شامل شير، ببر ، پلنگ و يوزپلنگ بود که نسل برخي از اين حيوانات نظير شير و ببر منقرض شده است.

وي خاطرنشان کرد: وجود هشت هزار و 200گونه گياهي ثبت شده، 500 گونه پرنده و 160گونه جانور بيانگر تنوع زيستي ايران مي باشدکه اين تنوع زيستي از کل اروپا بيشتر است.

به گفته وي، ذخاير نفتي روبه اتمام است و بايد به صنعت اکوتوريسم نگاه ويژه داشت و براي توسعه گردشگري بايد منابع و ذخاير طبيعي کشور حفظ شود.

وي تاکيدکرد: تخريب برخي چشمه ها در منطقه زاگرس و استفاده از مصالح سيمان و بتن براي حاشيه سازي اين چشمه ها نامطلوب است و بايد از اين کار جلوگيري شود.

انتهای خبر / خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا) / کد خبر 768475

 

متن اعلامیه حقوق بشر کوروش

متن اعلامیه حقوق بشر كورش كبیر هخامنشی در2550 سال پیش

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

متن اعلامیه حقوق بشر كورش كبیر هخامنشی در2550 سال پیش

اینك كه به یاری مزدا تاج پادشاهی ایران وكشورهای چهارگانه رابرسر گذاشته ام اعلام میكنم:

*تا روزی كه زنده هستم ومزدا پادشاهی رابه من ارمغان می دارد،كیش وآیین وباورهای مردمانی را كه من پادشاه آنها هستم گرامی بدارم ونگذارم كه فرمانروایان وزیردستان من كیش وآیین ودین وروش مردمانی دیگر را پست بدارند ویا انها را بیازارند.

*من كه امروز افسر پادشاهی رابرسرنهاده ام تاروزی كه زنده هستم ومزدا پادشاهی رابه من ارزانی كرده هرگز فرمانروایی خود را برهیچ مردمانی به زور تحمیل نكنم ودرپادشاهی من هرملتی آزاد است كه مرا به پادشاهی خود بپذیرد یا نپذیرد.

*من كه پادشاه ایران وبابل وكشورهای چهارگانه هستم نخواهم گذاشت كسی به دیگری ستم كندواگر كسی ناتوان بودوبراو ستمی رفت ،من ازوی دفاع خواهم كردوحق اورا گرفته وبه او پس خواهم داد وستمكار رابه كیفر خواهم رساند.

*من تا روزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسی مال واموال دیگری رابازور ویا هرروش نادرست دیگری ازاو بدون پرداخت ارزش واقعی ان بگیرد.

*من تاروزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسی،دیگری رابه بیگاری بگیردوبه او مزدنپردازد.

*من اعلام میكنم كه هركس آزاد است دین وآیینی راكه میل دارد برگزیندودرهر جا كه میخواهد سكونت نماید وبه هرگونه كه معتقداست عبادت كند ومعتقدات خودرا بجا آورد.

*من اعلام میكنم هركس آزاد است ومی تواندهركسب وكاری راكه می خواهدانتخاب نماید.تنها به شرطی كه حق كسی را پایمال ننماید وزیانی به حقوق دیگران وارد نسازد.

*من اعلام میكنم كه هر كس پاسخگوی اعمال خود می باشد.هیچ كس را نباید به انگیزه اینكه یكی از بستگانش خلاف كرده است مجازات كرد.واگركسی ازدودمان یا خانواده ای خلاف كرده تنها او به كیفر برسدوبا دیگر مردمان وخانواده وی كاری نیست.

*تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت مردان وزنان را به نام برده وكنیز ویا نامهای دیگر بفروشندواین رسم زندگی باید از گیتی رخت بربندد.

*ازمزدا میخواهم كه مرا درتعهداتی كه نسبت به ملتهای ایران وممالك چهارگانه به عهده گرفته ام پیروز گرداند .

پیامدهای حمله مغول به ایران

پیآمدهاي حمله‌ي مغول به ايران

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

در سده‌هاي ميانه‌، تهاجمات جهان‌گشايان صحراگرد به نواحي آباد و متمدن معمولاً باعث خرابي و ويراني اين نواحي مي‌گرديد. فتح ايران به دست سلجوقيان خصوصاً با غارت و تخريب همراه بود (1). سرشت ويرانگرانه‌ي تهاجم اغزهاي بلخ به خراسان در سال‌هاي پنجاه سده‌ي ششم هجري/ دوازدهم ميلادي مشهور و انگشت‌نماست (2). اما فتح ايران به دست مغولان در اين كشور نيز مانند سرزمين‌هاي ديگر آن چنان خرابي و انحطاطي را به بار آورد كه قابل مقايسه با ويراني‌هاي حاصل از تاخت‌وتازهاي اغزها نيست. اين ويراني بر اثر فتوح چنگيزخان كه بيش‌تر اقوام مغول و ترك و ديگر صحراگردان آسياي ميانه را تحت فرمان‌روايي خويش متحد ساخته بود پيش آمد، و نه چندان با قساوت و سبعيت ارتجالي، كه با امحاي منظم جمعيت غيرنظامي در مجموعه‌اي از شهرها (بلخ، مرو، نيشابور، هرات، توس، ري، قزوين، همدان، مراغه، اردبيل و غيره) و باير و ويران كردن كليه‌ي نواحي همراه بود. اين كشتار عام نظامي كامل بود، به ابتكار و دستور فرماندهان به اجرا گذاشته شد و هدف آن از ميان بردن از پيش انديشيده‌ي آن عناصر جمعيت كه مي‌توانستند در برابر مهاجمان درايستند، ترساندن بقيه و گه‌گاه، تهيه‌ي مراتع براي صحراگردان بود.

«ابن اثير» هجوم مغول را فاجعه‌ي جهاني عظيمي مي‌داند (3). حتا «جويني» كه تاريخ‌نگار طرف‌دار مغولان است، درباره‌ي قتل عام‌هايي كه بر دست سرداران چنگيزخان صورت گرفته، بدين نتيجه مي‌رسد كه: «… هر كجا كه صدهزار خلق بود … صد كس نماند» (4). بيش از يك قرن پس از تهاجم مغول، يعني در سال 740 ق/40-1339م. حمدالله قزويني، تاريخ‌نگار و جغرافيانويس، «خرابي (زمان كنوني) را نتيجه‌ي ظهور دولت مغول و قتل عامي كه در آن زمان رفت» مي‌داند و مي‌افزايد كه: «و شك نيست كه اگر تا هزار سال ديگر هيچ حادثه واقع نشدي، هنوز تدارك‌پذير نبودي و جهان با آن حال اول نرفتي كه پيش از آن واقع بود» (5). چنين است گواهي معاصران ايام تهاجم مغول.

بدين ترتيب در مورد زوال و انحطاط اقتصادي و فرهنگي ايران و نيز سرزمين‌هاي مجاور ترديدي نمي‌توان كرد. اما تنها در صورتي مي‌توانيم تصوير گويايي از اين انحطاط به دست آوريم كه اطلاعات پراكنده و مختلفي را كه تاريخ‌نگاران و جغرافيانويسان سده‌ي هفتم و هشتم هجري/ سيزدهم و چهاردهم ميلادي به دست داده‌اند، گردآوري كرده در كنار هم بگذاريم و آن‌ها را با آگاهي‌هايي كه از دوره‌ي پيش از مغول داريم مقايسه كنيم.

نتيجه‌ي اولين تهاجم مغول، سقوط جمعيت عمدتاً شهري و روستايي به واسطه‌ي قتل عام و برده و اسير گرفتن مردم، فرار بقاياي جمعيت، و ترك مناطقي بود كه در گذشته از جمعيت موج مي‌زدند. منابع عرب و ايراني، هنگامي كه از كشتار عامي كه در مجموعه‌اي از شهرها و نواحي صورت گرفته ياد مي‌كنند، ارقامي گيج كننده به دست مي‌دهند. مثلاً گويند كه در تصرف نيشابور در سال 617 ق/ 1220م. تنها يك ميليون و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد قتل عام شدند (6). به روايت ابن اثير، در تسخير مرو هفتصد هزار تن از مردم شهر كشته شدند (7)، اما جويني رقم كشتگان را يك ميليون و سيصدهزار تن ذكر مي‌كند (8). در اوايل سال 620 ق/ 1م. كه هرات باري ديگر بر دست مغولان مسخر گشت، گويند كه يك ميليون و ششصد هزار تن از اهالي شهر قتل عام گرديدند (9). حمدالله قزويني شمار كشتگان بغداد در تسخير اين شهر بر دست هلاگو را ششصد هزار تن تعيين مي‌كند (10). منابع در توصيف كشتارهايي كه در شهرهاي كوچك‌تر اتفاق افتاده، ارقام كم‌تري به دست مي‌دهند: در نسا هفتادهزار تن به قتل رسيدند (11)؛ در ناحيه‌ي بيهق (كه شهر عمده‌ي آن سبزوار بود) هفتادهزار مرده شمارش كردند (12)؛ دوازده هزار تن در تون (قهستان) به هلاكت رسيدند، و قس علي هذا (13).

البته نمي‌توانيم بپذيريم كه همه‌ي اين ارقان كاملاً قابل وثوق باشند. حتا اگر قبول كنيم كه اين ارقام ساكنان روستاهاي اطراف شهر را نيز شامل مي‌شوند، مع ذلك قبول اين كه در يك اقتصاد فئودالي چنين [تعداد] نفوسي زندگي مي‌كردند دشوار است. اگر چند در اين ارقام مبالغه رفته است، اما نبايد تصور كرد كه همه‌ي آن‌ها زاييده‌ي خيال مي‌باشند. همين كه چنين ارقامي در منابع مختلف، خواه آن‌هايي كه سمت و سويي مخالف مغولان داشتند، خواه آن‌هايي كه در جهت موافقت و هواداري از آن‌ها مي‌رفتند، آمده، حاكي از كشتار توده‌ي وسيعي مي‌باشد كه در مخيله‌ي معاصران اين وقايع تأثير گذاشته بود. و نيز جاي انكار نيست كه شهرهايي نظير «ري» چنان از جمعيت خالي گرديدند كه هرگز رونق گذشته‌ي خود را بازنيافتند و قرن‌ها نامسكون و ويران باقي ماندند. همچنين بايد در نظر داشت كه بساري از مردم را به اسارت و بردگي بردند، يا بر اثر بيماري‌هاي واگير يا گرسنگي - كه ملازم طبيعي تهاجمات خراجي بودند - از پاي درآمدند (14). با در نظر گرفتن همه‌ي اين‌ها، ترديدي نمي‌توان كرد كه ميان‌ سال‌هاي 617 ق/ 1220م. و 656 ق/ 1258م. جمعيت ايران چندين بار تقليل يافت. و از اين حيث، نواحي شمالي و شرقي ايران بيش‌ترين صدمه را ديدند. متأسفانه منابع هيچ گونه ارقام جامعي درباره‌ي جمعيت ايران پيش و پس از فتوح مغول به دست نمي‌دهند.

خراسان بيش از بلاد ديگر آسيب ديد. ياقوت در دهه‌ي دوم سده‌ي هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي، از رونق و پيش‌رفت خراسان سخن مي‌گويد (15). بنابر روايت «نسوي»، در طي تهاجم نخست مغولان به خراسان در سال‌هاي 20-617 ق/ 23-1220م. كليه‌ي شهرها و قلاع ويران گشتند و قسمت اعظم جمعيت، هم در شهرها هم در مناطق روستايي يا هلاك گرديدند يا به بردگي گرفته شدند، در صورتي كه جوانان را براي عمليات شهربندان به حشر برده بودند؛ فاتحان هيچ كس را آسوده نگذاشتند (16). جويني مي‌گويد كه «تولوي» در دو - سه ماه بسياري از نواحي خراسان را چنان ويران ساخت كه آن‌ها را «چون كف دستي» [صاف] گردانيد (17). «سيفي» كه حدود سال 620 ق/ 1321م. مي‌نوشت، به نقل از سال‌خوردگاني كه شاهد عيني واقعه‌ي تهاجم مغول به خراسان بودند، مي‌گويد كه در ناحيه‌ي هرات «نه مردمي باقي مانده و نه گندم و نه آذوقه و نه پوشاك» (18) و «از حدود بلخ تا حد دامغان يك سال، پيوسته خلق، گوشت آدمي و سگ و گربه مي‌خوردند (19)، چه چنگيزخانيان جمله انبارها را سوخته بودند» (20).

مي‌توان از روي داستان‌هايي كه سيفي نقل مي‌كند، پي برد كه زندگي در ناحيه‌ي هرات چگونه بوده است: پس از قتل عام سال 617 ق/ 1220م. تنها شانزده نفر در هرات جان به سلامت برده بودند، و اگر فراريان جاهاي ديگر را به آن بيافزاييم، شمار كساني كه جان به در برده بودند از چهل تن ***** نمي‌كند (21). و شمار نجات يافتگان روستاهاي اطراف هرات از صد نفر بيش‌تر نبودند (22). سيفي با نقل خاطرات سال‌خوردگان، داستان‌هاي تكان دهنده‌اي درباره‌ي شرايط زندگي چهل تن از نجات يافتگان روايت مي‌كند كه در خرابه‌ها و بيغوله‌هاي شهر زندگي مي‌كردند (23): آنان نخست از لاشه‌هاي جانوران و انسان‌ها تغذيه مي‌نمودند، سپس به مدت چهار سال، اين مشتي مردمي كه اتفاقاً جان به در برده بودند توانستند تنها با غارت كاروان‌هايي كه در جاده‌ها آمد و شد مي‌كردند به حيات خود ادامه دهند؛ و براي اين كار نيز گه‌گاه ناچار مي‌شدند از صد و پنجاه تا هشتصد كيلومتر از هرات دور شوند. در سال 634 ق/ 1236م. كه خان بزرگ «اوگداي قاآن» موافقت كرد كه شهر هرات را بازسازي كنند و برخي جامه‌بافاني را كه به اسارت برده بودند به اين شهر بازگرداند، اينان ناچار گرديدند پيش از همه جويي را كه انباشته شده بود پاك كنند و با بستن يوغ گاوآهن به خود، زمين را براي كاشتن غله شخم بزنند، زيرا در روستاهاي اطراف هرات نه يك روستايي مانده بود و نه گاوي (24).

به روايت ياقوت (25)، ناحيه‌ي بلخ در آغاز سده‌ي هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي، پيش از تهاجم مغول ثروت فراوان داشت، ابريشم توليد مي‌كرد و غله‌اش چندان فراوان بود كه انبار غله‌ي خراسان و خوارزم بود. از زندگي شاعر و عارف بزرگ ايران، جلال‌الدين رومي فرامي‌گيريم كه بلخ در سده‌ي ششم و اوايل سده‌ي هفتم هجري/ دوازدهم و اوايل سيزدهم ميلادي، حدود دويست هزار سكنه داشت (26). سياحان و جهان‌گرداني كه از بلخ گذشتند، نظير چانگ‌چون، فيلسوف تائوگراي چيني (620 ق/ 1223م.)، ماركوپولو (نيمه‌ي دوم سده‌ي هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي) (29)، و ابن‌بطوطه (سال‌هاي سي سده‌ي هشتم هجري/ چهاردهم ميلادي) (30) به ما خبر مي‌دهند كه اين شهر و اطراف آن متروك و خالي از سكنه بود.

پس از آن كه واحه‌ي «مرو» سه بار بر دست مغولان ويران گرديد (20-618 ق/ 3-1221م.)، كشاورزي و سد رودخانه‌ي مرغاب از ميان رفت، گله‌هاي دام را به غارت بردند و غله‌هاي آن را تاراج كردند. پس از آن، قتل عام مردم در پي آمد تا اين كه «در شهر و روستا صد كس نمانده بود و چندان مأكول [= خوراك] كه آن چند معدود مغول را وافي باشد، نمانده» (31). در تمامت شهر توس تنها پنجاه خانه مسكون ماند (32). نيشابور پس از كشتار تمامي مردم شهر، به كلي از سكنه خالي و ويران گشت (33)؛ در شهر يك ديوار سالم برجاي نماند و نواحي روستايي نيز دستخوش نهب و ويراني شده بودند (34).

«نزاري» شاعر مي‌گويد كه در سال‌هاي هفتاد سده‌ي هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي بسياري از روستاهاي قهستان هنوز از سكنه خالي بودند و شهر «قاين» هنوز آب نداشت (35)؛ دوازده هزار تن در «تون» كشته شده بودند؛ به فرمان هلاگو كليه‌ي اسماعيليان قهستان قتل عام گرديدند (36).

فتح طبرستان (مازندران) بر دست مغولان بر اين ولايت نيز ضايعات سنگيني وارد ساخت. به گفته‌ي «ابن‌اسفنديار» مورخ محلي اين ناحيه (آغاز سده‌ي هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي) «از دينار جاري تا به ملاط كه حد طبرستان است به طول و عرض كوه‌ها كشيده از ري و قومس تا ساحل دريا جمله معمور و ديه‌ها به يك‌ديگر متصل بود، چنان كه يك بدست [= وجب] زمين خراب و بي‌منفعت نيافتند» (37). و «جمله‌ي زمين او رياض و حدايق كه چشم،‌ الا بر سبزه نيفتد» (38). و محصولات اين ولايت چنان بود كه در كل فصول سال انواع گياهان تر و تازه و مقدار فراواني گندم، برنج، گاورس و انواع گوشت طيور و وحوش وجود داشت (39)؛ و «هرگز در او درويشي مدقع چنان كه در ساير بلاد باشند، يافت نشود» (40). همين مورخ مي‌گويد كه اوضاع ولايت پس از تصرف آن بر دست مغولان پريشان گشت و در سراسر خراسان انبوهي از بردگان طبري به سر مي‌بردند كه آنان را از ولايات‌شان به اسارت برده بودند (41). مورخ محلي، ظهيرالدين مرعشي كه حدود سال 875 ق/ 1470م. مي‌نوشت، مي‌گويد كه تا زمان وي هنوز خرابه‌ها و تل‌هاي خاكستر ايام تهاجم مغول به اين ولايت باقي مانده است (42). ياقوت مي‌نويسد كه گرگان - كه در مجاورت طبرستان قرار دارد - در آغاز سده‌ي هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي ناحيه‌اي غني و پر بركت بود و محصولات گرمسيري و گندم و ابريشم فراوان از آن جا برمي‌خاست. وي در ذكر نمونه‌اي از ثروت اين ناحيه، از ضيعه‌اي ياد مي‌كند كه يك ميليون درهم قيمت داشت و پانصدهزار درهم به اجاره‌اش داده بودند (43). اما حمدالله قزويني از ويراني گرگان بر دست مغولان سخن مي‌گويد و مي‌نويسد كه در روزگار وي (741 ق/ 1340م.) مردم اندكي در آن جا زندگي مي‌كنند (44). در فرماني كه «غازان» در مورد كشت زمين‌هاي متروك صادر كرد، به زوال شبكه‌ي آبياري نيز اشاره نمود.

 

يادداشت‌ها:

*) پتروشفسكي، ي. پ.، «اوضاع اجتماعي - اقتصادي ايران در دوره‌ي ايلخانان»: تاريخ ايران كمبريج، جلد پنجم، گردآورنده: ج. ا. بويل، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1379، ص 461-456

1) نگاه كنيد مثلاً به فخرالدين گرگاني، ويس و رامين (چاپ م. مينوي، 1314)، ص 24-23 (پيش‌گفتار شاعر درباره‌ي ويراني روستاهاي واحه‌ي اصفهان)؛ ابن بلخي، فارسنامه (چاپ لسترنج و ر. نيكلسون، لندن، 1921)، ص 132، 134 (درباره‌ي ويراني شيراز).

2) ابن اثير، الكامل في التاريخ، چاپ تورنبرگ، ج 11، ص 117؛ راوندي، راحةالصدور، از صفحه‌ي 180 به بعد

3) ابن اثير، همان، ج 12، ص 235-233

4) تاريخ جهانگشا، (چاپ محمد قزويني، لندن - ليدن، 37-1912)، ج1 ، ص17، ترجمه‌ي بويل (منچستر، 1958)، ج1، ص25

5) نزهةالقلوب، ص 27؛ ترجمه‌ي لسترنج، ص 34 (به كوشش دبيرسياقي، ص 28)

6) سيفي، تاريخ‌نامه‌ي هرات، (چاپ محمد زبيرالصديقي، كلكته، 1944)، ص 63. اين رقم البته نامحتمل است.

7) اين اثير، ج12، 257

8) جويني، ج1، ص128. اين رقمي است كه مؤلف خود اختيار مي‌كند. وي با توجه به اين كه شمارش اجساد كشتگان سيزده روز طول كشيد، و در شبانه‌روز شمارش صدهزار جسد ميسر بود، بدين نتيجه مي‌رسد كه جمع كشتگان بايد يك ميليون و سيصدهزار تن بوده باشد. نگاه كنيد به ترجمه‌ي انگليسي بويل، ج1، ص164

9) سيفي، ص60؛ منابع ديگر نيز ارقام مشابهي به دست مي‌دهند. حمدالله قزويني به ما خبر مي‌دهد كه در دوره‌ي غوريان چهارصد و چهل هزار خانه‌ي مردم‌نشين در هرات وجود داشت (نزهةالقلوب، ص 152، به كوشش دبيرسياقي، ص187، چهارصد و چهل و چار هزار خانه)، يعني دو ميليون سكنه در اين شهر زندگي مي‌كردند، زيرا هر خانه به معني يك خانواده است. به روايت سيفي (ص 67) در غايله‌ي مغول صد و نود هزار تن در هرات و ناحيه‌ي آن سلاح برگرفتند؛ اگر مردان مناسب خدمات نظامي را ده درصد جمعيت در نظر بگيريم، در مورد كل جمعيت و نواحي آن به رقم يك ميليون و نهصدهزار نفر مي‌رسيم.

10) تاريخ گزيده، ص 580 (به اهتمام عبدالحسين نوايي، ص589).

11) نسوي، ص 52 (به تصحيح مجتبا مينوي، ص77)

12) جويني، ج1، ص138؛ ترجمه‌ي بويل، ج1، ص175

13) نزهةالقلوب، ص5-54؛ كلاويخو (Diary ofvisit to the court of Timur, 1881)، ويرايش ا. اسرزنوسكي، ص187

14) بنابر ذيل نويس تاريخ سيستان (چاپ ملك الشعراي بهار، 1314، ص396) كمابيش صد هزار آدمي از قحطي و درد پاي و دهان و دندان (فساد خون؟) در محاصره‌ي سيستان (زرنگ) در سال 632 ق/ 5-1234م. هلاك شدند.

15) معجم البلدان، (چاپ ف. وستنفلد، لايپزيك، 70-1866)، همه جا، تحت اسامي شهرها و نواحي خراسان؛ در اين جا از جمله شمار روستاهاي نواحي نيز به دست داده شده. تنها در ناحيه‌ي توس حدود هزار روستا وجود داشت (همان كتاب، ج3، ص560).

16) نسوي، ص 4-52 (تصحيح مجتبا مينوي، ص 81-77).

17) جويني، ج1، ص119؛ ترجمه‌ي بويل، ج1، ص152

18) سيفي، ص83

19) 618 ق/ 21-1220م.

20) سيفي، ص87

21) سيفي، ص83

22) همان، ص183-182

23) همان، ص90-89. براي جزيات بيش‌تر نگاه كنيد به: ي. پتروشفسكي، كشاورزي و مناسبات ارضي در ايران عهد مغول، ترجمه‌ي كريم كشاورز، ج1، ص128

24) سيفي، ص111-110

25) معجم البلدان، ج1، ص713

26) افلاكي، مناقب العارفين (ترجمه‌ي هوار، 1918)، ج1، ص15

27) جويني، ج1، ص5-103؛ ترجمه‌ي بويل، ص 133-130

28) چانگ‌چون، ص111

29) ماركوپولو، ترجمه‌ي يول، ج1، ص158

30) ابن بطوطه، ج3، ص58 (ترجمه‌ي محمدعلي موحد، ج1، ص431)

31) جويني، ج1، ص132-125؛ ترجمه‌ي بويل، ج1، ص 168-159

32) همان، ج2، ص238؛ ترجمه‌ي بويل، ج2، ص501

33) همان، ج1، ص140-133؛ ترجمه‌ي بويل، ج1، ص178-169

34) معجم البلدان، ص3، ص230؛ ج4، ص859

35) نزاري، كليات، نسخه‌ي خطي در انستيتو زبان و ادبيات آكادمي علم جمهوري شوروي سوسياليستي تاجيك، شماره100 (دست‌نويس 972 ق/ 5-1564م.) I292a.

36) جويني، ج3، ص227؛ ترجمه‌ي بويل، ج2، ص724

37) تاريخ طبرستان، ويرايش عباس اقبال، 1320، ج1، ص74

38) همان، ج1، ص74

39) همان جا

40) همان، ج1، ص81

41) ابن اسفنديار، تاريخ طبرستان، ترجمه‌ي خلاصه شده‌ي انگليسي ادوارد براون، انتشارات اوقاف گيب، (ليدن- لندن، 1905)، ص 258

42) ظهيرالدين مرعشي، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، (چاپ ب. دورن، سن‌پترزبورگ، 1850)، ص264

43) معجم البلدان، ج1، ص49

44) نزهةالقلوب، ص159 (به كوشش دبيرسياقي، ص 197).

__________________

پایتختهای هخامنشیان

پایتختهای هخامنشیان

پایتخت اول هخامنشیان

هخامنشیان از ابتدا در انشان(انزان) بودند. یوزف ویسهوفر در کتاب ایران باستان ترجمه مرتضی ثابت فر، نشر ققنوس، تهران، 1388 می‌نویسد:

«انشان» نام شرقی قدیمی مرکز بخش خاوری امپراطوری عیلام در ارتفاعات جنوب غربی ایران است. از همین سرزمین بود که کوروش دوم (کوروش بزرگ) قیام خود را بر ضد «آستیاگ» آغاز کرد. در کتاب پایتخت های ایران به کوشش محمد یوسف کیانی که به سرپرستی دکتر باستانی پاریزی به وسیله سازمان میراث فرهنگی منتشر شده است می نویسد : پارسیان از منطقه زاگرس به خوزستان کوچیدند و در مسجد سلیمان مستقر شدند و اصولاً انشان منطقه وسیعی بوده که مرکز اصلی آن «تل ملیان» امروزی در بلوک بیضای فارس بوده و بارها کوروش بزرگ در سنگ نوشته‌هایش، اجدادش را پادشاه انشان می داند و منظور کوروش دوم از فرمانروائی بر انشان، نه شهر انشان بلکه سرزمین انشان یعنی شمال استان فارس امروزی بوده‌است. کوروش بزرگ هنگامی که در 539 ق م قدم به بابل نهاد خود را «شاه انشان» پسر کمبوجیه شاه انشان، نوه کوروش اول، شاه بزرگ، بنیره «چیش پش» شاه بزرگ شهر انشان خوانده‌است. بعداً که کوروش هگمتانه، بابل را گرفت، شهر انشان (آنشان) از اعتبار افتاد.

 

 

پیشینه دریا نوردی

پیشینه‌ ی دریانوردی در خلیج پارس

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

پیشینه‌ ی دریانوردی در خلیج پارس

 

 

 

پیشینه‌ دریانوردی در خلیج فارس به گذشته‌های بسیار دور، دست‌کم دو هزار سال پیش از میلاد، می رسد. مردمان تمدن‌های سومر، آکاد، عیلام، همواره بین میان‌رودان(بین‌النهرین) و موهنجودارو در دره‌ سند، از این راه دریایی در رفت و آمد بودند. کاوش‌ها و پژوهش‌های چند دهه‌ کنونی نشان داده است که فینیقی‌ها، مردمانی آریایی‌نژاد که در سرزمین‌های ساحلی دریای مدیترانه (لبنان، بخش‌هایی از سوریه و فلسطین) زندگی می کردند، نخست در جزیره‌ها و سرزمین‌های پیرامون خلیج فارس زندگی و دریانوردی می کردند. پس از روی کار آمدن هخامنشیان در ایران، داریوش اول برای کشف سرزمین‌های تازه از دریانوردان برجسته‌ ایرانی، فینیقی و ساتراب‌های یونانی‌نشین امپراتوری پارس خواست که برای شناخت بیشتر آسیا و دیگر سرزمین‌ها به دریانوردی بپردازند. به نظر می‌رسد در زمان همین پادشاه بود که شناخت ایرانیان از خلیج فارس بیش‌تر شد.

 

با این همه، کهن‌ترین سند پیرامون دریانوردی در خلیج فارس به سده چهارم پیش از میلاد باز می‌گردد . در آن زمان، دریانوردی به نام نیارخوس به فرمان اسکندر مقدونی برای کاوش در سرزمین‌های نه چندان شناخته به سفر دریایی پرداخت. او سفر خود را در یازدهمین سال فرمان‌روایی اسکندر آغاز کرد و از مصب رود سند به دهانه‌ی تنگ هرمز و از آن‌جا به آب‌های خلیج فارس رفت و سرانجام در ساحل رود کارون لنگر انداخت. او در این سفر از راهنمایی چند دریانورد ایرانی، از جمله بگیوس پسر فرناکه، هیدارس بلوچ و مازان قشمی بهره‌مند بود و ماجرای سفر دریایی 146 روزه‌ی خود را در سفرنامه‌ای نوشت که اصل آن از بین رفته، اما چکیده‌ای از آن در کتاب یکی از تاریخ‌نگاران سده‌ی نخست پیش از میلاد به عنوان لشکرکشی اسکندر، برجای مانده است. او هنگام دریانوردی در خلیج فارس با فانوس‌های دریایی بزرگی رو‌به‌رو شده بودکه تا آن زمان مانند آن را ندیده بود و در سفرنامه‌ی خود از آن‌ها به عنوان یکی از شگفتی‌های سفرش یاد کرده است.

 

 

 

زمان ساسانیان، شاپور دوم(ذوالاکتاف) پس از تصرف همه‌ی جزیره‌های خلیج‌فارس برای جلوگیری از یورش عرب‌های بادیه‌نشین، جزیره‌های بحرین را به صورت ساخلو‌ ( پادگان نظامی) درآورد. پس از ورود عرب‌های مسلمان به ایران و شکست ساسانیان، سراسر خلیج‌ جولانگاه بازرگانان مسلمان شد. اما پس از کاهش نفوذ خلیفه‌های عباسی، فرمان‌روایان آل‌بویه(سده‌ی چهارم هجری/دهم میلادی) بار دیگر عمان و بحرین را بخشی از ایران کردند. از آن پس، عمان و بحرین و جزیره‌های پیرامون آن، تا نزدیک یک سده بخشی از ولایت فارس به شمار می‌آمد و دولت آل‌بویه فرمان‌روایانی را برای اداره‌ی این منطقه‌ی دریایی به سیراف و کیش می‌فرستاد. این دو بندر از نظر بازرگانی به چنان اهمیتی رسیدند که کشتی‌های چینی بری خرید و فروش کالا در آن‌جا پهلو می‌گرفتند .

 

خلیج فارس در زمان سلجوقیان نیز اهمیت زیادی داشت. البته، توران‌شاه سلجوقی، از سلجوقیان کرمان، مرکز بازرگانی دریایی را از سیراف به کیش جابه‌جا کرد و آرام آرام از اهمیت سیراف کاسته و بر اهمیت کیش افزوده شد. اتابکان فارس(قرن هفتم هجری/سیزدهم میلادی) به فرمان‌روایی امیران کیش پایان دادند و جزیره‌ی هرمز را مرکز بازرگانی دریایی کردند. در آن دوران، اهمیت بازرگانی خلیج فارس به اندازه‌ای بود که پیش از کشف دماغه‌ی امیدنیک به کوشش واسکو دی‌گاما (Vasco de Gama) ، دریانورد پرتغالی، خرید و فروش ادویه و ابریشم و دیگر کالاهایی که برای بازارهای اروپایی اهمیت بسیاری داشت، از راه خلیج‌فارس به دجله و سپس از میان‌رودان و بادیه شام به بندرهای سوریه در ساحل شرقی مدیترانه، انجام می‌گرفت و بازرگانان ونیزی کالاها را از این بندرها به اروپا می‌بردند .

 

 

 

پیشینه‌ ی دریانوردی

 

پیشینه‌ی دریانوردی در خلیج فارس به گذشته‌های بسیار دور، دست‌کم دو هزار سال پیش از میلاد، می ‌ رسد. مردمان تمدن‌های سومر، آکاد، عیلام، همواره بین میان‌رودان(بین‌النهرین) و موهنجودارو در دره‌ی سند، از این راه دریایی در رفت و آمد بودند. کاوش‌ها و پژوهش‌های چند دهه‌ی کنونی نشان داده است که فینیقی‌ها، مردمانی آریایی‌نژاد که در سرزمین‌های ساحلی دریای مدیترانه(لبنان، بخش‌هایی از سوریه و فلسطین) زندگی می‌کردند، نخست در جزیره‌ها و سرزمین‌های پیرامون خلیج فارس زندگی و دریانوردی می‌کردند. پس از روی کار آمدن هخامنشیان در ایران، داریوش اول برای کشف سرزمین‌های تازه از دریانوردانی برجسته‌ی ایرانی، فینیقی و ساتراب‌های یونانی‌نشین امپراتوری پارس خواست که برای شناخت بیش‌تر آسیا و دیگر سرزمین‌ها به دریانوردی بپردازند. به نظر می‌رسد در زمان همین پادشاه بود که شناخت ایرانیان از خلیج فارس بیش‌تر شد.

 

با این همه، کهن‌ترین سند پیرامون دریانوردی در خلیج فارس به سده‌ی چهارم پیش از میلاد باز می‌گردد . در آن زمان، دریانوردی به نام نیارخوس به فرمان اسکندر مقدونی برای کاوش در سرزمین‌های نه چندان شناخته به سفر دریایی پرداخت. او سفر خود را در یازدهمین سال فرمان‌روایی اسکندر آغاز کرد و از مصب رود سند به دهانه‌ی تنگ هرمز و از آن‌جا به آب‌های خلیج فارس رفت و سرانجام در ساحل رود کارون لنگر انداخت. او در این سفر از راهنمایی چند دریانورد ایرانی، از جمله بگیوس پسر فرناکه، هیدارس بلوچ و مازان قشمی بهره‌مند بود و ماجرای سفر دریایی 146 روزه‌ی خود را در سفرنامه‌ای نوشت که اصل آن از بین رفته، اما چکیده‌ای از آن در کتاب یکی از تاریخ‌نگاران سده‌ی نخست پیش از میلاد به عنوان لشکرکشی اسکندر، برجای مانده است. او هنگام دریانوردی در خلیج فارس با فانوس‌های دریایی بزرگی رو‌به‌رو شده بودکه تا آن زمان مانند آن را ندیده بود و در سفرنامه‌ی خود از آن‌ها به عنوان یکی از شگفتی‌های سفرش یاد کرده است.

 

در زمان ساسانیان، شاپور دوم(ذوالاکتاف) پس از تصرف همه‌ی جزیره‌های خلیج‌فارس برای جلوگیری از یورش عرب‌های بادیه‌نشین، جزیره‌های بحرین را به صورت ساخلو‌ ( پادگان نظامی) درآورد. پس از ورود عرب‌های مسلمان به ایران و شکست ساسانیان، سراسر خلیج‌ جولانگاه بازرگانان مسلمان شد. اما پس از کاهش نفوذ خلیفه‌های عباسی، فرمان‌روایان آل‌بویه(سده‌ی چهارم هجری/دهم میلادی) بار دیگر عمان و بحرین را بخشی از ایران کردند. از آن پس، عمان و بحرین و جزیره‌های پیرامون آن، تا نزدیک یک سده بخشی از ولایت فارس به شمار می‌آمد و دولت آل‌بویه فرمان‌روایانی را برای اداره‌ی این منطقه‌ی دریایی به سیراف و کیش می‌فرستاد. این دو بندر از نظر بازرگانی به چنان اهمیتی رسیدند که کشتی‌های چینی بری خرید و فروش کالا در آن‌جا پهلو می‌گرفتند .

 

خلیج فارس در زمان سلجوقیان نیز اهمیت زیادی داشت. البته، توران‌شاه سلجوقی، از سلجوقیان کرمان، مرکز بازرگانی دریایی را از سیراف به کیش جابه‌جا کرد و آرام آرام از اهمیت سیراف کاسته و بر اهمیت کیش افزوده شد. اتابکان فارس(قرن هفتم هجری/سیزدهم میلادی) به فرمان‌روایی امیران کیش پایان دادند و جزیره‌ی هرمز را مرکز بازرگانی دریایی کردند. در آن دوران، اهمیت بازرگانی خلیج فارس به اندازه‌ای بود که پیش از کشف دماغه‌ی امیدنیک به کوشش واسکو دی‌گاما (Vasco de Gama) ، دریانورد پرتغالی، خرید و فروش ادویه و ابریشم و دیگر کالاهایی که برای بازارهای اروپایی اهمیت بسیاری داشت، از راه خلیج‌فارس به دجله و سپس از میان‌رودان و بادیه شام به بندرهای سوریه در ساحل شرقی مدیترانه، انجام می‌گرفت و بازرگانان ونیزی کالاها را از این بندرها به اروپا می‌بردند .

 

سلسله پيشداديان: افسانه يا واقعيت   

نخستين دودمان فرمانروا در تاريخ اساطيرى و حماسى ايران زمين «پيشداديان» بودند. پيشداد به معنى «اولين كسى كه قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستين پادشاه پيشدادى «گيومرث» (كيومرث) (كيومرس) بود كه در متون اوستايى و باستانى نخستين انسان آريايى و اولين فرمانروا بوده و مطابق متون اساطيرى بعد از اسلام نخستين مرد كيومرث و نخستين زن «مرديانه» بود. بعد از او به ترتيب هوشنگ و جمشيد به جهاندارى مى رسند. ضحاك تازى بعد از آنكه جمشيد را شكست مى دهد، مدتى بر ايران حكومت مى كند و فرزندان جمشيد را اسير مى نمايد. اما دچار قيام كاوه آهنگر و فريدون مى شود. بعد از زندانى شدن ضحاك در دماوندكوه، فريدون، منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب به فرمانروايى و سردارى مى رسند. بعد از زوال پيشداديان يكى از نوادگان منوچهر به نام كيقباد به كمك رستم قهرمان داستان هاى حماسى ايران، فرمانروايى خاندان كيان را پايه ريزى مى كند.

•كيومرث

طبق متون اوستايى او آدم ابوالبشر است و اولين انسانى است كه از «اهورامزدا» (داناى بزرگ) كه خداوند يكتا است اطاعت كرد. مورخين اسلامى او را گلشاه لقب داده اند كه به معنى فرمانرواى كوهستان است. در ادبيات بعد از اسلام او را نخستين كشورگشا معرفى كرده اند. نخستين بزرگى كه كشور گشود- سرپادشاهان كيومرث بود. فردوسى درباره او مى گويد: كيومرث چون ابتدا در كوه اقامت داشت پلنگينه (پوست پلنگ) مى پوشيد و در اشعارش مى گويد: كيومرث شد بر جهان كدخداى _ نخستين به كوه اندرون ساخت جاى سر تخت و بختش برآمد ز كوه _پلنگينه پوشيد خود با گروه. مى گويند بنياد شهرسازى از او است. شهر هاى اسطخر، دماوند و بلخ را او بنا كرد. چون فرزندش سيامك به دست ديوان كشته شد، بعد از مرگ كيومرث پادشاهى به نوه اش «هوشنگ» رسيد.

•هوشنگ

هوشنگ در اوستا «هائو شيانگها» (Haoshyangha) ذكر شده. بعضى از مورخين او را اولين پيشداد (اولين قانونگذار) معرفى مى كنند، زيرا بر هفت اقليم فرمانروايى مى كرد. درباره معنى اسم او اختلاف است. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در اين باره مى گويد: گرانمايه را نام هوشنگ بود _ تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود

زبان شناسان باستانى و شرق شناسان اروپايى «هائو شيانگها» را به معنى «فراهم سازنده منازل خوب» آورده اند، چون او بود كه شهر هاى شوش و بابل را بنياد نهاد. در زمان او آهن و آتش كشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد. فردوسى در باب كشف آتش مى گويد كه هنگام پرتاب سنگ براى كشتن مار آن سنگ به سنگ ديگرى برخورد كرد و اخگرى پديد آمد.

فروغى پديد آمد از هر دو سنگ _ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ. چون تهيه  آتش براى زندگى مشكل بود، به دستور هوشنگ آتشكده هايى در فارس، آذربايجان و خراسان برپا كردند تا مردم بتوانند، آتش آماده از آن بردارند. داستان هوشنگ درباره كشف آتش نشان مى دهد كه ايرانيان آتش پرست نبوده اند ولى آتش را از جهت روشنايى و گرمى بخشيدن به زندگى آدميان حفظ مى كردند و سعى در نگهدارى آن داشتند.به انگيزه كشف آهن در دهم بهمن جشن سده را برپا مى داشت، يعنى زمانى كه پنجاه شب و پنجاه روز تا اول بهار (عيد نوروز) باقى بود. فردوسى درباره جشن سده مى گويد:ز هوشنگ ماند اين سده يادگار _ بسى باد چون او دگر شهريار /در زمان او مردم توانستند كه از پوست حيوانات لباس تهيه نمايند.

•تهمورث ديوبند

سومين پادشاه پيشدادى تهمورث (طهمورث) است به معنى دلير ملقب به «زيناوند» به معنى دارنده سلاح و زين. در تاريخ طبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است كه در زمان او بودا در هند ظهور كرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر ديوان مازندران غلبه كرد، ديوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند لذا به آنان امان داد. در زمان او مردم ريسندگى و بافندگى آموختند.

رستم دستان از پهلوانان دوران پيشداديان كه در شاهنامه از او به تفصيل نام برده شده

•جمشيد

جمشيد فرزند تهمورث چون رويش مانند «شيد» (خورشيد) مى درخشيد به جمشيد به معنى درخشنده معروف شد. او نيز مانند فرمانروايان قبلى پيشدادى از «فره ايزدى» (تائيد الهى) و پشتيبانى «اهورامزدا» برخوردار بود. طبق روايات فردوسى زمانى كه طول روز و شب برابر شد (اول فروردين) را نوروز ناميد و جشن نوروز را برپاى داشت، در دوره حكمرانى او انواع سلاح هاى آهنى ساخته شد.تهيه انواع لباس از ريسيدن نخ هاى پنبه اى، ابريشمى و پشمى رواج يافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گرديد. دارو ها و عطريات متفاوت شناخته شد. فن پزشكى به اعلا درجه در آن زمان رسيد. در ساختمان سازى انقلابى روى نمود چون ديوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به كارگيرى گچ و سنگ را به آريايى ها آموختند. از اين رهگذر قصر هاى باشكوه در ايران بنا گرديد. مردم به چهار طبقه تقسيم شدند. ۱- آموزيان (دانشمندان و دينداران.) ۲- نيساريان (سپاهيان و لشكريان). ۳- نسوديان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پيشه وران). جام جم (جام گيتى نما) كه به وسيله آن جمشيد مى توانست وقايع هفت اقليم را در آن ببيند، در زمان او بود، اين جام بعد ها به كيخسرو و دارا رسيد. اما زمانى رسيد كه جمشيد از باده قدرت سرمست شد و طورى كبر و غرور بر او چيره شد كه خود را جهان آفرين خواند و مورد قهر الهى قرار گرفت و ضحاك تازى را بر او چيره ساخت.

از اين جهت بود كه فردوسى طوسى گويد:شما را ز من هوش و جان در تن است _ به من نگرود هركه اهريمن است/گر ايدون كه دانيد من كردم اين _ مرا خواند بايد جهان آفرين/زمانى كه در جام جهان بين هر چه را كه اراده مى كرد، مى ديد غرورش زيادتر شد:/پس آن جام بركف نهاد و بديد _ در او هفت كشور همى بنگريد.ضحاك جمشيد را كشت و دو خواهر او به نام هاى «شهرناز» و«ارنواز» اسير كرد و سپس به زنى گرفت. بعد از آنكه كاوه و فريدون قيام كردند و ضحاك را در دماوندكوه به بند كشيدند، فريدون از نژاد جمشيد به حكمرانى ايران رسيد.

•قيام كاوه و جهاندارى فريدون

هنگامى كه ضحاك براى خوراك مار هاى روى شانه هايش همه فرزندان كاوه آهنگر را قربانى كرده بود و فقط يك فرزند براى كاوه مانده بود و پيش شاه ستمكارى چون ضحاك گفت (يكى بى زبان مرد آهنگرم _ ز شاه آتش آيد همى بر سرم). شاه توجهى نكرد و كاوه چون آهنگر بود پيشبند چرمى خود را كه از پوست شير بود بر فراز چوبى برافراشت و از آن پس به عنوان «درفش» (پرچم) از آن سود جست. مردم به دور كاوه و درفش او گرد آمدند به طورى كه بر سپاه ضحاك پيروزى يافت و ضحاك متوارى شد و از ايران خارج شد و از دجله گذشت تا از خشم ايرانيان در امان بماند. كاوه با قيام خود خواست كه «فريدون» فرزند «آبتين» را كه از نژاد جمشيد بود به فرمانروايى ايران انتخاب نمايد. لذا فريدون به تعقيب ضحاك پرداخت (به اروندرود اندر آورد روى _ چنان چون بود مرد ديهيم جوى)

(اگر پهلوانى ندانى زبان _ به تازى تو اروند را دجله خوان) فريدون خود را به سرزمين تازيان رسانيد ضحاك را دستگير و او را در دماوندكوه زنجير كرد. در داستان كاوه و فريدون چيزى كه مهم است، ايجاد پرچم  ايران است، چون كاوه در تاريخ اساطيرى ايران با درفش خود حماسه آفريد و ضحاك عرب را شكست داد و به دست فريدون كه از نژاد ايرانى بود در دماوند كوه زندانى نمود. از آن زمان به بعد پرچمى كه او ساخته بود به «درفش كاويان» معروف شد. كاوه كسى است كه سرداران ايران به درفش او تيمن مى جستند.

ابومنصور ثعالبى مورخ قرن پنجم در باب اين درفش عين روايت فردوسى را آورده و گفته است: «فريدون پس از آسودگى از كار ضحاك چرم كاوه را به جواهر بياراست و درفش كاويان ناميد.» فريدون فرزند آبتين كه مادرش فرانك بود، دوره دوم جهاندارى پيشداديان را آغاز كرد و بعد از او مهم ترين زمامداران پيشدادى عبارت بودند از منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب. فريدون چون در مهرماه بر ضحاك غلبه كرد و بر تخت نشست آن روز را عيد و جشن آن روز را مهرگان خواندند.

•تقسيم  سرزمين فريدون بين فرزندانش

فريدون در زمان جهاندارى اش كشورش را بين پسرانش به شرح زير تقسيم كرد تا با خيال آسوده بتواند به بندگى اهورامزدا (خداى يگانه) بپردازد. ايران را به «ايرج» داد، توران (تركستان) را به «تور» و شام و روم را به «سلم» سپرد. چون ايران از تركستان و شام آباد تر بود سلم و تور بر ضد ايرج متحد شدند و در جريان جنگى ايرج را كشتند و جنازه او را پيش پدر فرستادند. فردوسى در اين باب مى گويد:(نهفته چو بيرون كشيد از نهان /به سه بخش كرد آفريدون جهان)(يكى روم و خاور دگر ترك و چين/سوم دشت گردان و ايران زمين )(نخستين به سلم اندرون بنگريد /همه روم و خاور مر او را گزيد)(دگر تور را داد توران زمين /ورا كرد سالار تركان و چين)و زان پس چو نوبت به ايرج رسيد / مر او را پدرشهر ايران گزيد)در زمان پادشاهى منوچهر براى پايان دادن به اختلاف مرزى بين ايران و توران مقرر شد كه آرش كمانگير تيرى از مازندران يا از فراز دماوندكوه پرتاب كند و آن تير هرجا كه بر زمين افتاد مرز ايران و توران باشد. در شاهنامه از آرش نامى برده نشده است ولى در متون اوستايى ارخش و در كتاب الكامل ابن اثير «ايرش» و در منابع ديگر به ويژه تاريخ طبرى «ارشش با تير» و در مجمل التاريخ والقصص «آرش شواتير» آمده است. در دانشنامه ادب فارسى بخش آسياى ميانه به سرپرستى حسن انوشه بعد از آن كه همه روايات تاريخى و اسطوره ها را در كنار هم مى گذارد به اين نتيجه مى رسد كه افراسياب پادشاه توران با منوچهر فرمانرواى ايران قرار گذاشتند، تيرى كه از فراز البرزكوه (دماوندكوه) به سمت مرز توران پرتاب گردد، مرز ايران و توران را تعيين كند. آرش بر بالاى قله دماوند رفت و با آن كه مى دانست پس از پرتاب تير جان از كالبد او خارج مى شود، تير را پرتاب كرد. اين تير از بامداد تا نيم روز برفت و در كنار جيحون بر درخت گردويى فرود آمد و مرز ايران و توران معين شد. در بيشتر منابع اسلامى جاى فرود آمدن تير را مرو نوشته اند و محل پرتاب آن را آمل، سارى، تبرستان نوشته اند و در منابع اسلامى سيزدهم تير (تيرروز) را روز پرتاب تير قيد كرده اند.عاقبت «منوچهر» در جنگى سلم و تور را كشت و خود بدون رقيب جانشين فريدون شد.

•ظهور رستم و حوادث پهلوانى بعد از آن

منوچهر سردارى داشت به نام «سام» كه امير زابلستان و سيستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ايران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر چون مو هاى سرش سفيد بود، سام اين طفل سفيدموى را به علت داشتن چنين وضعيتى نپذيرفت و او را به غارى در البرزكوه نهاد. «سيمرغ» او را در آن غار بزرگ كرد، بعد ها سام به البرزكوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه كابل ازدواج كرد و در نتيجه اين وصلت «رستم» به دنيا آمد. درباره تولد رستم، فردوسى نكته اى را بيان كرده كه بسيار مهم است. چون جنين رستم در شكم رودابه بزرگ بود و تولد او مشكل بود، حكيم فردوسى در بخش زاده شدن رستم از سيمرغ چون حكيمى حاذق نام مى برد كه دستور مى دهد كه ابتدا رودابه را با مى مست گردانند تا بيهوش شود (چون در آن زمان داروى بيهوشى نبود) سپس پهلو را شكافته و رستم را از بطن مادر خارج كنند. اين عمل را سزارين مى گويند و معتقدند كه ابتدا سزار كنسول رومى به اين روش متولد شده است. در صورتى كه بايد دانست، رستم چند هزار سال قبل از سزار به اين روش به دنيا آمده است. در واقع بايد عمل سزارين را رستمينه ناميد. فردوسى در اين باب از توصيه سميرغ تا تولد رستم را به شعر مى سرايد (نخستين به مى ماه را مست كن/ز دل بيم و انديشه را پست كن)(تو بنگر كه بينادل افسون كند/ز پهلوى او بچه بيرون كند)(بيامد يكى موبد چيره دست/مر آن ماهرخ را به مى مست كرد) و اينكه چرا نام نوزاد را رستم گذاشتند اين است كه وقتى نوزاد به دنيا آمد رودابه گفت از اين غم برستم (از اين درد راحت شدم) لذا فردوسى مى گويد (به گفتا به رستم غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر)دلاورى هاى رستم از عهد منوچهر تا روزگار بهمن فرزند اسفنديار معروف است. در روزگار كيقباد، كيكاوس و كيخسرو از خود دلاورى ها نشان داد. زمانى كه در جست وجوى اسب خود رخش كه دزديده شده بود به شهر سمنگان رسيد او تهمينه دختر پاشاه آنجا را به زنى گرفت و از اين ازدواج سهراب متولد شد كه سرانجام در يك نبرد تن به تن زمانى كه رستم نمى دانست با فرزند خويش نبرد مى كند، او را كشت. رستم پس از آن شود تورانى ها را شكست داد. رستم دو برادر داشت به نام هاى «زواره» او در جنگ ها ياور برادر خويش، رستم بود. برادر ديگر شغاد نام داشت كه عاقبت رستم را كشت.

•از حكومت نوذر تا گرشاسب و پايان سلسله پيشدادى

طبق روايات فردوسى نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپيچى كرد، لشكريانش بر او شوريدند و ايران زمين در مقابل توران ضعيف شد و افراسياب تورانى به ايران لشكر  كشيد و نوذر را كشت. بعد از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسيد. گرشاسب فرزند زو آخرين پادشاه پيشدادى است كه مجبور بود همواره جلو سپاه افراسياب ايستادگى نمايد. او آخرين پادشاه پيشدادى است. با مرگ گرشاسب، پيشداديان منقرض و كيانيان به جهاندارى مى رسند.

•كيانيان و دلاورى هاى رستم

اولين پادشاه كيانى كيقباد است و بعد از او مطابق روايات فردوسى و ديگر مورخين ايران هشت نفر ديگر بر ايران سلطنت كردند و بعد اسكندر به ايران حمله ور مى شود و كيانيان را از ميان برمى دارد. از نخستين جهاندار اين خاندان كه كيقباد است به ترتيب كيكاوس، كيخسرو، لهراسب، گشتاسب، بهمن، هماى، داراب و دارا به پادشاهى رسيدند.كلمه «كى» در اوستا «كوى» (Kavi) آمده كه به معنى پادشاه، امير و فرمانروا است. در شاهنامه فردوسى واژه «كى» به معنى پادشاهان كيانى است. استاد محمدجواد مشكور در كتاب ايران در عهد باستان آورده است كه «كيا» لقب پادشاهان مازندران بوده است. هنوز هم در بعضى از شهر هاى مازندران پسوند كيا در  آخر نام فاميل افراد ديده مى شود.

 

 

 

•كيقباد

او جد كيانيان است. به روايت اوستا از فرزندان منوچهر است. در شاهنامه آمده است كه چون تخت پادشاهى از گرشاسب خالى ماند زال نام و نشان كيقباد را كه از نسل فريدون بود از موبدان (روحانيون) پرسيد. پس رستم را نزد او به البرزكوه فرستاد و كيقباد را به پادشاهى ايران نشانيد. فردوسى از قول رستم مى گويد: قباد گزين را ز البرز كوه/ من آورده ام در ميان گروه .او شهر استخر را به پايتختى انتخاب كرد. او چهار پسر داشت كه از همه بزرگتر كيكاوس بود كه بعد از مرگ او به پادشاهى رسيد. كيقباد،  افراسياب را شكست داد و در اين جنگ ها رستم ياور او بود.

•كيكاوس (كيوس)

بعد از كيقباد، پادشاهى به پسرش «كيكاوس» رسيد. كيكاوس قصد فتح مازندران را داشت كه ناگهان سرداران و بزرگان ايران مانند طوس، كشواد، گودرز، گيو، گرگين و بهرام به كيكاوس نصيحت كردند. احسان يارشاطر در كتاب برگزيده داستان هاى شاهنامه، فصلى را به پندناپذيرى كيكاوس اختصاص داده و مى نويسد حتى نصيحت زال نيز در او موثر واقع نشد. همه به او گفتند كه: سپه را بدان سو نبايد كشيد/ ز شاهان كس اين راى فرخ نديد.فردوسى درباره خودكامگى كيكاوس چنين مى گويد: به رستم چنين گفت گودرز پير/ كه تا كرد مادر مرا سير شير، چو كاوس خودكامه اندر جهان/ نديدم كسى از كهان و مهان، خرد نيست او را نه دين و نه راى/ نه هوشش به جاى است و نه دل به جاى، تو گويى به سرش اندرون مغز نيست/ يك انديشه او همى نغز نيست.(نگاه كنيد به نام كيكاوس در دانشنامه ادب فارسى جلد يكم آسياى مركزى به سرپرستى حسن انوشه).كيكاوس نتيجه خودكامگى خود را ديد و به مازندران لشكر كشيد و اسير شد. رستم براى آزادى كيكاوس به مازندران شتافت. در اين سفر، رستم با «هفت خوان» يا هفت واقعه هولناك دست و پنجه نرم كرد و سرانجام توانست با شكست ديوان مازندران كيكاوس را به ايران زمين بازگرداند و سپس به جنگ افراسياب رفت و او را شكست داد. رستم در ضمن يكى از سفرهايش به مرز توران مى رفت كه با پسر ناشناخته خود «سهراب» روبه رو شد و در نبردى تن به تن او را كشت و چون آگاه شد كه سهراب فرزند اوست، زارى ها كرد ولى در عين حال هر دلى را بر ضد رستم به خشم مى آورد، چنانكه فردوسى گويد: يكى داستانى است پر از آب چشم/ دل نازك آيد ز رستم به خشم

منابع:

۱- شصت قرن تاريخ و تاجگذارى نوشته خان ملك يزدى، انتشارات بانك ملى ايران، تهران، اول آبان ۱۳۴۶.

۲- دانشنامه ادب فارسى جلد يكم آسياى مركزى به سرپرستى حسن انوشه، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى (معاونت امور فرهنگى)، تهران، ۱۳۷۵.

۳- نامه خسروان (نخستين نامه) نوشته جلال الدين ميرزا، انتشارات سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، زير نظر مجيد رهنما، تهران ،۱۳۵۵ تجديد نظر شده در ۱۳۶۳.

۴- گزيده داستان هاى شاهنامه، نگارش احسان يارشاطر، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، ۱۳۵۳.

۵- شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسى جلد نخست، از آغاز تا داستان سياوش به كوشش محمد دبيرسياتى، چاپ دوم، انتشارات على اكبر علمى، تهران، ۱۳۴۴.

۶- منتخب شاهنامه فردوسى به اهتمام محمد على فروغى با همكارى حبيب يغمائى، ناشر سخن گستر، تهران، ۱۳۸۰.

۷- ايران در عهد باستان، تاليف دكتر محمد جواد مشكور، انتشارات اشرفى، تهران، ۱۳۶۳.

۸- حماسه سرايى در ايران (تحقيق در كيفيت روايات ملى)، دكتر ذبيح الله صفا، چاپ سوم، انتشارات امير كبير، تهران، ۱۳۶۱.

۹- گزيده اى از شاهنامه، انتشارات وزارت آموزش و پرورش، نوشته مجيد يكتايى، تهران، ۱۳۵۰.

۱۰- دايره المعارف فارسى مصاحب سه جلد، انتشارات امير كبير و فرانكلين.

 

 

    

گفتاری در مورد وضعیت راهها و جاده ها در دوران پادشاهی هخامنشیان

گفتاری در مورد وضعیت راهها و جاده ها در دوران پادشاهی هخامنشیان:

مقدمه:

 

مولفان قدیم یکسره مبهوت و مسحور گستردگی سرزمین امپراتوری هخامنشی بوده اند . بسیاری از آنها پیرامون نظام ارتباطی در دوران امپراتوری گزارش داده اند و به اظهار نظر پرداخته اند و همگی میان انتظام ارتباطات با قابلیتهای قدرت مرکزی برای مداخله در امور کشورهای تسخیر شده رابطه مستقیم یافته اند.اگر بصورت کلی و بسیار تیتروار بخواهیم به این مهم تظری بیفکنیم بایستی بگوئیم بدستور داریوش کبیر برای آ گاهی و اطلاع وی از جدیدترین رخدادها در سراسر شاهنشاهی جاده های بسیاری ساخته شد و در این جاده ها چاپارخانه های بسیاری پدید آمد که در آنها همیشه اسبهای تازه نفس آماده بودند.پیکهای دولتی با رسیدن به این چاپارخانه ها اسبهای خود را عوض میکردند.و با اسبهای تازه نفس با سرعت به راه خود ادامه میدادند.یا اینکه پیغام یا نامه به چاپار دیگری داده میشد .به همین صورت این کار ادامه میافت تا نامه به مقصد می رسید.بدینگونه میتوان ایرانیان را نخستین بوجود آورندگان نظام پست در دنیا دانست.

راهها و چاپارخانه ها :

 الف- راهها :

 هرودوت از خوبی راه و اسباب آسایشی که در میهمانخانه ها برای مسافرین مهیا بوده بسیار تمجید کرده و نظم و ترتیب آن را ستوده است لیکن درباره انشعاب های منطقه ای نظام راهداری هخامنشی توصیف هردوت بسیار ناقص است و یا لااقل در گزارشی که داده است افق جغرافیائی او از سمت شرق فقط محدود به شوش و بابل بوده است و ظاهرا هیچ اطلاعی از جاده هائی که به پارس میرسیده اند و به طریق اولی از راههائی که از فلات ایران و آسیای مرکزی عبور میکرده اند نداشته است. بخصوص جای تاسف است که گزارش کتزیاس درباره این مسیرها ناپدید شده و در دسترس ما نیست.لوحه های پرسپولیس از این اعتبار برخوردارند که حتی اگر هنوز مجموعه اطلاعات مضبوط در آنها منتشر نشده است باز هم یک دیدگاه کلی از مرکز امپراتوری به مامیدهند.در این لوحه ها علاوه بر راه ارتباطی شوش به پرسپولیس که به دفعات مورد اشاره قرار گرفته راه باختریش ( 9 یا 10 بار ) هند ( 7 بار ) هرخواتیش و قندهار ( 11بار ) اریه ( 4 بار ) سگارتیه ( 2بار ) ماد ( یک بار ) بابل ( 1 یا 2 بار ) مصر( یک بار ) و سارد ( 3 بار ) تکرار شده اند. به این ترتیب معلوم میشود که سراسر خاک امپراتوری زیر پوشش جاده ها بوده است و با این توصیف مشخص است که جاده شاهی سارد به شوش ( توضیح در مورد این جاده در پائین آمده است ) را باید فقط به منزله جاده ای در میان راهها و جاده های دیگر شمرد. همچنین به یاری مورخین نظامی میتوانیم طول زمان جابجائی ارتش ها را محاسبه کنیم : از بابل تا شوش 22 روز و از شوش تا پارس حدود 30 روز و از شوش به هگمتانه از  طریق جاده شاهی که از بابل میگذرد 40 روز و همین راه از طریق مستقیم از ارتفاعات لرستان 9 روز و از هگمتانه به پارسه ( پرسپولیس ) 20 روز و... فاصله بوده است.به این ترتیب با استفاده از اطلاعات مضبوط در متون هرودوت و گزنفون و با افزودن اطلاعات مندرج در متون مولفان نظامی کلاسیک و عصر هلنی در مجموع میتوان شبکه راههای هخامنشی را با توجه به ایتکه منابع نظامی به جاده ها فقط از زاویه امکانات رساندن آذوقه و مهمات نظر می اندازند در ذهن مجسم کرد.

جاده شاهی :

 هردوت بشرح جزئیات (( درباره که از دریا تا شاه ادامه میابد )) یعنی جاده ای که شهر سارد را به شوش می پیوندد میپردازد و می نویسد که این جاده (( از کشورهای پرجمعیت و مطمئن عبور میکند.)) هرودوت برای هر منطقه تعداد پرسنگ ها ( که یک مقیاس مسافت پارسی و معادل 4/5 کیلومتر است ) تعداد مسافرخانه ها و سرپناه هائی را که در هر منزل و ایستگاه مستقر بوده است دا معین میکند و رودخانه ها و پست های مراقبت را که بصورت منظم در طول مسیر واقع اند را بر میشمارد و این همان جاده ایست که عموما به (( جاده شاهی )) معروف شده است و 2400 کیلومتر طول داشته است.

راههای پایتخت ها : مشاهده می شود که تمام پایتخت های امپراتوری ( پاسارگاد- پارسه- شوش- بابل- هگمتانه ) از طریق جاده های بزرگ از چهار طرف به یکدیگر متصل بوده اند. که شناخته ترین جاده ها در این شبکه جاده پارسه به شوش است.در فاصله میان شوش و هگمتانه جاده شاهی از کنار زاگرس مرکزی ( لرستان ) عبور میکرده است . زیرا جاده مستقیم که از سرزمین (( کوسی ین )) ها عبور می کرده است بنا به نوشته دیودور جاده ای (( ناهموار- تنگ و بد )) بوده است.بنابراین جاده بزرگ مسیری درازتر از طریق دشت بابل در پیش میگرفته و به سمت شرق منحرف تا از آنجا از طریق بیستون به فلات ایران بپیوندد. جاده دیگری از هگمتانه از طریق (( گاربه )) یا اصفهان امروز به سرزمین پارس و از آنجا در بوشهر به خلیج فارس متصل می شده است.از سوی دیگر تنوع ممالکی که در الواح از آنها اسمی به میان آمده است نشان می دهد که پایتخت های امپراتوری از طریق راهها به مجموعه ولایات متصل بوده اند. در شمال جاده بسیار قدیمی خراسان هگمتانه را از طریق راگه ( ری ) و دروازه های کسپی ین- هرکانی و پارتیه به باختر ( بلخ ) پیوند میداده است.در جنوب از مبدا پارس جاده ای به هرخواتیش ( قندهار ) و گنداره ( منطقه کابل ) می رفته است و از انجا راههای دیگری به باختر و دره سند در هندوستان می پیوسته اند. جاده شمال و جاده جنوب بوسیله یک جاده عرضی به یکدیگر متصل میشدند و این جاده کورش آن را طی کرد از طریق اریه ( هرات ) به زرنگه ( حوضه هیرمند ) و قندهار می پیوست.در مسیر مدیترانه دو مسیر اصلی را می شناسیم که از شوش تا اربل ( ساحل چپ دجله ) یکی بوده اند.و از اربل جاده شاهی هردوت از طریق دجله علیا و فرات علیا ارمنستان- کاپادوکیه- هلیس- فریگیه بزرگ و دره مئاندر به سارد می پیوسته است.از رابل مسیر دیگری بسوی دمشق و مصر می رفت که وجود آن در یک سند آرامی مشخص شده است. در میان منازل و مراحل این جاده شهرهای مشهوری مانند اربل و دمشق قرار داشته است.راه دیگر که نیز اهمیت داشت یک راه دریائی بود که ممالک شرقی ایران را به ممالک غربی آن اتصال میداد. توضیح اینکه راه ایران به مصر قبل از زمان داریوش کبیر چنین بود که از دجله و فرات گذشته و به سوریه میرفتند و از این جا در صور یا صیدا به کشتی نشسته به مصر در می آمدند یا از راه فلسطین و برزخ سوئز بوادی نیل میرسیده اند.داریوش کبیر دریای مغرب را به دریای احمر توسط یکی از شعب نیل اتصال داد و از این زمان کشتیها از دریای الجزائر و دریای مغرب به دریای احمر رفته و از باب المندب گذشته به دریای عمان وارد می شده اند. بدین صورت روابط مستقیم دریائی بین ممالک دریای مغرب با پارس و خوزستان و سایر جاهای ایران برقرار گشت که بعدها به این وادی یا کانال که داریوش کبیر هخامنشی دستور ساختن انرا داد نام سوئز نهادند.

ب- احداث و نگهداری جاده ها : دولت هخامنشی علاوه بر اینکه اهمیت زیاد براهها میداد اولین بار چاپارخانه هائی تاسیس کرد.

هرودوت گوید که واحد مقیاسها پرسنگ است و به مسافت هر چهار پرسنگ منزلی تهیه شده موسوم به ایستگاه.در این منازل میهمانخانه های خوب بنا و دائر گردیده است. در سرحد ایالات و نیز در آنجائی که ایالت بابل بکویر منتهی میشود قلعه هائی ساخته اند که ساخلو دارد.در منازل اسبهای تندرو تدارک دیده شده است. به این ترتیب که چابک سوارها نوشته های دولتی را از مرکز تا نزدیکترین چاپارخانه برده به چاپاری که حاضر است میرساند و او فورا حرکت کرده تا به چاپارخانه دوم برسد و باز تسلیم چاپار بعدی میکند بدین منوال شب و روز چاپارها در حرکتند و اوامر مرکز را به ایالات میرسانند. راجع بسرعت حرکت چاپارها هردوت گوید که نمیتوان تصور کرد جنبنده ای بر روی زمین به اندازه چاپارهای پارسی سریعتر حرکت کند.هرودوت چاپارهای دولتی را (( آگ گاروی)) مینماید . معنی آن معلوم نیست بعضی نویسندگان جدید عقیده دارند که این لفظ سامی است و بروم رفته و (( آن گاریه )) شده است. گزنفون تاسیس چاپارخانه ها را به کورش بزرگ نسبت داده و گوید که برای تعیین مسافت چاپارخانه ها از یکدیگر تجربه کرده اند که اسب در روز چقدر میتواند راه برود بی آنکه خسته شود و آنرا میزان قرار داده اند. وقتی می خواستند خبری بسیار زود به مقصد برسد آتش روی بلندیها روشن میکردند. چنانکه هردوت گفته چون مردونیه آتن را گرفت با آتش از راه جزائر سیکلاد شاه خشایارشا را که در سارد بود آگاه کرد.

گفتار آخر :

 اگر به وضعیت شاهنشاهی هخامنشی فقط از منظر موضوع این نوشته بتگریم به بزرگی شاهان هخامنشی و پارسیان باستان که اجداد ما هستند پی میبریم و به این نتیجه میرسیم که ما بایستی پیوسته از اینکه ایرانی هستیم به خود افتخار کنیم. بدیهی است که در یک مفاله چند سطری نمیتوان از تمامی ابعاد به موضوع اشاره شده پرداخت بلکه توضیحی اجمالی در این رابطه میتواند مشوقی باشد تا دوستان جوان ما بیشتر در مورد گذشته خود مطالعه و تحقیق داشته باشند . در آخر به گفته ای از داریوش کبیر بزرگترین پادشاه مشرق زمین در تمام اعصار اشاره ای داریم که همیشه از مردمش میخواست به هر طریق ممکن در آبادی ایران زمین بکوشند و انرا از دشمنان پاس بدارند : ای مرد آنچه را اهورامزدا فرمان داده بجای آر دروغ مگوی گناه مکن.

 

 

منابع مورد استفاده :

 

 1- تاریخ امپراتوری هخامنشیان  تالیف پروفسور پی یر بریان ترجمه دکتر مهدی سمسار-

 

2- ایران باستان تالیف حسن پیرنیا

http://mahpare.blogfa.com3-سایت

 

 

چهارشنبه سوری

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

قاشق زنی، آجيل مشکل گشا، پريدن از روی آتش، فالگوش ايستادن و... از مراسم اصلی شب چهارشنبه سوری است.

ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.

دکتر نيکنام در اين باره می گويد:"ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمی کنيم و پريدن از روی آتش را زشت می دانيم.

"در گاه شماری ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود ندارد. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."

"ما پيش از تسلط اعراب بر ايران هر ماه را به سی روز تقسيم می کرديم. و برای هر روز هم اسمی داشتيم . هرمز روز، بهمن روز،..."

 

"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."

"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری.

گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است.

انداختن چادر بر سر و زدن قاشق برهم از ديگر رسوم اين شب است. معمولا جوانترها با انداختن چادری بر سر به در خانه همسايه ها رفته و با قاشق زدن، از آنها شيرينی يا مشتی آجيل می گيرند.

خوردن آجيل مشکل گشا که بی شباهت به آجيل شب يلدا نيست، از اصول چهارشنبه سوری است. که مردم با نيت دست يافتن به حاجتشان و يا رفع مشکلشان اين آجيل را می خورند.

در اواخر سلطنت سلسله قاجار در تهران در ميدان ارک توپی به نام " توپ مروارید" وجود داشت که در شبهای چهارشنبه سوری اطرافش مملو از دخترانی بود که در آرزوی پيدا کردن شوهر بودند.

آنها در اين شب به بالا اين توپ قديمی می رفتند و برای بر آورده شده حاجتشان بر روی اين توپ آرزو می کردند.

اصفهان: آتش افروختن در معابر، کوزه شکستن، فالگوش؛ گره گشائی و غيره کاملا متداول است.

 

مشهد: گره گشائی؛ آتش افروختن؛ کوزه شکستن و آتش بازی متداول است و علاوه بر آن در هر خانه يکی دو تير تفنگ می اندازند.

زنجان: آتش افروختن؛ فالگوش و کوزه شکستن متداول است. در مراسم کوزه شکستن در زنجان، پولی با آب در کوزه می اندازند و از بام به زير می افکنند.

ديگر از رسوم مردم اين شهر در چهارشنبه سوری اين که دخترانی را که می خواهند زودتر شوهر بدهند به آب انبار می برند و هفت گره بر جامه ايشان می زنند و پسران نابالغ بايد اين گره ها را بگشايند.

تبريز: آجيل و ميوه خشک از ضروريات است و ديگر اينکه در اين شب مردم از بام خانه ها بر سر عابرين آب می ريزند.

اروميه: شب جهارشنبه سوری بر بام خانه ها می روند و کجاوه ای را که زينت کرده و آرايش داده با طناب از بام به سطح خانه فرود می آورند و می گويند:" بکش که حق مرادت را بدهد." کسی که در خانه است مکلف است که در آن کجاوه شيرنی و آجيل بريزد وپس از آنکه در آن چيزی ريختند آن را بالا کشيده و به بام خانه ديگری می برند.

 

اساطیر در ایران باستان

 

 

اساطير در ايران باستان

ایرانیان باستان جهان را گرد و همواره مانند بشقابی تصور می کردند.در نظر انان آسمان فضای بی پایان نبود بلکه جوهری سخت همچون صخره ای از الماس بود که جهان را مانند پوسته ای در بر گرفته بود.

زمین اصلی دست نخورده و هموار بود نه دره ای ونه کوهی خورشید وماه واختران بالای زمین بی حرکت در وسط آسمان.همه چیز آرام تا زمانی که شر به عالم وارد شد.

آسمان را شکست و به آن داخل شد به آب فرو رفت ودر میان زمین تاخت و زمین لرزید و کوه ها پدید آمدند .

کوه اصلی البرز بود که 800 سال طول کشید تا از زمین بیرون بیاید.دویست سال طول کشید تا به ستاره پایه(نام طبقه ای در آسمان)و 200 سال تا خورشید پایه و 200 سال هم به منتهی الیه آسمان رسید((فکرش رو بکن 1400 سال تا آخر آسمون راه بوده!!!))

***نکته جالبی که در مورد پیدایش جهان به نظرم میاد سخن قرآنه که ذات دنیا تاریکی بوده تا زمانی که خدا روز رو آفرید و روز چون لباسی دنیا رو فرا گرفت.

 

 

1.vayu (ویو)

یکی از اسرار آمیز ترین خدایان هندو ایرانی است.خدای باد.خدایی که در ابر باران زا زندگی می دمد ودر طوفان مرگ.

وی از نفس غول جهانی که دنیا از بدن او ساخته شده پیدا شده و هم اهورا مزدا و هم اهریمن برای او قربانی میکنند!

در حالی که اهورا مزدا در بالا و روشنایی واهریمن در پایین و ظلمت ویو در مابین آنها ودر خلا حکمرانی می کند.

 

 

.tishtrya (تیشتریه یا تیشتر)ودیو خشکسالی!

تیشتر شخصیت دیگریست که با یکی از پدیده های طبیعی یعنی باران ارتباط دارد اما مفهوم دوگانگی در شخصیت این خدا وجود ندارد.

وی نیروی نیکوکاری است که در نبردی کیهانی با Apaosha (اپوشه یا اپوش)که عامل خشکسالی و تباه کنندگی زمین است در گیر می شود.

تیشتر ستاره تابان و شکوهمند نخستین ستاره واصل همه آبها و سرچشمه باران و باروری است.

چهارمین ماه سال معادل ژوئیه به تیشتر اختصاص دارد.گفته اند که در دهه نخست این ماه تیشتر به صورت مردی پانزده سالهدر می آید(پانزده سالگی سن آرمانی در تفکر ایرانی بوده است. )

در دهم دوم به صورت گاوی نر ودر دهه سوم به صورت اسب.

در سرودی که به تیشتر اختصاص دارد در جنگ میان او ودیو خشکسالی او به شکل اسب زیبای سفید با گوش های زرین با اپوش که اسب سیاهی است در هم می آویزند اما اپوش نیرومند تر بوده و پیروز می شود تیشتر با غم و اندوه به سوی اهورا مزدا آمده و علت ناتوانی خود را عدم شایستگی نیایش ها و قربانی های مردم بیان می کند!!!!!!(عجب کلکی بوده ها! )

آنگاه هور مزد خود برای اوقربانی می کند تا نیروی 10اسب،10شتر،10گاو نر،10کوه و 10رود در او دمیده شود.

این بار او پیروز می شود و آب می تواند بی مانع در مزارع و چراگاهها جاری شود.****اما حیفم اومد واقعیت اسطوره ای قرآن رو در این باره نگم:((آيا ندیدی که خداومند ابرهایی را به آرامی می راند وپس میان آنها پیوند می دهد . بعد متراکم می کند .در این حال دانه های باران را می بینی که از لابه لای آن خارج می شود واز کوههایی که در آسمان است دانه های تگرگ را نازل می کند وهر کس را بخواهد به آن زیان می رساند و از هر که بخواهد این زیان را برطرف می کندونزدیک است برق آن چشمها را ببرد!))3.Anahita (اناهیتا یا ناهید):خدای آب های نیرومند بی آلایش

آناهیتا ایزد بانوی ایرانیان سرچشمه همه آبهای روی زمین است.او منبع همه باروری هاست.

نطفه همه نران را پاک و رحم همه مادگان را تطهیر می کند.

او نیرومند ودرخشان ،بلند بالا و زیبا پاک و آزاده است.تاج زرین هشت پره صد ستاره ای بر سر دارد و جامه زرین بر تن و گردنبند صد ستاره بر گردن در جایگاه آسمانی قرار دراد.

ناهید در اناطولی دارای معابد بسیاری بوده که استرابون مورخ رومی می گوید رد انجا از دختران اشراف خواسته می شده پیش از ازدواج در این معابد به روسپی گری مقدس بپردازند!!!!!اما از شواهد و قرائن بر می آید که در ایران پیرامون این خدا بانو آئینی با هرزگی وجود نداشته وکاهنه های در خدمت این خدا تعهد پاکدامنی داشته اند

.

.verethraghna (ورثرغنه یا بهرام):خدای پیروزی

بهرام وجودیست انتزاعی از یک اندیشه.تعبیری از نیروی پیشتاز و غیر قابل مقاومت.

در سرودی که به او اختصاص دارد او دارای 10شکل است:1.باد تند2.گاو نر زرد گوش وزرین شاخ3.اسب سفید با ساز وبرگ زرین4.شتربارکش تیزدندان که پا برزمین می کوبد5.گراز تیز دندان که به یک حمله می کشد6.جوانی در سن 15 سالگی7.پرنده تیز پروازی که شاید کلاغ باشد!8.قوچ وحشی9.بز نر جنگی10.مردی که شمشیر زرین تیغه در دست دارد.

بهرام ایرانی بر خلاف همتایان هندی خود ایندره یا ارمنی وهگن بر غول یا اژدها غلبه نمی کند بلکه غلبه او بر شرارت آدمیان و دیوان است.وبدکاران و نادرستان را عقوبت می کند.

چنانچه نیایش و قربانیها درست باشد نه سپاهی به سرزمین های آریایی وارد میشود ونه بلا.

بهرام اساسا خدایی جنگجوست.

دو تجسم از تجسم های او به ویژه محبوبیت همگانی دارد یکی پرنده ای بزرگ ودیگری گراز.

ایرانیان قدیم ترسی آمیخته به خرافات به پر کلاغ داشتند و می پنداشتند که این پر انسان را حفظ می کند.

5.Rapithwin(رپیثوین):سرور گرمای نیمروز

رپیثوین خدای گرمای نیمروز و سرور ماههای تابستان وقرینه لازم و سودبخشی برای تیشتر است.خورشید پیش از ورود شر هنگامی که بی حرکت در بالای جهان ایستاده بود در اختیار رپیثوین بود.بنابراین او سرور جهان آرمانی است.در عقیده ایرانیان باستان هورمزد در زمانی از روز که متعلق به رپیوثین است قربانی کرد واز آن آفرینش به وجود آمد.در پایان جهان نیز زمان به رپیثوین تعلق دارد که رستاخیز به انجام می رسد.جشن رپیثوین بخشی از جشن نوروز است هم روز نودر سال واقعی و هم روز نو در زمان آرمانی آینده.

بنابراین آمدن رپیثوین زمان شادی وامید به رستاخیز است.نمادی از پیروزی نهایی و همیشگی آفرینش نیک

.

Agni (اگنی):

اگنی خدایی است که به صورت آتش قربانی را دریافت می کند و به عنوانpriest (دین مرد)آن را به خدایان تقدیم می دارد.

عنصر آتش همچنین در عالم پراکنده است.خورشید در آسمان برین در ابر طوفان زا افروخته می شود و به صورت برق به زمین فرود می آید و دراینجا دائما به دست مردمان دوباره متولد می شود.بنابراین اگنی راه خدایان نامیده می شود که از آن می توان به قله های آسمان رسید.البته بیشتر خدایی هندیست تا ایرانی!!!!Atar (آتر یا آتش):

درباره آتر فقط چند اسطوره ای به ما رسیده است.یکی از آنها ستیز میان آتروغول اژی دها بر سر فره ایزدی است.اژی سه پوزه بد آیین که تجسمی است از هوس ویرانگر برای به چنگ آوردن فره ایزدی .بتاخت تا آن را خاموش سازد.آتر نیز برای به دست آوردن آن شتافت آن فره دست نیافتنی را نجات دهد.اما اژی که همچنان به دنبال او می تاخت وناسزا می گفت فریاد برآورد که اگر آتر فره را به دست آورد بر او خواهد تاخت و هرگز به او اجازه نمی دهد که در زمین بدرخشد.

چون آتر دچار تردید شد اژی تاخت تا فره را به دست آورد.این بار نوبت آتر بود که زبان به تهدید بگشاید.((ای اژدهای سه پوزه باز گرد وگرنه بر پشتت زبانه می کشم ودر دهانت شعله افکنم که دیگر نتوانی در زمین اهوره گام برداری!))

خلاصه اژی هراسان خود را پس کشید وفره ایزدی همچنان دست نیافتنی ماند.(امان از این ایرانی ها )

مشکل بتوان معنای واقعی این اسطوره را درک کرد اما به خوبی از آن بر می آید که ایرانیان باستان زندگی را نبردی میان نیروهای خیر وشر می دیدند.به همین سبب آتر را با عنوان جنگجوی خوب دلیر می نامیدند

 

.Haoma (هومه یا هوم):گیاه وخدا

هوم هندوایرانی در ذهن غریبان تصوریست تقریبا در نیافتنی ودر عین حال بسیار آشنا!

هوم هم گیاه است هم خدا.هوم را موبد ایزدی به شمار می آورند که خود قربانی غیر خونین است اما قربانی خونین انجام می دهد.مرگ او شر را شکست می دهد و مومنان با شرکت در mayazd (ضیافت آیینی)به اسرارزندگی دست می یابند.

هوم آسمانی که پسر اهورا مزداست.به خدایان دیگر فدیه نثار می کند و سهم خویش را چون موبدان زمینی بر می دارد!

با این کار او می تواند از روح قربانی مواظبت کند و اگر سهمی به او تخصیص داده نشود آن قربانی در روز داوری از قربانی کننده شکایت خواهد کرد.از سوی دیگردر اسطوره های باستانی این گیاه اثری معجره آسا در شفا بخشی داشته است

با توجه به اینکه موجودات آسمانی که در تمامی ادیان باستانی گذشته شکل گرفته اند همگی دارای شخصیت قهرمانی نیز بوده اند واکثرا به افسانه نزدیکترند تا به اسطوره.در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می شود.که در اصطلاح اسطوره شناسی به قهرمانان ایزدی معروفند:Yima (یمه یا جم):

جم شخصیت دیگریست که به مجموعه عقاید دوران هندوایرانی تعلق دارد.جم در ایران به سبب فرمانروایی هزار ساله اش در زمین بسیار مورد احترام است.از ویژگی این فرمانروایی آرامش و وفور نعمت بوده ودر طی آن دیوان و اعمال زشتشان-ناراستی و گرسنگی و بیماری و مرگ-هیچ نفوذی نداشتند.

جهان در زمان قرمانروایی او چنان از سعادت بر خوردار است که زمین ناگزیر در سه نوبت گسترش می یابد و در پایان فرمانروایی او دوبرابر گسترده تر می شود.

بنابراین جم یا جمشید بیشتر به صورت شاه جلوه گر است تا خدا!

جم همچنین به سبب ساختنvara (وره)یا دژی در زیرزمین مورد تمجید است.

آفریدگار بدو هشدار داد که مردگان گرفتار سه زمستان هراس انگیز خواهند شد که بر اثر آن همه مردمان و حیوانات نابود می شوند.(عصر یخبندان! )

به همین دلیل او دؤی در زمین ساخت و از همه تخمه های حیوانات وگیاهان مفید وبهترین مردمان را به آنجا برد تا پس از دوران سخت جهان دوباره آبادان شود.

از جم همچنین به عنوان گناهکار نیز یاد شده است چرا که برای خوشنودی مردمان خوردن گوشت گاو را که بر خلاف آیین زردشت بود وگمان میرفت قربانی کردن آن موجب بیمرگی انسان میشد! به مردم توصیه کرد.

در جایی دیگر آمده که وی مغرور شد وبا ادعای خدایی مرتکب دروغ شد.وچون سخن دروغ در نظرش شیرین و خوش آمد فره اش در سه نوبت به صورت مرغی به پرواز در آمد واز او گریخت.ونخستین بار مهر و باردوم فریدون و سوم بار گرشاسب آن را گرفتند.

به هرحال گناه او هر چه بود چون فره از او گریخت لرزان و اندوهگین در برابر دشمن قرار گرفت وکشته شد.

 

 

هوشنگ وتخمورو(تهمورث):

چنین می نماید که در ایران باستان چندین روایت درباره نخستین شاه وجود داشته است.زیرا علاوه بر جم دو شخصیت دیگر نیز نخستین شاه نامیده شده اند.هوشنگ وتهمورث!

این دو نخستین شاه به صورت نخستین فرمانروایان افسانه ای یکی پس از دیگری گنجانده شده اند.گرچه اینان روزگاری از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده اند.

هوشنگ در دوران باستان فرمانروای هفت اقلیم بود وبر مردمان و دیوان حکمرانی می کرد.همه جادوگران ودیوان از برابر او گریختند.

درmazana (مزنه که همان مازندران کنونی است) دیوان و جادوگران بسیاری اقامت داشتند که دو سوم آنان به دست هوشنگ دلیر کشته شدند.فرمانروایی او دوران استقرار قانون در روی زمین است واز او و همسرش نژاد ایران به وجود آمد.

تهمورث مانند هوشنگ ودیگر مردمان نیک سیرت دیوان را شکست داد .به بت پرستان ومردان وزنان جادوگر تاخت وحرمت راستین آفریدگار را رواج داد.

گویند در نبرد با شر اهریمن را به صورت اسبی درآورد وتا سی سال سوار بر او گرد زمین را گشت.

 

 

ثریته(اثرط)،ثریتونه(فریدون) :

روایات دینی در سراسر جهان داستانهایی را از نبردهای میان قهرمانان ایزدی وغولها در بر دارند.ثریته یکی از کسانی به شمار می آید که هومه مقدس(که قبلا معرفی شد!) را آماده ساخته ونوشیده است.

در ایران وظیفه این خدا در وجود دو شخصیت ظاهر می شود.

ثریته(اثرط)که شفا بخش است و آماده سازنده هوم وثریتونه(فریدون)که اژدها کش است.

اثرط سومین انسانی بود که هوم را برای جهان مادی اماده ساخت واز آفریدگار خواست که به او دارویی ببخشد که با آن بتوان در برابر درد وبیماری و پوسیدگی و عفونت و مرگ که اهریمن آن ها را با جادوگری خویش در میان مردمان پراکنده کرده بود ایستادگی کند!

در پاسخ این درخواست آفریدگار هزاران گیاه شفابخش را که برگرد درختgaokerena (گوکرنه)در دریای کیهانی می رویند فرو فرستاد .از این رو از اثرط به عنوان کسی که بیماری وتب و مرگ را از مردمان دور ساخت یاد می شود.

از فریدون نیز درخواست می شود که مردمان را در برابر جرب وتب وضعف یاری کند.زیرا همه اینها کار اژدهای سه پوزه شش چشم(دهاکه یا همان ضحاک) بود.آن دیو دروغی را اهریمن آفرید تا پارسایی و خانه مردمان را نابود سازد .

فریدون بر سر وگردن وقلب دهاکه گرزی فرود می آورد اما نمی تواند اورا بکشد.سرانجام تیغی بر می دارد وبر بدن او می کشد که به سبب آن شمار بسیاری از موجودات ترسناک ونفرت انگیز از بدن او بیرون می ریزند.

از ترس اینکه مبادا موجودات زیانکار چون مار وزغ وکژدم وچلپاسه ولاکپشت وقورباغه جهان را فراگیرند فریدون از تکه تکه کردن آن غول صرف نظر می کند.

در عوض اورا به زنجیر کشیده ودر کوه دماوند زندانی میکند.که البته چنانکه خواهیم دید مردمان در آینده از اینکه فریدون ضحاک را نکشته تاسف خواهند خورد!!!

پیروزی فریدون اورا به مقام پیروزمندترین انسان رسانده و فره جم را نصیب او می کند.

 

 

 

Keresaspa (کرساسپه یا گرشاسب):

گرشاسب قهرمان جوان گیسودراز گرز به دست یکی دیگراز قهرمانان اژدها کش بزرگ باستانی ایران است.

وی نیز همچون فریدون ایزد به شمار نمی آید و از این رو زردشتیان او را نیایش نمی کنند،بلکه فقط برای او با نیت خاصی قربانی می کنند.

گفته شده او گندروه اژدهای زرین پاشنه را کشته است که با دهان گشاده برای بلعیدن حرکت می کرده وسر او به خورشید می رسیده و می توانسته دوازده مرد را یک باره ببلعد.نبرد با این غول هراس انگیز نه شبانه روز در دریای کیهانی به درازا کشید.

بسیارند غول ها و راهزنان ونابکارانی که به دست گرشاسب مرده اند.

یکی از آنها مرغ غول پیکری به نامkamak(کمک)است که در هوا بال می گشود وزمین را می پوشاند ونمی گذاشت باران به زمین برسد.

در یک مورد گرشاسب ناچار شد که ترسان از برابر اژدهای شاخدار بگریزد:

((آن غول داغ شد وعرق کرد

با حرکتی به پیش جست

در حالی که آب جوشان را به این سو وآن سو می پاشید

گرشاسی دلیر از ترس گریخت!))

در پایان جهان بار دیگر گرشاسب مردمان را از دست دهاکه را که از زندان خود در کوه گریخته نجات می دهد.

دهاکه با خشمی دیوی بر آفریدگار می تازد وگناهان سهمناکی از او سر می زند ویک سوم مردمان و جانوران را می بلعد.آفریدگار گرشاسب دلیر ار دوباره زنده می کندواو اژدها را با گرز معروف خود می زند و جهانیان را نجات می دهد.

گرچه گرشاسب به واسطه دلیری مورد احترام است اما به علت بی اعتنایی به دین و احترام نگذاردن به آتش(که کانون زندگی دینی مردمان باستان بوده)در زمان ورود به بهشت با وجود اینکه کار های خود را یک به یک بر می شمرد اما آفریدگار خواهش او را نمی پذیرد.

سر انجام پس از خواهش های بسیار گرشاسب که می گریست و زاری فرشتگان ودرخواست زردشت اجازه ورود به بهشت را دریافت می کند.

 

 

Ahura Mazda (اهوره مزدا):سرور دانا

ویژگی بارز او خرد است.کسی که نه فریب می خورد و نه می فریبد.این سرور بخشنده و خیر مطلق است.او پدر ومادر آفرینش است .اما به دلیل دشمن عمده اش اهریمن قدرت او محدود است!!!!

اما زمانی فرا می رسد که بدی مغلوب و اهوره مزدا با قدرت مطلق فرمانروایی کند.

او جامه ای مزین به ستارگان در بر دارد .زیباترین شکل های او شکل خورشید بر آسمان و تجسم روشنی بر روی زمین است.

خورشید چشم او وتختش در عرش اعلی است..

در نظر انسان باستان اورمزد با بدی هیچ ارتباطی ندارد.به همین دلیل زردشتیان خدای مسیحیان را به سبب اینکه روا می دارد که آفریدگان او و حتی پسر خودش! دچار رنج شوند را محکوم می کنند.

آنها معتقد بودند که رنج((آفرینش خوب))را تباه می کندواین امریست که با وجود اهریمن خدا نمی تواند اختیار آن را در دست بگیرد.اما روزی بر آن چیره می شود.

 

****اما باز قرآن در این باره جمله تکان دهنده ای دارد:((مسلما ما انسان را در رنج آفریدیم))که در تفسیر آن ماهیت جهانی که انسان در آن قرار گرفته آمیخته با محنت و رنج است که راه پایان این رنج را در ادامه چنین بیان می کند((واورا به خیر وشرش هدایت نمودیم))

Amesha Spenta (امشاسپندان):دختران و پسران خدا

زردشت از هفت وجود یا جلوه خدا سخن می گوید که خدا آنان را بر حسب اراده خود آفرید است.

 

1.سپند مینو(روح نیکوکار)

2.وهومنه یا بهمن(اندیشه نیک)

3.اَشه یا اردیبهشت(راستی)

4.خشتره ویره”Khshathra Vairya “یا شهریور(شهریاری مطلوب)

5.ارمیتی یا اسپندارمد(اخلاص)

6.هوروتات یا خرداد(کمال)

7.اَمرتات یا مرداد(بیمرگی)

همه این هفت فرزندان خدا!بر تخت های زرین در کنار اهوره مزدا در اقامتگاه خود یعنی خانه سرود ها یا همان عرش اعلی قرار دارند.

عرش که راستکاران پس از مرگ به آن می رسند.

 

Vohu Manah (بهمن):اندیشه نیک

 

بهمن نخستین زاده خدا در طرف راست اهوره مزدا می نشیند.او پشتیبان حیوانات سودمند در جهان است.اما با انسان ها نیز سروکار دارد.بهمن بود که آشکارا در برابر زردشت ظاهر شد و گزارش روزانه اندیشه و کردار و گفتار مردمان را تهیه نمود.

بهمن بعد از مرگ به پارسایان خوشامد می گوید و آنها را به بهشت رهنمون می کند.

دیوانی که بهمن به مخالفت با آنها بر می خیزدAeshma (خشم)،آز(غلط اندیشی)وبالاتر از همه Aka Manah (اندیشه بد یا بی نظمی )هستند.

که البته آز پس از اهریمن بزرگترین دیو در آیین باستانی به شمار می آید.

Asha (اشه يا ارديبهشت):راستي

 

زيباترين فرزند ارديبهشت است.نه تنها در برابر ناراستي قرار مي گيرد بلکه نماينده قانون ايزدي و نظم اخلاقي در جهان نيز هست.

آنان که اشه را نمي شناسند از بهشت محرومند،زيرا آنان بيرون از کل نظم خدا هستند.

پارسايان نيايش مي کنند تا بتوانند اين فرمانرواي بهشتي را ببينندوراهش را ادامه دهند ودر بهشت پر ازشادي او به سر برند.

اشه نظم را در زمين نگه مي دارد چرا که بيماري و مرگ و ديوان وجادوگران و آفريدگان شرير که همگي در برابر نظم خداوندي سربر مي آورند را سرکوب مي کند.

او حتي نظم در دوزخ را بر عهده دارد تا ديوان بدکار را در آنجا بيش از آنچه بايد تنبيه نکنند!!!

بزرگترين دشمن اشه Indra (ايندره)روح ارتداد در انسان است که انسان را از قانون و نظم خداوندي دور مي سازد.

 

Khshathra Vairya (خشتره ویره یا شهریور):شهریاری مطلوب

 

شهریور انتزاعی ترین فرزند است.

او مظهر توانایی ،شکوه ،سیطره وقدرت خداست.در جهان مینویی او نماینده فرمانروایی بهشتی است ودر زمین نماینده سلطنتی است که با کمک کردن به فقرا و ضعفا و با چیرگی بر همه بدی ها،اراده خدا را در آن مستقر می کند.

به دلیل پشتیبانیش از فلزات وی با جاری شدن فلز گداخته ای در پایان جهان همه مردمان را به آزمایش خواهد کشید ارتیاط دارد.

از این رو گفته می شود که خدا از طریق او پاداش و مکافات اخروی را تعیین می کند.

هماورد اصلی اوSaurva (سوروه)است که سردسته حکومت بدوهرج ومرج ومستی است.

 

Armaiti (ارمیتی یا اسپندارمد):اخلاص

 

اسپندارمد دختر اهوره مزداست و در طرف چپ او می نشیند.

چون زمین زیر نظر اوست می گویند که به چهار پایان چراگاه می بخشد اما خصوصیت راستین او از نامش بر می آید که بجااندیشی یا اخلاص معنی می دهد.

وی مظهر فرمانبرداری مومنانه هماهنگی مذهبی و پرستش است.

اسپندارمد زمانی که انسان بی ملاحظه و لاقید بر زمین راه می رود آزرده می شود اما زمانی که پارسایان بر زمین به کشت و کار می پردازند یا فرزند پارسایی زائیده می شود شادمان می گردد.

هماوردان اصلی او Taromaiti (گستاخی)وPairimaiti (کج اندیشی)اند.

 

Haurvatat (هوروتات یا خرداد)وAmeretat (امرتات یا مرداد):کمال و بیمرگی

 

این دو موجود مادینه همیشه در متون باستانی باهم ذکر شده اند .خرداد که به معنی تمامیت ،کلیت و پری است مظهری از مفهوم نجات برای بشر است.

مرداد تجلی دیگر رستگارس وجاودانگی است.

این دو امشاسپند با آب و گیاه ارتباط دارند . هدایای آنان ثروت و رمه چهارپایان است.این دو نماینده آرمانهای نیرومندی و سرچشمه زندگی ورویش هستند.

هماوردان خاص آنها گرسنگی وتشنگی اند.

 

 

Sraosha (سروشه یا سروش):فرمانبرداری

 

سروش به معنی اطاعت یا انضباط یکی از چهره های محبوب ایران باستان است.

این ایزد در تمامی آیینهای دینی وجود دارد،زیرا که او در نیایش ها وسرودهای مردمان جای دارد وخدایی است که نیایش ها را به بهشت منتقل می کند.در کتب باستانی از سروش با نام سرور مناسک دینی یاد شده است واز آنجا که مناسک دینی نیروی موثر در نابودی بدی به شمار می آمده از این رو سروش نیز چون جنگجوی مسلح وبهترین درهم کوبنده دروغ توصیف شده است.

او با تبر جنگیش کاسه سر دیوان را خرد می کند ،به اهریمن ضربه می زندومخالفت سختی با Aeshma (ایشمه یا خشم)دارد.

سروش جهان را در شب که دیوان این سو و آن سو می روند پاسداری می کند.او نخستین کسی بود که بَرسُم(دسته ای از شاخه های نوعی گیاه که مقدس شمرده می شد)را در مناسک دینی گسترد ودعا ها را تقدیم اهوره مزدا کرد.

خانه هزار ستونی او در بالاترین قله کوه البرز قرار دارد.این خانه از درون خود به خود روشن است واز بیرون از ستارگان نور می گیرد.

سروش به همراه مهر ورَشن بر داوری روان ریاست دارد.

 

وحافظ چه زیبا میگه:

گر نباشی آشنا زین پرده رازی نشنوی…………..گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

Angra Mainyu (انگره مینیو یا اهریمن):

انگره مینیو که در زبان فارسی میانه به اهریمن شهرت یافته است رهبر گروه دیوان است.

هدف او ویران کردن و تخریب جهان است.او در جایگاه شرارت اقامت دارد .اهریمن دیو دیوان است و در گودالی در تاریکی بی پایان در شمال که بر حسب سنت جایگاه دیوان است اقامت دارد.نادانی وزیان رسانی و بی نظمی ویژگی اهریمن است.

او می تواند صورت ظاهریش را عوض کند وبه شکل چلپاسه ، مار یا مرد جوانی ظاهر شود.

همانگونه که اورمزد زندگی را می آفریند او مرگ را بوجود می آورد.

در پایان دنیا با وجود تلاش های بسیار اهریمن او شکست می خورد وآفرینش بد!نابود می شود.

در نوشته های گذشته این چنین آمده است که اهریمن وجود مادی نداشته وفقط می تواند در تن آدمیان وحیوانات چون انگلی جای گیرد.

تولد زرتشت ضربه سهمگینی به پیکر اهریمن فرود آورد و او سعی کرد زرتشت را بفریبد اما نتوانست.

خوب تا اینجا درباره اساطیر برجسته ایرانی صحبت کردیم.

اما در ادامه اسطوره آفرینش رو هم بیان می کنم که داستان بدی نیست:

در آغاز هم اورمزد وجود داشت و هم اهریمن!اورمزد با علم مطلق خود از وجود روح بد آگاه بود

ولی اهریمن که همیشه نادان و احمق است از هستی اورمزد بی اطلاع بود.

اهریمن به محض اینکه اورمزد و روشنی را دید طبیعت ویرانگرش اورا به حمله وتخریب وادار کرد.

اورمزد به او پیشنهاد آشتی داد به شرطی که آفرینش خوب را ستایش کند.

اما اهریمن که دیگران را چون خود می دانست پیشنهاد آشتی را از موضع ضعف می پنداشت و آن را نپذیرفت.

اورمزد که می دانست اگر قرار به نبرد باشد تا ابد ادامه خواهد یافت از این رو گفت که دورانی برای نبرد معین گردد.

اهریمن از روی کند هوشی آن را پذیرفت وبدین ترتیب نابودی خود را مسجل کرد.

چنین به نظر می رسد که انسان باستان براین باور بوده است که اگر شر را رها کنند

تا به آرامی وبه تدریج به عمل بپردازد همه چیز را نابود خواهد ساخت

اما اگر به صحنه نبرد کشیده شود توفیقی نخواهد یافت.

بنابر آنچه در اسناد آمده نخستین سه هزار سال دوره آفرینش اصلی است.دومین سه هزاره بنا به درخواست اورمزد بی هیچ تنشی سپری می شود.سومین سه هزاره دوران آمیختگی خیر و شر است ودر چهارمین سه هزاره اهریمن شکست می خورد.

در آیین پیشینیان از این دوازده هزار سال نه هزار سال زمان فرمانروایی شر وسه هزار سال آن دوران نابودی آن است.

بعد از تعیین دوران نبرد

بعد از تعیین دوران نبرد اورمزد دعای مقدس را خواند واهریمن به دوزخ گریخت و سه هزار سال در آنجا بیهوش ماند.

در این مدت اورمزد در ابتدا امشاسپندان وسپس ایزدان را آفرید.

بعد آسمان و سپس آب ،زمین،گیاه ،حیوان ودر نهایت انسان را آفرید.

نخستین آفرینش ها همه در حالت مینویی بودند.درخت بدون پوست وخار ،گاو سفید وچون ماه وکیومرث که نخستین انسان بود چون خورشید می درخشید اما بر اثر حمله اهریمن همه چیز به هم خورد.

به همین سبب اورمزد آسمان را پوشش سختی قرار داد که جهان را در برگرفته وچون زندانی برای اهریمن اورا در دام افکند.

بعد زا اینکه اهریمن بی هوش به دوزخ افتاد همه دیوان کوشیدند که او را به هوش آورند.اما نشد تا اینکه جهی بدکار که تجسم تمامی ناپاکی های زنانه است سررسید وقول داد کیومرث “نخستین انسان یا مرد راستکار”وگاو را دچار چنان رنج هایی سازد که زندگی در نظرشان بی ارزش شود.

همچنین قول داد به همه آفریدها حمله کند و روح پلیدی را در آنها زنده سازد.

به این ترتیب اهریمن جان تازه ای گرفت وبرای سپاسگزاری آرزوی جهی رامبنی بر اینکه همه مردان همواره به دنبال او ودر آرزوی او باشندرا برآورده ساخت.

اهریمن و تمامی دیوان به زمین حمله کردندوآسمان را شکافتند از آب رد شدند وبه وسط زمین رسیدند.

آسمان وزمین چنان تار شد که گویی شب سیاه از راه رسیده است.تمامی گیاهان زهرآلود شدند و همگی پژمردند.گاو وکیومرث در معرض حمله اهریمن دچار تمامی بلایا((آز،نیاز،دردوگرسنگی، بیماری وکاهلی))شدند گاو سرانجام شیرش خشک شد ومرداما چون فرمانردایی انسان سی سال تعیین شده بود دیوان هیچکدام نتوانستند انسان را کاملا نابود سازند.

تمامی آفرینش های خوب در برابر آفریده های بد قرار گرفتند:دروغ وراستی،جادوگری وکلام مقدس،افراطوتفریط در برابر اعتدال و…..

تمامی جهان مادی از بین رفت و سر انجام انسان نیز مرد.

در این زمان چنین می نمود که اهریمن پیروز شده وشر تمامی دنیا را فرا گرفته است.

اما داستانی دیگر در پیش بود

اهریمن پس از پیروزی نمایان خود تصمیم گرفت به جایگاه خود در تاریکی بازگردد اما مینوی آسمان مرد جنگجوی زره بر تن

و فروهرکه همان شکل مینویی انسان است راه را بر او بستند.

فروهر خود آسمانی و حقیقی هر انسان است که اگرچه انسان مادی کار بد انجام می دهد اما فروهر او در آسمان بدون تغییر می ماند.

اینان در برابر اهریمن ایستادند و از فرار اهریمن از زندانی که به زور وارد آن شده بود جلوگیری کردند.

بدین ترتیب زندگی دیگر بار در حالی که اهریمن در زمین گرفتار شده بود شروع به شکوفایی کرد.

تیشتر باران را ایجاد نمود.آب ها آفریدگان بد را شستند وزمین بارور شد اما تخم شکست اهریمن در زمین کاشته شد.

از اندام های گاو 55 نوع غله ودوازده نوع گیاه دارویی بر زمین رویید.نطفه او به ماه رسید و آن حیوانات مختلف به وجود آمد.

چون انسان درگذشت نطفه او به زمین رفت واز تن او فلزات بوجود آمد.

با وجود اینکه اهریمن گاو و انسان را نابود کرد اما از مرگ آنها زندگی گسترده تری آغاز شد و مقدمه نابودی اهریمن را فراهم کرد.

نخستین زوج بشر از نطفه کیومرث که در زمین ریخته بود بیرون آمدند.

نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که تشخیص این که کدام مرد است وکدام زن ممکن نبود.

این دو با هم درختی را تشکیل می دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود.

 

****در قرآن نیز میان ریشه آدم ابولبشر و نژاد او تمایزی بیان شده است:

((او همان کسى است که هر چه را آفرید نیکو آفرید، و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد،

سپس نسل او را از عصاره اى از آب ناچیز و بى قدر آفرید.سپس ( اندام ) او را موزون ساخت و از روح خویش در وى دمید…))

 

سر انجام وقتی به صورت انسان(مشیه و مشیانه) در آمدند اورمزد مسئولیت هایشان را به آنان آموخت:

((شما تخمه بشر هستید،شما نیای جهان هستید،به شما بهترین اخلاص را بخشیده ام ،نیک بیندیشید،نیک بگویید وکار نیک بکنید ودیوان را مستایید.))

 

***اما باز در قرآن درباره تعلیم به انسان آیات فوق العاده ای وجود دارد :

((اى فرزندان آدم !شیطان شما را نفریبد، آن گونه که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد،و لباسشان را از تنشان بیرون ساخت تا عورتشان را به آنها نشان دهد.چه اینکه او و همکارانش شما را مى بینند از جایى که شما آنها را نمى بینید، (اما بدانید ) ما شیاطین را اولیاى کسانى قرار دادیم که ایمان نمى آورند.))

 

اما شر در آن نزدیکی در کمین نشسته بود تا آنان رااز راه راست منحرف کند

اهریمن بر اندیشه آنان تاخت و نخستین دروغ را بر زبان آوردند:گفتند همانا اهریمن آفریدگار است!!!!

بدین گونه انتساب اصل جهان به شر،نخستین گناه بشر بود.

از این لحظه به بعد سرگردانی نخستین زوج در جایی که خدا برایشان در نظر گرفته بود آغاز شد.

قربانیی کردند اما ایزدان را خوش نیامد وبه نوشیدن شیر پرداختند.

گرچه چاه کندند،آهن گداختند،ابزار های چوبی ساختند ودر کار باهم سهیم شدند اما آرامش وهماهنگی حاصل نشد وجز خشونت وشرارت چیزی بوجود نیامد.

دیوان اندیشه نخستین زوج بشر را با این اغوا که پرستش آنان بر پرستش خدا ارجح است تباه ساختند وبه مدت 50سال میل به هم آغوشی را از آنان ربودند که از نظر اخلاقی موجب تباهی آنان شد.

وقتی هم نخستین زوج فرزندانی پیدا کردند،آنها را خوردند وبه همین سبب اورمزد شیرینی فرزند را از آنان بر گرفت.

اما بالاخره با توجه خدایگان مشیه و مشیانه وظیفه خویش را با بدنیا آوردن همه نژادهای بشر به انجام رساندند.

در رابطه با اسطوره های پایان جهان باید گفت که انسان باستان معتقد بود اگر مرگ پایان زندگی انسان باشد به معنای پیروزی اهریمن است چرا که انسان برای زندگی آفریده شد.از این رو همواره به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند.

پس از مرگ روان به مدت سه شب پیرامون تن می گردد.نخستین شب به سخنان خود در زندگی می اندیشد،شب دوم به اندیشه هایش وشب سوم به کردارش.

این سه شب زمان تاسف روان است بر تن.زمانیست که روان وتن آرزوی دوباره یکی شدن را دارند.

در این مدت نیز دیوان در کمین اند تا روان را دچار رنج وعذاب کنند از این رو روان به پشتیبانی سروش عادل نیاز دارد تا اورا حمایت کند.

سه شب پس از مرگ در سپیده دم هر روانی می رود تا درباره اعمالش داوری شود.

هنگامی که روان از محل قضاوت بیرون میرود راهنمایی به پیشوازش می آید.

نسیمی خوشبو ودوشیزه ای که از او هرگز کسی زیباتر ندیده است از رایتکاران استقبال می کند.روان که مبهوت زیبایی دوشیزه است می پرسد که کیستی؟!واو پاسخ می دهد :من همان وجدان توام.

از سوی دیگر بوی بد ناخوشایند و عجوزه برهنه پیری که بسیار نفرت انگیز است به پیشواز روان بدکاران می آید.

در مسیر عبور هم بدکاران وهم راستکاران با مانعی روبه رو می شوند،آن رودخانه ایست که از اشک سوگواران درست شده است.

زاری وگریه بیش از اندازه رودخانه را به طغیان می آورد وعبور از پل را برای روان دشوار می سازد.

به همین سبب زرتشتیان زاری و مویه بسیار را گناه می شمرند.

اما زمانی که روان به محل مکافات می رسد هنوز به جایگاه ابدی خود نرسیده است.چرا که انسان باستان عقیده داشت تنها هدف از هرمجازات عادلانه ای صرفا اصلاح وبازسازی است.

یعنی اگر پدر یا مادری فقط محض مجازات فرزند خود را تنبیه کنند از ستمکارانند!

بنابراین چنین کاری به خدا نسبتی ندارد.رنج جاودانه در دوزخ نمی تواند اصلاح کننده باشد!!!!

به این ترتیب دوزخ انسان باستان جایگاه موقتیست که در آن مجازات هرچند سخت اقدامی برای اصلاح است،به طوری که وقتی خیر پیروز شود همه مردم هم از بهشت وهم از دوزخ برانگیخته می شوند وهمه با مبدا خود یکی می گردند.

آخرین دوره تاریخ بر طبق آیین های باستانی به چهار دوره تقسیم شده است ونماد هر کدام یکی از فلزات است:

زر نماد دوره ای که در آن دین نیکو به زردتشت الهام شد،نقره نماد دوره ای که شاه یعنی گشتاسب دین را می پذیرد،روی نماد دوران ساسانی وآهن نماد دوره کنونی است که دین رو به تنزل است ودوران پیش از ظهور نخستین منجی است!(در دین زرتشتی اعتقاد به ظهور سه منجی وجود دارد که هرکدام هر هزار سال یک بار ظهور می کنند.)

دوران آهن:

نشانه این دورهان چیزیست که در کتب با عنوان علایم ظهور نام برده شده است یعنی تجلیات ترس و قدرت شر.دیوان ژولیده مو به ایران می تازند که نتیچه آن نابودی کامل زندگی منظم در این سرزمین است.

در پایان این دوران که انواع بلایا بر زمین فرود می آیند سرانجام بارش ستارگان در آسمان پیدا می شود که نشانه تولد شاهزاده پارسایی است که بر لشکر شر پیروز می شود وسرزمین ایرانی را پیش از تولد نخستین منجی به صورت پیشین خود در می آورد.

نخستین منجی:

اوشیدر منجی ((گسترش دهنده راستکاری))گرچه از دوشیزه باکره ای زاده می شود اما فرزند زردتشت هم هست!

در اسطوره ها آورده شده که نطفه زردتشت در دریاچه ای نگهداری می شد اما این نطفه دختر باکره ای را که در آن دریاچه به آب تنی پرداخت را بارور کرد و منجی نخستین متولد شد.

در سن سی سالگی منجی خورشید ده روز یکسره در میانه آسمان هنگام ظهر می ایستد .منجی با فرشتگان بزرگ هم صحبت می شود و دین آسمانی را دیگر بار به زمین می آورد.

مظاهر بهشت در زمین بوجود می آید و بخشی از آفریدگان شر یعنی گرگ نابود می شوند.اما بازسازی جهان هنوز کامل نیست چرا که شر هنوز وجود دارد.واین پیش در آمد تکامل است

دومین منجی:

اوشیدر ماه؛دومین منجی نیز از دوشیزه باکره ای متولد می شود.

در حالی که خورشید در هنگام ظهر در دوره پیشین ده روز بر جای مانده بود این بار بیست روز در آسمان می ماند

و اعضای بیشتر آفریدگان شر از زمین پاک خواهند شد.

جهان به وضع بهشت بنیادین نزدیک می گردد.آدمی دیگر نیازی به خوردن گوشت نخواهد داشت و گیاهخوار خواهد شد و فقط آب خواهد نوشید!

 

 

سومین و آخرین منجی:

نطفه Saoshyant (سوشینت یا سوشیانس)آخرین منجی نیز در رحم دختر باکره ای بسته می شود.

اما با آمدن او پیروزی کامل خیر فرا می رسد.بیماری مرگ شکنجه و آزار از زمین رخ برمی بندد.گیاهان دائما شکوفا خواهند بود و آدمی تنها غذای معنوی خواهد خورد.

پیش از دوران پایانی وداوری واپسین همه انسانها باید از میان رودخانه ای از فلز گداخته عبور کنند تا در پاکی کامل قرار گیرند.

هدیه جاودانگی زمانی اعطا می شود که سوشیانس در نقش موبد قربانی نهایی را که همان گاو است انجام می دهد.

از پیه آن گاو و هوم سفید اکسیر جاودانگی تهیه خواهد شد.

فلز کداخته که بر سطح زمین جاریست به دوزخ فرو خواهد ریخت و تعفن و پلیدی را به خود خواهد برد.

اهریمن در زمین محبوس و خواهد مرد.

همه آفرینش تلفیق کاملی از روح و ماده خواهند شد و اراده خدا که همانا خیر مطلق است بر نظام آفرینش حاکم خواهد شد.

در متون باستانی دقیقا عاقبت اهریمن بیان نشده است اما آنچه به وضوح دیده می شود فرمانروایی مطلق خیر بر هستی خواهد بود.

****در اینجا بیان قرآن در مورد سرانجام زمین خالی از لطف نیست:

((اراده ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفین نعمت بخشیم،و آنها را پیشوایان ووارثین روی زمین قرار دهیم!))

آخرین پیروزی

آخرين پيروزي مهم ارتش ايران در زمان انوشيروان دادگر و نگاهي کوتاه به اصلاحات او

خسرو انوشيروان

پنجم اكتبر در سال 579 ميلادي، ارتش ايران مركب از 40 هزار سوار و يكصد هزار پياده، سوريه را از دست روميها خارج كرد و نزديك به 20 هزار رومي را به اسارت گرفت.

پس از اين پيروزي، طولي نكشيد كه انوشيروان ساساني، شاه وقت ايران، پس از 48 سال سلطنت درگذشت. وي نقشه اخراج روميها از سوريه را شخصا طرح كرده بود. در دوران حكومت انوشيروان دادگر مرزهاي ايران تقريبا به حدود مرزهاي ايران در دوران هخامنشيان رسيد. وي هونها را از منطقه تاجيكستان و شمالشرقي افغانستان امروز اخراج كرد، حكومت روم شرقي را خراجگزار ايران ساخت، امتيازهاي طبقاتي را كاهش داد ، نظام قضايي را اصلاح و كدخدايان و دهداران را انتخابي و بيگاري ارباب از رعيت را لغو كرد. به دستور او مدارس فراوان تاسيس شد. وي تاليف و ترجمه كتاب از هندي و يوناني را تشويق كرد و براي اين منظور يک سازمان دولتي ويژه به وجود آورد که ترجمه کليله و دمنه از هندي يکي از کارهاي اين سازمان بوده است . خسرو انوشيروان عمارات تازه در كاخ تيسفون [طاق كسري] ساخت و در شهرها دفاتر ويژه داير كرد كه درد دل مردم را به وي اطلاع دهند. خود او هر چند روز يک بار ديدار عمومي

( اصطلاحا : بار عام ) داشت و در اين ديدار شخصا شکايات مردم را دريافت و به خواستهايشان توجه مي کرد. گهگاه که مردم براي اعلام شکايات و درخوستهاي خود در برابر کاخ تيسفون اجتماع مي کردند، شخصا در بالکن کاخ حضور مي يافت و اظهارات آنان را مي شنيد.

مورخان قرون وسطا - قرنها پس از وي - با بررسي کارهاي خسرو انوشيروان ، بر نام او صفت " دادگر " را اضافه کردند و در دهه دوم قردن چهادهم هجري خورشيدي که زرتشتيان هند چند مدرسه در تهران ساختند و به آموزش و پرورش ايران هديه کردند، نام بزرگترين آنها را که در خيابان انقلاب قرار دارد " انوشيروان دادگر " گذاردند که دهها سال بهترين دبيرستان دختران پايتخت بود.

در زمينه نظامي ، به نوشته مورخان روم شرقي ، خسرو انوشيروان بازگشت و فرار سرباز ايراني در جنگهاي دفاعي ( نه تعرضي ) را اکيدا ممنوع و براي آن مجازات سخت در نظر گرفته بود و چنين سربازي پيش از مجازات، از موهبت ايراني بودن خلع مي شد ، زيرا سرباز ايراني نبايد در جنگهاي دفاعي به دشمني که چشم طمع به وطن او داشت ، پشت مي کرد . به نوشته اين مورخان ، سربازان ايراني هر روز دوبار در جمع خود ( به اصطلاح امروز صبحگاه و شامگاه ) با صداي بلند مي گفتند: ايستادگي يا مرگ.

 

گلچین اسامی و معرفی برخی از تحصیل کردگان ممتاز روستا

1.       دكتر سيد علي هاشمي ايوري  : متخصص و جراح قلب

2.       دكتر سيد محمد هاشمي ايوري : متخصص بي هوشي

3.       دكتر سيد علي سليماني ايوري   : solimani_ali@shahroodut.ac.ir

آخرين مدرک تحصيلي: دکتری

گرايش تحصيلي: الکترونیک

دانشگاه محل فارغ التحصيلي: علم و صنعت ایران

رتبه دانشگاهي: استاد یار

زمينه ها و علايق پژوهشي: طراحی مدارهای میکروپروسسوری، شبکه عصبی و فازی، پردازش سیگنال

عضويت در مجامع علمي:

افتخارات علمي و اختراعات:

4.       جناب آقاي ابطحي ايوري : فوق ليسانس تحصيل در كانادا و  استاد دانشگاه

5.       دكتر محمد رضا بخشيان ايوري : متخصص و جراع دندانپزشك

6.       دكتر اشراقي ايوري : جراح و متخصص ارتوپدي

7.       دكتر بنيادي ايوري : متخصص اطفال

8.       ابراهيم ترسايي ايوري : مهندسي الكترونيك

9.       مرحوم مهندس محمد پناه ايوري

10.   دكتر حسين ذاكري ايوري  : متخصص اطفال

11.   حسين اثناعشري ايوري : فوق ليسانس فيزيك (دانشگاه بيرجند)

 

 

معرفی روستای ایور کوهسرخ کاشمر

ایور نام روستایی است که در شمال شرق مرکز شهرستان کاشمر ، در بخش کوهسرخ و در غرب استان خراسان رضوی واقع شده است . این روستا دارای جمعیتی حدود 2900 نفر (1096 خانوار ) که بزرگترین و پرجمعیت ترین روستای کوهسرخ بعد از شهر ریوش می باشد . با اعلام بخشداری کوهسرخ در سال 84 جمعیت مردان روستای ایور 1433 نفر و زنان 1463 نفر می باشد. فاصله این روستا  تا مرکز بخش یعنی شهر ریوش 14 کیلومتر و تا کاشمر 39 کیلومتر می باشد .

گویش محلی اهالی روستا

 

1-     دین : دین مردم این مناطق اسلام است و مفتخر به نام متبرک شیعه دوازده امامی هستند مردم نیز عمدتاً پایبند مسائل دینی می باشند . قبل از اسلام مذهب اهالی ترشیز ، زرتشتی بوده که آثار آتشکده ها و تاریخی در محل علی آباد کشمر ، نزدیک آبادی سرحوضک و گورستانهای مشخص زرتشتیها در کنار بسیاری از آبادیها نظیر علی آباد کوهسرخ نشانگر این موضوع میباشد .

 

2-     گویش : به رغم اسکان اقوام مختلفی اعم از : عرب ، ترک ، افغان ، بلوچ ، ازبک و... در ترشیز ، زبان مردم کاشمر فارسی است و هر چه به سمت کوهسرخ نزدیکتر می شویم ، لهجه غلیظ تر و به سمت فارسی دری نزدیک تر میشود . با وجود اینکه در دوره ی معاصر و به ویژه سه ، چهاردهه ی اخیر ،نوع کلمات و شیوه ی گفتمان مردم ، به شکل غیر قابل انکاری دست خوش تغییر و تبدیل گردیده است . هنوز هم تنوع لهجه های محلی در روستاهای شهرستان ، قابل شناسایی است .بعضی اوقات ، فهم لهجه های دو روستای واقع در دو سوی شهر برای همشهریان مشکل است تا حدی که بعضا حتی پدر خانواده نیز در تفهیم گفتار خود به فرزندانش به زحمت می افتد .

 

 

 

مردم این روستا از تیره پارت ها یکی از آقوام آریایی ها میباشند و دارای زبان فارسی که با توجه به دست نوشته های کتب معتبر، لهجه و زبان آنان برگرفته و باقی مانده دوران ساسانیان بوده و اینک با لهجه کاشمری آمیخته با لهجه نیشابوری همراه می باشد . دین مردم ایور اسلام و مذهب شیعه می باشد . ایور چون در منطقه کوهستانی قرار گرفته است دارای آب و هوای سرد و دارای بارش برف و باران فراوان است و فراوانی زمینها و باغات کشاورزی، باعث رونق زندگی بهتر مردم این دیار شده است . این روستا یکی از اولین روستاهایی در کوهسرخ است که در زمانهای قبل از انقلاب دارای مکتبها و مدارس نوین متعددی بوده و الان نیز به لطف خداوند و تلاش دولتمردان و سعی و کوشش فوق العاده مردم ایور ، دارای مهد کودک ، ابتدایی ، راهنمایی ، دبیرستان دخترانه و پسرانه با امکانات خوب می باشد .

ایور در دامن پاک خود ، مردان و زنانی را پرورش داده که اکنون باعث سرافرازی و سربلندی این سرزمین شده اند از جمله میتوان به رشادت سرداران شهید و چند تن شهید دیگر ایور اشاره کرد و همچنین مهندسان و دکتران و استادان و … اشاره نمود که اکنون در جایگاههای مهمی در سطح شهرستان و استان و کشور مشغول فعالیت هستند که در همین جا برای تمام آن عزیزان آرزوی تندرستی و موفقیت می کنیم

 

قسمتی از گویش محلی مردم ایور

 

اسامی ماههای سال : شمسی ، قمری ، میلادی ، هخامنشی ، ترکی ، رمی

هجری شمسی:

1 ـ فروردین ,2 ـ اردیبهشت , 3 ـ خرداد , 4 ـ تیر , 5 ـ مرداد , 6 ـ شهریور , 7 ـ مهر , 8 ـ آبان , 9 ـ دی , 10 ـ بهمن     , 11 ـ اسفند.

هجری قمری:

1 ـ محرم , 2 ـ صفر , 3 ـ ربیع الاول , 4 ـ ربیع الثانی , 5 ـ جمادی الاول , 6 ـ جمادی الثانی , 7 ـ رجب , 8 ـ شعبان       , 9 ـ رمضان , 10 ـ شوال , 11 ـ ذیقعده , 12 ـ ذیحجه.

میلادی:

1 ـ ژانویه , 2 ـ فوریه , 3 ـ مارس , 4 ـ آوریل , 5 ـ مه , 6 ـ ژوئن , 7 ـ ژوئیه , 8 ـ اوت , 9 ـ سپتامبر , 10 ـ اکتبر          , 11 ـ نوامبر , 12 ـ دسامبر.

هخامنشی:

1 ـ چمن آرا , 2 ـ گل آور , 3 ـ جان پرور , 4 ـ گرما خیز , 5 ـ آتش بیشه , 6 ـ جهان بخش , 7 ـ دژخوی , 8 ـ باران خیز    , 9 ـ اندوه خیز , 10 ـ سرماده , 11 ـ برف آزر , 12 ـ مشکین فام.

هجری شمسی به عربی:

1 ـ حمل ( بره ) , 2 ـ ثور ( گاو ) , 3 ـ جوزا ( دوقلو ) , 4 ـ سرطان ( خرچنگ ) , 5 ـ اسد ( شیر )  6 ـ سنبله ( خوشه گندم ) , 7 ـ عقرب , 8 ـ میزان ( ترازو ) , 9 ـ قوس ( كمان ) , 10 ـ جوی ( بزغاله ) , 11 ـ دلو ( ظرف آب ) , 12 ـ حوت (ماهی ).

رومی:

1 ـ آزار , 2 ـ نیسان , 3 ـ ایتار , 4 ـ خریزان , 5 ـ تموز , 6 ـ آساماه , 7 ـ ایلول , 8 ـ تشرین اول , 9 ـ تشرین آخر           , 10 ـ كانون اول , 11 ـ كانون آخر , 12 ـ شباط.

تركی:

1 ـ بیرنجی , 2 ـ ایكنده , 3 ـ اوچنچی , 4 ـ درطونچی , 5 ـ بشنچی , 6 ـ آلتنجی , 7 ـ یدنجی , 8 ـ سكنجی                , 9 ـ طوقونجی , 10 ـ اوئونجی , 11 ـ اون بیرنجی , 12 ـ حفشاط .

ده فرمان کار آفرینی

ده فرمان کارآفرينی

1- هر روز با اشتياق در محل کار خود حاضر شويد.

2- بر هر دستوری که هدفش توقف آرمان شماست، پيش دستی  کنيد.

3- هر کاری که برای تکميل پروژه تان لازم  است، بدون توجه به شرح شغل خود انجام دهيد.

4- افرادی را برای کمک به خود پيدا کنيد.

5- درباره افرادی که انتخاب می کنيد از شهود خود کمک بگيريد و فقط با بهترين ها کار کنيد.

6- تا جايی که می توانيد پنهان کاری کنيد، جنجال و تبليغات، ساز و کارهای امن را به خطر می  اندازد.

7- هيچ وقت روی يک مسابقه شرط بندی نکنيد، مگر آنکه خودتان گرداننده اش باشيد.

8- به ياد داشته باشيد درخواست بخشش آسانتر از درخواست اجازه است.

9- در اهداف خود ثابت قدم بوده و وفادار بمانيد، اما درباره تحقق آن اهداف واقع گرا باشيد.

10- حاميان خود را گرامی بداريد.

 

همکلاسی

یاسای مغول

مقدمه 

در دوراني كه سلطان محمد خوارزم شاه در حال تثبيت پايه هاي خود در ايران بود، شخصي به نام تموچين در صحراي مغولستان با مطيع ساختن قبايل پراكنده مغول و تاتار امپراطوري خويش را بنيان نهاد. او در سال 1206ميلادي در مجمع بزرگ قوريلتاي به چنگيز خان كه احتمالا به معني فرمانرواي جهان بوده است، ملقب گرديد. چنگيز خان در همين ايام قوانين مهم و مدوني وضع كرد كه ياسا ناميده شد. [1]

در طول تاريخ صحرا گردان عامل اصلي فروپاشي بيشتر حكومتهاي ايران بوده اند. آنان در كنار مناطق و شهرهاي متمدن زندگي مي كردند و بعضي از آنها با ديدن زندگي مردم آن شهرها، مي كوشيدند به شيوه آنان زندگي كنند. گاهي اين صحرا گردان در آرامش با شهر نشينان داد و ستد مي كردند اما بيشتر اوقات به شهر نشينان يورش مي بردند و آنچه را مي خواستند، به زور از آنها مي گرفتند؛ بنا بر اين شهرنشينان و روستا نشينان همواره از صحرا گردان در بيم و هراس بودند.

يكي از دشتهاي پهناور آسيا، مغولستان نام دارد. بخش بزرگي از مغولستان از بيابان تشكيل شده است. در اين سرزمين پوشش گياهي فقير است و بيشتر آن را استپي كم حاصل با چند رشته كوه تشكيل مي دهد. صحراي گبي بخش بزرگي از جنوب مغولستان است. مغولستان سرزمين بسيار خشك و مقدار بارش در آن كم است. رشته كوهي بلند كه در جنوب آن واقع شده است از رسيدن توده هواي مرطوبي كه از اقيانوس هند مي آيد جلوگيري مي كند. هواي مغولستان در زمستان سرد و گزنده است و در تابستان گرم. سرزمين مغولستان همواره فقير بوده است و ساكنان آن تا پيش از پيدايش چنگيز خان پراكنده زندگي مي كردند. و همين عاملي بود كه آنها به شيوه اي خشن پرورش يابند. اين شيوه زندگي چندان نشاني از فرهنگ و تمدن نداشت.آنان به زندگي بي قيد و بند و آزاد افتخار مي كردند. اين گونه تفكر هنگام كشور گشايي مغولان سبب ويراني بسياري از مناطق متمدن و كشتار هولناك ساكنان آنها مي شد.

برخي از مغولان مسيحي و برخي بودايي بودند. اما گروهي بسياري از آنان پيرو مذهب و آداب و رسوم ويژه خود بودند. آنان رب النوعهاي بسياري مانند رب النوع جنگل ، رودخانه، كوهستان را نيز ستايش مي كردند. مغولان مردماني خرافه پرست بودند و جادوگر يا شمن هر قبيله گذشته از درمان بيماريها براي گره گشايي از مشكلات به جادو گري مي پرداختند. در مغولستلان پيش از ظهور چنگيز خان هيچ حكومت مركزي نيرومندي كه بتواند قبايل پراكنده مغول را به اطاعت وادارد وجود نداشت. گاهي جنگ جويي به سبب مهارت در جنگ و شكار، گروهي را گرد خويش مي آورد و رياست آنها را به عهده مي گرفت و گاه خانواده هاي ناتوان خود را تحت حمايت خانواده اي قويتر قرار مي دادند.

پس از تكاپوي چنگيز خان قبايل پراكنده مغول متحد شدند و در پي آن به صورت گروههاي جنگ جويي در آمدند كه دنيا كمتر مانند آنان را به خود ديده است. آنان سوار بر اسبان تيز رو خود سراسر آسيا را در نورديدند و بيشتر كشورها را اشغال كردند و پس از كشتار هاي هولناك يكي از بزرگترين امپرا توريهاي جهان را پي ريختند.

چنگيز خان و پادشاهي مغولان

   چنگيز فرزند يكي از رهبران يك قبيله مغولي بود. او را در كودكي تمو چين نام نهادند. تموچين هنوز كودك بود كه پدرش را از دست داد. احتمالا او توسط اعضاي يك قبيله رقيب مسموم شده بود. پس از مرگ پدر، خانواده او در وضع دشواري قرار گرفتند و تموچين جوانتر از آن بود كه بتواند به عنوان جانشين پدر، رهبر قبيله اش گردد؛ بنا براين اعضاي قبيله او با خانواده اش قطع رابطه كردند و هر خانواده كوشيد تا با قبيله اي ديگر كه رهبري نيرومندي داشت بپيوندد. تموچين از پيوستن به قبايل ديگر خودداري كرد و براي برفرار از دست دشمنان مدت چند سال همراه خانواده اش از محلي به محل ديگركوچ مي كرد. جواني تموچين با سختي و تنگ دستي سپري شد و همين شيوه زندگي از او انساني سرسخت و تند خو ساخت.

تموچين هنگام بلوغ به فكر يك پارچه كردن قبايل مغول افتاد. او از مغولان خواست به جاي درگيري با يكديگر با هم متحد شوند. انديشه تموچين اين بود كه فكر اتحاد و يك پارچگي و وفاداري به آن ، جاي انديشيدن به خانواده و قبيله را در نزد مغولان بگيرد.

تموچين كم كم در ميان قبايل مغول به جنگ جويي دلير، شهرت يافت و گروه بسياري از پيروان وفادار گرد او جمع شدند. آنان در پي اين بودند كه تحت رهبري، او در برابر قبايل دشمن حمايت شوندو نيز آگاه بودند كه در اين صورت مي توانند با مردم ديگر سرزمينها بجنگند و ثروت سرشاري به دست آورند. پس از تلاشهاي تموچين در آستانه قرن هفتم هجري قبايل مغول متحد شدند. به تموچين اعلام وفاداري كردند. پس از آن او رهبر مغولستان شد و «چنگيز خان» نام گرفت.

چنگيز خان با گذشت زمان كم كم دشمنان و رقباي خود را سركوب كرد. پس از آن به سامان دادن سپاهيان خود پرداخت و آنها را به صورت يك ارتش منظم با لشكرهاي متعدد سازماندهي كرد. در جنگها سرعت عمل مغولان شگفت آور بود . جنگ جويان مغول مجبور نبودند تداركات خود را همراه داشته باشند. آنان وسايل مورد نياز خود را از راه شكست دشمنان و غارت ديگر مردمان تامين مي كردند.

راز پيروزي مغولان در جنگها مهارت نظامي و سخت كوشي و سنگ دلي آنها بود. آنان كه با رهبري چنگيز خان سامان يافته بودند براي بدست آوردن ثروت به سرزمينهاي همسايه چشم دوخته بودند. چين نخستين و بزرگترين كشوري بود كه مغولان به آن يورش بردند.

و چنين بود كه مغولان با نيرومندي و ياد گيري فنون جديد به فكر كشور گشايي و دست اندازي به ديگر نقاط آسيا شدند و بعدها موفق به تشكيل حكومتهاي مستقل با جذب در همان فرهنگها حكومت و امپراتوري تشكيل دهند كه لزوم چنين تشكلهاي داشتن قانون و مقرارات و پيروي از يك سري فرمان ها بود كه چنگيز خان موفق به نوشتن يك سلسله فرمانها و قوانين شد كه به ياسا مشهور بود.

ياسا

ياسا كتاب قانوني است كه بر اساس حقوق عرفي مغول و فرامين چنگيز خان تنظيم شده است. نگارش اين قانون با همكاري اوكتاي و جغتاي (فرزندان چنگيز) صورت گرفت.

اين قانون با خط اويغوري و به زبان مغولي نوشته شده است و دستوراتي در باره چگونگي روابط با كشورهاي بيگانه، جنگ، تقسيمات ارتش، سيستم نامه رساني، ماليات، وراثت و روابط خانوادگي را در بر مي گيرد. [2]

پيدايش ياسا

چگونگي تدويين ياسا در كتاب «تاريخ جهانگشاي جويني» چنين ذكر شده است: چنگيز خان بر وفق و اقتضاي راي خود، هر كاري را قانوني، و هر مصلحتي را دستوري نهاد و هر گناهي را حدي پديد آورد آن ياسا ها و احكام بر طوامير ثبت گرديد و آن را ياسا نامه بزرگ خواندند رسوم ذميمه كه معهود آن طوايف بوده است و در ميان ايشان متعارف رفع كرد و آنچه از راه عقل محدود باشد، از عادت پسنديده وضع نهاد. [3]

 

مفهوم و معناي لغوي كلمه ياسا 

واژه «ياسا» در زبان مغولي و اويغوري به معني حكم و فرمان يا « حكم و فرمان شاه» است و در لغت نامه دهخدا رسم، قاعده و قانون نيز معني شده است. عبارت تركي «توره چنگيزي» نيز گهگاه به كار مي رود. توره در مغولي به آداب قومي و دستور اجدادي گفته مي شود. و به قوانيني گفته مي شو.د كه زير دستان چنگيز آن را با دقت اجرا مي كردند. [4]

يا سا يا ياساك به معني قانون، نظم، آيين نامه و ممنوعييت است. قطعات پراكنده اي از آن را يازانوسكي در اصول اساسي قانون مغول چاپ لاهه، 1965 و جي. ورنادسكي در مقاله حدود و محتواي ياساي چنگيز خان منتشره در مجله مطالعات آسيايي هاروارد، 1938 آورده است. [5] 

اهميت يا سا در نزد مغولان

يا سا در نزد مغولان بسيار مقدس و شايسته احترام بود. چنگيز خان در زمان حيات خويش جغتاي را مامور نظارت بر اجراي يا سا كرده بود و فرمان داده بود، مقررات يا سا را روي سنگهاي بزرگ جادهايي كه مسير عبور سربازان بود، حك كنند. ماده اول يا سا كه با حروف درشت روي صخره سنگي بزرگي در فلات پامير حك شده، اين است:«هركس از يا سا سرپيچي كند، سرش را به باد خواهد داد.» و در پايين آن آمده است:«همچنان كه آسمان بيش از يك خدا ندارد، زمين نيز بيش از يك خدا ندارد و آن خدا هم منم: چنگيز خان.»

يا سا با احكام سخت و خشن خود نظام مغول را حفظ كرد، همه مردم را مطيع كرد و تحت فرمان يك نفر در آورد و يكي از علل پيشرفت چنگيز خان گرديد. [6]  

اهميت و ضرورت وجود قانون يا سا از ديدگاه چنگيز خان

گفته مي شود هنگاميكه يك امپراطوري جديد است بنياد نهاده مي شد، فاتح معمولا پي ريزي نظام سياسي خويش را با اعلام قوانين مشخص مي كرد، اسناد تدوين يك چنيين نظام قانوني به چنگيز خان معروف است و در حقيقت ياساي بزرگ او تا مدتها يكي از مباني قانوني و اجتناب ناپذير امپراطوري مغول محسوب مي شد وي در قوريلتاي 1206 به مقام قاضي القضاتي (يرغوچي) منصوب شد. و بر اساس اصول پذيرفته شده ياسا به او سپرده شد. يا سا به مفهوم (دستور) يا (فرمان) بكار رفته است. [7]

 

   چنگيز خان قانون نامه اي موسوم به يا سا تدوين كرد. يا سا به مجموعه اي از سوابق دعاوي- گزارشهايي از آراي قضايي كه مي شد از آنها به عنوان سوابق حقوقي استفاده كرد- تبديل شد كه در ابتدا از آن به مثا به فهرستي از قوانين به ارث مانده از چنگيز استفاده مي شد. اين قانون به مبناي رسمي امپراطوري مغول تبديل شد، مبنايي كه در بردارنده خرد و آينده نگري چنگيز بود.                                    

چنگيز خواست تا همه احكام، دستورات كلي و فرمان ها براي اداره امپراطوري نوشته شود و خط اويقوري را برگزيد كه نايمان ها از آن استفاده ميكردند و آن را با زبان مغولي تطبيق داد.                                                                     

 چنگيز با نوشتن قوانين و تنظيم خط ايقوري به حكم خود در اين انديشه بود كه ياسا دوام بيشتري پيدا كند او به كساني كه از قوانين ياسا منحرف شوند چنين هشدار داد: اگر بزرگان، فرماندهان نظامي، اميران، از نسل هاي متعدد فرمانروا كه در آينده متولد خواهند شد از قانون به طور دقيق پيروي نكنند قدرت دولت درهم خواهد شكست و به پايان خواهد رسيد. اين مجموعه قوانيين هر چند دائما توسعه مي يافت، اما اصول اساسي آن در سال 1206 ميلادي وضع گرديد.                                                        : يا سا بخشي از عرف مغولان از قبيل رسومي بر ضد دروغ گويي يا مداخله در اختلافات ديگران را به صورت قانون در آورد. ممنوعيت      هاي مذهبي نيز به صورت قانون در آمد[8].                                                  

مرگ كيفر رفتاري بود كه خدايان مغول را مي آزرد، مانند: ادرار كردن در نهر يا رود خانه- سرقت حيوانات يك كوچ نشين نيز مستوجب مجازات مرگ بوده زيرا دزد براي بقاي خود فرد ديگري را قرباني ميكرد اما بيشتر قوانين يا سا مربوط بود به اوضاع پديد آمده به واسطه  تبديل جامعه مغول ازحالت كوچ نشيني به يكجا نشيني   به يك امپراطوري بوده. قوانين موكدي كه مختص تشكيلات نظامي وضع گرديد در صورت حضور مردان در جنگ زنان در پشت جبهه ملزم به انجام تمام وظايف شوهران خود بودند[9].                                                                       

در ميدان جنگ اگر سربازي كمان يا تركشي را كه سرباز ديگري طي جنگ به زمين انداخته باشد، نمي توانست از از زمين بردارد يا اگر از خدمت فرار مي كرد يا به جاسوسي براي دشمن مي پرداخت، حكم قتلش صادر مي شد. براي بعضي اعمال مانند: دزدي- جريمه هايي تعيين شد و مجازات جدي ترين جرائم اعدام بود. [10] به عنوان مثال يكي از نويسندگان تاريخ در مورد اهميت اجراي ياساي چنگيز و اهميت آن در مورد تعقيب و مجازات سلطان محمد خوارزم شاه چنين آورده است.          

 

« چنگیز خان: ما برآنیم که این یاسای ما نیرویی بیش از تمام لشکرهای محمد است. تا محمد را به زنجیر نکشیده اید نزد من باز نگردید... اگر لشکر سلطان به دست شما درهم شکسته شود ولی خود با چندین تن از ملازمان به پشت کوههای بلند بگریزید یا بدون غارهای تاریک پناه برد و یا بسان جادوی خدعه گر از انظار آدمیان ناپدید گردد، چون طوفان سیاه بر سراسر ولایاتش بتازید بر هر شهری که به مقابله برخیزد هجوم برید و آنرا بگیرید، سنگ بر سنگ آن نگذارید و با خاک یکسان کنید... ما بر آنییم که این یاسای ما را دشوار نمی شمارید یکی از سپاهیان خطاب به چنگیز خان گفت: اگر سلطان خوارزم به طرزی معجزه آسا از چنگ ما بدر رود و همچنان به سوی غرب بشتابد تا چه مدت از پی او بتازیم. چنگیز خان گفت: تاپایان عالم از پی او بتازید و آنقدر بروید تا به کرانه ی آخرین دریا برسید.سوبوتای بهادر پرسید: اگر سلطان محمد ماهی شود و به قعر دریا فرو رود چه کنیم؟                 

چنگیز خان نوک بینی خود را خاراند و با نگاهی حاکی از بی اعتمادی به سوبوتای نگریست و گفت: زودتر از آنکه کار بدینجا کشد او را به چنگ می آورید.اجاره عزیمت می هیم.» [11]                                                                            

مفاد يا سا در يك نگاه                                                                                 

يا سا مانند بسياري از قوانين قرون گذشته از اصل تناسب ميان جرم و مجازات پيروي نمي كرد. اصل شخصي بودن مجازاتها نيز اعمال نمي شد و در بعضي موارد، فرزندان مجرم به جاي او مجازات مي شدند. از رايج ترين مجازاتها در بين مغولان، مجازات اعدام بود و در متن ياسا براي بسياري از اعمال كم اهميت كيفر اعدام در نظر گرفته شده بود.                                                                          

به نظر مي رسد به دليل پيشرفته بودن تمدن اسلامي و مسلمانان و يا علاقه شديد چنگيز به اسلام، پيروان اين دين از وضعيت بهتري نسبت به ساير مردم و ديگر پيروان اديان غير از اسلام برخوردار بودند. در ياسا ميزان خون بهاي يك مسلمان چهار بالش طلا (معادل 20هزار مثقال طلا) و خون بهاي چيني ها يك الاغ تعيين شده بود!؟.مجازات يك مغول نيز مرگ بود. ضمنا مغولان به قصاص اعتقاد نداشتند و نظام برده داري در مورد بيگانگان اعمال مي شد و گرفتن اقرار از طريق شكنجه مجاز بود.                                                                                         

در ياسا بسياري از احكام متاثر از باورهاي قبيله اي نيز به چشم مي خورد از جمله: مجازات اعدام براي كسي كه در آب يا خاكستر ادرار كند! و يا حيواني را به روش مسلمانان ذبح كند. همچنين هرگونه آلوده كردن و يا حتي فروبردن دستها در آب منع شده بود. پا گذاشتن بر روي آتش و ظروفي كه براي تهيه غذا استفاده مي شود نيز ممنوع شده بود. اين احكام حكايت از احترام مغولان به آب و غذا دارد. علاوه بر اين مغولان عدد 9 را مقدس مي دانستند و گويا به همين جهت دزدان محكوم بودند، 9 برابر شيء مسروقه را پس بدهند. در زمينه حقوق خانواده مغولان، در واقع زن از سوي مرد خريداري مي شد. با ازدواج به عضويت خانواده شوهر در مي آمد و پس از مرگ شوهر نيز به عقد برادر يا پسر شوهرش در مي آمد. البته آنها مي توانستند زن را به عقد مرد ديگري درآورند.                                          

چند زني يا تعدد زوجات رايج بود و مادر، خواهر و دختر محرم به شمار مي رفتند.  اما خواهران ناتني جزء محارم نبودند و ازدواج با آنها آزاد بود. نامزدي كودكان توسط پدر و مادر نيز رايج بود، براي زنا و لواط نيز مجازات اعدام در نظر گرفته بودند. تعصبات مذهبي در ميان مغولان وجود نداشت، انجام مناسك مذهبي و رعايت احوال شخصيه مطابق با مقررات مذهبي براي پيروان تمام اديان و فرقه ها آزاد بود. استفاده از القاب افتخاري نيز در ميان مغولان رايج نبود و چنگيز فرمان داده بود كه از گفتن سخنان گزافه خودداري كنند و وقتي با سلطان يا هركس ديگر سخن مي گوييند، تنها نام او را بر زبان آورند. از مقررات جالب يا سا در اين مورد، ماليات نگرفتن از فرزندان ابوطالب، فقها، قاريان قرآن، پزشكان، دانشمندان، زاهدان، موذنان و مرده شويان بود[12].                                                                           

 مفاد كلي  ياسا

  1- زنا کاری بی توجه به آن که متاهل است یا نه، باید به کیفر اعدام رسد. 2- هرکس مرتکب گناه لواط شود نیز باید به کیفر اعدام رسد. 3- هرکسی به عمد دروغ گوید، یا افسونگری کند، یا به جاسوسی رفتار دیگران پردازد، یا در منازعه میان دو دسته مداخله کند و به کمک یک دسته علیه دسته دیگری اقدامی به عمل آورد نیز باید به کیفر اعدام رسد. 4- هرکس در آب و یا خاکستر ادرار کند نیز به کیفر اعدام برسد.5- هرکس (بنا بر اعتبار) کالاهایی ستاند و ورشکست شود، اگر سه بار این به این کار دست یازد و ناکام ماند، باید به کیفر اعدام رسد. 6- هرکس به اسیری خوراک و جامه دهد و این کار را بی اجازه اسیر کننده به انجام رساند باید به کیفر اعدام برسد. 7- هرکس برده یا اسیری فراری را بیابد و او را به صاحب اسیر کننده اش بر گرداند باید به کیفر اعدام برسد. 8- چون بخواهند حیوانی را ذبح کنند باید پاهایش را ببندند، شکافی در شکمش باز کنند و قلبش را آنقدر بفشارند تا جان سپارد، آنگاه می توان از گوشت آن تناول کرد. 9- اگر درجنگ هنگامه، حمله یا عقب نشینی، بسته، کمان یا بار کسی فروافتد، فرد پشت سر او موظف است آن را بردارد و به صاحبش مسترد کند. در غیر این صورت به کیفر اعدام رسد. 10- او(چنگیز خان) تصمیم گرفت که بی هیچ اسستثنایی، به زادگان علی بک، ابوطالب، فقیران، قاریان قرآن، حقوق دانان، پزشکان، دانشمندان، زاهدان، موذنان، و مرده شویان هیچ  گونه مالیات و عوارض تعلق نگیرد. 11- او قرر داشت، به تمام ادیان باید حرمت نهاده شود و هیچ یک را بر دیگری ترجیح ندهند. او این فرمان ها را برای رضای خدا صادر کرد. 12- او جکم کرد که افرادش از خوردن خوراکی دیگران که به آنان تعارف می کنند، سرباززنند، حتی اگر یکی شاهزاده و دیگری اسیر باشد؛ مگر آن که تعرف کننده خود از آن ببخشد. او آنها را از خوردن چیزی در حضور دیگری، بدون دعوت او به شریک شدن در خوراک منع کرد. او هرکسی را از تناول بیش از رفیقش، پا نهادن بر آتشی که روی آن خوراک پخته می شود و ظروفی که در آن غذا خورده شده است، باز داشت. 13- هنگامی که رهگذری از کنار افرادی در حال غذا خوردن می گذرد، باید بی کسب اجازه(بنشیند) و آسوده شود و در خوردن با آنان شریک شود و آنان نبایید او را از انجام این کار باز دارند. 14- او آنها را از دست فروبردن در آب باز داشت و فرمان داد برای برداشتن آب از وسیله ای استفاده کنند. 15- او آنها را از شستن جامه، تا روزی که کاملا ژننده شود باز داشت. 16- او قدغن کرد، کسی نگوید چیزی ناپاک است و بر این نکته پای فشرد که همه چیز پاک است و نباید میان پاک و  ناپاک تفاتی نهد. 17- او آنها را از ترجیح فرقه ای بر فرقه دیگر ، بیان سخنان پرطمطراق و موکد، و استفاده از القاب افتخاری بازداشت. چون بخواهند با سلطان یا هرکس دیگر سخن گویند، تنها باید نام او را بر زبان راند. 18- او به زادگان خود فرمان داد، پیش از عزیمت به جنگ، شخصا از واحد ها و قشون و سلاح آنان بازدید کنند و واحدها را به تمام نیازمندی های آنان در نبرد مجهز سازند و حتی از بازدید نخ و سوزن مورد نیاز آنان دریغ نورزند و چنانچه سربازی فاقد وسیله ضروری باشد، آنها را مجازات کنند. 19- او فرمان داد زنان کسانی را که همراه واحد نظامی عازم نبرد می شوند، در زمان غیبت مردان و جنگ، کار و وظایف مردان را بر عهده گیرند. 20- جنگ جویان را فرمان داد، به هنگام بازگشت از جنگ وظایف خاصی را در خدمت سلطان به انجام برسانند. 21- به رعا یا فرمان داد در آغاز هر سال دختران خود را در معرض تماشای سلطان قرار دهند تا او بتواند برخی را از میان آنان برای خود و پسرانش برگزیند.22- او در راس هر واحد نظامی، امیری گماشت و برای هر هزار و صدوده تن سپاهی امیری تعیین کرد. 23- او فرمان داد اگر کهنسالی ترین امیران گناه و خطایی مرتکب شوند، باید خود را برای تنبیه به فرستاده شهریار و صاحب اختیار مطلق تسلیم کند. حتی اگر فرستاده از همه ی نوکران او فرومرتبه تر باشد، پیش پای او به خاک افتد تا فرستاده مجازات تعیین شده از سوی شهریار را حتی اگر فرمان مرگ باشد، به اجرا درآورد. 24- او قدغن کرد، امیران جز از ایلخانان از کسی دیگر فرمان نبرند. هرکس جز از ایلخانان فرمان برد، باید به کیفر مرگ رسد. و هر کسی بی اجازه مقام و مرتبه خود را تغییر دهد نیز حکم اعدام در باره او جاری شود. 25- او به شهریاران فرمان داد، تسهیلات برقراری ارتباط پستی دائمی را فراهم سازند تا بتوانند به وقت از تمامی رویدادهای قلمرو خود مطلع شوند.26- او به پسرش جغتای خان فرمان داد بر حسن اجرای یاسا نظارت کند. 27- او فرمان داد سربازان به واسطه بی دقتی و غفلت مجازات شوند. حکم کرد، شکارچیانی را که اجازه می دادند در خلال شکار جمعی، بگریزد، چوب زنند و در مواردی به قتل برسانند. 28- در موارد قتل، شخص می توانست خون به بپردازد که این خون بها عبارت بود از چهل بالش طلا برای یک مسلمان و یک الاغ برای یک چینی. 29- اگر مردی را می یافتند که اسبی را ربوده بود، باید آن را همراه 9اسب از همان نوع به صاحبش باز گرداند. اگر توان پرداخت این جریمه را نداشت ناگزیر بود به جای اسب فرزندان خود را تاوان دهد و اگر فرزندی نداشت او را به سان گوسفندی می کشتند. 30- چنگیز خان دروغ زنی، دزدی و زنا را قدغن می کند و به دوست داشتن خود و همسایه فرمان می دهد. حکم شده است کهمردان به یکدیگر آسیب نرسانند و از خطاهای خود به کلی چشم بپوشند. از سر تقصیر مردمان کشورها و شهرهایی که داوطلبانه تسلیم شده اند درگذرند. معابدی را که وقف تقدیس خداوند شده اند، از پرداخت.  33- اگر کسی نتواند از شاد خواری خودداری کند، می تواند ماهی سه بار به حد مستی بنوشد. اگر از این میزان درگذرد، مجرم سزاوار مجازات است.اگر ماهی دو مرتبه به حد مستی بنوشد بهتر است و اگر این میزان به یک بار رسد قابل تحسین است. و اگر کسی به هیچ روی می گساری نکند چه بهتر از آن؟ اما چنین فردی را کجا می توان یافت؟ اگر چنین فردی پیدا شود شایان بیش از حد احترام و بزرگداشت است. 34- فرزندان متولد شده از یک هم خوابه را باید قانونی شمرد و سهم ارث آنان برابر همانی است که پدر از ماترک تعیین می کند. توزیع دارایی باید بر این اساس باشد که پسر بزرگتر بیش از پسر کوچکتر سهم برد و پسر کوچک تر وارث خانه و وسایل اهل بیت پدری شود. بزرگی و ارج فرزندان به مراتب مادر آنان وابسته است. همواره یکی از زنان باید از زنان دیگر بزرگتر و مهم تر باشد. این مسئله عمدتا به هنگام زنا شویی آن زن معیین و مشخص می شود.35- پس از مرگ پدر، پسر می تواند بر همه همسران پدر، جز مادر خویش، دست یابد. می تواند با آنان زناشویی کند یا آنان را به زنی به دیگری دهد. 36- هیچ کس جز وارثان قانونی به هیچ وجه حق استفاده از دارایی متوفا را ندارند[13].                                                            

 نظام حقوقي ايران در عصر مغول                                                                

درمدت سلطه مغول در سراسر ايران، قانون ياساي چنگيزي حاكم شد و فقط احوال شخصيه تابع مقررات شرعي باقي ماند. با تسلط مغول بر ايران اين سرزمين پهناور، ساختار سياسي و اجتماعي ايران دچار تغييرات اساسي شد. به اين ترتيب مي توان سال 615ق/1219م را مبدا تحولات حقوقي عمده در ايران دانست كه به دنبال آن سيستم حقوقي ايران پس از اسلام كه بر اساس اطاعت از احكام شريعت اسلام طراحي شده بود، دستخوش تغييرات بنياديين شد. ولي با وجود اين تغييرات نظام حقوقي سابق تماما متروك و منسوخ نشد. برخي از صاحب نظران بر اين باورند كه چنگيز خان فاقد تعصب مذهبي بود و يكي از شاخصه هاي حكومت مغول، آزادي اديان است؛ در تاييد اين مطلب آورده اند كه اكتاي، فرزند چنگيز خان، برادرش جغتاي را از اجبار مسلمانان به عمل بر اساس ياسا منع كرد... در زمان هلاكو، كه خود به دفعات به ياسا استناد مي كرد، دو نوع حقوق وجود داشت. سعد الدوله وزير يهودي ارغون،اعتبار حقوقي مذهبي شرعي و حقوق عرفي در مورد مسلمانان را مورد تاييد قرار داد. اما با وجود اين به نظر مي رسد كه قوانين مغولي بر ساير قوانين برتري و حاكميت مطلق داشته است.                                                     

ياسا مانند بسياري از قوانين قرون گذشته، از اصل عدم تناسب جرم و مجازات پيروي مي كرد. اصل شخصي بودن مجازاتها نيز اعمال نمي شد و در بعضي موارد، فرزندان فرد مجرم به جاي او مجازات مي شدند و يا به عنوان وسيله اي براي جبران خسارات و غرامت به محكوم له داده مي شدند. از رايج ترين مجازات ها در ميان مغولان مجازات اعدام بود. بر اساس مقرات ياسا، برخي از افعال يا ترك بعضي از افعال مستوجب مجازات بود. برخي از مقرات ياسا صرفا ممنوع اعلام شدند و فاقد مجازات و ضمانت اجراي كيفري بودند. پاره اي از مسايل اخلاقي مانند دروغ نگفتن، احترام به كهنسالان و فقرا و مشاركت ديگران در خوراك و غذا در محدودهي ياسا مورد تاييد و حمايت قرار داشت.                                                             

با توجه به مقرارت ياسا چنين مستفاد مي شود كه جرم قتل نسبت به ساير جرائم داراي مجازات خفيف تري بود. احتمالا مغولان تفاوتي ميان قتل  عمد و قتل غير عمد قائل نبودند و مجازات آنها يكسان بود. مجازات قتل قصاص نبود بلكه بلكه خونبها پرداخت مي شد.                                                                     

چنگيز خان در سفرهاي جنگي خود به غرب و شرق از شرايط جغرافيايي، جمعيت زياد و پيشرفت ملل مسلمان آگاهي يافت و مسلمانان را نسبت به ساير ملل در اولويت قرار داد. به دليل مذكور و يا به علت اين  كه چنگيز خان در آغاز به مسلمانان اعتقاد كامل داشت، ميزان خونبهاي يك مسلمان را چهل بالش طلا و خون بهاي اهالي چين را يك الاغ تعيين كرد. البته در تعيين ميزان خون بها ظاهرا ميان زن و مرد تفاواتي قائل نبودند. نكته ابهام بر انگيز اين است كه چرا در ياسا صريحا ماده اي به مورد قتل يك مغول اختصاص داده نشده است. اما در يكي از كتابهاي تاريخ مغول آمده است كه مجازات قتل مغولان  مرگ بوده است.           

 

مغولان نظام برده داري را نسبت به اقوام غير مغول اعمال مي كردند اما به بردگي گرفتن مغولان ممنوع بود. چنين بر مي آيد كه مغولان افرادي داراي سوءظن و نسبت به ديگران بدبين و بي اعتماد بوده اند. شايد به همين دليل بوده كه چنگيز خان افرادش را از خوردن خوراكي كه به آنها تعارف شده است، منع كرد. مگر اينكه فرد تعارف كننده در حضور آنان از آن خوراكي بچشد. البته امكان دارد دليل اين امر پيشگيري مغولان از ابتلا به بيماري يا مرگ باشد.                                         

مغولان در باره شيوه كشتن حيوانات حلال گوشت، آداب و رسومي داشتند كه بايد به آن عمل مي كردند و احتمالا علت وجود ي ماده هشت ياسا همين بوده است.

مغولان بسيار خرافاتي بودند و به شدت از رعد و برق مي ترسيدند. ممكن بود در مواقع رعد و برق از ترس خود را به درون درياچه و يا رودخانه بيفكنند. آنان گمان مي كردند دست فروبردن در آب موجب تلاطم آب و ايجاد صاعقه خواهد شد[14].بنا براين مغولان از فروبردن دست در آب منع شده بودند و بايد براي برداشتن آب از وسيله اي استفاده مي كردند. البته آلوده كردن آب با ادرار يا آب بيني و شستن لباس هاي كثيف و نيز فروبردن چاقو در آتش و يا درآوردن غذا از ظرف با چاقو ممنوع بود؛ زيرا مغولان فكر مي كردند كه با اين كار رعد و برق ايجاد خواهد شد[15]. آنان كه به شدت از رعد و برق هراس داشتند هنگام زدن برق و صداي رعد ساكت و سا مت مي ايستادند[16].                                                                         

مغولان شمن پرست با پيروان اديان ديگر مدارا مي كردند و با اطلاع از نفوذ و اعتبار معنوي روحانيون مسلمان و براي استفاده از اين نفوذ، بخشي از املاك موقوفه را در اختيار روحانيون قرار دادند. همچنين قاريان قرآن، زاهدان، موذنان، زادگان علي بك، ابوطالب و ... را از ماليات معاف كردند. نكته قابل توجه اين كه ايمان مذهبي هرگز ميان مغولان ريشه ندوانيد و چنگيز خان اقدامات لازم را به عمل آورد تا با مخالفت روحانيون روبه رو نشود. اگر چه روحانيون و ... را از پرداخت ماليات معاف كرد. ولي با دور نگه داشتن و محروم كردن نمايندگان مجا مع مذهبي از مناصب دولتي، عملا به جدايي دين از سيا ست اقدام كرد[17].                                                       

 

براساس قوانين ياسا،كشتار گوسفندان بر اساس آداب اسلامي تنها در اماكن سربسته و مخفيانه مجاز بود[18]. همان طور كه مي دانيد اعدام در دوره هاي گوناگوني از تاريخ رواج داشته است و مختص مغولان نبوده است. نزد مغولان اعدام به صورت هاي جداكردن سر از بدن، تقسيم بدن محكوم به دو يا چند قسمت؛ بريدن گوشت بدن محكوم، و قرار دادن آن در دهان او صورت مي گرفته است. گاهي محكومي را جلو حيوانات وحشي و سگهاي درنده قرار مي دادند يا آنان را آنقدر در آفتاب سوزان نگه مي داشتند تا بدنشان كرم بگذارد. خفه كردن در آب، سوزاندن، كشتن با واردآوردن ضرباتي به بدن محكوم، آويختن محكوم روي آتش سوزان، و فروبردن در روغن داغ نيز از انواع ديگر اعدام بوده است. در بيشتر موارد، بستگان مقتول نيز به قتل مي رسيدند و ثروت آنها هم ظبط مي شد. اعضاي خانواده سلطنتي را بدون آن كه خون آنها ريخته شود، با بستن زهي دور گردن و با پيچاندن در فرش خفه مي كردند[19].

مغولان عدد نه را مقدس مي شمردند[20]. شايد به اين علت دزدها موظف بودند نه برابر شئي مسروقه را پس دهند.                                                             

كساني كه در زمان انتخاب فرمانروا وارد منطقه ممنوعه مي شدند، با تيرهايي كه نوك تيزي داشتند مورد اصابت قرار مي دادند. درصورتي كه ماموران دولت بر خلاف شئون مملكت رفتار مي كردند، و يا اكثر بزرگان دولت به ستيزه مي پرداختند از كار منفصل مي شدند و متناسب با نوع جرم ارتكابي، به پرداخت جريمه نقدي و مانند آن محكوم مي شدند. شاهزادگان و اميران ياغي نيز تبعيد يا زنداني مي شدند. فرمان بخشش توسط فرمانروا كه هنگام بر تخت نشستن ايلخان تازه، و يا در مواقع بيماري و يا درمان فرمانروا صادر ميشد، مانع از اجراي هرگونه مجازاتي بود[21].

زناي محصنه ميان مردان و زنان مغول به ندرت روي مي داد و مستوجب مجازات مرگ طرفين بود. لواط با كودكان در ميان مغولان بسيار متداول بود[22].

درزمينه حقوق زنا شويي مغولان مي توان گفت، مردان زن را خريداري مي كردند. براي عروس سن معيني را تعيين كرده بودند، با ازدواج، زن به عضويت خانواده شوهر در مي آمد و حتي پس از مرگ شوهر نيز نمي توانست به خانه پدر بازگردد؛ بلكه به عقد برادر شوهرش در مي آمد و يا يكي از پسران مرد كه زن مادر او نبود، با او ازدواج مي كرد. البته خانواده مرد مي توانست زن را به عقد مرد ديگري درآورد. مادراني كه چند فرزند داشتند و به ويژه عضو خانواده خان مغول بودند و يا سني از آنان گذشته بود، مي توانستند بيوه بمانند. در خانواده هاي مغول معمولي، زنان بيوه را يا دوباره به ازدواج در مي آوردند و يا براي انجام كارهاي خانه نگه مي داشتند[23].

البته در يكي از منابع آمده است، نكاح در ميان مغولان چندان رايج نبوده، بلكه چند مرد با يك زن هم بستر مي شدند و وقتي كه فرزندي از او به وجود مي آمد پدر او معلوم نبود... [24].                                                                                 

مردان مغول به طور نامحدود حق تعدد زوجات را داشتند. فرزندان تمام زنان به ويژه در خانواده هاي معمولي داراي حق يكساني بودند. مادر، خواهر تني و دختر محرم بودند و ازدواج با آنان ممنوع بود، اما خواهر ناتني جزو محارم به حساب نمي آمد[25].

در زمينه ارث يكي از اصول اساسي اين بود كه ماترك پدر به كوچك ترين پسر به ارث مي رسيد و بزرگترين پسر داراي وضعيتي خاص و محترمانه مي شد.و احتمالا در مورد ارث ميان فرمانروا و عامه مغول تفاوت وجود داشته است[26].                    

بر اساس ياساي چنگيز صاحب منصبان دولتي و شاهان دست نشانده كه عليه ايلخان شورش مي كردند در دادگاهي به نام «يارغو» كه در دربار خان وجود داشت محاكمه مي شدند. راي صادره يارغو قطعي بود و تنها فرمانروا قادر به تغيير راي بود. و در دعاوي اقامه شده در يارغو در زمينه اختلافات ميان طرفين به ندرت از ميانجي گري استفاده مي شد[27].  در صورتي كه خان مغول نسبت به يكي از كاركنان خود سوظن پيدا مي كرد عليه او دعوي اقامه مي كرد كه يرغو نام داشت. قضات رسيدگي كننده به دعاوي را يرغوچي مي ناميدند. در صورتي كه مدعي عليه محكوم به پرداخت مالي مي شد حجتي به نام موچلكاي پرداخت مي كرد و موچاكا چيان آن حجت را مي نوشتند و نگه مي داشتند تا محكوم عليه را به موجب آن تعهدات خود را ايفا كند. سپردن موچلكا از طرف شاهزادگان مغول به كسي كه به سمت خاني انتخاب مي شد نيز معمول بود اين عمل نوعي پذيرفتن اطاعت و حكم رياست خان بوده است[28].                                                                              

براي جلوگيري از تحت نفوذ قرار گرفتن قضات، طرفين دعوي مجاز نبودند افراد زيادي را با خود به دادگاه ببرند. در مورد امور مالي، مالكيت و اسنادي كه 20يا 30 سال معتبر بودند، در اين محاكم انكار نمي شد. دليل آن هم احيا و آباداني اراضي موات و ويران و كاهش كار دبيرخانه دولت بود. قضات هنگامه معامله ي زمين حضور داشتند و جريان معامله را صورت جلسه مي كردند.                               

 

شحنه، علما و قضات هر ماه دوبار در مسجد اصلي شهر حضور به هم مي رساندند و به آن دسته از دعاوي طرفين آن مغول ويا ايراني و مغول بودند، رسيدگي مي كردند. در دعاوي پيچيده قضايي اين محكمه عملا در در حكم دادگاه تجديد نظر بود و آراي صادره از آن به ثبت مي رسيد[29].                                                 

به طور كلي در مورد اوضاع حقوقي ايران در عصر مغول مي توان گفت: همانند دوره معاصر آنان به عنوان حاكمان جامعه در امور قضايي دخالت و جانبدارانه اعمال نفوذ مي كردند. پس از غلبه مغولان بر ايران مردم براي حل اختلافات و امور حقوقي خويش نزد مغولان اقامه دعوي مي كردند و به ناچار تصميمات صادره از سوي آنان را به عنوان اصل حقوقي مي پذيرفتند. بنا براين پس از مدتي محاكم رسمي قدرت اجرايي و صلاحيت خود را از دست دادند[30].                                                 

سرانجام، كيخاتو به دليل رعايت نكردن بي طرفي و تجاوزات بي شمار نسبت به دعاوي مطروحه نزد مغولان، تصميم گرفت براي نخستين مرتبه فردي را به سمت قاضي القضاتي منصوب كند كه پيش از آن دربار ايلخانان فاقد آن بود. ولي از آن جا كه اين امر تغييري ظاهري بود و نه ماهوي، در امور حقوقي مردم تغييري ايجاد نشد و مردم باز هم جرات طرح دعوي در اين محاكم را نداشتند[31].                            

پس از آن غازان خان به اهتمام فخرالدين، زمامدار هرات، در سيستم قضايي كشور تجديد نظر كرد و گرويدن مغولان به دين اسلام نيز ضرورت اين اصلاحات را آشكارتر ساخت. بنا بر اين به فرمان ايلخان در محاكم قضايي كساني منصوب شدند كه صلاحيت رسيدگي به دعاوي مطروحه ميان عوام، ماموران برجسته ديوان و صاحب منصبان دولتي را داشتند. رسيدگي به دعاوي و صدور راي در اين محاكم رايگان بود[32].                                                                                   

بيان اين مطلب ضروري است كه به رغم اعتقاد چنگيز خان مبني بر تاسيس آيين و نظام حكومتي و قانوني ارزشمند و ابدي، هيج جا اثري از ياسا باقي نماند و حتي مغولان عصر حاضر نيز از آن بي اطلاع هستند. علاوه بر اين تمام دستورات چنگيز ثبت و ظبط نشد و تنها بخشي از آنها در دسترس است. ولي بايد توجه كرد كه ياساي چنگيز به مدتي طولاني قوانين اصولي مقننه در ميان مغولان بود و به شدت و با بي رحمي تمام به اجرا در مي آمد. اين قانون به سرعت بر تمامي امپراطوري چنگيز حاكم شد و در نتيجه ميزان قتل و تقلب و زنا را در ميان مغولان به شدت كاهش داد. به علاوه در سايه ياسا نظام اشرافي به طور كامل و نهايي منسجم و مستحكم شد؛ نظامي كه در آن بار سنگيني بر دوش مردم عامي بود و در نتيجه جنگ هاي متمادي تعداد بردگان رو به افزايش بود[33].                                     

فهرست منابع:

1- همداني، رشيد الدين فضل الله: جامع التواريخ،ج1، به تصحيح محمد روشن و مصطفي موسوي، چ اول، تهران، نشر البرز،1373 .

2- جويني، عطا ملك: تاريخ جهانگشاي، به تصحيح منصور ثروت، چ اول، تهران ، انتشارات امير كبير،1362 .

3-خواند مير، غياث الدين بن همام الدين الحسيني: حبيب السير، ج3، به تصحيح: دكتر محمد دبير شياقي، ج 3، تهران، كتابفروشي خيام، 1362 . 

4-سراج، منهاج: طبقات ناصري، ج 1، بتصحيح: عبدالحي حبيبي، ج 1، تهران، انتشارات دنياي كتاب، 1363. 

5- اشپولر، برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه: محمود مير آفتاب، چ پنجم، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1374.

6- ساندرز، ج.ج: تاريخ فتوحات مغول، ترجمه: ابولقاسم حالت، چ سوم، تهران انتشارات امير كبير، 1372.

7- تسف، ولاديمير: نظام اجتماعي مغول(فئوداليسم خانه بدوشي)، ترجمه: شيرين بياني، چ دوم، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365.

8- ويلتس، دوراكه: سفيران پاپ به دربار خان مغول، ترجمه: مسعود رجب نيا، ج1، تهران، انتشارات خوارزمي، 1353.

9- هال، مري: امپراطوري مغول، ترجمه: نادر ميرسعيدي، ج1، تهران، انتشارات ققنوس، 1380.

10- مورگان، ديويد: مغولها، ترجمه: عباس مخبر، ج1، تهران نشر مركز، 1372.

11- واسيلي، يان: چنگيز خان، ج1، ترجمه: پورهرمزان، ج2، تهران انتشارات گوتنبرگ و جاودان خرد، 1368.

12- اقبال، عباس: تاريخ مغول و اوايل ايام تيموري، ج1، تهران، نشر نارمك، 1376.

 

13- بياني(اسلامي ندوشن)، شيرين: دين و دولت در ايران عهد مغول، چ2، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1370.

14- تيموري، ابراهيم: امپراطوري مغول و ايران(دوران فرمانروايي چنگيز خان)، چ 1، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1377.

15- پناهي سمناني، محمد احمد: چنگيز خان(چهره خون ريز تاريخ)، ج1، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1363.

16- امين، سيد حسن: دادرسي و نظام قضايي در ايران، ج1، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، 1381.

17- صالح، علي پاشا: سرگذشت قانون/مباحثي از تاريخ حقوق دورنمايي از روزگاران پيش تا امروز، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1383. 

18- واحدي، ق4درت الله: مقدمه ي علم حقوق، چ3، تهران، نشر ميزان، 1385. 

19-  مرجان ، نگهي: مجله رشد آموزش تاريخ، شماره 22، يا سا و اثر آن بر نظام حقوقي ايران در عصر مغول، كارشناس ارشد حقوق. 

 [1] . راوندي، مرتضي، تاريخ اجتماعي ايران، جلد اول، ناشر مولف، چاپ اول 1364 .

[2] .

[3] . جويني، محمد، تاريخ جهانگشاي جويني، بتصحيح محمد قزويني، جلد اول؛ انتشارات دنياي كتاب، چاپ اول 1375

[4] . 

. ساندرز، ج. ج.: تاريخ فتوحات مغول،چ 3، تهران، انتشارات امير كبير، 1372، ص 216 و 8. . [5]

[6] . اقبال، عباس: تاريخ مغول و اوايل ايام تيموري، ج1، تهران، نشر نارمك، 1376.

[7] . مورگان، ديويد: مغولها، ترجمه عباس مخبر، ج اول،تهران، نشر مركز، 1372، ص 116 . 

. هال، مري، امپراطوري مغول، نادر ميرسعيدي، ج 1، تهران، انتشارات ققنوس، زمستان 1380، ص 56 و 57 .  [8]

. هال، مري، امپراطوري مغول، نادر ميرسعيدي، ج 1، تهران، انتشارات ققنوس، زمستان 1380، ص 56 و 57 .  [9]

. هال، مري، امپراطوري مغول، نادر ميرسعيدي، ج 1، تهران، انتشارات ققنوس، زمستان 1380، ص 58 [10]

. واسیلی یان، چنگیز خان، ج1، ترجمه، پور هرمزان، چ2، تهران، انتشارات گوتنبرگ و جاودان خرد، 1368، ص 284 و 285 . [11]

 [12] . رشیدوو، پی-لن، سقوط بغداد و حکمروایی مغول در عراق، ترجمه: اسدالله نژاد،چاپ و انتشارات آستان قدس، مشهد، 1368 .. [13]

صالح، علي پاشا:سرگذشت قانون/مباحثي از تاريخ حقوق دور نمايي از روزگاران پيش تا امروز، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم؛ 1383 .ص 181.[14]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 179.[15]

اقبال آشتياني، عباس: تاريخ مغول، انتشارات امير كبير، چاپ ششم، 1365، ص 87. [16]

باركهاوزن،بواخيم: امپراطوري زرد چنگيز خان و فرزندانش، ترجمه اردشير نيكپور، چاپ داور پناه، 1346، ص 76. [17]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 378.[18]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 379.[19]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 180.[20]

 

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 380.[21]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 392.[22]

 اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 392 .[23]

 قبال آشتياني، عباس: تاريخ مغول، انتشارات امير كبير، چاپ ششم، 1365، ص  102 . [24]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 391. [25]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 388.[26]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 383.[27]

قبال آشتياني، عباس: تاريخ مغول، انتشارات امير كبير، چاپ ششم، 1365، ص 93. [28]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 3873.[29]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 3863.[30]

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 3873.[31]

 

اشپولر،برتولد: تاريخ مغول در ايران، ترجمه محمود مير آفتاب، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، 1374، ص 3873.[32]

  تسف ، ولاديمير: چنگيز خان، ترجمه شيرين بياني، (اسلامي ندوشن) انتشارات اساطير، چاپ اول، 1363، ص 112و 113.[33]

 

ادامه نوشته

ایران در جنگ جهانی دوم

ایران و جنگ جهانی دوم

 

انفعال حکومت رضاشاه در قبال جنگ جهانی دوم و ورود سهل متفقین به کشور، از فقدان حمایت مردمی و انسجام لازم در ساختار قدرت سیاسی پهلوی اول حکایت می‌کند. در این مقاله، فرایند وقوع جنگ جهانی دوم و موضع‌گیریهای ایران در قبال آن مرور شده است.

با شروع جنگ جهانی دوم در سال 1318.ش/1939.م، اوضاع جهان دگرگونه شد و اغلب کشورهای جهان به حمایت از متفقین یا متحدین مجبور گردیدند، در این میان کشور ایران، با وجودی که از همان ابتدا سیاست بی‌طرفی اتخاذ نمود، به‌واسطه سیاستهای رضاشاه (1304ــ1320.ش)، مبنی بر طرفداری از آلمان هیتلری و نیز به ‌دلیل موقعیت استراتژیک، مورد توجه دول متفق قرار گرفت. از این ‌رو، با حمله متفقین در سوم شهریور 1320.ش، ایران عملاً به صحنه منازعه میان دول متخاصم تبدیل گردید. تاثیرات منفی این حمله با ناکارآمدی ارتش 127‌هزار نفری رضاشاه، چنان جوّ سرخوردگی و یأسی در جامعه ایران، به‌ویژه در میان نظامیان جوان، به وجود آورد که اغلب ایشان با استفاده از فضای باز سیاسی ناشی از ورود متفقین و سقوط دیکتاتور (رضاشاه)، جذب گروهها و دستجات مختلف گردیدند. ازاین‌‌رو، در میان نظامیان سه گرایش متفاوت ناسیونالیسم، سلطنت‌طلب و چپ‌گرا، به‌وجود آمد؛ در این مقاله سعی بر آن است ضمن تشریح اوضاع منتهی به جنگ جهانی دوم و موضع‌گیری ایران در قبال آن، به نحوه مواجهه نیروهای نظامی با این مساله پرداخته و چگونگی جذب ایشان در سه گروه فوق بررسی گردد.

 

زمینه‌های آغاز جنگ جهانی دوم

یگانه پیروز جنگ جهانی اول، دولت بریتانیا بود. در این زمان، روسیه درگیر انقلاب بلشویکی بود، عثمانی در بحران تجزیه قلمرواش به سر می‌برد و آلمان نیز سقوط رایش دوم را شاهد بود. ظهور جمهوری وایمار در آلمان و فشار دول پیروز جنگ نوعی حس سرخوردگی و خشم را در میان آلمانها به‌وجود آورده بود. بحران اقتصادی 1929.م، بر شدت ضعف جناح میانه‌رو و قدرت‌گیری تندروهای ناسیونال ــ سوسیالیست به رهبری هیتلر افزود؛ به‌طوری‌که هیتلر توانست با تصویب رایشتاگ، در سال 1933.م، قانون اساسی جمهوری وایمار را ملغی و دیکتاتوری خود را به مدت چهار سال در آلمان برقرار سازد. با قدرت‌گیری هیتلر، سرکوب مخالفان و میلیتاریزه‌کردن آلمان، که بر بستر خواست توده‌ها نضج می‌گرفت، در دستور کار قرار گرفت.[1] قدرت روزافزون نیروهای نظامی آلمان با نوعی حمایت ضمنی جهان سرمایه‌داری همراه بود، زیرا آنان در تحلیلهای خود بر این باور بودند که نیروی نظامی قدرتمند نوظهور فاشیسم در آلمان، سرانجام کمونیسم را به ورطه نابودی می‌کشاند.

بدین‌ترتیب کشمکشهای جهان اردوگاهی موجبات به‌وجود آمدن دوران صلح نیمه‌مسلح (1938ــ1936.م) را فراهم آورد.[2] سال 1938.م را سال پایان دوران صلح نیمه‌مسلح دانسته‌اند، زیرا در اروپا نیز میان کشورهای سرمایه‌داری شکاف عمیقی به‌وجود آمد و این حکومتها به دو بخش دیکتاتورهای فاشیست و کشورهای لیبرال تقسیم شدند.[3]

 

حادثه آنشلوس (لفظ آلمانی به معنای الحاق: Anschluss) یا الحاق اتریش سرآغاز کشورگشایی‌های آلمان فاشیست گردید.[4] به‌دنبال الحاق اتریش به آلمان، هیتلر واگذاری فوری مناطق آلمانی‌زبان چک‌اسلواکی را تقاضا نمود و تهدید کرد در صورت رد تقاضایش، به جنگ اقدام خواهد کرد. نوئل چمبرلن، نخست‌وزیر انگلستان، به واسطه سیاست محافظه‌کارانه خود مصمم شد، حتی به قیمت تسلیم چک‌اسلواکی به آلمان، مانع از وقوع جنگ گردد و سرانجام در بیست‌ونهم سپتامبر 1938.م، کنفرانسی با شرکت چهار رهبر آلمان (هیتلر)، ایتالیا (موسولینی)، انگلیس (چمبرلین)، و فرانسه (ادوارد دالایه)، در مونیخ تشکیل شد و جزئیات تجزیه چک‌اسلواکی معین گردید. بدین‌سان آلمان در اکتبر 1938.م، مناطق آلمانی‌زبان چک را تصرف کرد.[5] به‌رغم اغماضهای بیش از حد چمبرلن در برابر توسعه‌طلبی‌های هیتلر و پیمان محرمانه عدم تعرض میان روسیه و آلمان در بیست‌وسوم اوت 1939.م،[6] هیتلر در اول سپتامبر 1939.م به لهستان لشکر کشید و متعاقب آن به انگلستان و فرانسه نیز اعلان جنگ کرد. حمله آلمان به لهستان، انگلیس و فرانسه را در موقعیت دشواری قرار داد، زیرا آنها متعهد شده بودند که متفق خاوری‌شان (لهستان) را در صورت حمله آلمان یاری نمایند.[7]

بدین‌ترتیب جنگ جهانی دوم در اول سپتامبر 1939.م میان آلمان و ایتالیا، ازیک‌سو، و فرانسه و انگلستان، از سویی دیگر، آغاز شد و سایر کشورهای اروپایی نیز، به استثنای سوئد، سوئیس، اسپانیا، پرتغال و ترکیه، یکی پس از دیگری وارد جنگ شدند. سرانجام با حمله هیتلر به روسیه و نقض پیمان عدم تعرض در ژوئن 1941.م، روسیه نیز، با زیرپا نهادن آرمان سوسیالیسم، به فرانسه و انگلستان پیوست.[8]

 

مواضع ایران در قبال جنگ جهانی دوم

یک روز پس از شروع جنگ جهانی دوم (چهارم سپتامبر 1939.م/1318.ش) محمود جم، نخست‌وزیر ایران، طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد: «در این موقع که متاسفانه نایره جنگ در اروپا مشتعل گردیده است، دولت شاهنشاهی ایران به موجب این بیانیه تصمیم خود را به اطلاع عموم می‌رساند که در این کارزار بی‌طرف مانده و بی‌طرفی خود را محفوظ خواهد داشت.»[9] زیرا به اعتقاد رضاشاه «ایران نه بدان اندازه قدرتمند بود که بتواند در جنگ شرکت کند و نه تا آن حد ضعیف بود که اجازه دهد حقوقش پایمال گردد.» ازاین‌رو «یک سیاست بی‌طرفی برای ایران ضرورت داشت و برای قدرتهای متحارب نیز ارزشمند بود.»[10]

متعاقب بیانیه محمود جم، علی‌اصغر حکمت، وزیر کشور، نیز به اتباع بیگانه آگاهی داد که از ابراز هرگونه احساساتی که منافی بی‌طرفی کشور ایران باشد جداً خودداری نمایند.[11] خبرگزاری پاریس نیز در دوازدهم شهریور 1318.ش خبر بی‌طرفی ایران را مخابره کرد.[12] همچنین مظفر علم، وزیر امورخارجه، در سیزدهم شهریور مراتب بی‌طرفی ایران را به اطلاع سفارت‌خانه‌های مستقر در تهران رسانید. جالب اینجاست که آلمان و انگلستان هر دو از این موضع استقبال کردند؛ زیرا انگلستان به دلیل درگیری‌اش در منطقه دیگر توانایی برقراری امنیت را در این منطقه نداشت. استدلال وزارت امورخارجه آلمان نیز از بی‌طرفی ایران چنین بود: «باتوجه به پیوند نزدیک ترکیه با انگلستان و فرانسه چنین به‌نظر می‌آید که آنچه از لحاظ سیاسی اهمیت ویژه‌ای یافته، آن است که فعلا به تقویت ایران در بی‌طرفی کاملش ادامه داده شود».[13]

 

اما آنچه نگرانی ایران را سبب شده بود انعقاد پیمان عدم تعرض میان شوروی و آلمان در بیست‌وسوم اوت 1939.م بود که طی آن هیتلر و استالین بر سر تقسیم اراضی لهستان و کشورهای بالتیک به توافق رسیده بودند[14] و ایران پیش‌‌بینی می‌کرد که شاید شوروی طی یک تفاهم محرمانه با آلمان درصدد برآید موقعیت مسلط خود را بر ولایات شمالی ایران احیا کند.[15] به‌همین جهت رضاشاه بر آن شد به‌منظور کسب حمایت نظامی و اقتصادی به انگلستان روی آورد.[16] از دهه 1310 به بعد، مبنای مبادلات سیاسی ــ اقتصادی ایران بر کشور آلمان استوار گردیده بود و با ظهور هیتلر، رهبر حزب ناسیونالیست در ژوئیه 1933.م/1311.ش، روابط میان دو کشور وارد مرحله جدیدتری گردید. آلمانی‌ها تبلیغات وسیعی در مورد اشتراک نژاد آریایی دو ملت ایران و آلمان و مشابهت هدفهای ملی دو کشور در مبارزه با کمونیسم و امپریالیسم آغاز کرده، محبوبیت بسیاری در میان ایرانیان به‌دست آورده بودند.[17] اما با پیمان عدم تعرض میان آلمان و شوروی (1318.ش/1939.م)، آلمانیها، به پیروی از خط‌مشی هیتلر، در جهت کاهش نفوذ انگلستان و افزایش نفوذ شوروی در ایران تلاش کردند و حتی نفوذ خود را در ایران در درجه دوم اهمیت قرار دادند؛ هدف هیتلر از این کار این بود که استالین را از توجه به اروپای شرقی منحرف سازد.[18]

 

در آن هنگام، در نظر انگلستان، جلوگیری از نفوذ کمونیسم شوروی و حفظ لوله‌های نفتی جنوب به مراتب از خطر فاشیسم آلمان مهم‌تر بود، اما درعین‌حال انگلستان با هرگونه اعتماد به ارتش ایران یا هماهنگی برنامه با آن موافق نبود؛ چراکه کمیته سرفرماندهی انگلستان معتقد بود اتحاد با ایران بهای گزافی به همراه خواهد داشت؛ چون رضاشاه حمایت انگلستان را برای دفاع از نواحی شمال ایران در برابر تهاجم روسها خواستار بود، درحالی‌که برای انگلستان فقط دفاع از مناطق استراتژیک جنوبی، به‌ویژه حوزه‌های نفتی، اهمیت داشت.[19]

البته سرریدر بولارد، سفیرکبیر انگلستان در ایران، در طی جنگ جهانی دوم از گسترش نفوذ خانه‌های قهوه‌ای، که در ظاهر محل تجمع خانواده‌های آلمانی، ولی در اصل، مرکز فعالیت جاسوسی آنان بود، به‌شدت ناخرسند بود.[20] کودتای رشیدی عالی گیلانی ژرمنوفیل علیه نوری سعید، نخست‌وزیر انگلوفیل، در آوریل 1941.م/فروردین 1320.ش، نیز بر این ناخرسندی افزود؛ اگرچه انگلیسی‌ها توانستند مجدداً نوری سعید را در خرداد 1320.ش به قدرت برسانند، هنوز دغدغه خاطر انگلیسی‌ها درخصوص میزان نفوذ ستون پنجم آلمان در ایران وجود داشت.[21]

 

سرانجام حمله ناگهانی آلمان به شوروی، در بیست‌ودوم ژوئن 1941.م/ اول تیر 1320.ش، تمام معادلات را به هم ریخت و شوروی، که تا آن روز در صف متحدین قرار داشت، به اردوگاه متفقین پیوست. هدف آلمانها خرد کردن نیروهای دفاعی شوروی، تصرف مسکو، لنینگراد و کیف، و رسیدن به چاههای نفت قفقاز بود. آنها قصد داشتند پس از آنکه ارتش آفریقایی‌شان ــ که به دروازه‌های مصر رسیده بود ــ دفاع انگلیسی‌ها را درهم شکست، با ارتش اعزامی به شوروی، در ایران تلاقی کنند و تواماً به هندوستان حمله نمایند و با تصرف ذخایر نفت خاورمیانه و منابع حیاتی هند، امپراتوری انگلیس را به زانو درآورند.[22]

در این هنگام، روسها در مقابل حملات برق‌آسای ارتش آلمان، به اسلحه، مهمات و دارو احتیاج مبرمی داشتند و انگلیسی‌ها نیز می‌خواستند، به هر قیمتی شده، خطوط ارتباطی بین خلیج‌فارس و سرحد شوروی را حفظ کنند تا بدین‌وسیله هم مهمات و وسایل جنگی مورد نیاز شوروی‌ها را به جبهه آنها برسانند و هم اگر احتمالاً روسها شکست خوردند، بتوانند راساً از چاههای نفت خاورمیانه و خطوط ارتباطی هند، دفاع کنند.[23] بدین‌ترتیب شوروی و انگلیس بر ضد دشمن مشترک در دوازدهم ژوئیه 1941.م/1320.ش معاهده‌ای بستند که طی آن دو دولت متعهد شده بودند: اولاً برای متارکه جنگ با آلمان، بدون رضایت طرف دیگر هیچ‌گونه مذاکرات جداگانه‌ای ننمایند، ثانیاً هرگونه کمک نظامی را در جنگ با دشمن مشترک، به یکدیگر برسانند. در این زمان مساله رساندن اسلحه و مهمات به جبهه روسیه مطرح شد و انگلیسی‌ها راه ایران را پیشنهاد کردند که مطمئن‌ترین و کوتاه‌ترین راه بود و راه‌آهن آن از خلیج‌فارس به بحر خزر بهترین وسیله نقلیه به‌شمار می‌رفت. روسها ابتدا در مورد حمله به ایران، به جهت اینکه این کشور دارای ارتش مدرن و مجهزی بود، تردید کردند، اما انگلیسی‌ها به آنان اطمینان دادند که در ظرف چند روز، به از بین بردن مقاومت ارتش ایران و اشغال کشور موفق خواهند شد و به‌این‌ترتیب در هفدهم ژوئیه 1941.م/1320.ش در مورد حمله به ایران میان نمایندگان دو کشور توافق به وجود آمد.[24] بنابراین هدفهای استراتژیک متفقین در ایران عبارت بود از: 1ــ دستیابی به راههای ارتباطی کشور و برقراری رابطه با بحر خزر برای رساندن کمکهای نظامی به دولت شوروی؛ 2ــ تصرف چاههای نفت جنوب به‌منظور محافظت از آنها و جلوگیری از انهدام و خرابکاری عمال نازی، عشایر جنوب و دولت ایران (در تمام مدت جنگ، نفت ایران احتیاجات نظامی متفقین را برآورده می‌کرد، به‌خصوص پس از ورود ژاپن به جنگ، معادن نفت ایران تنها منبعی بود که نفت مورد احتیاج را تامین می‌ساخت)؛ 3ــ اخراج کارشناسان و عمال آلمانی از ایران به‌منظور جلوگیری از خرابکاری در راههای ارتباطی و چاههای نفت‌ و نیز اقدام به کودتا با استفاده از ایرانیان طرفدار آلمان نازی و تشکیل گروههای ویژه فاشیستی از آلمانیهای ساکن ایران؛ 4ــ عملیات جنگی نیروهای انگلیسی از طریق ایران در صورت رسیدن ارتش آلمان به سرحدات ایران.[25]

 

رضاشاه در این هنگام با اتکا به ارتش 127هزار نفری، اعلام بی‌طرفی ایران و برکناری دکتر متین دفتری در ژوئیه 1940.م/1319.ش و گماردن رجب‌علی منصور، که به محافظه‌کاری شهرت داشت، امیدوار بود که دو دولت همسایه، در امور دولت بی‌طرف ایران مداخله نکنند. اما در این زمان یگانه دستاویز انگلیسیها برای حمله به ایران کماکان حضور ستون پنجم آلمان در این کشور بود؛ بولارد در چهارم ژوئن 1941.م/ چهاردهم خرداد 1320.ش از دولت منصور خواست فعالیتهای پنهانی عوامل آلمان را در ایران متوقف نماید. وی در اول ژوئیه 1941/دهم تیر 1320 در دیداری با منصور از او خواست به‌فوریت به اخراج چهارپنجم آلمانی‌های شاغل در ایران اقدام نماید.[26]

اما دولت ایران جواب داد که کارشناسان آلمانی برای خدمات و صنایع ایران ضروری هستند و دولت ایران به‌سرعت نمی‌تواند جانشینی برایشان پیدا کند، از طرفی تعداد آنها چندان زیاد نیست و دولت ایران بر آنها نظارت می‌کند، اما متفقین که قبلاً در مورد حمله به ایران به توافق رسیده بودند، مشغول تدارکات نظامی گردیدند.

 

در ششم اوت 1941.م/ بیست‌وپنجم خرداد 1320.ش، سفارت انگلستان، طی یادداشتی ده ماده‌ای خطاب به دولت ایران، مجدداً در مورد حضور و فعالیت آلمانیها در ایران هشدار داد[27] و به تبع آن شوروی نیز در همین روز تذکاریه‌ای مبنی بر کاستن تعداد آلمانیها در ایران و کوتاه کردن دست آنها از امور، برای دولت ایران فرستاد.[28] درواقع دو دولت با این یادداشتها به ایران اولتیماتوم داده بودند، اما در همان روز یادداشت سومی از دولت آلمان به دست رضاشاه رسید که حاوی پیام هیتلر به رضاشاه بود. پیشوای آلمان در پیام خود از مقاومت ایران در برابر فشار متفقین و پیروی از سیاست بی‌طرفی اظهار خوشوقتی نموده، و اظهار کرده بود که به عقیده او این دوره فشار، طولانی نخواهد بود، چراکه نیروهای آلمان در خاک اوکراین پیشروی نموده و به نواحی شمال جزیره کریمه رسیده‌اند و قصد دارند تا پاییز، قسمتهای دیگری از خاک روسیه را اشغال کنند و آخرین مقاومت روسها را نیز درهم شکنند، در ضمن اطمینان داده بود که تلاشهای انگلیس برای ایجاد خط دفاعی در قفقاز به لحاظ تفوق نیروهای آلمان محکوم به شکست است و دولت آلمان امیدوار است تا سپری شدن این دوره کوتاه، دولت ایران با تمام قوا در مقابل فشار متفقین مقاومت نماید.[29]

 

در این وضعیت رضاشاه، که در وضعیت بسیار دشواری قرار گرفته بود و از همه‌سو تحت فشار قرار داشت، تنها راه چاره را سیاست دفع‌الوقت و حفظ وضع موجود دانست تا به مرور زمان نتیجه جنگ روشن شود و او بتواند تکلیف خود را با دول متخاصم روشن نماید. به ‌همین جهت در پاسخ دومین یادداشت متفقین، او بار دیگر اعلام نمود که تعداد کارشناسان آلمانی در ایران فقط ششصدونود نفر به علاوه خانواده‌هایشان می‌باشد که همگی با نظارت دولت ایران مشغول ادای وظیفه‌اند، در صورتی که دولت ایران آنها را اخراج نماید، ممکن است دولت آلمان این عمل را تخلف از سیاست بی‌طرفی ایران تلقی نماید. به‌ همین جهت، از پذیرفتن تقاضای متفقین معذور است. در این هنگام رادیو و جراید انگلستان و شوروی، و متفقین آنها به تبلیغاتی شدید درباره فعالیت ستون پنجم و جاسوسان آلمانی در ایران و ورود احتمالی رضاشاه در جنگ به نفع آلمان دست زدند. از این رو، در سحرگاه روز بیست‌وپنجم اوت 1941.م/ سوم شهریور 1320 نیروهای شوروی و انگلستان از شمال و جنوب وارد خاک ایران شدند. در همان ساعات اولیه حمله نیروهای انگلستان و شوروی به ایران، اسیمرنف، وزیرمختار شوروی، و سرریدر بولارد، وزیرمختار انگلیس، منصور، نخست‌وزیر ایران، را از قضیه حمله مطلع نمودند و طی دو اعلامیه دلایل حمله خود را بیان کردند.[30]

 

بحث حقوقی در مورد حمله دو دولت انگلستان و شوروی به ایران کمتر به صورت بی‌طرفانه تحلیل و بررسی شده است، زیرا اکثر مورخان و محققان، تحت تاثیر ناسیونالیسم، تجاوز هر دو کشور را غیرقانونی تلقی نموده‌اند، درحالی‌که حمله شوروی براساس فصل 6 عهدنامه مودت (1921.م/1306.ش) در مقایسه با حمله انگلستان چندان غیرقانونی نیز نبوده است. این فصل عهدنامه چنین متذکر می‌شود: «اگر دولت ثالثی بخواهد به واسطه مداخلات نظامی، پلتیک غاصبانه را در ایران مجری، و یا خاک ایران را مرکز عملیات نظامی ضد روسیه قرار بدهد... در صورتی که دولت روسیه قبلاً به دولت ایران اخطار نماید و دولت ایران در رفع مخاطره مزبور مقتدر نباشد، آن‌وقت دولت روسیه حق خواهد داشت که قشون خود را به خاک ایران وارد نموده، برای دفاع از خود اقدامات نظامی به عمل آورد.»[31] به هر روی رضاشاه، که پس از ورود متفقین غافلگیر شده بود، از سفرای ایران در لندن، مسکو و واشنگتن خواست از دولتهای یادشده تقاضا کند عملیات نظامی را متوقف سازند و با او وارد مذاکره شوند، اما آنها نه‌تنها جوابی ندادند، بلکه تلویحاً به سفرای ایران فهماندند که دیگر دیر شده است. رضاشاه به تصور اینکه متفقین حاضر نیستند با نخست‌وزیر او، علی منصور، صحبت کنند، خیلی سریع او را کنار گذاشت و مجدداً محمدعلی فروغی را، که بیشتر مورد قبول انگلیسی‌ها بود، به نخست‌وزیری برگزید. فروغی نیز سریعاً تشکیل کابینه داد و با نمایندگان شوروی و انگلستان وارد مذاکره شد. پس از این مذاکرات، در بیست‌وهشتم اوت 1941.م/ ششم شهریور 1320.ش رضاشاه به کلیه واحدهای ارتش دستوری مبنی بر ترک مقاومت داد و در هشتم شهریور (سی‌ام اوت) نمایندگان دول متفق تقاضاهای دول متبوع خود را به شرح ذیل به دولت فروغی اعلام نمودند: 1ــ اخراج کلیه اتباع آلمان به استثنای اعضای سفارت و چند نفر کارشناس آلمانی 2ــ تعهد در تسهیل حمل و نقل اسلحه و مهمات و ادوات جنگی از راه ایران به روسیه.

در مقابل، انگلیسی‌ها و شوروی‌ها متعهد شده بودند حق‌السهم ایران را از نفت جنوب، و عایدات ایران را از شیلات بپردازند و همچنین لوازم مورد احتیاج اقتصادی ایران را فراهم سازند و نیز جلوی پیشروی بیشتر نیروهای خود را بگیرند.[32] و به محض اینکه وضعیت نظامی اجازه دهد قشون خود را از خاک ایران خارج نمایند.[33]

 

اما هنوز دولت ایران جوابی به این تقاضاها نداده بود که سفرای دو دولت، به جای اخراج اتباع آلمانی، تحویل آنها را به متفقین خواستار شدند. رضاشاه حاضر نشد این تقاضا را عملی سازد، در نتیجه مذاکرات به طول انجامید. این در حالی بود که اروین اتل، وزیرمختار آلمان، از ایران مصراً می‌خواست از قبول پیشنهادات دول متفق سرباز زند و آلمانیها را به قوای دشمن تحویل ندهد، در خلال همین ایام، ژنرال ویول نیز شخصا به ایران آمد و با سفرای شوروی و انگلستان و فرماندهان نظامی متفقین مذاکره کرد. در نتیجۀ این مذاکره، متفقین در دهم سپتامبر 1941.م/ نوزدهم شهریور 1320.ش، به دولت ایران اولتیماتوم دادند که اگر ظرف چهل‌وهشت ساعت اتباع آلمانی را به نیروهای آنها تسلیم، و سفارت‌خانه‌های آلمان، ایتالیا، رومانی و مجارستان را تعطیل نکند، پایتخت را اشغال خواهند کرد. چون رضاشاه باز هم جواب صریحی به اولتیماتوم متفقین نداد، در شانزدهم سپتامبر 1941.م/ بیست‌وپنجم شهریور 1320.ش، قوای شوروی و انگلستان از شمال و جنوب به سوی تهران حرکت کردند و رضاشاه طی اعلامیه‌ای[34] به نفع ولیعهدش محمدرضا از سلطنت کناره گرفت.[35]

وی پس از استعفا، از ترس انتقام، خود را به انگلیسی‌ها تسلیم نمود؛ چراکه اگر در ایران می‌ماند مانند سایر جنایتکاران آن دوران مورد استیضاح مجلس و محاکمه افکار عمومی و شاید هم مجازات شدید قرار می‌گرفت.[36] وی ابتدا نمی‌دانست او را به کجا می‌برند.[37] انگلیسی‌ها شایع نموده بودند که قرار است او را به هند ببرند، اما به دلیل برخی ملاحظات از این کار صرف‌نظر کردند.[38]

جواد صدر درخصوص استعفای رضاشاه و تبعید او می‌نویسد: «رضاشاه به خواست متفقین مجبور شده از سلطنت کناره‌گیری کند، ابتدا به اصفهان و بعد به جنوب و بندرعباس رفت و از آنجا او را با کشتی به سمت هندوستان بردند و بعد در دریا، همان کشتی مسیر خود را تغییر داد یا او را به کشتی دیگری منتقل کرده و به جزیره موریس بردند، تقریبا تکراری از نمایش دستگیری و بردن ناپلئون به جزیره سنت‌هلن بود و باز هم بازی حوادث!»[39]

 

پس از مدتی رضاشاه را از جزیره موریس به ژوهانسبورگ بردند که در چهارم دی 1323 در همان شهر درگذشت.[40] پس از کناره‌گیری رضاشاه از سلطنت، نیروهای متفقین تهران را اشغال، و کلیه تاسیسات نظامی و راه‌آهن را تصرف کردند و بلافاصله مقدمات حمل اسلحه و مهمات را از خلیج‌فارس به دریای خزر، از طریق راه‌آهن سراسری ایران، فراهم نمودند. اتباع آلمانی نیز به دست قوای متفقین افتادند و نیمی از آنان به بازداشتگاههای سیبری، و نیمی دیگر به استرالیا تبعید شدند.[41]

در این زمان با کناره‌گیری رضاشاه و تبعید وی، مساله جانشینی مطرح شد. ظاهرا انگلیسی‌ها درصدد بودند یک شاهزاده قاجار را به پادشاهی برسانند.[42] محسن فروغی از قول پدرش می‌نویسد: «متفقین سه پیشنهاد دادند: 1ــ فروغی رئیس‌جمهور شود؛ 2ــ سلسله پهلوی منقرض، و مجدداً یکی از افراد جوان قاجار به سلطنت گمارده شود که کاندیدای سلطنت یکی از فرزندان محمدحسن‌میرزا، ولیعهد سابق، بود 3ــ فرزند ذکور رضاشاه، به نام غلامرضا، (مادرش ملکه توران از خاندان قاجاریه بود) که در این زمان هیجده سال داشت، به سلطنت برگزیده شود.»[43]

سرانجام با کوشش‌های محمدعلی فروغی، نخست‌وزیر وقت، محمدرضاشاه به پادشاهی رسید و فروغی به‌عنوان اولین نخست‌وزیر دومین شاه دودمان پهلوی، محمدرضا را یاری داد.[44]

 

شهریور 1320 و انفعال حکومت رضاشاه

با ورود متفقین به ایران در سوم شهریور 1320.ش، و دستور رضاشاه مبنی بر ترک مقاومت در ششم شهریور، آن ارتشی که رضاشاه با آن همه دبدبه و کبکبه و صرف بودجه‌ها و هزینه‌های گزاف برای ضمانت سلطنت خود ساخته و یکی از ارکان سلطنتش را بر پایه آن قرار داده بود به یکباره فروریخت و نتوانست در برابر حمله متفقین، جز مقاومتی بسیار اندک، کاری انجام دهد؛ تنها مقاومتی که در این زمان انجام شد مقاومت نیروی دریایی نوپای ایران به فرماندهی دریادار بایندر بود، که توانست یک روز، مانع پیشروی قوای انگلیسی در جنوب ایران شود، اما در نهایت نیروهای انگلیسی مقاومت بایندر و ششصدوپنجاه نفر افسر و ملوان را درهم شکستند و همگی آنها در طی این زد و خورد کشته شدند.[45] و چنین بود که از آن ارتش 127هزار نفری فقط 650 نفر مردانه ایستادند و کشته شدند. درواقع بنیان این ارتش به‌ظاهر منسجم، مدتها پیش، دستخوش ویرانی گشته بود و به همین دلیل با اولین لرزش، فرماندهان لشکر رضائیه و خراسان، مانند فرمانده کل قوای‌شان، فرار را بر قرار ترجیح دادند و از ترکیه و بندرعباس سر درآوردند.[46]

 

یکی از نقاط ضعف رژیم‌های اقتدارگرا فقدان نقد و آسیب‌شناسی است؛ چنان‌که حاضر نیستند ضعفهای خود را بپذیرند، و درصدد برمی‌آیند نقایصشان را به عناوین مختلف، با دستاویز قرار دادن چیزهایی که وجود خارجی ندارند، بپوشانند؛ چنان‌که رضاشاه نیز در سوم شهریور 1320 گفت: «اگر من صد بمباردیه داشتم، خودم می‌دانستم چطور به تعرض روسها و انگلیسی‌ها جواب بدهم.»[47] و در چهارم شهریور اظهار کرد: «سربازهای ما بسیار خوب هستند و خوب می‌جنگند، ولی با گوشت بدن جلو تانک و هواپیما چطور می‌تواند طاقت بیاورد.»[48] این در حالی بود که وی در اوایل مرداد 1320 در مانوری که در تپه‌های ازگل ترتیب داده شده بود تحت‌تاثیر مهملات فرماندهان چاپلوس و فرصت‌طلب، که لشکر سلم و تور را به مبارزه می‌طلبیدند، گفته بود: «قشون من عالی‌ترین قشونی است که امروز در دنیا وجود دارد.»[49]

وی هنگامی که ژنرال ژاندار، مستشار نظامی سفارت فرانسه در تهران، را مخاطب قرار داد و از میزان مقاومت ارتش ایران در برابر قوای دول معظم جویا شد و پاسخ ناامیدکننده «دو ساعت مقاومت» را شنید، جهانبانی، رئیس وقت ستاد ارتش، را مامور کرد تا نقاط ضعف ارتش ایران را شناسایی و رفع کند، اما هنگامی که جهانبانی تمامی عوامل ضعف ارتش را طی یک گزارش تحقیقی به سمع و نظر وی رسانید، چنان مورد غضب قرار گرفت که نه‌تنها دستگیر و رهسپار زندان شد،[50] بلکه تمامی خاندان جهانبانی، که اکثر آنها مستخدم ارتش بودند، از وحشت دیکتاتور و دستور تلویحی‌اش، نام خانوادگی خود را به جهان‌بینی، شه‌بنده، کیکاووسی و یزدان‌مهر تغییر دادند،[51] تا بدین وسیله موارد نقصان ارتش شاهنشاه قدرقدرت مرتفع گردد! به هنگام حمله متفقین، رضاشاه حتی کوچک‌ترین اقدامی برای رفع ضروریات مورد نیاز سربازان انجام نداده بود، کمااینکه در جلسه هیات وزرا، که در روز سوم شهریور 1320 با حضور رضاشاه تشکیل گردید، معلوم شد:

1ــ برای مصرف تهران بیش از سه روز گندم موجود نیست؛

2ــ پیش‌بینی برای برقراری سیستم آگاه کننده مردم (آژیر) مطلقاً به عمل نیامده است؛

3ــ روز بعد معلوم شد که حتی بنزین هم به حد کافی وجود ندارد؛

4ــ علاوه بر اینها پناهگاه هوایی هم احداث نشده بود و در روز دوم جنگ نیز ستاد جنگ اعلام کرد که استفاده از پنجاه‌هزار نفر ابواب جمعی نیروهای پادگان به دلیل نبود کامیون و بنزین ممکن نیست.[52] در این جلسه هیچ‌کس از رضاشاه نپرسید که بنزین، آژیر، پناهگاه و ضدهوایی هم مثل بمباردیه، تانک و هواپیما در دسترس نیستند یا اینکه تمام حکومتها آنها را جزء برنامه‌های بلندمدت خود پیش‌بینی می‌کنند؟ وی در حالی دستور محاکمه و مجازات علی ریاضی و احمد نخجوان، و بازگشت امرای لشگر را به تهران صادر کرد[53] که خودش در تدارک فرار بود؛ چنان‌که در همان روز سوم شهریور علناً اظهار کرده بود: «ما تصمیم خود را گرفته‌ایم که برویم.»[54] سوال اینجاست که در تاریخ، کدام جنگ است که با فرار فرماندهان لشکر، سربازانش پراکنده نشده و به پیروزی رسیده باشند؟ ارتشبد فردوست درخصوص حال و روز رضاشاه هنگام حمله متفقین می‌نویسد: «پس از اینکه به او گوشزد شد ورود نیروهای متفقین به ایران اجتناب‌ناپذیر است، آن مرد قدرقدرت، که قدرتش در دستگاه دژخیمی شهربانیش بود، یکباره فرو ریخت و به فردی ضعیف و غیرمصمم تبدیل شد و در ظرف چند روز قیافه و اندامش آشکارا پیرتر و فرسوده‌تر گردید.»[55]

 

درواقع تصویری که رضاشاه در این برهه زمانی از خود نشان داد کاملاً با تصویری که تا پیش از این تاریخ از وی ارائه شده بود، در تضاد قرار داشت. تا پیش از این تاریخ، در مدارس نظام و دانشکده‌های افسری، چاپلوسان و فرصت‌طلبان ظهور رضاشاه را امری الهی تلقی می‌کردند که به صورت دست خداوندی از آستین ملت برومند ایران بیرون آمده و ایران و ایرانی را نجات داده است؛[56] کار به جایی رسید که سرگرد فرزد در سال 1319.ش در سخنرانی‌اش در دانشگاه جنگ، ضمن مقایسه هیتلر و رضاشاه، با خدا خواندن هیتلر، رضاشاه را حتی بالاتر از خدا خواند.[57]

 

از سویی دیگر، رضاشاه تلاش کرد با حذف القاب و عناوین دوره قاجار، نظیر سلطنه، دوله و...، و به‌کارگیری القاب نظامی جدید، نظیر سپهبد، امیرلشکر، حکومتی میلیتاریزه و نظامی ایجاد کند. او با اعمال این سیاست باعث شد اشرافیت نظامی جدیدی به‌وجود آید که متشکل از نورچشمی‌ها، چاپلوسان و فرصت‌طلبان بود و گماشتن این افراد در راس این امور یأس و سرخوردگی افسرانی را موجب می‌شد که به دلیل مانورها و تبلیغات گسترده زمان رضاشاه، به امر نظامی‌گری روی آورده بودند. از طرف دیگر، افسران دانشکده‌دیده در بدو ورود به خدمت، بر مبنای نوعی نیاز روحی به داشتن یک فرمانده دلاور و وطن‌پرست، رضاشاه را مظهر تمام صفات خوب دلاوری، شجاعت، میهن‌پرستی و... می‌دانستند. آنها سیه‌چردگی او را به خدمات مردانه وی در وضعیت آب و هوای سخت و سوزان، و زخم پیشانی او را ناشی از سلحشوری سربازیش می‌دانستند، اما پس از اینکه مشخص شد زخم بالای پیشانی جای زخم جنگی نبوده، بلکه جای زخمی است که در اثر برخورد قمه و طی نزاعی بین او و همقطار دوران جوانیش، گروهبان علیشاه، هنگام امتناع از پرداخت پول یک بطری عرق در خانه گلین معروفه در محله ده آن روز عارض شده است،[58] خواه‌ناخواه شخصیت رضاشاه در نظرشان فروریخت. از سویی دیگر، عکس‌العمل رضاشاه نسبت به افسران ژاندارمری و گماردن افسران ناآگاه و بی‌سواد و برتری‌دادن قزاق‌ها نسبت به سایر افسران، و خفقانی که نورچشمی‌های او بر جامعه اعمال می‌کردند، به‌خصوص از دهه 1310 به بعد، نارضایتی فزاینده افسران ارتش را به دنبال داشت؛[59] در این میان، رویکرد رضاشاه به آلمان و گسترش مبادلات سیاسی ــ اقتصادی با آن کشور، سوءظن روسیه و انگلیس را موجب گردید؛ همچنین طرفداری او از هیتلر و افکار فاشیستی‌اش، موجب شد بسیاری از افسران بله‌قربان‌گو و جاه‌طلب ارتش از شخص دیکتاتور تبعیت کنند؛ کمااینکه کسانی چون سرلشگر باتمانقلیچ، به تقلید از هیتلر، سبیل هیتلری گذاشتند و سر خود را به صورت آلمانی تراشیدند؛[60] درواقع افزایش هم‌دردی با فاشیسم و احساسات هواداری از دول محور در درون ارتش ایران، هرچند به صورت پراکنده باقی ماند، نشانه‌ای از بی‌ثباتی بود و در حمله متفقین موثر افتاد؛[61] در وصف بی‌ثباتی و روحیه مقلد امرای ارتش همین بس که ارتشبد منوچهر آریانا به دلیل تقلید کورکورانه از غرب، زمانی خود را ناپلئون بناپارت ثانی[62] و زمان دیگری، پس از پیروزی موشه دایان در نبرد با فلسطینی‌ها، خود را موشه دایان خواند و شایع بود که به دلیل یک‌چشمی بودن موشه دایان، تنها چاره را در این دید که برای شباهت به او، به فرانسه سفر کند و یک چشم خود را درآورد![63]

 

وی همچنین در طی عمر خود، چندین‌بار نام خود را تغییر داد؛ چنان‌که ابتدا حسین نخعی نام داشت، بعد به حسین معتمد منوچهری تنکابنی تغییر نام داد و در نهایت سپهبد بهرام (منوچهر) آریانا نامیده شد.[64]

 

رویکرد به دوران باستان یکی دیگر از سیاستهای اعمال‌شدۀ زمان رضاشاه بود که فروغی آن را تئوریزه، و رضاخان عملی کرد. این باستان‌گرایی، به شکل بسیار سطحی و کودکانه‌ای، نه‌تنها تمام عرصه‌های هنری، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را درنوردید، بلکه به خصوصی‌ترین زوایای زندگی افراد نیز رسوخ یافت، به‌ طوری که تقلیدهای محض از اشکال و نقوش تخت‌جمشید در آثار هنری و معماری نمایان شد. از این رو، بخش اعظم فرصت‌طلبان نیز، به سان رضاخان، نام خانوادگی باستانی بر خود نهادند. با نگاهی گذرا به جراید سنوات 1304.ش به بعد، موج این‌گونه تغییر نامها آشکارتر می‌گردد. اما از آنجا که حکومت رضاشاه یک حکومت نظامی بود و ارتش یکی از ارکان اساسی آن محسوب می‌گشت، این سیاست بیش از همه در عرصه نظامی اعمال شد؛ چنان‌که بخش اعظم نیروهای نظامی به واسطه اطاعت کورکورانه از رضاخان، برای عقب‌نماندن از کاروان تمدن!؟ به سرعت این سیاست را در دستور کار خود قرار دادند. از جمله این افراد می‌توان از حسین نخعی نام برد؛ او چنان‌که ذکر گردید، ابتدا به حسین منوچهری تنکابنی و سپس بهرام (منوچهر) آریانا تغییر نام داد.[65] اقلیت محدودی نیز، مثل جلیل مجتهدی (بزرگمهر بعدی) که سعی می‌کردند به‌گونه‌ای خفیف مقاومت کنند، به دستور رضاشاه، به تغییر نام خانوادگی خود مجبور گردیدند.[66] اما با اوج‌گیری تغییر نامهای خانوادگی از سوی نیروهای نظامی، بسیاری از افرادی که در گذشته با رضاشاه مشکلاتی داشتند نیز، به منظور شناخته نشدن، به این کار مبادرت ورزیدند؛ از جمله این افراد می‌توان به سرهنگ ملک‌زاده، یکی از نیروهای ژاندارمری، اشاره کرد که با اضافه کردن نام هیربد به نام خانوادگی خود به‌شدت موجب عصبانیت رضاشاه گردید، از این رو، رضاشاه دستور داد که هیچ فرد ایرانی حق ندارد، بدون اجازه شاه، نام خانوادگی خود را تغییر دهد و این فرمان را مجلس، طی یک ماده واحده، تصویب کرد.[67]

 

در نتیجه همین سطحی‌نگری، یکسونگری، بی‌ثباتی و ناآگاهی حاکم بر ارتش بود که کسانی چون سرلشگر محمدحسین آیرم، چهارمین رئیس شهربانی دوره رضاشاه ــ که در سال 1314.ش، تقریباً از ایران فرار کرده بود ــ پس از حمله متفقین به ایران، به فکر تشکیل دولت ایران آزاد افتاد و حتی عده‌ای از ایرانیان مقیم خارج را به دور خود جمع کرد.[68]

سرتیپ عطاپور نیز هنگامی که متوجه شد انگلیسی‌ها، پس از فرار رضاشاه، به دنبال فرد دیگری غیر از محمدرضا برای سلطنت هستند، با نزدیک شدن به انگلیسی‌ها سعی کرد نظر آنان را به خود جلب نماید.[69] عده‌ای دیگر از افسران ارتش نیز همچون رضاشاه چنان به ضعف و زبونی دچار گردیدند که با پوشیدن لباس زنانه سعی کردند هویت خود را مخفی سازند.[70]

 

پیامد تهاجم متفقین به ایران

اشغال نظامی ایران توسط متفقین بلافاصله سرنوشت رضا شاه را رقم زد.ارتش در مدت سه روز و در اثر حملات هواپیماهای انگلیس و شوروی چنان به سرعت عقب نشینی کرد که فرماندهی عالی متفقین نیز آن را پیش بینی نکرده بود.در روز چهارم فروغی که مجبور به بازنشستگی شده بود برای مذاکره با متفقین نامزد نخست وزیری شد.نخست وزیر جدید در عرض یک هفته درخواست صلح نمود و پنهانی متفقین را به برکناری رضا شاه تشویق کرد.انگلیس نیز که خواستار پشتیبانی عمومی بود از بیرحمی و عدم اداره درست کشور توسط رضا شاه انتقاد کرد.دوهفته بعد نمایندگان دست نشانده متفقین به طور آشکار رضا شاه را به ثروت اندوزی عظیم ، کشتار مردم بی گناه وسوء استفاده از القابی برای خود مانند سردار سپه وفرمانده کل متهم می‌کردند.سه هفته بعد شاه بدون گفتگو با متفقین به نفع ولیعهد خود کناره گیری کرد وبه امید نجات سلطنت کشور را به سرعت ترک کرد. مجلس نیز پس از خروج رضا شاه در روز ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ ذکاالملک فروغی صدراعظم با حضور در مجلس شورای ملی استعفای رضا شاه راز سلطنت وسلطنت محمد رضا شاه را اعلام کرد.

 

 

جلوگیری از محاکمه نیروهای متفقین

وزیر دادگستری طی نامه ای در تاریخ ۱۳۲۳/۳/۸ به نخست وزیر از تخلفات و همچنین جلوگیری از محاکمه نیروهای متفقین به خصوص در پرونده های قتل عمد و غیر عمد توضیح می دهد که بخشی از نامه به این شرح است:

« به حکایت سوابق موجوده دروزارت دادگستری در بیشتر مواردی که افسران وافراد نیروی متفقین عملی می‌گردند که قابل تعقیب کیفری است مخصوصا درمورد قتل عمد وغیرعمد پرونده‌های متشکل به علت عدم حضور متهمین بلااقدام می ماند ومقامات نیروی متفقین نه فقط وسائل تکمیل تحقیقات را در اختیار دادسراها نمی گذارند بلکه صرفا روی گزارش مامورین خود نسبت به واقعه اظهارنظر نموده مرتکب را در عمل خویش بی حق یاذی حق تشخیص داده از تسلیم متهم به مقامات صالحه خودداری می‌کنند وانتظار دارند که مدعیان خصوصی برای جبران ضرر وزیان وارده مستقیما به نزدیکترین پادگان نظامی متفقین مراجعه نمایند.صرف نظر از اینکه صدور حکم نسبت به جرایم که در ایران مرتکب می‌شود ونیز تعیین میزان خسارت وارده به شاکیان خصوصی در صلاحیت دادگاه‌های ایران است ودر این خصوص مکاتبات زیادی به وزارت امور خارجه شده وبه نتیجه نرسیده است اصولا رویه فعلی مقامات نیروی متفقین منافی با استقلال قضایی کشور است مستدعی است مقرر فرمایند با مقامات مربوطه نیروهای متفقین مذاکره نموده وبا انعقادقراردادی دراین زمینه تکلیف امررامعلوم سازند والا مامورین دادگستری به هیچ وجه موفق نخواهند شد مرتکبین را دستگیر وکیفر دهند وبالنتیجه تلفات روزبه روز افزایش خواهد یافت  »

هرج و مرج

پس از حمله متفقین به ایران و جابجایی قدرت در بیشتر مناطق ایران کشمکش های قومی ومذهبی شکل گرفت.برای مثال در تبریز درگیری هایی بین مسلمانان و مسیحیان رخ داده بود تا جایی که کنسول بریتانیا هشدار داد احتمالاً با خروج متفقین از ایران این درگیری های قومی و مذهبی بسیار شدیدتر شود.رهبران کلیسای آسوری نیز نگرانی های مشابهی داشتند وبه دنبال جلب حمایت انگلیس در آینده نزدیک بودند.یا برای مثال در ماه محرم سال ۱۳۲۱ نیروهای شوروی مستقر در مشهد مجبور شدند حفاظت از محله یهودیان را برعهده بگیرند.یا حدود هشتصد مسلمان اهوازی که از شایعه ربوده شدن یک کودک مسلمان توسط یهودیان خشمگین شده بودند تلاش می کردند تا کنیسه محلی را به آتش بکشند.در کرمان نیز گروهی به رهبری یکی از روحانیون با حمله به محله زرتشتی ها دونفر را کشتند و خانه‌های بسیاری را غارت کردند. همچنین گروه مشابهی نیز در شاهرود با حمله به مرکز بهائیان سه نفررابدارآویختند و ۵۰ مغازه را غارت کردند. درمناطق آذربایجان ، کردستان و مناطق عرب نشین جنوب مسئله زبان بسیار برجسته وآشکار شده بود. در سال ۱۳۲۱ در گردهمایی اعراب ایران در پی جدایی و پیوستن به کشور های عربی بودند. اعراب ایران در پیام هایی به دولت های انگلستان و آمریکا خواستار حمایت آنها برای جدایی از ایران شدند که البته به دلیل تفرقه ای که در میان اعراب بود موفق به جدایی از ایران نشدند وضع مناطق کرد نشین نیز به همین ترتیب بود.

پیامدهای اقتصادی

ایران به دنبال حمله متفقین با مشکلات اقتصادی بسیاری رو به رو شد. تورم ، دزدی و قحطی نمونه کوچکی از پیامد های حمله متفقین به ایران بود. نامه شکایت آقای محمود بدر وزیر دارایی در نخستین روز از تیرماه سال ۱۳۲۱ به نخست وزیر گواهی شرایط سخت مردم ایران در پی تجاوز متفقین است.

« جناب آقای نخست وزیر پیرو نامه ۱۴۹۳۲ مجدداً از اهواز اطلاع رسیده بر حسب دستور استانداری مامورین شهربانی و شهرداری بدون موافقت اداره دارایی اقتصادی در روزهای ۲۸ و ۳۰ خرداد و اول تیر معادل ۴۵ تن آرد از محمولات تهران برده ومصرف کرده اند.بسیار قابل ملاحظه است که در بحبوحه حاصل خوزستان استانداری محل به جای اینکه مالکین وصاحبان گندم را ملزم به تحویل دادن فزونی نموده ومصرف محل را تامین نماید خودسرانه آرد و گندم ورودی را مه منحصرا برای مصرف تهران اختصاص داده شده است مصرف می‌کنند در حالیکه سالهای گذشته در ماه تیر و مرداد مقداری از گندم خوزستان به تهران حمل می‌شده.چون فعلا تنها راه نامین تهران همان گندم وآرد ورودی از خارج است چنانچه از مرتکبین این خودسری جدا باز خواست نشود ودستور قطعی برای تامین مصرف از محمول صادر نگردد وزارت دارایی به هیچ وجه مسئولیت تامین خواروبار کشور را به عهده نگرفته وصراحتا عرض می‌کند تهران در مدت کوتاهی به سختی وقحطی دچار خواهد شد  »

وضعیت برنج هم بهتر از سایر غلات نبود به عنوان مثال در قیمت برنج از تیرماه ۱۳۲۰ تا تیرماه ۱۳۲۱ به مقدار ۴۴ من از ۲۵۰ ریال به ۶۰۰ ریال رسید.

ارتش پس از شهریور 1320

دانش‌آموزان مدارس نظام در دوره رضاشاه، که اغلب از دو طبقه متضاد ثروتمند و فقیر بودند، شکاف طبقاتی را به نحو فزاینده‌ای حس می‌کردند؛ درواقع تجزیه ایشان به دو گروه عدمی و غیرعدمی (بی‌بضاعت و بابضاعت) موجب شده بود گرایشاتی در هر گروه به وجود آید. از این رو پس از شهریور 1320 و در فضای باز سیاسی به‌وجود آمده، علاوه بر اینکه عده‌ای از عدمی‌ها با ورود به دانشکده افسری به شاخه نظامی حزب توده پیوستند، کسانی از غیرعدمی‌ها نیز، همانند غلامحسین بیگدلی، به سبب وجود تفاوت طبقاتی در دبیرستان نظام، وارد شاخه نظامی حزب توده گشتند؛ همچنین عده‌ای از عدمی‌ها، به منظور خروج از آن وضعیت، به رژیم حاکم نزدیک شدند و نوکر او گردیدند؛ کسانی چون سپهبد ناصر مقدم (رئیس ساواک) و سپهبد هاشمی‌نژاد[71] (فرمانده سابق گارد شاهنشاهی).

 

سرانجام حوادث شهریور 1320.ش موج وسیعی از نارضایتی را نسبت به رضاشاه و تمامی صاحب‌منصبان ارتش به‌وجود آورد؛ اگرچه هریک از ایشان، یعنی شاه و صاحب‌منصبان، سعی می‌کردند طرف مقابل را متهم نمایند، این‌گونه منحرف کردن اذهان عمومی، از مساله اصلی، یعنی نارضایتی از بی‌کفایتی ارتش قدرقدرت رضاشاهی، که در این دوران فقط مشغول سرکوب داخلی بود، نمی‌کاست. ناخشنودی از رضاشاه و صاحب‌منصبان ارتش در درون و برون ارتش انعکاس یافت؛ نارضایتی مردم از نیروی زمینی، در معابر عمومی، با مقایسه رفتار آنها با نیروی دریایی آشکار می‌شود؛ مردم به واسطه مقاومت نیروی دریایی رفتار بالنسبه محترمانه‌تری با افسران نیروی دریایی داشتند.[72]

 

اما زمینه‌های ناخشنودی نظامیان جوان نسبت به عملکرد صاحب‌منصبان و امرای ارتش، زمانی گسترش یافت که ایشان در کمال ناباوری، پوشالی‌بودن ارتش و وعده‌های آن را دریافتند. سراسر خاطرات این نظامیان آکنده از نوعی خشم همراه یأس و سرخوردگی است.[73]

 

بدین‌ترتیب در ارتشی که رضاخان فقط و فقط برای حفظ منافع خود به‌وجود آورده بود نوعی انشقاق پدید آمد و طی یک فرایند زمانی سه نوع طرز تفکر در مورد مسائل سیاسی، در میان نیروهای نظامی، به وجود آمد. از این رو، گروهی همچنان سلطنت‌طلب باقی ماندند و هیچ‌گاه به مراحل بعدی، یعنی نقد اوضاع، دست نیافتند؛ متاسفانه ایشان بخش اعظم نیروهای نظامی را تشکیل می‌دادند، اما عده‌ای پس از گذر از پرستش شاه به‌عنوان نماد سلطنت، به الگوهای دیگری از جمله آلمان هیتلری و شوونیسم و سپس به نوعی ناسیونالیسم ایرانی دست یافتند. این عده اقلیتی به‌شدت متزلزل بودند؛ کمااینکه در بسیاری از حوادث و وقایع تاریخی، ایشان به‌راحتی زیر سایه گروه اول می‌خزیدند، به همین جهت در بسیاری موارد، تفکیک این دو گروه از یکدیگر کار بسیار دشواری است. در برابر سلطنت‌طلبها و ناسیونالیست‌های نظامی، گروهی که اغلب سابقه تفکرات شوونیستی و ناسیونالیستی داشتند، از ایدئولوژی ناسیونالیسم به انترناسیونالیسم روی آوردند و زمینه‌ساز گسترش اندیشه چپ در میان نظامیان گردیدند.

 

نتیجه

تاثیرات شهریور 1320.ش، بر تمامی نیروهای موثر جامعه کاملاً مشهود است؛ اما در این بین نیروهای نظامی در اولویت قرار دارند، زیرا با سقوط دیکتاتوری نظامی رضاشاه، اولین قشری که به شدت آسیب دید نظامیان بودند، که البته نظامیان را نه براساس خاستگاه طبقاتی ناشی از درجات نظامی‌شان، بلکه براساس عامل سن، باید تقسیم نمود، نظامیان میانسال و مسن، که تمامی پیشرفتشان حاصل دوران دیکتاتوری نظامی رضاشاه بود، خواهان بازگشت به شرایط قبل از شهریور 1320.ش، بودند، اما در برابر ایشان، نظامیان جوان، که به منظور آینده‌ای بهتر وارد ارتش شده بودند، خواهان ارتقای عرصه‌های نظامی، اجتماعی و اقتصادی بودند. از این ‌رو، گرایش به شخص اول در اندیشه آنان جایگاه و پایگاه محکمی نداشت، لذا بخش اعظم ایشان تحت تاثیر تحولات جهانی به سوی ناسیونالیسم تمایل یافتند و عده‌ای نیز تحت تاثیر پیروزی‌های ارتش سرخ شوروی و نیروهای پارتیزانی چپ‌گرا در اروپای شرقی، به‌ویژه پارتیزانهای مارشال تیتو در یوگسلاوی، از‌یک‌سو، و تاسیس حزب توده در ایران، از سویی دیگر، به اندیشه‌های چپ و انترناسیونالیسم گرایش یافتند. ماحصل حضور این سه گروه در ارتش ایران، مناسبات، رقابتها و کشمکش‌هایی بود که نه‌تنها در دوران اشغال (1324ــ1320) و حوادث آذربایجان و کردستان (1325ــ1324.ش)، بلکه تا کودتای 28 مرداد 1332.ش، تداوم یافت.

 

 

پی‌نوشت‌ها

[1]ــ هنری ویلسون، لیتل فیلد، تاریخ اروپا از 1815.م به بعد، ترجمه: فریده قره‌چه‌داغی، تهران، علمی و فرهنگی، 1381، صص250ــ248

[2]ــ درخصوص دوران صلح نیمه‌مسلح رک: ا. جی. پی‌تیلر، ریشه‌های جنگ جهانی دوم، ترجمه: محمدعلی طالقانی، تهران، علمی و فرهنگی، 1363، صص196ــ195

[3]ــ سرژ برشتین، پی‌یر میلزا، تاریخ قرن بیستم، ترجمه: دکتر امان‌الله ترجمان، تهران، آستان قدس رضوی، 1370، ص21

[4]ــ ا. جی. پی‌تیلر، همان، ص197

[5]ــ هنری ویلسون، لیتل فیلد، همان، صص285ــ284

[6]ــ سرژ برشتین، پی‌یر میلزا، همان، ص19

[7]ــ گ. ا. دبوربن، رازهای جنگ جهانی دوم، ترجمه: کیخسرو کشاورزی، تهران، گوتنبرگ، 1369، ص56

[8]ــ هنری ویلسون، لیتل فیلد، همان، ص293

[9]ــ صفاءالدین تبرائیان، ایران در اشغال متفقین، تهران، رسا، 1371، ص13

[10]ــ علی‌اصغر زرگر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه: کاوه بیات، تهران، پروین، 1372، ص400

[11]ــ صفاءالدین تبرائیان، همان، ص13

[12]ــ همان.

[13]ــ علی‌اصغر زرگری، همان، ص400

[14]ــ ریچارد استوارت، در آخرین روزهای رضاشاه، تهاجم روس و انگلیس به ایران در شهریور 1320، ترجمه: عبدالرضا هوشنگ مهدوی و کاوه بیات، تهران، چاپخانه رخ، 1370، صص19ــ18

[15]ــ علی‌اصغر زرگری، همان، ص404

[16]ــ همان، ص406

[17]ــ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران از ابتدای صفویه تا پایان جنگ جهانی دوم، تهران، امیرکبیر، 1377، صص398ــ397

[18]ــ برای اطلاع بیشتر رک: ریچارد استوارت، همان، ص21

[19]ــ علی‌اصغر زرگری، همان، ص408

[20]ــ سرریدر بولارد، شترها باید بروند، ترجمه: حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362، ص33

[21]ــ همان، ص44

[22]ــ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، ص401

[23]ــ همان.

[24]ــ همان، ص402

[25]ــ جمعی از نویسندگان، گذشته چراغ راه آینده است، تهران، جامی، ص77

[26]ــ دکتر ابراهیم ذوقی، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران، پاژنگ، 1368، ص32

[27]ــ صفاءالدین تبرائیان، همان، صص44ــ40

[28]ــ همان، صص47ــ45

[29]ــ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، صص405ــ404

[30]ــ برای اطلاع بیشتر رک: صفاءالدین تبرائیان، همان، صص57ــ49 و نیز عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، ص407

[31]ــ منشور گرکانی، رقابت شوروی و انگلیس در ایران، محمد رفیعی مهرآبادی، تهران، موسسه مطبوعاتی عطایی، 1368، ص157

[32]ــ ضیاءالدین الموتی، فصولی از تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی ایران، تهران، انتشارات چاپخش، 1370، ص320

[33]ــ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، ص408

[34]ــ برای اطلاع بیشتر از متن استعفانامه رضاخان رک: ضیاءالدین الموتی، همان، ص334

[35]ــ برای اطلاع بیشتر رک: عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، صص409ــ407

[36]ــ محمد عتیق‌پور، بلوای نان فاجعه 17 آذر 1321، تهران، شریف، 1379، ص88

[37]ــ جواد صدر، نگاهی از درون، به کوشش مرتضی رسولی‌پور، تهران، 1381، ص376

[38]ــ برای اطلاع بیشتر رک: سرریدر بولارد سرکلارنت اسکراین، شترها باید بروند، ترجمه: حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362، صص139ــ138

[39]ــ جواد صدر، همان، ص132

[40]ــ سیروس غنی، ایران برآمدن رضاخان بر افتادن قاجارها، ترجمه: حسن کامشاد، تهران، نیلوفر، 1377، ص426

[41]ــ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، ص409

[42]ــ محمدرضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، ترجمه: حسین ابوترابیان، تهران، 1371، ص98؛ محمدعلی سفری، قلم و سیاست از شهریور 1320 تا مرداد 1332، نشر نامک، 1371، ص89

[43]ــ محمدعلی سفری، همان.

[44]ــ محمد عتیق‌پور، همان، ص93

[45]ــ رک: عبدالرضا هوشنگ مهدوی، همان، ص406؛ ناخدا حسین انوشیروانی، کودتای نافرجام، تهران، محیط، 1378، ص36

[46]ــ غلامرضا مصور رحمانی، خاطرات سیاسی، نظامی و اقتصادی (پایان سخن)، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1377، ص45؛ احمد امیراحمدی، خاطرات نخستین سپهبد ایران، به کوشش غلامحسین زرگری‌نژاد، تهران، موسسه پژوهش مطالعات فرهنگی، 1373، صص434ــ433

[47]ــ غلامرضا مصور رحمانی، همان، ص18

[48]ــ همان.

[49]ــ احمد امیراحمدی، همان، ص414

[50]ــ خسرو معتضد، پلیس سیاسی در عصر بیست‌ساله، تهران، جانزاده، 1366، صص528ــ517

[51]ــ باقر عاقلی، شرح حال رجال سیاسی نظامی معاصر ایران، تهران، گفتار و نشر علم، 1380، صص556ــ555

[52]ــ غلامرضا مصور رحمانی، همان، ص17

[53]ــ برای اطلاع بیشتر رک: احمد امیراحمدی، همان، ص434

[54]ــ غلامرضا مصور رحمانی، همان، ص19

[55]ــ حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات)، تهران، اطلاعات، 1367، ص89

[56]ــ رک: مصور رحمانی، همان، صص14ــ13

[57]ــ غلامرضا مصور رحمانی، کهنه‌ سرباز خاطرات سیاسی و نظامی، تهران، رسا، 1366، صص204ــ203

[58]ــ عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من، ج3، تهران، انتشارات علمی، 1341، ص324

[59]ــ استفانی کرونین، ارتش و حکومت پهلوی، ترجمه: غلامرضا علی‌بابائی، تهران، خجسته، 1377، ص416

[60]ــ غلامرضا مصور رحمانی، خاطرات سیاسی و نظامی (کهنه سرباز)، همان، ص180

[61]ــ استفانی کرونین، همان، ص416

[62]ــ باقر عاقلی، همان، ص12

[63]ــ غلامرضا مصور رحمانی، کهنه سرباز، همان، صص182ــ180

[64]ــ برای اطلاع بیشتر از شرح حال بهرام آریانا رک: باقر عاقلی، همان، صص12ــ11

[65]ــ باقر عاقلی، همان، صص12ــ11

[66]ــ جلیل بزرگمهر، ناگفته‌ها و کم‌گفته‌ها از دکتر محمد مصدق و نهضت ملی ایران، تهران، کتاب نادر، 1379، ص1

[67]ــ ملک‌زاده هیربد، سرگذشت حیرت‌انگیز، تهران، 1328، ص107

[68]ــ باقر عاقلی، همان، ص42

[69]ــ برای اطلاع بیشتر رک: غلامرضا مصور رحمانی، کهنه سرباز، همان، صص24ــ23

[70]ــ ناخدا حسین انوشیروانی، همان، ص39

[71]ــ برای اطلاع بیشتر رک: مرتضی زربخت، سازمان افسری حزب توده ایران (خاطرات)، به کوشش حمید احمدی، تهران، ققنوس، 1382، صص24ــ21

[72]ــ برای اطلاع بیشتر رک: حسین انوشیروانی، همان، ص38

[73]ــ ابوالحسین تفرشیان، قیام افسران خراسان، تهران، اطلس، 1367، ص14ــ9