ایور سرزمین خورشید
ادبی-تاریخی-جغرافیایی (زنده باد خلیج فارس ایران)  
لينک دوستان
">سافت گذر

        

  يا ثامن الائمه خوش به حال دوست دارانت كه هروقت دلگير ودرمانده شوند بارگاه تو خانه ي امن آنهاست.

 


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 17 PM ] [ G.M.E ]

محمدکاظم تکلمۀ کلام ومن باب تأیید اعتبار مقام خان می افزایدکه «دراین اوان،جون از کنارۀ آب اتک تاحدود قندهار،ولایات بعیدۀ بسیار مداخل ومخارج ازحدوحساب افزون بود،بدین جهت تقی خان رانامزد آن دیار گردانید که هرساله مداخل مستمری آن راانفاذ خزانۀ عامره نمایند. هم حسن سلوک دارای وشفقت ومرحمت آن،وهم آثار سخط قهر وغضب آن گوشزد خاص وعام گردد.»وباید این نکته رابه حق متذکر بودکه نادر برای نشان دادن همۀآنچه که درآن شرایط بدان احتیاج داشت،به زحمت می توانست نمونه ای بهتر از حاکم پیشین فارس راپیداکند!

پس ازاین حوادث ،تقی خان درکابل استقرارپذیرفت واین طورکه برمی آید تاپایان عمرنادر،درهمان صفحات به انجام وظایف محول پرداخت. ازآنجاکه نادر،اساساً نمی پسندیده است که یک نفر رادایر مدار امور کلی منطقه ای گرداند،شاید بتوان گفت که تقی خان صرف نظر از منصب مستوفی گری مناطق مورد اشاره،درامور حکومتی کابل نیز مدخلیت داشته است،چه که به قرار مذکور،برخی از مورخان وصاحب نظران،اورا حاکم آن ناحیه نیز شناخته اند.

درحوادث منتهی به پایان کار شهریار نگونبخت افشار وفرار سردار سدوزائی او،احمدخان،به قندهار می بینیم که داعیه دار جدید حکومت وسلطنت درایران شرقی،به ارادۀ تسخیر کابل عازم آن دیار شدوبه تقریر عبدالکریم«برخزانه ای که نواب ناصرخان ازکابل به اردوی شاه می برد، دست یافته وبی جنگ وجدال برکابل متصرف ومسلط شده و تقی خان اختۀ شیرازی راکه از امرای نادرشاه وحاکم کابل بود،با خودمتفق نمود» بی شک از مرد درمانده ای که آن همه صدمه ازرهگذر طغیان بر ولینعمت قدیم خویش،دیده بود،توقعی جزاین نمی شدداشت که پس از شنیدن اخبار مرگ او،با گردنکش دیگری که سوداهای بزرگ درسرمی پرورید،به مبارزه برنخیزد وشایدهم صلاح کاراو درهمین مواقت وسازش کاری بوده است!

باری که تقی خان موصوف،دردستگاه احمدشاهی نیز اعتباری به هم رسانید ودرمعیت وی وایرانیانی که درخدمتش بودند،درلشکرکشی های احمدشاه به هندنیز نقش عمده ای برعهده داشت.کمااین که احمدشاه بعداز تصرف پیشاور،ارادۀ تسخیر لاهوررادر سرمی پرورد وبه کمک همین تقی خان،برآن شهر دست یافت(محرم 1161).در جنگ سرهند که به فاصلۀ کمی اتفاق افتاد،تقی خان«باقشون های قزلباش وفوج های ایران» دریکی از دوجناح عمدۀ جنگ که مقابل باسپاه تحت فرمان ولیعهد هندبود،سمت فرماندهی داشت.ایستادگی قابل تحسین لشکریان هندبه خصوص ایرانیانی که در رکاب اسمعیل خان سپهسالار بودند – ودراین موقع به کمک سربازان در فشار قرارگرفتۀ هندی آمده بودند- باعث دگرگونی اوضاع وسنگینی کفه به نفع گورکانیان شدبه طوری که مشارالیه با پانصد ششصد کس که همه یوزباشیان ومنکاباشیان آن طایف بودند،باخودش اسبان راگذاشته وپیاده شده وجزایرهابه دست آمده و به مجرای ایشان رسیده،متوجه کارزار شدند:

دلیران ایران زمین کینه خواه                                   نهادنـد روی شجـاعت به راه

«به محض رسیدن این فوج،کمر افواج حریف زده،بعضی رامقتول و برخی رامجروح وتتمه را مغلوب ساخته،پس پا نمودند.»

هرچند احمدشاه ابدالی دراین کرت شکست خورد وبه افغانستان بازگشت ولی او کراراً حملات دیگری به هند عمل آوردوخرابی های بسیار برآن سرزمین بلازده واردساخت.تقی خان هم به قرارمعلوم همچنان درمعیت اوبودودرحملاتی که شاه درانی به خراسان می کردوبه خصوص جهت تصرف مشهد،تلاش های نافرجامی به عمل می آورد،واسطۀ ارتباطی بین واوشاهرخ نابینا نوادۀ نادر می شد.

پایاکار تقی خان واین که سنوات آخرعمر راچگونه گذرانده است، مشخص نیست،جزاین که می دانیم اودرکابلوفات کرد وبرطبق وصیتی که کرده بود،جسدش رابه شیراز آوردندودرهمان شهری که ازآن برخاسته بود، مدفون ساختند.

ازباب شخصیت وخصوصیات خلقی وانسانی ویا روال اداری اونیز تاکنون سخنانی به میان آمده است.همین قدر می توان گفت که حسب ونسب متواضع او،البته وسیله ای به دست متفقدان داده است که اقدامات بی رویه وظالمانۀ وی رابه نداشتن ریشه ومایۀ اصالتی خانوادگی منتسب کنند.نمایندگان شرکت هندشرقی انگلیس هم که به پیروی ازهمکاران هلندی خوددر بندرعباس،راه پیشرفت خویش رادر دادن رشوه به رجال فاسد،دیده بودند،کراراً از مطامع خان حاکم سخن ها گفته اند ودر واقع نحوۀ خدمتگزاری وی رافاش ساخته اند.شرح اقدامات تقی خان، برای صدور امتیازات تجاری دول مزبور،مفصل است وازحوصلۀ این سطور بیرون، همان اندازه که بتوان گفت اواز پیشگامان عناصر معلوم الحالی است که برای نفع شخصی خود،به هرکاری دست می زدندومذاق شیرین دوستان فرنگی رابه خاطرمقداری آب شور،تلخ نمی کردند.

علیرغم همۀ این گفته ها،چنین می توان دانست که میراب زادۀ شیرازی،خوداز صفا وکرم وطبیعت طبیعی اهل فارس بی بهره نبوده است وهمان که درچنان روزگار وانفسایی توانسته بود که محبت واحترام قهار جابری چون نادر رابه خودجلب کندوبه گفتۀ هانوی،چنان مرتبتی دربارگاه وی یابد که در طرف راست کلاه خودبقه بگذارد وسوار فیل شودو در ردیف دوسه تن معدود از صاحب امتیازان معتمد عصرقرار گیرد،دلیل براعتبار مقام وتوازن شخصیتی وی است.ادبار اونیز همه وهمه به واسطۀ ضعف های انسانیش نبودوبلکه درتغییر حال پادشاه وظلم های بیش ازحدعمال مرکزی اوبود که نگذاشت تعادل ظریف حیات چنین کسانی برقرار بماندو آن گونه مصاعب دردناک وطاقت فرسایی که برهمگان گذشت،پیش نیاید.

آخرین نبرد نادربا دولت عثمانی

مجاهدت صمیمانۀ پادشاه ایران برای برقراری صلحی عادلانه با زعمای باب عالی،به هیچ وجه نتوانست نظرات مساعدآنانرابه خودجلب کند وعلیرغم حسن نستی که نادر درتنظیم مفاد قرارداد مرضی الطرفین با احمدپاشا حاکم بغداد ونمایندۀ دولت ترک، به خرج داد،بازمورد اعتراض سران قوم واقع شد(شوال 1156).

دولت عثمانی که باآگاهی از فشارهای واردبرمردم ایران ونارضایی های توده ازرفتار کارگزاران نادری،درصدد برآمده بودکه برآشوب های این کشور دامن زند،به عمال خوددر قارص فرمان داد که حتی المقدور از ادعاهای مدعیان سلطنت حمایت کنندوتاآنجاکه میسرافتد دراختلال امور ایران بکوشند.از طرفی هم نادر که شدت خطرات داخلی رااحساس کرده بود،مایل نبودکه ازسرنوبا ترکان درگیر شودو بیشتر می خواست که به نحوی باآنان مماشات کندتابرگرفتاری های درون مرزی فائق گرددوآنگاه بافرصت وامکانات کافی به سروقت آنان شتابد.جالب توجه است که هنگام استعال نائرۀ شورش تقی خان درجنوب،نادر شخصاً برای خاموش کردن آن رهسپارنشد،بلکه درمجاورت های مرزهای عثمانی باقی ماند.بایان همه،نمک پاشی های مکرر باب عالی برجراحت های داخلی ایران،به نادر آگاهی داد که مشکلات موجودجز از طریق زور فیصل نمی پذیرد ولابد که نبرد دیگری نزدیک بایدباشد تااز طریق آن به لجاجت های متعصبانۀ ترکان پایان دهد.

نادراز همدان که درکنار آن اردو زده بود،به سوی ابهر حرکت کردو قصد تنبیه پاشای قارص،پیشرفت به طرف مرز عثمانی راآغاز کرد.درعرض راه به آگاهی رسیدکه یکی از مدعیان سلطنت که خودرا سام میرزا می خواند ومورد حمایت ترکان بود،به وسیلۀ تهمورث وآراکلی از بزرگان گرجستان دستگیر شده است.پادشاه ایران دستوردادکه یکی از چشمان شاهزادۀ دروغین رابرکنند وبدان حال وی رانزد پاشای قارص که مدعی صفی میرزایی رادرکنار داشت،بفرستند تااین هردوبرادر یکدیگر راببینند!

شاه هنوز در راه بودکه شنید تهمورث واراکلی به همراه علی خان حاکم تفلیس فتوحات تازه ای کرده ونیروهای ترک تحت فرماندهی یوسف پاشا رادرهم شکسته اند.دراین هنگام نادر به قارص رسید وشهرار به محاصره افکند اما رسیدن زمستان وسرمای سخت مجبورش ساخت که عقب نشیتی کندوبه طرف آرپاچای وآخال کلاکی برگردد.درعین حال مرکز ستاد واردوگاه در بردع برقرارشدوبرای این که از فرصت های موجود حداکثر بهره را برگیرد وگوشمالی به لزگیان سرکش دهد،ازچهار سوحمله برمواضع کوهستانی آنهارا شروع کرد.لزگی ها که سخت غافلگیر شدند، قسمت اعظم اغنام واحشام خودرااز دست دادندوراه دیگری جزتسلیم نیافتند.

دراینجابودکه خستگی های شدید وفشارهای توان فرسای عصبی،شیرپیر رااز پای درافکند وآن چنان عاجزش گردانید که به مدت سه ماه بستری شدوبر روی تخت روان از شکی به طرف گوکچه که ییلاق ایروان بود حملش کردند(جمادی الثانی 1158).

دولت عثمانی ازاین فرصا برای تجهیز نیروهای خود استفاده کردو یگن محمدپاشا رابا صدهزار سوار وچهل هزار پیاده،برای محافظت سرحدات خوداعزام داشت.پاشای مزبور درتابستان 1158/1745 ازراه ارزروم وارد قارص شدوبااین که دستور داشت که روش تدافعی رادر پیش بگیرد،بااین حال خطر قحط وغلا وهم بروز شورش در میان سربازان، ناگزیرش ساخت که قارص راترک گوید واز مرز //////// ایران عبورکند.

دراین موقع نادر مصمم به حملۀ برقارص بودواز گوکچه به سوی این شهر نیرومند حرکت کرد.اماچون درخلال راه از تصمیم پاشای ترک مبنی برحملۀ به کشورآگاه شد،در9رجب 1158/7 اوت 1745 به سوی مرادتپه جلوراند ودرست درهمان نقطه ای اردورو که ده سال پیش درآنجا به قوای عبدالله پاشای کوپرلو اوغلی شکست فاحشی واردساخته بود.شاه برآن سربودکه بخت خودرااز نوبیازماید ودرنبردی که می دانست به شدت درحفظ وضع وی تثر خواهدبخشید،درگیرشود.

فردای آن روز،مقارن ظهر،ارتش عثمانی درچند فرسنگی قوای ایران متوقف گردید وبقیه روز را صرف تقویت اردوگاه خودنمود.روز 13 رجب (چهارشنبه) جنگ سهمگین آغازد و«نائرۀ بلاوآتش طعن وضرب دامن چرخ معلا گرفت»هردوطرف مبادرت به حملات شدیدی کردندوبه تقریر محمدکاظم،یگن پاشا«بنای جنگ رابه طور فرنگ قرارداد.»وجوانب ارتش خودرابا سنگر ایمن ساخت.تدابیر جنگی اوباعث شد که درآغاز موفقیت هایی کسب کند ولی نادر با چهل هزار نفراز قوای ذخیرۀ خود ضربت مهلکی به دشمن واردساخت وازاین زمان ورق برگشت ونیروی یگن پاشا چنان آسیب دید که ناگزیر به اردوگاه خویش عقب نشست.

نادربرای اخراج عثمانیان ازسنگرهای مستحکم خوداقدامی نکرد، لیکن چون چندروز بعدخبر یافت که نصرالله میرزا درنزدیکی موصل پیروزی درخشانی درجنگ به عثمانیان به دست آورده است،پیکی نزد یگن پاشا اعزام داشت تااو رااز چگونگی آگاه کند.فرستادۀ نادر در ورود به اردوگاه متوجه اغتشاش وضع سپاهیان وسراسیمگی آنان دودریافت که براثر مرگ ویا کشته شدن پاشا،اردو بی سردار مانده وسردار اختلال شده است.

پس ازاین حادثه روحیۀ نیروهای عثمانی چنان متزلزل گشت که با بی نظمی هرچه تمامتر اختیار کردندوهمه بنه وتوپخانۀ خودرابرجای گذاشتد وتلفات ترک هابه بیست وهشت هزار تن رسیدکه دوازده هزار نفراز آنان به هلاکت رسیدند وسه تن پاشا وچندین افسر ارشد ازجملۀ کشتگان بودند.

اما،نادر که به عمق بدبختی ها وناکامیابی های خوددر ایران پی برده بود،باهوش تر ازآن می نمودکه از پیروزی مهم نظامی خویش بهره برداری کند.اوخوب می دانست که زمان اسفبار تیره بختی ها فرا رسیده وسرنوشتی که عمدۀ استبداد رأی وخشونت وبی توجهی های خودوی آفریده بود،باسختی گریبانش راگرفته است پس «به شفاعت مروت، جمعی از گفتاران راکه مجروح وناتوان بودند،به اتفاق چاموش حسن آقا که از سرکردگان وعظمای گرفتاران بود،روانۀ قارص فرمود.»درهمان حال نمایندگانی با پیشنهادهای جدید صلح به عثمانی فرستادوبا صرف نظر کردن از تقاضاهای مذهبی پیشین،خواستار الحاق وان وکردستان غربی وبغداد وکربلا ونجف وبصره به ایران گردید.

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

خانه های منهدم برآمده بود،آتشی عظیم برافروخت وباکمک سربازان،اجساد رااز هرفرقه و مذهبی که بودند-جهت جلوگیری از تعفن آنها- سوزانید وچندهزار جسد دیگر رانیز به رودخانه ریخت.

تأدیب خدایارخان عباسی حاکم مسند

پس ازآن که کار تاج بخشی نادر درهند به پایان رسید،راه مراجعت درپیش گرفت وچون پیشاپیش انتظار نافرمانی حکام سندرا داشت،برای محمدتقی خان بیگلربیگی فارس دستور فرستادکه با قوای کمکی خوداز طریق دریا به سندبیاید.فرمانروای ایران در رأس ارتش نیرومند خوداز رودخانۀ سندعبور کردوپس از پشت سرنهادن پیشاور،از طریق گذرگاه خیبر و جلال آباد به سوی کابل روی آورد.درورود به این شهربود که متوجه شدمیان نورمحمدخدایارخان فرماندار نیرومند سند،فرمان وی رانادیده گرفته واز حضور درکابل خودداری ورزیده است.

میرزامهدی می نویسدکه خدایارخان،حتی در اوقاتی که نادر به محاصرۀ قندهار اشتغال داشت،روی ارادت به بارگاه وی نشان می دادواز اینجا شاید بتوان نوعی مواضعۀ اورابا حکومت ایران،حتی پیش از عزیمت نادربه هند ملاحظه کرد،گواین که این امر دلیلی برتشویق نادر به تسخیر شبه قاره نمی توانسته است قرارگیرد.واز طرفی به تعبیر هانوی،این را هم می دانیم که نادر بااطلاعات کاملی که از اوضاع هندوستان به دست آورده بود،برای عملی ساختن نقشۀ تسخیر آن کشور به خیانتکاران داخلی،نیازی نداشت.حوادث جنگ هم نشان دادکه پادشاه ایران بیش از پیش ازهرچیز به قابلیت فرماندهی خودواستعداد عظیم جنگی سپاه متکی بود.

خدایارخان به تصوراین که نادربراثر بعدمسافت وخستگی سربازان خویش به رنج تأدیب وی تن درنخواهدداد،فرمان نادرراندیده گرفت وازرفتن به کابل وادای مراسم خدمت سرباززد.غافل ازاین که یکی از مشخصات مهم خوی نادراصرار عجیب وی در نگهداری نفوذ وقدرت خویش وکیفردادن به طاغیان بود.درحقیقت اگرچه بحبوحۀ زمستان بودوسرمای سخت، هرگونه عملیات نظامی رادشوار وشاید هم غیرممکن می نمود،معهذا نادر در تاریخ 8 ماه رمضان 1152 برای سرکوبی فرماندار متجاسر سند حرکت کرد وبرای این که فیلها مانع سرعت حرکت وی نگردند،آنها رااز راه قندهار وهرات به طرف مشهد گسیل داشت.ایران که اقتدار عظیم خود رابرهمه چیزو کس ثابت نگه داشته بود،بعداز آن که ازراه بنکش ودیرجات به سوی سند فرودآمد،ابوابجمع نارخان صوبه دار پیشاور رامرخص کردوبه تقریر میرزامهدی«وکیل ووزیر برای ضبط مداخل ومالیات صوبۀ ناصرخان وگرفتن ملازم وملاحظۀ سان قشون او» معین فرمود،خود ناصر رانیز که برای ادای مراسم احترام وخدمتگزاری تااین تاریخ دررکاب نگاه داشته بود،مرخص کرد.پس از عبوراز مناطق سخت کوهستانی وجنگلی خرم دره وزاهدآباد، خود رابه دیرۀ اسماعیل خان رسانید.بااین که عملاً برف نباریده وطبعاً برخی مصاعب منتظر پیش نیامده بود ولی به واسطۀ طغیان رودخانه در دره بنگشات (خرم رود)،اموال واحام ایرانیان صدمات بسیاردید.قوای ایران ناگزیر شدکه بیست ودوبار از رودخانه بگذرد وبرای این منظور نادر مقرر داشته بودکه شش کشتی را«بنابر ملاحظۀ حزم از مفاصل شکافته،حمل فیلان کوه توان کرده،همراه آورده بودند که درحین ضرورت به یکدیگر اتصال دهند.»

دراوایل شوال بودکه ارتش ایران به مناطق گرمسیری واردشدو سربازان از استنشاق هوای زندگی بخش غرق درمسرت گردیدند. عبدالکریم می گویدکه«سرور وانبساط این روز دل افروزدوالعیدین،یکی به واسطۀ اتمام صیام سعادت انجام وثانی به اعتبار اجازت حیات ونجات ازآن آفت مصدر ممات زیاده ازآن بودکه سی به قیدتحریرآرد.»واز اینجا معلوم می شودکه نادروسپاهیان او،چه دورۀ پرتشویش ومهلکی راگذرانده اند. اماهنوز مشکلات فراوانی درمیان بود وگذشته از ریزش باران شدید و طغیان رودخانه،زمینداران نیز سرتمکین درپیش نداشتندونادر بادر پیش گرفتن روشی خشن همه آنها رامستأصل وهمه جا رامسخر گردانید.

باری شاه در5 شوال قسمت اعظم نیروی خودرا سوار کشتی کردو ازراه آب به دیرۀ غازی خان روی آوردودر تاریخ 15 شوال به آنجارسید.غازی خان سر انقیاد پیش آوردو مجدداً به زمانداری دیرۀ خود منصوب شد.شهریار ایران دیگربار پیامی به خدایارخان فرستاد واورا از شآمت سرکشی های خویش آگاه ساخت،لیکن مردطاغی حاضربه تمکین اوامر نادری نشدوبه سمت گجرات وبندرسورت گریخت.نادردیگر ناگزیر بودکه به هرطریق اورابه دست آوردوسزای نافرمانی هایش رابدهد.پس به تعقیب وی پرداخت وچون هنوز راه ها جنگلی بودوبه تصادف آتشی درمیان نیستان افتاده بود،بسیاری از احشام ودواب تلف شدند.کمبود آذوقه نیز برای اهل اردومتاعبی پیش آوردوچون به دستور خدایارخان،قسمتی از غله رادر زمین های دوردست دفن کرده بودند،قراولان ومتجسسان مخصوص سپاه ایران،آنها رابه استشمام وبوئیدن زمین پیداکرده وبرآورده و برطبق قسمت نامۀ اهل دفتر به تمام لشکر قسمت نمودند.

نادرپس ازآن که تتمۀ مردم بازمانده در قرا وقصبات رابه زیر سلطه درآورد،بار دیگر به طرف جنوب پیش راند ودرتاریخ 4 ذی القعده به لارکانه رسید.دراینجابودکه نادرفهمید خدایار به سمت گجرات وسورت گریخته و دائم به این امیداست که شاه به واسطۀ بعدمنزل از تعقب وی چشم بپوشد،پس عمدۀ سپاه رابه فرماندهی نصرالله میرزا درهمان شهرباقی نهادوخودبا جمعی از زبدۀ جنگیان ودلاوران به سوی شهدادپور عزیمت کرد (21 ذی القعده 1152).

در ورود به شهدادپور «عریضه وپیشکش از جانب خدایارخان به درگاه جهان پناه آمده،به وضوح پیوست که ریش درون اواصلاح پذیر نیست.» بااین که از لارکانه تاشهدادپور،برای نادروسپاه اومشکلات بی شماری وجود داشت وبه گفتۀ محمدکاظم،به واسطۀ نبودن آب وآذوقه، ارتشیان ایران ناگزیر هرکدام یک اسب بدرقه باسه چهار مشک آب برداشته بودند،بااین همه قوای ایرانی هرچهار پنج منزل رایکی می کرد و طی هفت شبانه روز به سرعت تمام راه می پیمود.فاصلۀ مکان آخری تادژ پناهگاه خدیار،دو روز راه سخت بودکه چون«درمیان بیابان ریگستان که در اطراف وجوانب آن نه آب داردونه آبادانی» خان فراری متوقع نبودکه نادر به سرعت بتواند خورابه او برساند.ازاین رواثاثه واموال خودرابر کشتی ها نهاده بود که هرگاه رسیدن نادر رامسلم دانست،خودنیز با زنان وفرزندان وجملۀ محارم،باآنچه که گردآورده بود، ازطریق  دریابگریزد.

نادرکه اضطرار حریف ادریافته وبه اعتبار تعجیل آگاه شده بود،بی آنکه به دلاوران خستۀ خودمجال آسایش دهد،درهمان روز ورود به شهدادپور(28 ذی القعده) جمعی از میان آنها برگزیدوخود دررأس خستگی ناپذیران منتخب به جانب عمرکوت رهسپارشد.راه دوروزۀ مقصد که سی فرسنگ ار بیابان ومناطق خشک می گذشت،دشوارترین مراحل تلاش مردان جنگی ارتش مردان جنگی ارتش ایران راشامل بودو چنین به نظرمی رسدکه این گروه سربازان مصمم وآهنین اراده،به راستی خستگی وکوفتگی واحیاناً گرسنگی وتشنگی را فراموش کرده بودند،چه تنها پس از سی ساعت راه پیامیی تقریبی درآغازهای روز 29 ذیقعده به عمرکوت رسیدند.

خدایارخان که به محض دریافت خبرهجوم سپاهیان ایران سراسیمه شده بود،درصدد فراربرآمدوچون دانست که مستقر اوبه تمامه درمحاصرۀ نیروهای نادردرآمده است،چاره ای جزتمکین ندیدو پس از مشاوره با نزدیکان خود،درصدد تسلیم برآمد.شرایط اواز باب امان جان وآذوقه وعلوفۀ دواب داشت،پسندیده تر دانست که پیشنهادهای وی رابه دیده گیرد. شاهنشاه مستحفظاتی برای خدایار گماشت،لیکن مقرر داشت که تمامی نقد وجنس که در قلعۀ عمرکوت وبرکشتی ها بود،به ضبط وتصرف درآید.عبدالکریم که خوددر رکاب نادربود،برای تحویل گنجینه ودفائن خان شند،روایت جالبی داردکه«چون محرر این افسانه لاینفع دروقت محاسبۀ اموال واجناس خان معزی الیه،از جانب نواب ناظر نیابتاً حاضربود واکثری اشیای سلاطین صفویه که ارباب قلم،کهنۀایران می شناختند،دراثاث البیت اومشاهده نموده شد،بعداز استفسار به تحقیق پیوست که افاغنۀ قندهار دروقتی که متصرف خانمان والی ایران (شاه سلطان حسین) شده بودند،این تحایف کمیاب رابه اطراف وجوانب فرستاده،می فروختند.»

ازنظرگاه اعتبار وشخصیت واحترامی که خدایارخان زی خویش فراهم ساخته شودمی توان افزود که مرشدی صالح ومرادی متقی محسوب می شدوبه تقریر محمدکاظم«جمیع اهل هندو سند،آب دست اورا تبرکاً به دیارمی بردندوهرصباحی که درعمارات خودمنزل می کرد، کمتراز یکصدهزار نفر بدان کرنش نمی کردند.»عبدالکریم هم درشرح احوال اوبه این نکات اشارت داردکه«مردی بودسیاه فام ومبروص،وسکان سند،که بیشتر بلوچند،نظربر صلاح وتقوی،اورا پیرو ومرشد خودمی دانستندواز قدیم الایام زمینداری آن نواحی ودرین ولانیز از جانب قهرمان هندوستان به حکومت سندبه او مفوض بود.»

نادر،خدایار را تالارکانه به همراه خودبردو چون پس ازاین لشکرکشی پرتعب،اهل اردو رانیازمند به استراحت می دید،تا تاریخ 9 محرم سال 1153 دراین شهرماندو ازآنجاکه فتح هندو الحاق مناطق متصرفی ازآن کشور رادر جهت بازآوردن فلات ایران به زیر لوای واحدکامل می دید،جشن نوروزی رانیز باشکوه بسیاربرگزار کرد(آدینه 21 ذی الحجه 1152).شاید هم مقارن این ایام بودکه خدایار رانیز از حبس بیرون آورد و دگرباره منظور نظر اشفاق وعنایت قرارداد.

در 9 ماه محرم که نادرقصدعزیمت از لارکانه به قندهار راداشت، خدایار رااز نوبه حکومت تهته وقسمتی از سندگماشت واورا به خطاب شاه قلی خان،سرفراز گردانیدو چون قلمرو سابق اوراسه قسمت ساخته بود،بخشی از خاک سند راکه به بلوچستان منتهی می شدبه محبت خان حاکم بلوچستان وبخش شکارپور رابه همراه مناطق سندعلیا به خوانین داودپوتره تفویض کرد.بدین ترتیب از حدود نفوذ واقتدار حکمران سابق تمامی سند،به تمامه کاست وباهمراه بردن دوفرزند اودرمعیت خود،تضمینی برای اطاعت وتمکین مستمر وی به دست آورد.

تسخیر بخارا

نادراین اندیشه رااز دیرباز به خاطر سپرده بودکه مرزهای مطمئن کشورایران رابدان راباز رساندوبا توجه به نفوذ مداومی که عناصر بیگانۀ ترک ومغول وتاتار دربخش های شمال خاوری فلات به دست آورده بودند، تکلیف گروه های فزاینده مهاجمی راکه درایران بزرگ،جابازکرده بودند، معین کند.پیشتر هم درشرح احوال ایلبارس ازبک تذکر داده شدکه مورخان عصرکه به خصوص بانزدیکی به محارم نادری،از کم وکیف نقشه ها و خیالات جنگی وتدابیر ملکی اوآگاه بودند،مکرر یادآور شده اند که شهریار ایران دیار، می خواسته است که انتقام شکست های دردناک فاجعۀ مغول رااز احفاد آنها بگیرد وننگ هایی راکه از رهگذر بی کفایتی وضعف و انحطاط سلسله های معاصر با چنگیز وتیمور،برمردم ایران وارد شده بود، جبران کند.

درهمین اوراق، مشاهده افتاد که وقتی نادرعازم هند بودو رضاقلی میرزا به فتوحاتی درسمت بلخ وبخارا نائل آمده بود،به جهت تشویشی که شاه برای حفظ زندگی شاهزاده جوان،آن هم درغیاب خودداشت،به وی امربه رجعت دادو به ابوالفیض خان حاکم ماورألنهر نیز مراسلاتی فرستادکه اورابه حکومت بخارا ونواحی زیرفرمان می شناسد ومایل ات که قدرت درخاندان چنگیزی برقرار بماند.

درمراجعت نادراز هند،وقتی که در هرات سفرایی راکه از کابل به خدمت ابوالفیض فرستاده بود،به خدمت طلبید،متوجه شدکه خان بخارا داعیۀ سرجنبانی داردو ازتمکین به قدرت قاهرۀ نادری سرباز می زند.یکی از همراهیان سفیرایران هم به نادر می گویدکه ابوالفیض مانع اساسی ایجاد علقه وارتباط راشیعه مذهبی نادرخوانده، واین مسئله راوسیله ای برای عدم توافق خودبااو شمرده است.وقتی نادر جواب علی بیک راکه گفته بوداینک«حضرت صاحب قران نیزبه مذهب وآئین شماراه می رود» شنید، آن چنان به غضب درآمدکه دستوردادفی الفور ریش سفیرسابق را بتراشند،جامۀ زنان دربرش کنندودر میانۀ اردویش بگردانند.

ذهن دوراندیش ومتوجه نادر،که پیشاپیش تدارک کافی دیده بودکه ارتش نیرومندی رااز رودخانۀ جیحون بگذراندوبادر اختیار داشتن خواربار و علیق لازم، به حریم فرمانروایی خان بخارا پای گذارد.ابوالفیض که می دانست مبارزه با فرمانده نیرومندی چون نادر بی نتیجه است وازطرفی پیشتر هم ضرب شصت دلاوران ایرانی رادر نبردهای رضاقلی وطهماسب جلایر چشیده بود،محمدرحیم خان بی حکیم آتالیق رابا حکام حصار و قرشی وسرکردگان معتبر دیگربه خدمت شاه ایران فرستاد وپیشنهاد کرد که نادر به عنوان مهمان مدتی رادر منطقۀ قراکول اقامت گزیند،آنگاه درمیان سران دواقلیم ملاقاتی حاصل شودوسپاه ایران  بدون عزیمت به بخارا،بازگشت کند،محمدکاظم می نویسدکه«خاقان گیتی ستان ازچرب ونرمی وخوش گویی حکیم آتالیق محفوظ گشته،گفت که:عین صلاح است هرگاه پادشاه افراسیاب جاه،دراین مکان هم وارد درگاه خلافت مدار مروت نشان گردد،کمال شفقت ومرحمت رابدان معمول داشته،حسب الخواهش آن معمول ومرتب خواهیم داشت.»

نادرمی خواست که طبق روایت همیشگی سیاسی خویش،کارها رابه نحو قاطع فیصل دهدوبا نشان دادن موقع واعتبار واقعی ابوالفیض، طاعت پذیری وتمکین اورابرملاگرداند.وقتی که حکیم بی آتالیق با پیام شاه به نزد ابوالفیض بازگشت،فرمانروای بخارا چارۀ کاررا منحصربه قبول اطاعت دیدومصمم شدکه باتدارک ارمغان کافی به خدمت نادرشتابد.ولی درهمین اوقات،گروهی از نواحی میان کال واردشدندواورابه کمکی که از مناطق سیحون وولایات خجند وتاشکند وفوقان واندجان ونمنکان ومرغیلان در نواحی کاشغر،می رسید،امیدوار ساختند،جماعات مساعدو معاون که به تقریر محمدکاظم،ترکیبی از طوایف یوز، مین، نایمان، قنرات، کنه کس، غیات، بیات، ارمند، جغتای، قزاق وغیره بودند،به دعوت خان بخارا گردهم آمده وبهانۀ کاررا نیزخونخواهی آدینه قلی دادخواه قرارداده بودند که درسال 1150 به دست رضاقلی میرزا کشته شده بود.

ابوالفیض با مشادۀ وضع،علیرغم تدبیر ودولت خواهی حکیم بی آتالیق،تصمیم به مقاومت گرفت وبا متفقین خود دو منزل از بخارا خارج شدومنتظر قوای ایران نشست.دراین بین،نادرکه انتظار تسلیم خان بخارارا می کشید،طهماسب جلایر رامأمور کرد که به حوالی شهر رودو«به جنگ» و«گریز وقزاقی،بیشتر از لازمۀ قراولی وکمتراز وظیفۀ هراولی دستبرد نموده،سکان آن حوالی رامشوش سازد.» قراولان سپاه نادر،پس از آنکه درحوالی شهراسلام،باپیش رزمان ازبک برخورد خصمانه ای به هم رسانیدند گزارش جنگی خودرابه شاه دادندومعلوم داشتند که ابوالفیض و یاوران او،خودرابرای نبردی جدی آماده کرده اند.

سه روز پس از بازگشت حکیم آتالیق،نبردشدید شروع شدوقوای ازبک حملۀ پردامنه ای راآغاز کرد،لکن به محض این که توپ ها وزنبورک های ایران شروع به شلیک کرد،وحشت وآشفتگی زیادی در صفوف دشمن ایجادگردید و«چون سپاه ازبک هرگزتوپ خمپاره ندیده ونشنیده بودند،انتظار سلک جمعیت ایشان چون ستارۀ بنات النعش متفرق گشته،اما فی الفور بازمردانه از اطراف وجوانب مانند عقدپروین مجتمع گشته،حملات متواتر ازایشان به وقوع می انجامید که حسب الفرمان خاقان گیتی ستان مقررگردیدکه غازیان بدوسوار ونامداران رستم شعار روی به معرکه کارزار نهاده،نایرۀ جدال عرصۀ قتال رادر اشتعال درآوردند.» بااین همه ازبک مجدداً متمرکز شدندومبادرت به حمله کردندولی نادربه چنان هجوم متقابل شدیدی دست زد که فرماندهقوای آقیلوگرفتار وحشت شدوباسپاهیان تحت امر خودروبه فرارنهاد.ابوالفیض خان نیزکه «قوت مقابله رااز خود مسلوب وسپاه ترکمانیه ازبکیه راکه دراین مدت،از اقصای ممالک ترکستان فراهم آورده بود،درجنب چیره دستی شوکت شاهنشاهی مغلوب یافت،جزانقیاد چاره ندید،باحکیم بی آتالیق وتمامی خواجه زادگان ونقبأ واشراف وقضاة وامرا واعیان خودبا جمعیت تمام از باب اطاعت درآمده،روی امید بهدربار سپهر احتشام آورد.»

برای حاکم بخارا چاره های جزتسلیم محض باقی نمانده بودو اوباتحف شایسته که از جمله یکی شمشیر ویکی چهارآئینۀ امیرتیمور و دیگر مغفر وزره چنگیز بود،به جانب اردوی شهریار ایران حرکت کرد.نادر نیزکه می خواست عزت واعتبار خودو ذلت واضطرار طرف رابه تمامه نشان دهد،مجلس شاهانه ای آراست ودر اظهار جاه وجلال به صغیروکبیر تأکید فرمود به«رضاقلی میرزا و علی قلی خان برادرزادۀ خودکه دررکاب بودند، اجازه نشستن دادو به سرکردگان بزرگ خود چون مصطفی خان، طهماسب خان جلایر،محمدحسین خان قاجار،محمدتقی خان شیرازی، لطفعلی خان افشار و اماموردی خان قرخلو امرکرد که لباس فاخر بپوشند و به دستور قدیم ایستاده شوند.»

حاصل سخن این که می خواست حاکم بخارا رادر زیر فشارهای ناشی از جبروت وسطوت بی رقیب خودخردکندوتوان سرکشی وزبان درازی بعدی رااز اوبگیرد.به همین واسطه است که عبدالکریم کشمیری، می گوید،وقتی که«جناب والی توران،حیران وپریشان،ازکرده پشیمان واز ناکرده درامان، درمکانی که امرای دیگر از اسبان پیاده می دند،ازاسب فرودآمده،به اتفاق طهماسب خان جلایر متوجه خیمۀ سلطان گردیدو رضاقلی میرزا پسربزرگ سلطان وعلی قلی خان برادرزاده اش که اجازت نشستن یافته بودند،لوازم تعظیم به جاآورده بودند،ونادرشاه فقط به جواب سلام اکتفاکرده،ازجای خودحرکت نکرد.»وبعدهم اومی افزایدکه:«اما بدکرد!» شاه نادربه ترتیبی که با پادشاه هندرفتار کرده بود،ابوالفیض رابه عنوان«محبوس محترم درنزدخود نگاه داشت وبداز دوساعت که به وی اذن خروج داد،مقررداشت که به خیمه ای درکنار لشکر برای او،برپانموده بودند،برود ومیرزامحمدابراهیم اصفهانی وزیر ومشرف کارخانجات وبیوتات، به مهمانداری وی مأمور بماند.»

دوروز پس از این باریابی(چهارشنبه 22 جمادی الثانی 1153) نادربه بخارا واردشدودستور دادکه به نام اوخطبه خوانده شودوسکه ضرب گردد. شاه ومردم بخارا هم موظف شدند که خوراک روزانۀ قوی ایران را تأمین کنند.درعوض سربازان ایرانی ازچپاول وتعدی به مردم منع گردیدندوبنابه دستور نادر،عده ای نسقچی مأمور مراقبت کامل دراجرای این امر ونیز حفظ نظم وامنیت شهرشدند.درهمین روزگار،گروه هایی از افراد ارتش ایران مأمور شدندکه به تنبیه ایلات سرکش اطراف بخاراپردارند وقرشی و شهرحصار وشهرسبز ودیگر نقاط حوزۀ خانی مزبوررابه تصرف درآورند. لطفعلی خان کوسه احمدلو نیز دررأس سپاهی به جانب سمرقند روانه گشت تاطایفۀ یوز راکه درآن حدود ساکن بودندوبنابه اعلام حکیم بی آتالیق«عنان سرکشی ومخالفت برتافته،همیشه اوقات باپادشاه افراسیاب جاه یاغی وطاغی بوده،اختلاف کلی به ولایات محروسه می رسانند،گوشمالی دهند.»

سردارمزبور،همچنین دستورداشت که پس از رفع فتنۀ ایلات یوز، سنگ قبرامیرتیمور گورکانی راکه یک پارچه یشم بودبایک زوج درهفت جوش که درمسجدجامع سمرقند نصب کرده بودند،برداشته،به مشهد بیاورد.

در 15 رجب 1153/16 اکبر 1740 جشن شاهانه ای آراسته و برودوش ابوالفیض را«به خلعت آفتاب طلعت زینت امتیاز»دادو جواهر بسیار بدو نثارکرد.نادر به روشنی می خواست نشان دهد که از تسخیر بخارا، تنها به تنبیه متمردان خشنود است وقصد اندوختن مال وثروتی راندارد،به اضافه که تمامی مناطق جنوبی رودآمودریا رانیز طبق قراردادی ازبخارا جدا کردومحض تشویق ودلگرمی ابوالفیض،اوابه خطاب شاهی مفتخرساخت. برای تحکیم روابط دوستانه نیز وصلت هایی به عمل آمدوطبق خواهش نادرشاه،یکی از دختران ابوالفیض به حبالۀ نکاح علی قلی خان که ملازم عم خودبود،درآمدو دختر دیگر درسلک پردگیان حرم نادری قرارگرفت،به این ترتیب،برمراتب مودت طرفین افزود شد وابوالفیض بیش از پیش به توجهات ومراحم نادری مستظهر گردید.

باهمۀ این احوال،ایران دوراندیشی عمیق خودرااز باب حفظ حدودو ثغور ایران وتضعیف دشمنانی که ازچندقرن پیش،به داخلۀ فلات راه یافته بودند،ازدست ندادو مقررداشت که قرب چهل هزار تن از سربازان ازبک که دررکاب ابوالفیض خدمت می کردند،به همراه سرداران خود،به ارتش ایران بپیوندد.به فرمانروای زیردست خود- شاه ابوالفیض- نیز اطمینان داد که هرگاه ضرورت اقتضاکند،می تواند برای سرکوبی آشوب طلبان وغارتگران محلی،از نیروهای ایرانی استفاده کندوهمان که نیاز خودرابرای دفع فتنه ای به اطلاع اولیای دولت ایران برساند،بی درنگ قوای کافی برای اطفا دائرۀ آشوب اعزام خواهدشد.

پس ازآن که امور بخارابدین نحو فیصل پذیرفت،شاه وسپاه اودر16 رجب 1153 ازآن شهر خارج شدندو به جانب خوارزم عزیمت کردند.

کورکردن رضاقلی میرزا

از روزی که درجنگل های مازندران به سوی نادر تیراندازی شد، سوءظن شاه به فرزند ارشدش رضاقلی میرزا،که از وقت عزیمت اوبه هند (3 شعبان 1151/17 نوامبر 1738) تاتاریخ دیدار پدر در قره تپه بادغیس هرات(1 ربیع الثانی 1153/19 سپتامبر 1740) به عنوان نایب السلطنه درایران حکومت می کرد،فزونی پذیرفت.پادشاه ایران،پیش از وقوع این سانحه نیز دلایلی زی خودگردآورده بودکه بددلی فرزندرا مدلل می داشت ودست کم مرد مستبد وخودرأیی چون اوراکه به هیچ وجه حوصلۀ قبول وتحمل فرمانروا وصاحب اختیار دیگری رادرایران نداشت – نسبت به اقدمات ولیعهد- که خوداز باب جباریت وخویشتن بینی دست کمی از پدر نداشت - مشکوک می نمود.

رضاقلی،خواه به دلیل جوانی وناپختگی در امور سیاست و مملکتداری وخواه به اغوای کسانی که دوروبر اوداشتند،اقداماتی انجام داده بودکه ازچشم تیزبین ودقیق مرد متوجه وپروسواسی چون نادر نمی توانست دوربماند.نخست این که نایب السلطنه درمدت غیبت پدر ازایران به ضرب سکه به نام خوددست زده بودو دیگر این که بدون کسب اجازه از پدر که آن هنگام درهندبود،طهماسب صفوی وفرزندان اورا در سبزوار به قتل رسانیده بود،عبدالکریم می گوید که درشب بروز شایعۀ مرگ نادردر هند،عده ای از دهلی بیرون رفتندواین خبررا درهمه جا منتشرساختند تاآن که به ایران رسید ورضاقلی«از استماع این خبر اندیشناک شدکه مبادا مردم ایران که از افراط ظلم وتعدی من به جان آمده اند،به شاه طهماسب گرویده مرااز میان بردارند:بنابرآن مردم به سبزوار فرستاد که شاه بی گناه رامعه پسرش عباس میرزا شهیدکردند،چون به غیر ازاجازت سلطان مرتکب این امر شنیع شده بود،لهذا به این بلا مبتلاگردید.»

سه دیگراز سیئات اعمال اورا تغییر وتبدیل فرمانروایان ووالیان منتخب نادر شمرده اند که وقتی به مدت ده ماه ازاحوال پدردرهند آگاهی نیافت،به تحریک خام طعمانی که نایب السلطنۀجوان رامستعد هرنوع اقدام بی رویه می دیدند،دست به انتصاب مأموران تازه ای زدو«برای ضبط اموررات پادشاهی» افراد موردتوجه نادر راکنارگذاشت.

نکاتی ازاین قبیل نیزکه:«میرزاعبدالطیف پدرخود میرزاالغ بیک رابه جهت حب جاه به قتل آورده وبسیاری پاشداهان وفرماندهان فرزندان خود رابه قتل رسانیده اند که مبادا دخل درپادشاهی نمایند» که به وسیلۀ «جمعی فسادپیشه به عرض عاکفان سدۀ سنیۀ والا»(رضاقلی) رسانیده می شد،البته از گوش تیزشنو جاسوسان نادری که درهمه جا بودند،دور نمی ماند وطبعاً مایه انزجار وخستگی خاطرشاه آکنده از گمان های بد رافراهم می آورد.مورخان این راهم نقل کرده اند که وقتی شاه به هرات بازگشت وپیشاپیش برای نایب السلطنه پیغام دادکه اورادرآن شهر ملاقات کند،رضاقلی عمداً مدتی رابه تعلل گذرانید وبه بهانۀ این که گرفتار امور مملکتی است،دررفتن اهمال ورزید.هنوزمشخص نیست که آیا به راستی امور کشوری وی رااز اطاعت دستور پدربازداشته ویااین که بانوعی تعلل، قدرت واعتبار شخصی خودرامی خواسته است که به باب نیرومندش نشان دهد،هنگامی هم که سرانجام تصمیم به ترک مقر وملاقات پدر گرفت،به اندازه کافی نفوذ وقدرت یافته بودکه نگهبانان مخصوص خویش رانیز همراه بردارد ومانند پادشاهی با طمطراق وجلال مسافرت کند باری که چون به موقع نی زحرکت نکرده بود،ملاقات درهرات صورت نگرفت و بلکه در قراتپه بادغیس روی داد.

محمدکاظم که از هرات همراه نادر بودوجریان وقایع راعیناً مشاهده و یادداشت کرده است می نویسد که رضاقلی شش هزار نفرسوار ملازم وشش هزار نفر جزایرچی باخود داشت که آنها در دوسوی گذرگاه نادر صف آرا ساخته بودند تادرهنگام ورود شهنشاه به ادای احترام پردازندو وقتی نادربه نزدیکی آن جمع رسید،از فیل سوای خودپایین آمدوبرای مشاهدۀ بهترگارد مخصوص ولیعهد،سواراسب شد.بعداز ملاقات پدرو فرزند،می افزاید،که«مسوداین اوراق حاضر وبه رأی العین مشاهده می کردکه دارای زمان به کنارۀ صف خاآمده،خیره خیره بدان سپاه زرین کلاه مشاهده کرد،تحسین وآفرین می فرمود،امادر دل به جهت اغوای جمعی فسادپیشه که سخنان غرض آمیز که نسبت به حضرت گیتی ستان،نواب رضاقلی میرزا می فرموده ودعوای پادشاهی ودفع آن حضرت دردل داشته، تقریرکرده بودند،خاقان دوران رااز ملاحظۀ آن سپاه صدق این گفتار دردل قراریافت.»

نادربی درنگ دستورداد که آن جماعت متفرق شوند وبه فاصلۀ نیم ساعت،جز از سی یا چهل نفر نگهبانان مخصوص رضاقلی،کسی به گردش نماند.رضاقلی که سخت آزرده خاطر شده بود«هردم به جهت تفرقۀ آن سپاه اشک حسرت از دیده ندامت می ریخت.جمعی از ندیمان خاص به نصایح دلپذیر آن رادل آسایی دادندوحضرت گیتی ستان،درمحل غروب آفتاب فرزندخودرا احضار کرده،استفسار احوالات آن راکرده،دل آسایی ودلجویی بسیارکرده وفرمود که به جهت گرفتن سپاه شنیدم رنجیده خاطر گردیده ای؟چون مردم ایران طاقت دیدن دودستگاه را نداشتند،سررشته رایکی کردیم واین دولت واین لشکر واین حشمت،همه ازآن توست،نحوی سلوک ومعاش اختیارکن که احدی راه تسلز برتو نداشته،بدگویی نتواندنمودو درخصوص قتل بندگان رضوان مکان شاه طهماسب صفوی ابرام زیادی فرمود،ودرظاهر باامرا واعیان می گفت که: به جهت قتل شاه طهماسب از رضاقلی رنجیده خاطر گردیده ام وبدین سبب از ایالت ایران اورا عزل گردانیدم.»

این ها همه مسائلی بودکه البته می توانست به نحوی طبیعت شکاک وبهانه جوی نادررا به خودمشغول نگه داردوپیشتر هم گفتیم که وقتی موضوع انتخاب دختر ویاخواهر ابوالفیض خان برای ازدواج رضاقلی مطرح بود،جواب درشت اوشاه راناراضی تر ساخت وشاید نوعی از تمرد دربرابر فرمان های بی چون وچرای خویش به حساب آورد.البته نادر کسی نبود که به اندک تقصیری،تصمیمات سخت وبی بازگشت اتخاذکند وآن هم مثلاً نسبت به قرةالعین وامیداصلی زندگی خود،بی اعتنا وبدبین بماند.اما سانحۀ تیراندازی به او هم،در زمرۀ شایعات واباطیل نبود،وسوءنیت دست اندرکاران برای فنای وجود شاه وخانداند اوجای تردیدی باقی نمی گذاشت.

طبیعی است که پس ازاین اتفاق،نیروهای امنیتی متجسس شاه، درهمه جاکمیت خلافکاران کنندوهرکس رابه بهانه ای جلب واستنطاق نمایند.عبدالکریم می نویسدکه در روز سوم حادثه،دونفر افغان رادستگیر کردندو به خدمت نادرآوردند وولی وی با ملاحظۀ وضع وحال آنان دستور آزادیشان راصادرکردوبه هرکدام نیزمعادل د ه تومان یا دویست روپیه انعام داد.به آوردنده وگیرندۀ آنها نیز عتاب کردکه:«عبث مردم بی تقصیر رامتهم ساختن است،چه فایده است؟زیراکه من حریفان خودرابه واجبی می شناسم.وبه همین دستور چندین کس رابه امرشنیع منسوب ساختند، لیکن سلطان متهمان رابه عطای خلعت مسرورمی فرمود.»

چنین به نظرمی رسد که ازهمان آغازامر،رضاقلی درکانون توجهات سوء وگمان های هراس انگیز پدرقرارگفته باشد،چه درپایان راه شمال به تهران است که نادر فرزندرا «به عزم ییلامیش از رکاب اقدس مرخص ومأمور به توقف درتهران گردانید. ازچگونگی امر ومقرر گردیدم مالیات تهران به اخراجات سرکار شهرزاده»دانسته می شودکه نادرپسرمهتر خودراز نظرافکنده وبه نوعی بی اختیاری وحبس نظریا انزواجویی وادارساخته است.

شاه پس ازاین پیشآمد تلخ،عازم سرکوبی سرکشان لزگی در داغستان شدکه قرب شه سال پیش برادرش ابراهیم خان راکشته وبی حسابی های فراوان مرتکب شده بودندولی از سوءحادثه،نیروهای فاتح اوکه درهمه جا دشمنان رامنکوب ومخذول می گردانیدند،درمواجهه باکوه نشینانی که درپناهگاهی جنگلی وصعب العبور،ازهمۀ موجودیت وزندگانی سادۀ خوددفاع می کردند،توفیقی نیافتندوبااین که نادر توانست سرانجام برخی از قلاع آنها وازجمله قرشی راتسخیر کند،بازاز لحاظ افراد ومهمات، تلفات بسیاری برقوای وی واردآمد.شدت سرما وریزش برف ونبودن آذوقه،توأم باآشنایی جنگجویان ازخودگذشته لزگی به محیط مألوف واین که امید فلاحی برای زندگی به قهر گرفتارآمدۀ خود نمی دیدند،مشکلات بسیاری برای ارتش نیرومند وکثیرالعدد نادر فراهم آوردوازراه تحمیل شکست های دردناک که باهمۀ کوچکی خود،اثرات بزرگی در روح فاتح مقتدرآسیا باقی می گذاشتند- برحیثیت ومقام وحال اولطمات سختی باقی نهادند.

وضع مزاجی نادرهم به واسطۀ عزیمت علوی خان حکیم باشی به بی اعتدالی وخامت گرائید وطغیان های شدید غضبی که گهگاه براو مستولی می شد- وبرای مدتی که علوی خان درخدمت شاه بودبه ندرت حادث می گشت- دگرباره به نحوه های حادتر وپیاپی تر ظاهر می گردید.

نادرکه دراواخر پاییز سال 1154/1742 از حدود آوار عقب نشسته و از طریق ترخوبه ایران خراب بازگشته بود،دستوردادکه رضاقلی میرزا رااز تهران به محل اقامت اوبیاورند.تااین تاریخ به دلیل دستگیری نیکقدم نامی از غلامان سابق دلاورخان تایمنی وتحقیقات انجام شده به وسیلۀ خود نادر،برشاه مسلم شده بودکه سوءقصد وتحریک وتشویق شاهزاده انجام گرفته است.رضاقلی درمحضرپدر به سختی از خوددفاع کردودرمقام انکار ازاتهام وحشتناکی که به اونسبت داده بودند اظهارداشت که:«هرچه گفته اند،خلاف به خاک پای مبارک عرض کرده اند.وهرگاه ارادۀ سلطنت و فرمانروایی درخاطرمن قراریافته بود،درمحلی که رایات جاهوجلال درنواحی هندوستان نزول داشتند،بایست این اراده از قوه به فعل آمده،اظهار مخالفت نمایم وباوجود آن که لله الحمد والمنه،به اقبال نادری الحال تمامی ممالک محروسه ازآن من است ومراچه باعث گشته که درقتل پدر کوشم؟!» شاه که پیشاپیش پسررا محاکمه ومحکوم کرده بود،به این سخنان وقعی ننهادودستورداد که اورادر زنجیر نگه دارند.روز دیگر،با رایزنان خود میرزازکی، حسنعلی خان معیارباشی ونظرعلی خان ناظر به تفکر و مشورت پرداخت وازاین که رضاقلی به جهت حی جاه ودنیا،نقشه قتل اورا طرح کرده ونیکقدم رابه این عمل ترغیب نموده است،سخن گفت.

به تقریر محمدکاظم،نادر درصددبودکه به قتل فرزند امرکندولی «ناصحان امنای دولت دوران عدت،خاموشی اختیارنموده،جواب ندادند»، شاید هم رفتار نادر طوری بودکه کسی رایارای مخالفت با تحکمات و دستورهای وی نبودویااز سویی بتوان اظهار داشت که آن چنان کینۀ اعمال مستبدانۀ وی را دردل می داشتند که هرگونه عمل شنیع شاه با افراد خانوادۀ خودرا،وسیله ای برای انتقام جویی پنهانی خویش می دانستند.

محمدکاظم می افزاید که:«دارای دوران ساعتی به استراحت اشتغال داشته،بعداز تأمل وتفکر زیادی مقرر داشت که چشم های آن شاهزادۀ والاگهر رااز حدقه بیرون آورده،به حضور حاضرساختند.»

تااینجه نادربه گونه ای عمل کرده بودکه فراخور خودکامه ای مغرور و بی احساس است وبااین که به روایت اکثر مورخان شاهزاده دلایلی بر بی گناهی خودارائه داده بودولی هیچ گدام مسموع اونشده ودرتصمیم رعب انگیزش تغییری ایجادنکرده بود.لیکن به مجردمشاهدۀ چشمان فرزند«آه سرداز دل پردرد کشیده،به گریه درآمد.»

شدت ندامت نادربه حدی بودکه می توان گفت پس ازاین عمل فجیع،به سختی به خودآمده وتأثری جانسوز وسهمگین بروجود وی مستولی شده است،گویی که فقط آن هنگام بودکه عمق شنیعتی که مرتکب شده بود،آگاهی یافته وبه عواقب نکوهیده وتلخ وکریه فضیحتی که به بارآورده بود،واقف شده است. محمدکاظم می نویسد که چون خبر وحشت اثر به اهل حرم رسید،فغان آنان به آسمان برآمدونادر خودناچار شدکه برای دل آسایی آنان قدم به سراپرده بگذارد.شدت تأثر وی به حدی بودکه تادوروز از اندرون پابه بیرون نگذاشت وپس ازآن هم که برتخت جلوس کرد،بسیاری از سرکردگان وبزرگانی راکه دروقت اجرای حکم در کنارش بودند،احضار نمودوبه بهانۀ این که هیچ کدام ازآنان تقاضا نکرده بودند،به جای رضاقلی میرزا سیاست شوند،شکنجه وهلاک کرد.

پس ازایامی چندبودکه نادر برای دیدار فرزند به نزداورفت و«سرآن شاهزاده،والاگهر رادر سینۀ خودگذاشته واز رخسارۀ آن گل بوسه می چیدوبه های های تمام گریه می کردوازگریه وبی طاقتی شاه شاهان جهان،حضار دور وکنار به گریه درآمدندوبعداز گریه،هرچند درمقام سؤال و جواب درآمد،نواب کامیاب تغافل کرده،جواب نگفت.خاقان دوران بس که ملتمس سخن شد،بندگان جهانبانی درجواب عرض نمودکه:اگرچشم ما کندی واز حدقه بیرون آوردی،اما غافل مباش که چشم خودرا کنده وروزگار خودرا تباه ساخته«ای»».به هرصورت اگر در زندگی هرفردی ازابنای آدمی،نقطه ویانقاط عطفی بتوان جستجوکرد که مسیرحیات وی را متغیر کرده وروحیاتی دگرگونه به وی داده باشند،این واقعه مهیب ودردناک نیز در اطوار واحوال شهریار افشار،اثراتی بی حدوتلخ وملال انگیز به جاگذاشت و دست به دست نابه سامانی های داخلی واختلالات دیگر،پنج سالۀ آخر عمر اورا تباه وسیاه گردانید.

آن گونه که قرائن امرنشان می هد،رضاقلی بی گناه بوده ورفتار کودکانآ وی که ناشی از غرور «فرزند مهتربودن» است بر بدگمانی های شاه سخت دل افزوده است،مورخ رسمی نادرهم می نویسدکه شاه به اغوای بدگوهران فریب خورد وبه این عمل شنیع اقدام کرد.وهم اوبه درستی اشاره می کند که پس از این فاجعۀ شوم«تغییردراحوالش راه یافته ... بیشتر سبب تغییر عقیدت آن حضرت گشته،ورق حسن سلوک را برچیده است.»

به راستی هم که نادر،ازپس این اتفاق،قراروآرامش خودرا ازدست داد واز اندوه ستمی که برفرزند رواداشته بود،چنان منقلب ومتلاطم شدکه روز به روز احوالش پریشانتر وبی اعتدال تر شد.روزگار شاهزادۀ نگونبخت نیز چنان است که محمدکاظم تقریر می کند.بدین معنی که نادراورا مأذون داشت که با جمعی از غلامان خاص به مشهد برودوباقی ایام رادرآنجا بگذراند.

بقیۀ اوقات زندگانی اودر واقع دربی خبری وفراموشی می گذرد تاآن که آفتاب اقبال دولت نادری از افق پهناور عمر وهستی مردم ایران فروغ برمی گیرد وبه محاق ادبار واختلال فرومی رود.علی قلی خان عادل شاه،برادرزادۀ نادر،که گمان می کرد استقراراو بر اریکۀ سلطنت بی ازمیان رفتن دودمان عم،امکان پذیرنیست،درنخستین روزهای حکومت،سهراب خان غلام راکه در شمار رایزنان وسرهنگان عمدۀ دستگاه اوبود،به سروقت ساکنان کلات فرستادومحصوران قلعه که رضاقلی وبرادران وفرزندا او نیز جزو آنها بودند،به مدت 16 روز دربرابر سهراب گرجی وهمراهیان او مقاومت کردند ولی شاید به واسطۀ سهوی که پیش آمدویکی از اخل قلعه، نردبانی راکه برای بردن آب بردیوار می گذاشت،برنداشته بود، بختیاریان مهاجم توانستند به درون حصار رخته کنند.

اولاد واحفاد نادری پس از مقاومت بی نتیجه ای،تسلیم شدندو علی قلی که برای استقراردرامر پادشاهی تعجیل داشت،مقرر کردکه رضاقلی ربا پانزده نفر از اعقاب نادر درهمان کلات به قتل رساندند ودو پسردیگر شاه سابق،نصرالله میرزا وامامقلی میرزا رانیز به مشهدآوردند و درآنجا کشتند.

علی قلی آن چنان برای قطع نسل دودمان نادری مصمم بودکه دستورداد حتی آن عده از زنان راهم که حامله بودند واحتمال به دنیاآوردن پسری داشتند،ازپادرآوردند ودراین میان تنهابه شاهرخ فرزند چهارده ساله رضاقلی ابقاکرد که ازدوسو اصل ونسب ممتازی داشت.به این دلیل که هرگاه مردم ایران «پادشاهی اوراقبول نکرده،از اولادخاقان کشورستان «کسی»راخواسته باشند،برای سروری دردست داشته باشد.»

رضاقلی میرزا درحین مرگ بیست ونه سال داشت.محمدکاظم پسران وی راکه به جز شاهرخ عموماًکشته شدند،بدین نحوبرمی شمارد: شاهرخ چهارده ساله، فتحعلی میرزا دوزاده ساله، واحدقلی میرزا یازده ساله، همایون خان شش ساله، بیستون خان سه ساله ومحمودخان سه ساله.

محمدتقی شیرازی

این مردکه از برکشیدگان عصرنادری است،درعین حال نمونه ای از رجال برسرکار زمان خودنیزمحسوب می شود که با جزرومد سیاست های روزگار،موقعیت اونیز دگرگونی می پذیرفته وبه ملاحظۀ دوام بالنسبه طولانی دریکی از حساس ترین وبزرگترین استان های مملکت،با حوادث تلخ وشیرین بسیارقرین بوده است.کسانی که دربارۀ وی سخن گفته اندو به ویژه آنها که همشهری اونیز محسوب می شده اند،بیشتر درمقام عیبجویی از اصل ونسب وتبار متواصع وی برآمده وضعف شخصیتی و سازش کاری وفساد اخلاقی خان رابه حساب تدنی پایه ای ومایه ایش دانسته اند.حق هم این است که بگوییم رفتار وکردار اونشانه های امید بخشی از اخلاق وسیرت خواجگی به دست نداده وبالعکس که دربرخی از موارد،سخت سست ونکوهیده جلوه کرده است.این مسئله در روابط داخلی اوبه همان اندازه چشمگیراست که درمراودت خارجی وی با نمایندگان تجاری دول غربی انعکاس یافته وبرروی هم انحطاط فکری و زبونی وعجز ودرماندگی روحی ومعنوی نامبرده راآشکارا گردانیده است.

باری،محمدتقی خان شیرازی حاجی محمدعلی مستوفی شیرازی است که به گفتۀ فسایی«پدر برپدر به منصب میرآبی آب های قصر قمیشه ونهر اعظم شیراز برقراربودند وداواخر دولت صفویه،از میرابی گذشته ،به استیفای دیوانی سرافراز گردید.»درآغازهای استیلای افغانان براین خطه بودکه زبردست خان شیراز رامسخر داشت وپس از کشتاری که از اهل شهربه عمل آورد وخرابی های بی حسابی که برخود شهر وارد ساخت وویرانی خانه های اعیان راسبب شد – این میرزامحمدعلی را هم که از وابستگان وپیوستگان آل صفی به حساب می آمد،کشت و اموالش رانیز به یغما برد.

بااین سابقۀ دردناک از استیلای عناصر متغلب،همان که پای سردار وسپاهیان فاتح خراسانی اوبه شیراز بازشد،میرزامحمدتقی که از غائله جان به در برده بود،به خدمت ناجی مملکت شتافت ومنصب پدری خودرادر دستگاه بازیافت.این که خودتقی خان هم زین پیش صاحب مقام ومسندی دردستگاه اداری کشور بوده،مشخص نیست وظن قوی همان است که درمعیت والد به کارمی پرداخته وعلی الرسم در دیوان استیفا ایالتی، منصبی برعهده داشته است.دراثنایی که نادر به پاک سازی کشور از وجود عناصر بیگانه ترک وروس اشتغال داشته،گاه شورش هایی درگوشه وکنار سرزمین پهناور ایران به وقوع می پیوست که طبیعتاً موانعی برسر راه تحقق تهمت های بزرگ او محسوب می شدوموجب انصراف خاطروی – حتی برای زمانی کوتاه- از تعقیب اهداف مهمترش بود،حالی که نادر به آرامش در درون مرزهای تصفیه شده از عناصر ویرانگر بیشتر احتیاج داشت وناچار بودکه دربرابر این نوع اقدامات عصیانزا باشدت رفتارکند.محمدخان بلوچ هم که به دستور نادر مأمور گردآوری سپاهیان فارس و کهکیلویه شده بود،بغی اختیار کرده وسردار با اقتدار راناگزیر ساخته بودکه محاصرۀ دوم بغداد راترک کند وبه داخلۀ کشور روی نهد.پس ازدفع غائلۀ اوبودکه نادر مدت دوماه ونیم در شیراز رحل اقامت افکند ودر همین حال،میرزامحمدتقی خان را که مستوفی ایالت بودبه منصب نیابت حکومت فارس گماشت(اوایل بهار 1147/1734).

نادرازاین نوع انتصابات درابتدای قدرتمداری خودداشته است که دربار نخست ازمنتفذان محلی،کسی رابرای حکومت برهمان ناحیه انتخاب کندو دیگر این که همۀ توجه خودرا منحصر به اهل شمشیر نگرداند واهل قلم رانیز به حساب بیاورد.ولی بعدها براثر فشارهای واردبرخود وطغیان های مکرری که به دست عمال منتخب محلی انجام گرفت،ترجیح دادکه هردوشیوۀ مزبور راکناربگذارد وجنگجویان مورداعتماد رادر رأس مشاغل حساس کشوری بگمارد.

ازاین زمان به بعد تقرب میرزاتقی خان دربارگاه نادری افزایش پذیرفت وپابه پای قدرت یابی واستحکام ارکان حکومتی مخدوم مطاع او،درحدود وثغور تشکیلاتی خادم نیز توسعۀ قابل اعتنایی حاصل شدوتقی خان هم که به اقتضای سالیان طولانی مشاهدات ودست اندرکارهای خودراه ورسم ترقی راآموخته بود،قطعاً ازانجام هیچ گونه خدمتی که خوشایند ارباب زورمند باشد،دریغ نمی ورزیدتاآنجاکه دروقت تاجگذاری نادرکه به قول محمدافراسیاب بن فیضل خان:«سرداران راطلبیده درجوله مغان«کذا»حاضرساخت،تقی خان شیرازی از شیراز هزاربار برنج وخرما و دوصد شتر شراب شیراز به طریق تحایف آورده«از»نظر گذرانید»وبه این ترتیب راه ارتقای سریعتر خودرا هموار ساخت!

درپایان این مراسم باشکوه است که می بینیم نایب الحکومۀ فارس با عنوان بیگلربیگی آن استان پهناور شناسا می گرددوچون اعتماد شاه نادر رااز هرحیث به خود جلب کرده بود،هم به دستور اومأمور استخلاص بحرین می شود.میرزامهدی می نویسدکه این فرمان دروقت عزیمت میرزاتقی مزبور از دشت مغان به جهت وی صادرشد ونادرخود«به لفظ مبارک تأییدات بلیغ» فرمود تاشیخ جبارهوله راکه از چندی پیش برآن جزیره تسلط یافته بود،تحت حکم دربیاورد.محمدتقی خان هم بعداز ورود به شیراز،فوجی از جنگجویان مستقرفارس رابرای تسخیرقلعۀ بحرین مأمور نمود.

این نیرو تحت فرمان لطیف خان امیرالبحر ایرانی که در بوشهر اقامت داشت،قرارگرفت.خان مزبور که از اوضاع داخلی بحرین آگاهی کافی داشت وبه خصوص می دانست که شیخ جبار به زیارت مکه رفته است، لشکرکشی به طرف جزیره راآغاز کردولی چون کشتی های مجهز متعدد دراختیارش نبود،ناخدای کشتی نرتمبرلاندرا وادار کرد که آن کشتی رابه بهای پنج هزار تومان به دولت ایران بفروشد.این هم معلوم است که قوای شیخ جبار مدتی سعی درمقاومت داشتند ولکن دربرابر حملات مکرر نیروهای لطیف خان ازپای درآمدندوامیرالبحر ایران پس از تصرف قلعه،که آن رابه نام نادر«قلعۀ نادری» نامید،دربازگشت به بوشهر،کلیدهایش رابرای میرزاتقی خان فرستاد،بیگلربیگی هم کلیدها را«به درگاه معلی ارسال داشت ودرازای این معنی به خلاع خاص عز اختصاص یافته،ولایت بحرین ضمیمۀ باقی ولایات اوگردید.»

شایدهم به حقیقت،پس از لشکرکشی موفقیت آمیز بودکه نادر طرح نقشه های وسیع تر وبزرگتری رادرسر افکند وگذشته از تصرف عمان واستقرار سلطۀ دریایی ایرا ندرخلیج فارس،تدارک ناوگان عظیمی رادی که بتواند حافظ منافع اساسی واقتصادی کش.رش در اقیانوس هندبوده باشد،به هرواسطه،تقی خان تااینجاکارخود راخوب انجام داده بودوچون درغیاب نادر – که به هندوستان عزیمت کرده بود- موظف به فرمانبرداری از نایب السلطنۀایران،رضاقلی،شده بود،کوشش داشت که رضایت اورانیز به ای نحوکان جلب کند.مع الوصف،چه به واسطۀ شیوۀ خودخواهانه ای که نایب السلطنه درکار حکومت درپیش گرفته بودوچه به دلیل ظلم وجوری که بیگلربیگی فارس وبنادر نسبت به زیردستان خوداعمال می کرد،بین این دو، نقارهایی به وجودآمد.

وقتی دیگر هم تقی خان به واسطۀ تضییقاتی که جهت عمال شرکت هندشرقی انگلیسی دربندرعباس فراهم آورده بودوموضوع به وسیلۀ کارگزاران شرکت دربمبئی به اطلاع نادر رسیده بود،مورد سرزنش نادرورضاقلی میرزا قرارگرفت(پاییز 1151/1738)و چون بیگلربیگ،فرزند خود را برای ادای توضیحات از اصفهان به خدمت نایب السلطنه فرستاد، رضاقلی میرزا به تحریک مخالفان تقی خان،پسراورا خلع سلاح کردو منتهای بدرفتاری رانسبت به وی نمود.این حادثه برنقارفی مابین افزود و بدون شبهه از دلایلی بودکه نظرنادر رانسبت به بیگلربیگی فارس برگردانید.چه می بینیم که در بازگشت نادراز هند،پادشاه ایران عدم اجرای درست دستور خواز باب اعزام قوای کمکی ازراه دریا به سند و ضایعۀ کشتن لطیف خان امیرالبحر ایران رابهانه کردوبه وی دستورداد که درنادرآباد به ارتش پیروز که مظفر ومنصور ازهندبازگشته بود، بپیوندد.میرزاتقی به محض ورود به نادرآباد،سخت موردنکوهش قرار گرفت واز مقام خویش منفصل گردید.

باتمامی این پیش آمدها،نادر اعتماد خودرانسبت به اوحفظ کردوبا تفویض منصب مستوفی گری فارس اعتبار واحترام اورابرقرار نگاه داشت. این معنی بااین که درمتون معتبرعصربه جزدرعالم آرای نادری دیده نمی شود،بازمحل تأمل راباقی می گذارد،چه که به تصریح عبدالکریم،تقی خان ازجمله کسای بسیار محترمی بودکه به دستورنادر،در روز باریابی ابوالفیض خان ازبک«لباس فاخره پوشیده»و«به دستور قدیم ایستاده» است ومروخ مری نیز تصریح می کند که پس از تسخیر لخارا ودرحینی که شاه قصد عزیمت به خوارزم راداشت،پس از عبور از جیحون وی راکه «دررکاب سعادت فرجام بود ومستوفی گری فارس تعلق به او داشت،چون درسخاوت قرینۀ حاتم طائی ودردانش مانند علامۀ دوانی بود،به حضور طلب داشته،به عواطف خسروانه مستمال وامیدوارگردانیده،به رتبۀ ارجمند مستوفی الممالک سرعزتش به علی علیین رسانید وحل وعقد وقبض وبسط ممالک ایران وهندوستان وترکستان وغیره بلادمحروسه را و درگاه کعبه اشتباه خودرابه رأی رزانت آرای وی منوط ومربوط» داشت.

درهمان حال،شاه به مستوفی کل ایران دشتورداد که به اتفاق ملاعلی اکبرملاباشی به مشهدبروندوپیش از ورود به آن شهر«سررشته جات امورات بلاد وامصار عالم رامضبوط وتدارک عساکر فیض مآثر که در رکاب سعادت فرجام می باشند،حسب الواقع ازهمه اشیادیده که بعداز تسخیر خوارزم،ارادۀ مملکت داغستان درنظر فیض منظرخاقانی می باشد.»

دقیقاً معلوم نیست که پادشاه درچه تاریخی دگرباره منصب قدیم بیگلربیگی گری رابه تقی خان تفویض کرده است،ظن قوی این است که پس از ورودنادر به مشهد(پایان ماه شوال 1153/ژانویه1741) واقامت دوماهه اش درشهری که می توانست باری به عنوان پایتخت وی محسوب شود،میرزا راموردعنایت مخصوص قرارداده و،به اضافه که می دانیم درتمامی مدتی هم که تقی خان دررکاب نادر بود،درواقع، نوعی تعلیق درمورد این شخص سوگلی نادر که«حکایت محمود وایاز»رادر خاطرها مجسم می کرده،برقرار بوده است.

تقی خان در ورود به فارس،همان اعمال سابق رااز سرگرفت ودر دستگاهی که قدرت برآن فرمانرایی می نمودو«پنج شقه علم ودوازده چاووش»بدو کرامت کرده بود،باشدت وطمطراق ملاکلام،حکومت می کرد.این امرنه تنها درمورد شخص وقت شناس و«بخت شناسی» چون حکمران فارس به تمامه حقیقت داشت که درباب اکثری از فرمانروایان محلی آن روزگار نیز مصداق کاملی داشت وبلندپایگان هرکدام،درحدخود سلطانی بودندوبارگاهی داشتندواز آنجاکه منبع ومأخذ کسب قدرت خودرا نیز ملت نمی شمردند از هیچ گونه ستمی برخلق دریغ نمی ورزیدند.

هم وغم عمدۀ این بار تقی خان رانیز باید تعهد اجرایفرمان های نادر برای تصرف مسقط وعمان دانست،بااین که اعراب ساکن منطقه – خواه به دستیاری واستعانت اروپاییان مستقر درخلیج فارس وخواه به اتکا خود- با آمال واهداف نادر،مبارزه می کردندو تلفاتی کثیر برنیروهای دریایی ایران وارد می آوردند،بااین همه،شاه از تعقیب نیات ویش دست برنمی داشت ونه تنها از تابستان 1153 مقررداشته بودکه دربوشهر به ساختن کشتی های جنگی بپردازند،که با خرید کشتی های متعدد از هندونیز پرداخت قیمت های گزاف به کشتی های فروشی انگلیس وهلند درخلیج فارس درصدد بودکه ناوگان نیرومندی برای کشور خودتدارک بیند.دراین میان بیگلربیگی فارس که حکمران سواحل وجزایر نیز بودوبه کنه عقاید ونظرات شاه آشنایی کافی داشت،نقش مهمی رابرعهده گرفته بود.در ورود مجدد اوبه بندرعباس ایران دارای ناوگان قابل اعتنایی متشکل از پانزده کشتی بودکه به کمک سیف بن سلطان امام مخلوع مسقط روی آوردو توانست که سلطان بن مرشد پسرعم عصیانگر اورابا شکست های متعدد روبه رو سازد.دراین سلسله نبردها کلبعلی خان برادرزن نادر که سردار گرمسیر بود، در رأس نیروهای جنگی ایران قرارداشت وهرچند که به واسطۀ مقاومت اعراب واختلافاتی که میان تقی خان و کلبعلی خان درآخر بروز کرد،کارهابه سختی پیش می رفا ومتصرفات ایران درکرانۀ جنوبی خلیج فارس به استثنای جلفارو قسمتی از نواحی مجاورآن ازدست رفت،بایان حال قدرت ناوگان شاهی راثابت کردودگرباره استعداد دریای ایرانیان رابرای جانشینی اسلاف نامدار خویش به اثبات رسانید.

دراوایل پاییز سال 1155 بودکه نادر دستور تعطیل عملیات کشتی سازی رادادو چون هرلحظه انتظار می رفت که جنگ میام ایران وعثمانی درگیرد،به بخشی از نیروهای دریایی خویش امرکرد که برای محاصرۀ بحری بصره آماده شوند.

تقی خان هم که تصرف مسقط رابه اراده وعرم خودمنحصر می دید وازطرفی ناخشنودی نادر وسوءظن اورانسبت به خویش متوجه شده بود، پس از احضار از عمان علم طغیان برافراشت وبرآن شدکه بااعتنا به نفوذ زیادی که درخلیج فارس به دست آورده بودو بابهره گیری از پشتیبان نیروی دریایی،درمقابل ولینعمت مقتدر ایستادگی کند.رستم خان که در این هنگام امیرالبحر ایرا نبود،ازهمکاری باتقی خان اباورزید وبا ناوگان خوداز دسترس تقی خان دورشد،بااین وجود بیگلربیگی از تعقیب مطامح چشم نپوشید ودر رأس پانصدتن از طاغیان،از بندرعباس به سوی شیراز پیش راند(1157/1744).

محمدکاظم می نویسدکه نادردرحوالی موصل بودوتدارک تسخیر شهروقلعۀ آن رامی دیدکه اخبار ناخوشایند قیام تقی خان راشنید. درابتدا«این سخت راحمل برکذب فرمود چراکه کمال اعتقادبه تقی خان داشت که از مستوفی گری آن دیار به وزارت وضاطبی وبه حکومت و فرمانروایی کل مملکت فارس برقارار وصاحب اختیار ساخته بود»ولی مقارن این احوال فرستادگان محمدحسین خان افشار فرمانده نیری ایران درعمان در رسیدندواز واقعیت طغیان حکمران مورداعتماد نادر حقایقی گفتند.به این معنی که تقی خان برای جمع آوری چهارصدهزار تومان مالیاتی که عمال نادری برمردم فارس تحمیل کرده بودند،بادشواری روبه رو شده بودوچون سرکردگان ایلات ومنتفذان منطقه ای براو شوریده و ناگزیرش ساخته بودند که یکی از دوراه مردم ویادولت وحکومت مرکزی راانتخاب کند«ناچار آن نیز به جهت وفور نعمت وحب جاه وجلال روزگار نرک حقوق آن آستان راکرده،ازراه مخالفت وعصیان درآمده،جمعی از محصلان و یساولان بهشت آئین رابه قتل درآورد.»راستی این است که دراین اوقات (سال 1157) احوال نادر روبه انحطاط وخبط گذاشته بود.ظلم وجوربه نحوی بودکه همه جارا خراب وویران می گرداند.تقی خان هم بااین که خوداز گروه نادری سلطه گران جبار وبیدادپیشه بود،می دانست که تحمیل همۀ دستورهای نادری برمردم بی پناه ودرمانده وفقیر،امکان پذیر نیست وبه سبب غرور فوق العاده ویاترس از کشته شدن به دست عصیانگران ویانوعی استقلال طلبی – باوجود این که نادر رامی شناخت وبه سخت کشی اومؤمن بود – دست به شورش زد.

محمدکاظم درجای دیگری ازکتاب خودمی نویسد که دلیل طغیان تقی خان آن بودکه نادر بعداز مراجعت داغستان عمال ولایت فارس را احضار کرده وبه آنان دستور داده بودکه مالیات ها رابالمضاعف دریافت کنند.محصلان نادری به ضرب کتک وشلاق،توده ها راوادار به پرداخت تحمیلات شاق می ساختندوشخص حکمفرمای فارس نیز ناگزیربودکه این پولها رادریافت وبه گنجینۀ ذخایرپادشاهی درکلات ارسال دارد.شدت ظلم به حدی رسیدکه برخی از مردم«عیال واطفال خودرابه طایفۀ فرنگی و سوداگران هندی می فروختند»و«چون مقدمه زجروسیاست به سرحد افراط رسید،جمعی از سرکردگان طایفۀفیلی وفاس متفق گشته،به قدر بیست نفرمحصلان خودرابه قتل رسانیدند.چون طوایف دیگر آن حرکت دیده،هرکس محصلان خودرابه قتل آورده،به جماعت مذکورهملحق می گشتند.»نهایت این که مردم طاعی به ده هزار نفربالغ شدندومحمدتقی هم برای نشان دادن موافقت خودبا جمع،چندنفری از محصلان راکه نزدوی بودند،همه رابه قتل رسانید.صاحب فارسنامه علت اساسی طغیان بیگلربیگ راظلم وجور عمال خودوی بر مردم دانسته است که در دوران قدرت خان حاکم،آنچه که می توانستندبه عمل می آوردندوچون سه تن ازآنها به نام میرزامحمدعلی کوچک ومیرزاصابر وآقاعلی نقی منشی «مبلغی رااز خزانۀ عامره به اسم بیگلربیگی – که فی الحقیقه بیان واقع بود- تصرف نمودندو حسب الامر نادر مأمور به حضور شده،چاپاری برای بردن آنها واردگردید ولی تقی خان آنهارا پنهان داشته،به بهنۀ سفرمکه معظمه موقوف داشت،ظهور این گونه امورموجب غضب نادری گشته، مجدداً محصلان غلاظ آمده،آنها رانداد.»

تقی به عدم موافقت شاه بااعمال خودآاهی یافته بودوهمان که محمدحسین خان قرقلو فرستادۀ نادر،برادر وی اسماعیل را – که درغیبت نایب ایاله تلقی می شد- دستگیر کرده وبه اصفهان اعزام داشته بود، موجبی برای تخمین آتی خویش می شمرد،ناچار دربرابر اربابی که حدت وتلخی وگذشت ناپذیری اورامی دانست،تصمیم گرفت که حیات خودرا ارزان نفروشد.وقتی نادر طغیان دست پروردۀ پیشین خویش راجدی یافت، میرزامحمدعلی صدرالممالک رابه استمالت اوفرستاد وقسم یادکرد که درصورت دست گشیدن از شورش وتسلیم شدن،اذیتی به اونرساند.ولی خان گردنکش به التفاتات پادشاهی استظهار نیافت وبه گفتۀ میرزامحمد از حقوق نعمت کسی«که از برکت تربیت وعنایت«او»،محسود کل امرای ایران وتوران وهند وترکستان بود،ازآنها قطع نظرکرده وچشم پوشیده،به مخالفت چنان پادشاخ سفاک بی باکی که سلاطین روم وترکستان و هندوستان وفرنگ که از خوف شمشیر اوخواب وارام نداشتند،اصرار ورزید.»

بااین حال،استعداد جنگی محمدحسین خان افشار برای مقابله با جمعیت فزاینده ای که هوادار تقی خان شده بودند،کفایت نداشت ونادر به الله وردی خان افشار که درمشهد بود،نوشت که به اتفاق ساروخان قرخلو ومحمودخان افشار بیگلربیگی هرات به سپاه اعزامی ملحق شوند. ارقام دیگری هم برای خراسانیان و آذربایجانیان فرستاد که در اصفهان مجتمع گردندو به امداد محمدحسین خان شتابند.بدین گونه،سیل نیروهای کمکی از هرطرف به سوی وی جریان پیداکرد ودراندک مدتی چهل هزار تن به گردش جمع شدند.

به تقریر محمدکاظم،محمدحسین خان به شخصه درباغ شیراز حصاری یود واین الله وردی خان سردار بودکه دررأس جنگجویان دولتی، محمدتقی خان رابه مبارزه می خواندوچون اقدامات مسالمت آمیز وی برای ترغیب خان به تمکین به جایی نرسید،تصمیم به اشغال شهرشیراز گرفت.شورشیانبانهایت رشادت ازخوددفاع کردندوباآن که از لحاظ عده درمقابل قوای مهاجم کمتربودند،توانستند مدت چهارماه ونیم پایداری کنند. دراین اثنا،حاجی محمدبیک نامی که از خاصان حکمران یاغی بود با مجنون بیک از سرکردگان سپاه الله وردی خان باب دوستی گشود و حاضر شد در شب 10 جمادی الاول 1157/ژوئن 1744 دروازه ای راکه موظف به نگهبانی ازآن بود،تسلیم کند.

سپاه دولتی به حملۀ بسیار شدیدی دست زدند ومدافعان شهررا ناگزیر به تسلیم ساختند.جمعی از اهالی به صحن شاه چراغ وقلعۀ ارک پناه آوردند ولی برآنها نیز ابقا نرفت و«عساکر منصور جمیع اهل شیراز راتا مدت سه شبانه روز لسیر وتاراج کردند وجماعت افغان از قتل آن مسلمانان مضایقه نکردنداما جماعت قزلباش اموال راتاراج واطفال رااسیر می کردند وجمع کثیری قتیل سرپنجه تقدیر به دست افاغنه گردیدند.»

پس ازاین خرابی ها طاعون شیراز رافراگرف وچهارده هزار تن از اهالی رابه هلاکت رسانید،بدین تحو بدبختی مردمی که از روزگار هجوم تیمور گورکان به بعد،بافاجعه ای چنین پرمخافت برخورد نکرده بودند،به نهایت رسید وواراذل واوباش بی حسابی های فراوان مرتکب شدند.تقی خان وفرزند ارشدش محمدرضاخان کوشیدند که بااستفاده از هرج ومرج شیراز فرار کنندولی الله وردی خان برای دستگیری اوپانصدتومان جایزه تعیین کرد.متجسسان به زودی خان مغلوب وآواره رابا پسرش دستگیر وبا بقیۀ اعضای خانوادۀ اوتحت الحفظ به اصفهان فرستادند.

به دستور نادر مقرر شده بودکه هنگام ورود تقی خان وسایر اسیران به اصفهان،مردم ازراه استهزا به استقبال آنان بشتابند،نخست زنان وفرزندان وی رااز شهر بیرون بردندوعورات رابدون مقنعه وچادر درانظار گردش دادندوآنگاه تقی ومحمدرضافرزندش راوارونه برحمار سوارکردندو ابلقی از دم روباه به سرشان زده،درمیان هیایوی دهل وسرنا در شهر گردش دادند.

درهمان روز امریۀ دیگری از نادر واردشد که برطبق آن عضو مردیتقی خان راز پیکرش جداساختتندوبعدیکی از چشانش راکندندولی چشم دیگرش رابرجای گذاشتندکه دست درازی به ناوس اهل حرم خودوبریدن سربرادر وفرزندانش راببیندوزجر بکشد.این که تقی خان ازمرگ گریخت، تنهابه دلیل آن بودکه نادر سوگندیادکرده بود که وی رانکشد ولی زنان حرمش رابه سربازان بخشیده بودتا از هتک حرمت وی چیزی فروگذار نکرده باشد.

پس ازاین مقدمات،،اورابه حضورپادشاه بردند،به گفتۀ بازن،نادراز او سؤال کرد:یکی اینکه چراعاصی شد؟ ودوم اینکه برای تدارک وتجهیز آن همه سپاه مال ازکجاآورد؟ مردبیچاره که دیگر امیدی از زندگی نداشت، گفت:«دلیل عصیان من فرمانی بودکه برای گرفتاری من صادرشده بود!اما برای تهیۀ مخارج سپاه ازاعلیحضرت پیروی کردم،یعنی مالی که لازم داشتم واز تاجران ومردم توانگر به زوربرگرفتم.»

نادر،پس ازاین محاورۀجالب به نحوی شگفتی انگیز ازتقصیرات تقی خان گذشت ونه تنها مقررداشت که صبیه وجمعی دیگر ازاطفال اورا از خرابات برون آورندوبه وی بازگردانندکه منصب مستوفی گری کابل ونواحی منتزع ازهندرانیز بدونفویض کرد.بدین سال بیگلربیگی سابق فارس نشان داد که راه نزدیک بودبه دستگاه نادری راخوب می داندوباوجودآن همه اشتباهات واجحافات به مردم،بازمی تواند که مورداعتماد شاه قرار بگیرد.

تقی خان چندی در«دفترخانۀ همایون به خدمات مقرره قیام داشت» واین باگفتۀ مؤلف ماکه می نویسد«به شغل اشراف قیجاجیخانه اشتغال داشته» هماهنگی دارد.پس ازآن عازم کابل شد که مستقر خدمتی جدید اوشناخته شده بودتا«در جمع آوری مالیات دیوانی کمال سعی واهتمام رامرعی داشته،ضابط مالیات دیوان باشد.»

نفرموده، بی دردانه وبی ترحمانه اقدام به قتل او می نمودند.»

 

این راهم می توان افزود که برخی از مورخان هندی هم برای واقعه،اهمیت چندانی قائل نبوده اند وتنها در شمل حوادث سال،ذکری به این نهج داشته اند که فرضاً نادرشاه«درسال چهارم جلوس خودبه دارالخلاف شاه جهان آباد رسیده، مرتکب قتل عام گردید، چنانکه از تاریخ غم عام هویداست.»

پس از استقرارآرامش،نادرشاه به کوتوال شهرتأکید کردکه برای جلوگیری از هرنوع آلودگی وبیماری،اجساد راجمع آوری کنندو بسوزانند. حاجی فولادخان نیز چنین کردو بااستاده از هیزمی که از 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

نمایدو«لی» جماعت بختیاری ازترس وخوف عساکر ظفرشعار متفرق شده،در جبال و صحاری حیران وسرگردان شدند.»

پیداست که عزم جزم نادر برای سرکوبی متجاسران از یک سو، و

قلت جمعیت و استعداد علیمراد و هواخواهان او از دیگر جهت، عوامل مؤثر شکست بختیاریان شد و کار را به جائی رسانید که اینان ناگزیر به قلل رفیع کوهستانها و مراکز ناشناختۀ خود پناه آوردند. نادر مدت دو ماه به تجسس گروههای مختلف گردن کش پرداخت و با ایراد تلفات سنگین به شورشیان،قوای متفرق مقاوم،بازماندهرابه تسلیم وادار کرد.اما هنور علی مرادبه شخصه تمکین نکرده بودوپادشاه می دانست که اگروی رابه حال خود بگذارد،پس از رفتن او،به کمترین تلاش،استعداددیگری فراهم خواهدآورد.پس به حوالی شوشتر درآمدوبا صدورفرمانهایی ازکلیۀ اهالی بختیاری خواست که برای یافتن علی مراد وآخرین بازماندگان او،به تلاش برخیزند.

دردژشاهی که قرب هفده کیلومتری دزفول واقع است،سنگر مستحکمی به دستورنادر ساخته شدوامرا و،سپاهیان ایران دسته دسته به اطراف کوه ها متفرق شدند تامگر نشانی از علی مراد بیایند. میرزامهدی می گوید که نادرخوددرنگ راجایز نمی دانست- واین مطلب قطعاً به دلیل نبودن وسیلۀ کافی معاش وصعوبت محیط زیست برای سربازان نیزبود- وازآنجا به داردره روی آورده وپس از گذاشتن ساخلوی کافی دراین منطقه،به گذرگاه تلاب توجه کرد.ازناحیت اخیرهم«فوجی رابا قشون الوار،مأمور به جبال سمت زندیه وجیموند تاحدودلرستان ساخه،بازسالم وغانم صرف عنان به جانب کوه سالم فرمودند.» این طور معلوم می شود که نادر می خواست به تمام معنی کلمه از بختیاریان زهرچشم بگیرد،چون از فحوای سخنان مورخان مورد استناد مانیز پیداست که هرکس راکه گمان طرفداری اواز جمعیت یاغی،می رفته،دستگیر می کرده اند.

بااین که مستقر قطعی نادر درهنگام دستگیری علی مرادمشخص نیست،ولی می توان ازتوضیحات میرزامهدی استباط کرد که پس از عبور ازجانب کوه سالم،به قلعۀ بناور رسیده وازآنجا نیزگذشته ودگرباره به شوشتر نزدیک شده است.باری،بختیاری ناموفق که در بیغولۀ کوهی از ارتفاعات گورکش لرستان مخفی بود،دیگر توان پایداری درخود نمی دید.این صحنۀ دردناک اززندگی وی را محمدکاظم به صورت عبرت انگیزی تصویر نموه است که می نویسد دسته هایی از سپاهیان خان جان مزبور وکاظم خان قرادغلو قوریساول باشی به حوالی کوه رسیده وپیرزنی رادرحال بردن آب مشاهده کرده اند.واما چون این زن ازبیان حقایق خودداری می کرده،وبه هیچ تمهیدی حاضر به ابراز حقیقت نمی شده است،مدتی اورابی خواب نگهداشته اند و«هرگاه خواب برآن غلبه می کرد،سیخ های آهنین به آن می زدند.چون یک شبانه روزبه این وطیره آن سیاست نمودند،ناچاربه عجزآمده،گفت علی مراد دراین جبال با عیال و اطفال خود می باشد.»

وقتی علی مرادازآمدن سربازان آگاه شد،همۀ زنان ودخترانش رابه هلاک رسانید تابه دست آنان نیفتند،وچون خواست که«مادر خودرا نیز بکشد،مادرش آن رابه شیرخود قسم داده،گفت:من مشت پیره زنم و دوست ودشمن رابه من رجوع نیست،مرانگاهدار،شاید شفاعت توکنم! محبت مادر فرزندی مانع آمده،از سرقتل مادرش درگذشت.» پس ازآن تا سه شبانه روز بابازماندۀ اعوان خویش به جنگ ادامه دادوچون گرسنگی و بی غذایی برایشان غلبه یافت«ناچار شمشیر خودرابرکناره افکنده،وارد حضور خوانین گردید.»آنان هم وی رابه خدمت نادر که«درحدود شوشتر» بودفرستادند.نادرگویا خواسته است به نحوی این مرد رامجازات کندکه عبرةللنلظرین بماند!چون «حکم فرمودند که گوش وبینی ودست وپاهای آن راقطع کرده،دیدۀ جهان بین آن رااز حدقه برآوردند وسینه وسایر اعضای آن رابریده،بعدازاین زجر وسیاست،بهمادرش گفت:فرزندت رابه تو بخشیدم!وعلی مراد باوجودآن حالت،آهی نزده،آب می خواست ودرمیان خاک وخون غوطه می زدوبه شانه وزانو ترددمی کرد ومی گفت:دریغاکه جمعی از جوانان ونامداران به جهت پاس حرمت من قتیلواسیر نادر شیرگیر خواهند«شد»واز روزگار شکایت بسیار کرده،طرف عصران به جان آفرین تسلیم نمود.»

آن جمع دیگر از بختیاریان هم که هنوز در زوایای کوه ها،متواری بودند،به خواهش رؤسای بختیاری که دررکاب شهریار ایران خدمت می کردند،موردعفو قرارگرفتندونادر پس ازآن که دگربارعده ای رابه جلای طن واقامت درحوالی جام ناگزیر ساخت گروهی از زبده دلاوران این خطۀ مردخیز راهم درارتش پیروزمند خودپذیرفت،که درخلال نبردهای بعدی اوو سردارانش در قندهار وهندو غور وگرسجتان وداغستان، شجاعت های بسیار ازخود نشان دادند.

پس ازآنکه نادربدین طریق،ازحل فصل کار علی مراد فراغت یافت،به اصفهان روی آودو درتاریخ 9 جمادی الثانی سال 1149/15 اکتبر 1736 وارد این شهر که هنوز هم پایتخت تلقی می شد گردید.

در راه هند = تسخیر پیشاور

پس از استقرار نادر براریکۀ سلطنت وقلع وقمع آشوب های داخلی،محیط مساعدی برای تنبیه قندهاریان سرکش ولجوج – که هم آنها مایه وموجب اصلی انقلابات اخیر کشور بودند – فراهم آمدووقتی پس از یک محاصرۀ پانزده ماهه(شوال 1149-ذی الحجه 1150) شهرکهن به تصرف آمد،می توان گفت که آخرین نقطۀ مقاومت در برابر تجدید عظمت ایران ورسانیدن آن به مرزهای طبیعی فلات،ازمیان برخاست.

هم درایام محاربه ومحاصرۀ قندهار بودکه شاه نادر،سفیر تازه ای به دهلی فرستادواز پادشاه هند،محمدشاه گورکانی،تقاضاکرد که بنابر اتحاد مابین دوکشور متوقع است که به حکام مناطق سرحدی غرمان دهد تااز ورود فراریان افغان به کشور خودجلوگیری کنندولی متأسفانه بازجوابی نیامد وچون شهریار ایران،می خواست که تکلیف مرزهای تاریخی کشورخود را نشخص نمایدوامنیت سزاوار درداخلۀ سرحدات ملک برقرار دارد،مصمم شدکه به شخصه اقدام کندواز تزلزلز وتردیدی که در وضع مرزهای آشوب زده،مشاهده می گردید،خلاصی یابد.پس دربهار سال 1151/21 مه 1728 از نادرآباد به طرف غزنین حرکت کردوبه اندک فاصله ای، سپاهیان ایران، شروع به عبوراز مرز نمودند.

دراین موقع،خاندان سلطنتی هندوستان مانند سلسلۀ پادشاهی صفویان درایران روبه انحطاط نهاده بود ومحمدشاه از احفادگورکانیان،که ازسال 1132/1719 برآن کشور وسیع حکومت می کرد،مردی به غایت عاجز وزبون وبی اراده بود.از بدبختی های این شاه،کشورهند ،با دشوارترین روزگاران تاریخ خودمواجه بود،ازیک طرف جماعت مرهته به تاخت وتاز دراکناف مملکت پرداخته وبه استیصال توده های درمانده وبی دست وپای هندی می پرداختندو از طرف دیگر،حکام ووالیان نالایق، به خرابی کارها وادبار احوال رعیت وپرتغالی هم درآن سرزمین بازشده وتابه زمان مملتکداری این شاه برسد،تصرف کلکته ونواحی اطرف کنگ نیز نزدیک به تکمیل رسیده بود.

طبیعی است که ظهورناگهانی مردنیرومندی چون نادر وحضوراودر رأس ارتشی قوی ومقتدر درمرزهای هند،بردشواریهای دربار دهلی اضافه می کردو محمدشاه ناتوان را که به علن شاهدتجویز کشورش بود و دسائس کوته بینانۀ رجال سبک مغزدربار خودرابا تأثر می نگریست،بیش از پیش مأیوس وناراحت می ساخت.

معاذیر نادربرای گوشمال هندیان، هرچه که بود،بی شک ازاین حقیقت نشأت می گرفت که اوضاع داخلی آن کشور،آشفتهوبرای قدرت نمایی مردسلطه گر وصاحب شوکتی مهیابود.بدون شک،هرکس می توانست این نکته رادرک کند که ضعف ودرماندگی ازپیشرفت بهانه جویان جلوگیری نمی تواند بکندوجبر تاریخ وتقدیر تخلف ناپذیر حکومت های فاسد وپوشالی راهم نمی توانست تغییردهد.

نادر درصفر1151 غزنین ودر ربیع الاول ودرجمادی الثانی همان سال جلال آباد رامسخرکرد. نصرالله میرزا که به تاخت وتاز بامیان وغوربند مأمور شده بود، در جلال آباد به خدمت پدربازآمدو رضاقلی میرزا هم که برای تأدیب مفسدین شمال شرقی کشور،تاحدود بخارا پیش رانده بود، دربهار سفلی،پنج فرسنگی جلال آباد،به اردوی شهریاری پیوست.نادر نیابت سلطنت ایران واختیار عزل ونصب بیگلربیگی هارادر خلالا غیبت خود،به او تفویض فرمودو روانۀ کشورش ساخت تادرمشهد مستقر شودو جزبه آذربایجان که رتق وفتق مهمات آن دراختیار ابراهیم خان بود،به اموردیگر نقاط بپردازد.

پس ازآن به شاه اطلاع رسید که ناصرخان حاکم پیشاور وکابل با بیست هزار سپاه تنگۀخیبر راپاسداری می کندوقصدممانعت از پیشروی سپاه ایران رادارد.نادرکه می خواست ضرب شصت چشمگیری به هندان نشان دهد،به مدد افراد بومی اطلاعاتی از کیفیت راهها وبه خصوص صعب ترین آنها بدست آوردو پس ازآن که عمده قوای خویش را تحت امر پسرکهترش نصرالله میرزا درقصبه رکاب باقی نهاد،خودبه سرکردگی سی هزار سوار روبه دشمن آورد.راهی که نادرانتخاب کرده بود، سه چوبه نام داشت که از کوه بلندی می گذشت واصلاً موردگمان نیروهای هندی نیود.شاه تمامی شب رادرمعیت دلاوران خود راه پیمودو «صبح روز دیگر که دوساعت از روزگذشته بود،سی فرسخ راه راطی کردندواز بی راهه به سروقت آن جماعت رسیدند.» ناصرخان که به تمام معنی غافلگیر شده بود،به تهیه جنگ برخاست وصفوف لشکر بیاراست،اما پیشتازان قوای ایران،بی اعتنا به خستگی مفرط خود،بی درنگ حمله برنیروهای متفق هندو افغان راآغاز کردندو «در طرفةالعین سلک جمعیت ایشان راپراکنده ساخته، جمع کثیر عرضۀ شمشیر تیز»گردانیدند.ناصرخان وجمعی از سران نیروی دشمن دستگیر شدندوغنیمت بسیاربه چنگ جنگندگان ایرانی افتاد.(رمضان 1151).

نادردستور دادکه از تعقیب شکست خوردگان در میدان جنگ چشم پوشی شودولی گویا این فرمان به موقع، به گوش سربازان پیروزمند نرسیده بود که محمدکاظم می نویسد:«اماچه فایده که عساکر نصرت مآثرتا دردروب قلعۀ پیشاور از کشته پشته ها ترتیب داده،از هزاران،یک نفر زنده به در نرفته که همگی قتیل واسیر دست عساکر نصرت مآثر گردیدند.»بااین همه فرمان نادری دایر به آزادی اسیران وخوش رفتاری با آنان صادرشدوهمگی رامرخص ومأمور آن گردانیدندکه«به پیشاور رفته،سکنه ومتوطنین آن دیار راخاطر جمعی ودل آسایی داده،مطمئن خاطرگردانیده،معاودت به اردوی کیوان پوی نمایندو دانسته باشند که این همه محبت وشفقت که دربارۀ شمایان به عمل می آوریم،به جهت آن است که لاف وفاداری وپاس نمک خوارگی برادر اعیانی مامحمدپادشاه را نگاه داشته،درمجادله ومدافعه کوتاهی به عمل نیاورده،لوازم سعی و اجتهاد خودرا بیش از پیش به منصه ظهور رسانیده،جان ومال خودرا دریغ نفرمودند.»

باری پیشرفت به طرف پیشاور،سه روز چس از نبرد خیبرآغاز گردیدو دراین مدت عمده قوا بابنه واسلحه وتوپ توانست خودرابه نادر برساند.اهالی پیشاور هم که ازخبرشکست فاحش ناصرخان آگاه شده بودند، مقاومت راجایز ندانسته وتسلیم گردیدند.

نبرد کرنال یا شاه جنگ ایرانیان درهند

پس از تسخیرلاهورو تفویض حکومت شهربه حاکم سابق آن زکریاخان،ارتش ایران برای انجام نبردی قطعی که درطی آن باید سرنوشت طرفین معلوم شود،به جانب دهلی روی نهادوچون آگاهی رسیدکه محمدشاه وعمده قوای هندی، دردشت کرنال،در یکصدوبیست و پنج کیلومتری شمال دهلی،مستقرشده اند خودرا مستعد جدال ساخت. تعداد سربازان سپاه ایران راپس از وضع ضایعات میان راه وتفریق آن عده که برای حفظ قلاع ونگهداری خط بازگشت اردومأمور شده بودند،به هشتاد الی نودهزار نفر بالغ دانسته اند،درحالی که ارتش گئرکانی رادر حدود سیصدهزار نفرجنگجو ودوهزار فیل وپانصد عراده توپ ذکر کرده اند.

به این ترتیب نادربا دشمنی مواجه بود که از حیث عده واسلحه ووسایل،حائز تفوق خردکننده ای بودودرسرزمین خودمی جنگیدولی آن چنان که از نامۀ نادربه فرزندش رضاقلی میرزا،برمی آید،امر تصمیم گیرنده همان رشادت وشهامت سربازان بودکه در جبهۀ ایرانیان،به تمامه مشهود بودو وقوع حوادث آتی نیز مدلل ساخت که درمیان همۀ حربه ها این یک مؤثرتر بوده است.

شیوه ای که گروهی از نویسندگان نظامی درتوضیح عرصه های این نبرد تاریخی پیش گرفته اند،باآنچه ازدیدگاه توصیفی مورخان،برای ما مانده،تفاوت هایی دارد.به این معنی که شارحان دستۀ اول،غالباً نبردرا در دو مرحله توضیح داده اند وابتدای برخورد سپاهیان ایران وهند رادریک روز، مصروف به نوعی جنگ نمایشی میان سواره نظام های ایران وهند دانسته اند که در طی آن چندتن از صاحب منصبان هندی چون شیرجنگ خان ومرادخان ومظفرخان،اسیر وزخمی ویاکشته شده اندو ومرحلۀ دوم نبرد رادر روزبعد،(15 ذیقعده) شمرده اند که تعرض شدید نیروهای هندآغاز شده وبه شکست قاطع همان ها نیز خاتمه یافته است.واما اهل قلم ومورخان شروع جنگرااز تعرض سپاهیان ایران رابر باروبنۀ سعادت خان نیشابوری فرمانفرمای اوده ولکناهور کشانیده شدن او وبه تبع،خان دوران وبقیۀ ارتش  هندی به معرکۀ پیکار محسوب داشته اند.

امری که محرزاست این است که سعادت خان شب قبل از آغاز جنگ،به اردوی محمدشاه پیوسته وباوجود کوششی که قراولان اردوی ایران برای جلوگیری از الحاق سپاه اوبه ارتش هندی به عمل آوردند،به نیروهای اصلی ملحق شده است.واما چون باروبنۀ اوبه وسیلۀ پیشتازان ارتش نادری به تاراج رفته بود،«چون از مردم ایران بود،حوصلۀ غیرتش این معنی رابرنتافته،از راه غرور آماده جنگ گشته»این واقعه قطعاً درروز پس از استقرار نیروهای نامبرده است، چون نبرداصلی،علیرغم شتابی که سعادت خان برای درهم کوبیدن سپاه ایران،از خود می نمود،تاظهر روزبعدآغاز نشد.امر مسلم این است که سعادت خان درنبرد پیشقدم شده ودیگر امرای لشکر هم به تبع وی وارد میدان شده اند.لکهارت هم حقیقتی رامی رساند وقتی که از قول یکی از مورخان حاضردرکرنال می نویسدکه خان دوران و افراد سپاهی اوچنین می پنداشتند که این مبارزه نیز در ردیف مجادلات روزمره ای است که داوماً میان آنها وشورشیان کوچه ها وبازارهای داخلی روی می دهد!والبته که به زودی ازاشتباه درآمدند،چون باسپاهیان منظم و تعلیم دیده ای روبه روشدندکه دقیقه ای ازفرمان پیشوای جنگی خود غفلت نمی ورزیدند،به اضافه که درخلال نبردهای مکرر،تاآن تاریخ،به سختی آزموده وکارآمد شده بودند.

پس ازآن که برهان الملک و خان دوران درگیرودار مهلکه افتادند،خواه ناخواه آنهاهم که تأملی درکارداشتند،ناگزیر به مداخله شدندو به گفته میرزامهدی «این معنی متحرک عرق حمیت محمدشاه گشته،اونیز با نظام الملک که صاحب صوبۀ ممالک دکن واز عظمای آن دولت بود، قمرالدین خان خان وزیر ممالک وباقی خوانین وصوبه داران از حدافزون و فیلان مست وبه آتش دستی توپخانه واسباب آتشخانه بیرون آمده،از نیم فرسخی که میدان جنگ بودتابه قورخان خودپشت به پشت داده،تسویه صفوف نموده،به عرض سیاهی لشکر پرداختندوهم طول شپاه آن گروه نیم فرسخ به نظر می آمد.»

ساعت یک بعدازظهر ویابه تعبیر مورخ رسمی نادری «ازابتدای ظهر»بودکه نبرد سهمگین آغاز گردید.نادرابتدا باقوای زبده ای به سپاهیان خان دوران حمله کردوپس از دوساعت جنگ شدید که در طی آن زنبورک ها ازسمت جبهه وتوپخانه نیزاز جناحین برنیروهای تحت امر خان دوران آتش می گشودند،این قوااز پای درآمد وبه کلی از خط محاربه خارج گردید. خان دوران به شخه مجرح شد وپسرش همراه باجمعی از سرکردگان ازپای درآمد.سپاهیان سعادت خان هم که به رشادت سردار متکی بودند، دربرابر حملات بی پروا ولی حساب شدۀ ارتشیان ایران،تاب مقاومت نیاوردند ودرهم شکستند.

خود سعادت خان هم که از بالا هودج به افکندن تیز مشغول بود،به ضرب نیزه شهبازبیک قراچورلو،ازپای درآمد ودست وپای بسته،به خدمت پادشاه ایران آورده شد.

باشکست این دوسردار بزرک، وتهاونی که نظام الملک درجنگ نشان داده بود،می توان گفت که تکلیف عرصۀ رزم مشخص شده بود، نایرۀ جدال که تا دیرگاه عصر،افروخته می نمود،فروکش کردومحمدشاه و بازماندگان امرا به سنگرهای خودپناه آوردند.نادر بااین که درمیدان جنگ،پیروزی کامل به دست آورده بوداز حملۀ فوری ومستقیم به استحکامات قوای هند خودداری کردوترجیح داد که برای ازپادرآوردن آنها،به وسایل دیگری متشبث گردد.این بودکه فرمان دادکه دورادور سپاه محمدشاه راکه به خندق وتوپخانه واستحکامات آراسته بود،محاصره کردند وچون راه آذوقه رانیز برآنها بسته بود وابواب آمدوشد هرروز تنگتر می گردید،امید برآن بست که به زودی سپاه به رعب افتادۀ هندی راوادار به تسلیم وتمکین کند.این تدابیر صحیح،البته به موقع کارخودراکرد وشهریار ایران راکه درپناه دلاوری وآگاهی وقابلیت کافی فرماندهی وتفوق بی چون  و چرای شخصی برسرداران خصم،درعرصۀ رزم پیروز نگاه داشته بود، در میدان حزم نیز کامیاب گردانید.نیروهای هندی، از مفرهایی که ایرانیان آگاهانه به رویشان می گشودند،می گریختند و«بسیاری از امیران،خیمه وخرگاه رابرجا گذاشته،جان رابدر بردن ازآن مهلکه کمال ننگ ونام وتمام دولت وثروت برشمردند،چنانکه به آوارگی،هریکی به یک طرف افتاد واوباش وبازاری به رنگی مضطرب احوال خوف ورجا گردیدند که هرفردی حکم سیماب روی آتش داشت ورنگ استقامت نه بررخسار امیران ونه برعارض غریبان مشاهده می شد!»

گذشته ازاینها،اختلافات ومنازعات وحسادت های سران ارتش هند بایکدیگر نیز موجب تضعیف روحیۀ حاضران در سنگرها بود وآن گونه که برمی آید رقابت های پنهانی میان نظام الملک و سعادت خان نیز،نکته بر پادشاه روشن رأی آشکارا می کرد.این مقدمات،در همه درجمع مؤید پایان یافتن کارهندیان بود،چه،وقتی هم که نادربه صوابدید برهان الملک ،به احضار نظام الملک فرمان دادوپس آنگاه محمدشاه رابه خدمت پذیرفت زمام امور چنان از کف زعمای لشکر ومردم هند به درفته بود که محمدشفیع تهرانی مورخ معاصر هندی می نویسد محمدشاه به شخصه دستور تاراج غلۀ حاضر درمعسکر راداد! می توان استنباط کردکه شاه گورکانی کاررا تمام شده تلقی می کرده وچون به استیلای سپاه ایران وقوف کافی یافته بود،بااین رفتار بی حساب،خواسته است که آذوقۀ گردآوری شده رااز دسترس آنان دورنگه دارد!حالی که اثرات این امر، دربادی نخست، دامنگیر هندیان شدودر بامداد دگرروز به «تلاش یک کف دست غله به دست هیچ احدی نیامدتا آن که مردم ازلشکرشاهنشاه رفته،به هر قیمتی که کلاه پوشان(ایرانیان) می فروختند،هندیان خریده، سد رمق نمودند.»

محمدشاه که چاره راناچار می دید، مراسله ای راکه نادر از لاهور برای وی فرستاده ودرخلال آن،به روابط دودمانی واتحاد قدیم میان تیموریان وافشارها اشارت کرده بود«وثیقۀ نفع ووسیلۀ اعتذار ساخته،روز سیم خلع از سلطنت ازخودکرده،افسر سروری رااز سر برگرفته با خوانین وامرا به استظهار تمام وارد دربار سپهر احتشام گردید.»

متعاقب تصمیماتی که در طی این ملاقات ودیدار بعدی دوپادشاه(در 26 ذی القعده سال 1151 هجری قمری) اتخاذگردید،نادر بزرگواری وعزت طبع وبی نظری خودرادر باب تخت وتاج محمدشاه به وی اعلام داشت و طرف مغلوب رامطمئن گردانید که کماکان براریکۀ سلطنت مستقر تواندبود.عبدالکریم می گوید که بین دوپادشاه چنین مقررشد که سربازان هندی مرخص شوندوبه هندوستان یاهرجا که خواهند،برود، ابواجمع سلطان گورکانی فقط از دوهزار می توانست تشکیل بشود که به عنوان میهمان درکنار اردوی نادری بسرببردن.نظر به این بودکه پس از سه روز «به اتفاق یکدیگر به شاه جهان آباد تشریف ببرند»و«بعدازآن که دوماه مهمان هند باشند،والی ایران به مقرسلطنت خویش معاودت نموده، پادشاهی هندوستان راکماکان به جناب محمدشاه مسلم ومفوض دارد.»

هجوم ایلبارس اوزبک

درایامی که نادر،اندیشۀ تسخیر قندهار رابه سرداشت،فرزند خود رضاقلی میرزا رابه صاحب اختیاری خراسان بزرگ برگماست وچون از طرف حکام اندخود وبلخ، نافرمانی هایی به ظهور رسانیده بود،اورا مأمور کردکه درمعیت طهماسب جلای،به تمکین سرکشان ناراضی پردازد.رضاقلی که به تبع طبیعت شجاع وبی پروای خویش،حدود نفاذ فرامین پدررا وسعت بخشیده وتانزدیک بخارا نیز پیش رفته بود،به دستور سریع شاه-که خوددر راه تسخیر هندبود- ناگزیر به بلخ بازگشت وازآنجا متعاقب امریۀ دیگر وی،از طریق قندوز وکابل،دربهار سفلی به پدرپیوست.

درخلال سال پرفعالیتی که رضاقلی وطهماسب درصفحات شمال شرقی کشور داشتند،نادر،علی قلی خان پسر ابراهیم خان رابه حکومت مشهد برقرار فرموده بودو«چون آن نامدار»هنوز«درصغر سن»و «هفده ساله» بود«وگرم سرد دنیا راندیده ونچشیده وهمیشه اوقات عمرخود راصرف عیش ونشاط می گردانید»،طبعاً از احوال ملکداری غافل می ماند.این مسئله دست به دست اعزام قوای خراسانی به صحنه های جنگی نادر و رضاقلی میرزا،زمینه رابرای آشفتگی اوضاع فراهم می گردانیدوبه مردم فرصت طلب ازبکی که برای خبرگیری از احوال منطقه و مردم، واردخراسان می شدند،اجازه ترکتاز وبلندپروازی می داد.

ایلبارس پسرنورعلی که خود رااز فرزندان تولی پسرچنگیز می دانست ودراین اوقات،بعداز فوت شیرغازی خان فرمانفرمای خوارزم،خودرا والی آن دیار ساخته بود،برای آگاهی بهتراز وضع،محمدامین مهتر ناظر خودرا درکسوت تجار به مشهد اعزام داشت ووقتی اخبار بدست آمده رامناسب حال خویش یافت،درصدد برآمد که از تمامی طوایف مستقر در «پنج قلعۀ خوارزم وبلوکات وتوابعات وایلات واحتشامات وقزاق وآرال وتکه ویموت وسارق وایرساری وسایر طایفۀ ازبک وترکمن» یاری طلبدوبا جمعیتی قریب به صدهزارنفر عازم تسخیر خراسان گردد.

جاسوسانی که از خیوهمی آمدندن،علی قلی رااز مقاصد ایلبارس آگاه می داشتند واوکه دربدو امر،از پذیرفتن شایعات خودداری می کرد،به زودی از خطراتی مه خراسان راتهدید می نمود،وقوف یافت ومراتب رابه اطلاع نادر رسانید.این وقایع نصادف بازمانی بودکه شاه،فرزند خودرا به خدمت طلبیده ودرصدد تفویض مقام نیابت سلطنت به وی برآمده بود.

باری،ازآنجا که ذهن نادر سخت متوجه اوضاع وخیم خراسان بود،پس از ابلاغ دستورهای اساسی ایرانمداری،فرزند رامرخص کردو رضاقلی باسرعت هرچه تمامتر به طرف هرات پیش راند،درآنجا ش هزار سوار که مأمور بلخ بودند،به وی ملحق گردیدند.وطی نامه ای از خال خود کلبعلی خان کوسه احمدلو که بیگلربیگی مروبود،خواست که باه هزار نفر سرباز وارد سرخس شودو خود همزمان با تجمع نیروها واردآن شهرشد.از علی قلی خان پسرعم طلب کردکه سربازان مستقر درمشهد راگردآوری کندو به سرکردگی قادرقلی بیک وقلیچ خان بیک که به دستور نادر مأمور ارشاد علی قلی بودند،روانۀ سرخس گرداندوباز گروهی از خبرگیران رابه سوی رود تجن فرستاد تا تحقیق کنند که آیا ازحملۀ ایلبارس خبری هست یانه.درهمین حال جلوداران سپاه اوپیشرفت عمده قوای ازبک رااعلام داشتند وبه خصوص از کثرت خصم که به حوالی ساروقمش رسیده بود، آگاهش ساختند.

رضاقلی که قلت نیروهای خودرامشاهده می کرد،پس از مشورت با سرداران سپاه،چنان صلاح دید که به ابیورد رود تاهم از آذوقه وعلوفۀ کافی برای اهل  اردو واحشام آنها،بهره مند شودو هم به واسطۀ داشتن موقعی مستحکم،تارسیدن نیروهای کمکی از ولایات مختلف ایران،توان پایداری داشته باشد.

محمدکاظم که درهمین هنگام از خدمت ابراهیم خان برادر نادر،از آذربایجان مرخص شده وبه مرو می رفته است،می نویسدکه رضاقلی میرزا، سپاه اعزامی مشهد ومحمدمؤمن خان قوللرآقاسی مروی راکه درمعیت جمع بود،درقصبۀ چهچهۀ فاریاب به خدمت پذیرفته وازآنجا به ابیورد وارد شده است،بااین همه تمهیدات،تصور نمی رفت که در صورت حملۀ ایلبارس،از خرابی های ناشی از ترکتاز ازبکان بتوان جلوگیری به عمل آورد ولی از خوشبختی های رضاقلی وقاطبۀ مردم خراسان این بودکه میان سرداران سپاه ازبک اختلافاتی پیش آمد ودست به دست حملۀ تقتمش خان قزاق به خوارزم،باعث شدکه جمعیت عظیم غاتگز ناچاراز بازگشت شود.

مورخ مروی می نویسد که دراساس،ایلبارس مصمم بودکه سپاه خودرا به سه قسمت کند،گروهی رابه سبزوار ونیشابور وعده ای رانیز به صوب سرخس وزورآباد وجام ولنگر وباخرز اعزام داردوخودبا عمده نیروها به مشهد هجوم برد ولی بین بیک دورودی وجمعی از سرکردگان قزاقلباق و آرال که به ترتیب مأمور«زورآباد وجام ولنگر» و «سبزوار ونیشابور» بودند،بر سرتغییر محل مأموریت اختلافپیش آمدو هنوز ایلبارس به زحمت آنان را ساکت نگه داشته بودکه اخبار هجوم تقتمش مذکور بایکصدوبیست هزارنفر سواره وپیاده به خوارزم برملاگردید.اهل اردو پیش ازاین که با ایلبارس به مشورت بنشینند،هریک جماعت خودرا برداشته وازگوشه ای بدررفتند وخان خوارزم راناگزیر ساختند که فکرحملۀ به خراسان رااز سر بیرون کند.

آنگاه رضاقلی میرزا به نادر گزارش دادکه خطرحمله به خراسان مرتفع گردیده است وخود نیز ازابیورد به طرف مشهد روی آورد.ایلبارس نیز دربازگشت به خوارزم،همچنان براریکۀ اقتدار تکیه داشت تاوقتی که نادر،از هندبه ایران مراجعت کردو درلشکرکشی به ماورألنهر،ابتدا خان بخارا راتحت امر درآوردوسپس به چهارجوی وهزار اسب وخیوه تاخت ونیروهای مقاوم ایلبارس رادرهمه جا شکست داد.خان خوارزم که به دست سربازان نادرگرفتار شده بود،به جرم تعدیات طولانی به خراسان .وبه ویژه کشتن رسولان شهریار ایران به هلاکت رسیدوحکومت سرزمین خوارزم به طاهرخان نامی از نوادگان ولی محمدچنگیزی واگذارشد.

اعزام معماران ونجاران هند به ایران

پادشاه ایران درخلال لشکرکشی به سرزمین پهناور شبه قاره، به یقین متوجه وسعت تمدن وپیشرفت های عظیم همه جانبه ساکنان آن خطه شده است که درصددبرآمده، برای غنایفرنگی کشور خود،برخی از اهل حرف رابرگزیند وراهی ایران گرداند.این است که در طی مدت اقامت در دهلی با علاقۀ خاصی به گردآوردی هنرمندان پرداخت.مورخی هندی که کتابی دراحوال محمدشاه گورکانی به رشتۀ تحریر درآورده،می نویسد که نادر«معماران ونجاران وخاتم بندان ودرودگران ونقاشان وغیره سکنۀ شهکه درکسب خودها(کذا) یکتا بودند،ازهر صنف انتخاب کرده وچیده، وخرج حسب الطلب به هریک داده،همراه خزانه پیشتر روانه ساخت وتأکید نمودکه درولایت رسیده،به دستور قلعه وآبادی شاه جهان آباد،شهر آباد وقلعه احداث نمایند.»

درهمین زمینه سعیدنفیسی می نویسد که نادرصد تن خواجه سرا، سیزده تن نویسنده، دویست تن آهنگر،سیصدتن بنا،یکصدتن سنگتراش ودویست وبیست نفر درودگر راهی ایران کرد تادر قندهار ودیگر نقاط مورد نیازمملکت،به خدمت گماشته شوندولی بسیاری از اینان درراه لاهور گریخته وهرگز پایشان به این مملکت نرسید.اماآنها که آمدندن،به همراه صاحب هنران ایرانی، درنقاط مختلف به کارگماشته شدندوحقاً که آثاری نیزاز خودبه جای گذاشتند.

بارزترین نشانه های خدمتی درودگران وکشتی سازان هندی،تهیۀ بیش از هزار کشتی برروی رودآموی بوده است که البته باکمک نجاران ایرانی ساخته شده و«مشتمل برنشیمن وعمارات درکمال صنعت ساخته ومخصوص رکوب مقدس به نقاشی وطراحی پرداخته بودند.»

عبدالکریم که خوددراین هنگام،دررکاب شاه بودو از نزدیک شاهد فعالیت های هم وطنان هندی خویش شد،ضمن ستایش از دوراندیشی نادر،می گوید که شهریار ایران در همان روزگار اقامت در شاه جهان آباد، تدبیر تسخیرتوران راداشت وحکم فرمودکه«یک هزارنفرنجار ودرودگر از مردم شاه جهان آباد ولاهور وپیشاور وکابل وقندهار را روانۀ بلخ نمایندکه تا وقت رسیدن لشکربر ظفراثر، یک هزار منزل کشتی لائق جسروحمل غلات تیار کرده،بگذارند.» وهم او منظورنادر رااز این پیش بینی ها آن می داند که چون ابوالفیض خان حاکم بخارا، کتی های جیحون راآتش زده وغرق کرده بود تا تسخیر سرزمین تحت فرمانش به سادگی لنجلم نپذیرد،این کشتی هاچون جسری وسیلۀ عبور سربازان ایران ازآب شدو دیگر این که جنگل ونیستان،نام معموره آبادی نیست،لهذا چنین مقرر کردند غلات  برکشتی ها بارنموده، همه جا برابر لشکر می آورده باشند.»

ازاینهابگذریم،گویا نادر درصدد این بودکه ازوجود معماران صاحب وقوف هندی،استفاده های بیشتری برگیردودریکی از نقاط ایران ومحتملاً در صفحات خراسان، برای خودپایتختی درست کند،این شهر نمونه که به تعبیر مینورسکی می باید مشابه دهلی(شاه جهان آباد) بوده باشد،از طرفی نیز منعکس کنندۀ سطوت وشوکت پادشاهی سلطان توانایی چون نادر می توانسته بماند.بازاحتمال آن هست که نادردر تراشیدن سنگ های کوهستان کلات وصاف کردن دیواره های آن،از زحمات این جمع مستعد استفاده کرده باشد.بااین همه درهیچ یک ازآثار به جامانده از عصرنادری،نشانۀ مخصوصی از حاصل تلاش های هنروران واهل حرف هندی باقی نمانده است وهمان که عمر نادر دربازگشت از شبه قاره، همه در اشتغالات نظامی گذشت وباناکامی های اجتماعی آمیخته بود، دلیلی است که به خلق آثار پایدار همت برنبسته بود.

عبدالباقی خان زنگنه

این مرد ازرجال مشهوری است که درعهد نادر به مناصب عمده رسید ودرجزو محارم معدود سلطان نکته سنج ودقیق ومحتاط افشاری جایی برای خوددست وپاکرد.به طورقطع می توان گفت که خان زنگنه از معتبران اجتماعی ایران اواخر عصرصفوی نیز بودو پیش از درخشش کوکب اقبال نادری نیز صاحب شوکت وحشمت تلقی می شد.

واما نخستین باری که درعهد پادشاهی نادراز وی نامی به میان می آید،مربوط به وقایع سال 1148/1735 است که نادر بعدازبه کاربردن تدابیر کافی درقلع وقمع عدای داخلی وخارجی، درصدد جلوس بروسادۀ سلطنت برآمده ودردشت مغان خیمه وخرگاه ساخته است.چون درهمین ایام ازجانب دولت عثمانی سفیری به نام علی پاشا وارد ایران شده وبه اتفاق عبدالباقی خان-که طبعاً مهماندار اوتلقی می شده- درگنجه اقامت داشته است،این دوبه بارگاه نادری بار می یابند و«شرف جبهه سایی آستان سپهربنیان» رادریافت می کنند.

درپایان همین مراسم است که نادر با استقرار براریکۀ پادشاهی ایران، حاکم موصل (علی پاشا) را«مشمول عواطف خاقانی» ساخت وبا اعلام رخصت انصراف وی«عبدالباقی خان زنگنه راکه از امرای معتبربود،به سفارت تعیین»کرد.این نخستین سفیری است که نادر دردوران استقلال خویش درپادشاهی تعیین کرده وآن هم برای کشور بزرگ وپرتوقعی چون عثمانی نامزدفرموده است.اهمیت امررااز آنجانیز می توان دریافت که در واقع نادر مهمترین وپیچیده ترین مشکلات ملی وبین الملیی آن روز ایران را می خواسته است به وسیلۀ همین سفیر وهمراهان کارآمد ومطلع او چونان میرزاابوالقاسم کاشی صدرالصدور وشیخ الاسلام ایران وملاعلی اکبر ملاباشی مملکت حل کند.پس هیئت متشخص مزبور را تحت زعامت وارشاد شخص برجسته ای چون عبدالباقی خان قراردادو «بانامۀ همایون ویک زنجیر فیل با هدایای تفیسه، روانۀ دربارفلک مدارعثمانی وخبرجلوس میمنت مأنوس همایون رابا صورت ماجرا به اعلیحضرت پادشاه سکندر جاه روم اعلام وانجام امرمصالحه رامتعلق به شروط خمسه مذکور فرمودند.»

نادرپس از این وقایع، خودراهی قزوین وسپس بختیاری واصفهان شد وبعداز فرونشانیدن طغیان بختیاری،به جانب قندهار روی آورد.در همین زمان محاصرۀ قندهار است که هیئت اعزامی ایران،به همراه مصطفی پاشا والی موصل وعبدالله افندی وخلیل افندی نمایندگان دولت عثمانی وارداصفهان شدندو چون نادر صلاح نمی دانست که تا پایان کار فندهار،آنان رابه حضور پذیرد،مدتی درآن شهر مقیم ماندند.

ژان اوتر، بازرگان فرانسوی که دراین موقع دراصفهان بودو به تعبیر خود،برای به دست آوردن امتیازهای تجاری ورونق کسب وکارفرانسویان، ازهر فرصتی استفاده می کرد،می نویسد که«دردنبالۀ اوامرصادره از شرکت هندشرقی فرانسه، برای برقراری دوبارۀ دادوستد فرانسویان، چندین بار با عبدالباقی خان تماس گرفته وپرسیدم که آیاپادشاه جدید ایران حاضراست پیشنهادهای اسلاف خویش به گسترش روابط بازرگانی کشورش با اروپائیان علاقمند باشد.»

بااین که اوتر صریحاً اشاره ای درمورد وضع وموقع عبدالباقی ندارد گمان نمی رود کهجز از تقرب اوبه نادر واعتبار شخصیتی وانسانی ای که درپیشگاه آن پادشاه داشته است،دلیل دیگری برای این نوع تشبثات وجود داشته باشد.به هرصورت،هم اواست که به دنبال کلام می افزاید: «خان زنگنه ازمن خواست که یش از عزیمتش به حضورشاه در قندهار، گزارشی تنظیم وبه اوتقدیم کنم تابه موقع دردسترس نادربگذارد.من این کاررا کردم وزمانی طولانی هم به انتظارپاسخ مساعد دربارایران نشستم ولی متأسفانه خبری نشد.این بودکه درصدد برآمدم به وسیلۀ حاتم بیک، مسبوقش کنم ولی خوا ه به این دلیل که نادرشاه همۀ هم خود رامتوجه امورنظامی وجنگی می دانست وخواه به واسطۀ برخورد ناموافقی که در قندهار با عبدالباقی به عمل آورده بود،به مستدعیات من اعتنا نفرمودوبه امو تجاری ملتفت نشد.»

راستی هم این است که دراین تاریخ، نادررا اندیشه های بزرگتری درسر بوده است که با تأملات سوداگرانۀ امثال اوتر،دمسازی وهماهنگی نمی توانسته است داشته باشدواما در شأن واحترام عبدالباقی خان هم درخلال سفرجنگی شهریار ایران به هند،قتوری به چشم نمی خورد!چه مورخان معاصر،به اتفاق دارندکه وقتی محمدشاه گورکانی،شکست را مسلم دید وبرای انجام مذاکرات قطعی صلح به دربار شاهنشاه ایران روی آورد،هم به دستور فاتح،در نزدیک خیام سلطنتی برای وی سراپرده برپا می کردندوبه تکریم وتعظیم مهمان بزرگ ارتش فیروزمند می پرداختند. مؤلف هندی،غلامعلی خان بن روشن الدوله که از بزرگان دیارخوداست، می نویسدکه«نادرشاه حرمت خاندان والاشان پادشاه هندوستان،مرعی داشته، سراپردۀ حرم محترم به عزوشان،درحوالی معسکر قرارداده، عبدالباقی خان زنگنه راکه از امرا عظام بود،باجمعی از سران وسپه کشان وعهده داران،مأمور خدمت فرمود،فرمان دادکه لوازم مهمانداری و شرایط خدمتگزاری مودی سازند ودقیقه ای از دقایق آداب شناسی فرونگذارند.»(سلخ ذی القعده 1151).

تااینجاکه هست نمایندۀ عظم واعتبارخان زنگنه است ونشان دهندۀ منصب جلیلی که در دستگاه نادری کسب کرده بود،وهمان گونه که مؤلف کتاب حاضر می نویسد دربازگشت ازهندبود که خان بیمار و بستری می شد وچون شاه نادر کمال علاقه والتفات رابه او داشت،طبیعتاً متوقع بود که رمز ورازی نیز درکارنبوده باشد.بااین همه،بعداز درگذشت خان، فرزند وی مصطفی خان،کماکان به عنوان حاکم کرمانشاهان،برقرار بودودلیل دردست نیست که از منصب خودبرکنار شده باشد،نهایت این که چون زمام امور وتحولات مملکتی عمدةً به کف رجال نظامی بود،نام و نشان چندانی نیزاز مردان سیاست وتدبیر به جای نمانده است.

ازدواج نصرالله میرزا

درهمۀ ادوار حیات اجتماعی ایرانیان،اعم از دوران های باستانی و بعداز اسلام،زنان عامل مؤثری درتنظیم معادلات سیاسی بوده اند.این مداخلات که پذیرفت.نشان دهندۀ نقش زنان در بازی های سیاسی هر روزگار بودو کیفیت اثربخشی بانوان رادر حوادث دوران معلوم می داشت. آنچه از شیوۀ غیرمستقیم تأثیر زنان درامر سیاست می توان گفت عبارت بوداز شرکت درشبکۀ ازدواج قدرت های گوناگون،که دراین زمینه نقش آنان در ارتباط باکانون های قدرت وآشتی ومدارا ویاکینه وعصیان کشی وجنگ ها مشخص می شدوآنچه که طریقۀ مستقیم اثربخشی است،بی شبهه قرارگرفتن نسوان دررأس هرم قدرت ومداخلات صریح آنان درمهام مملکت بود.

باری،پس ازآن که نادرضرب شصت مرداه ای به هندیان نمود وبه جبران غفلتی که در مرزداری کشور پهناور خودنموده بودند،گوشمالی سختی به زعما ورهبران آن ملک داد،درصددبرآمد که به معمول روزگار، با ایجاد پیوند زناشویی میان دوخاندان سلطنتی افشار وگورکانی،رابطه هایی استوارتر برقرار گرداند.به همین ملاحظه،خواستار وصلت یکی از شاهزاده خانم های دربارهند،با نصرالله میرزا،مهین فرزندی که درالتزام رکاب داشت،گردید.

به این منظور،مذاکراتی درخفا جریان پیداکرد وچون محمدشاه،خود دختری نداشت،نادر،دختر«سلطان یزدان بخش ابن سلطان داوربخش ابن سلطان مرادبخش این شاه جهان پادشاه رعیت پرور«را»که نجیب الطرفین بود» به فرزند منسوب کرد وچندنفر از ندیمان خاص خودچون حسنعلی خان معیارباشی ومیرزازکی ومصطفی خان بیگدلوی ناظر وطهماسب خان وکیل الدوله رادر معیت صمصام الدوله وزیراعظم و قمرالدین خان،به حضور محمدشاه فرستاد.

مراسم عروسی در تاریخ 27 ذی الحجه 1151 باشکوه وجلال بی نظیری برپاگردیدو«کنار رود جمون،محاذی ایوان دیوان خاص، هرشب به چراغان مطلع صدهزار بدر وتا یک هفته ایام ولیالی عشرت رارشک نوروز و غیرت شب قدرساختند،هرروز فیلان کوه پیکر وگاوان فیل منظرو شیران اژدها مهابت وببران صاحب صلابت رابه چنگ می انداختند.»

نادر برای دستگیری از فقرای هند به قدرپنجاه هزار تومان نقدینه بین آنها تقسیم کردوبدین نحو،پس ازآن همه دشواری که برملت هند گذشته بود،درصدد التیام جروح برخی از مسکینان برآمد.

ازهمین همسر نصرالله میرزا،بعدها(حوالی سال 1156/1743) پسری به دنیاآمدهکه به گفتۀ عبدالکریم«مسمی به جدمادرش یعنی تیمور میرزاگردیده» وآنچه که از محمدکاظم برمی آید،به هنگام دستگیری اولاد واحفاد نادر به دست علی قلی خان(عادل شاه) وکشته شده قاطبۀ آنها– سوای شاهرخ– چهارساله بوده است.

آشوب درپایتخت هند

ازوقایع الم انگیزی که دوروز پس از ورود پیروزمند نیروهای ایرانی در شاه جهان آباد اتفاق افتاد،شورشی است که به دست ناراضیان اشغال هند ودرتحریک عوام الناس به کشتارسربازان فاتح،حادث شد.این فاجعه که به واسطۀ سبکسری بعضی از اوباش ومحرکان پشت پرده آنها،ابعاد گسترده ای پیداکرد وموجب بسیار تعب وتأثرگردید،اگرچنانچه بادرایت و روشن بینی واقدامات عاجل وبه موقع پادشاه ایران،همگام نمی شد، مورث تلخکامی های بیشتری می گردیدوبه طور قطع،کشتارهای هولناکتری ازهردوگروه ایرای وهندی رادر پی می داشت.بااین همه، نفس سانحه با شومی ها وشآمت های خاص خود،موجب گشت که از سپاه ایران،خاطرۀ نامبارکی درذهن هندیان باقی بماند وکردار ورفتار نادری،وبه ویژه سختکشی وشدت عمل او،در شمار امثال سائرۀ مردم شبه قاره درآید.

دربامداد روز شنبه 10 ذی الحجه،دوعید نوروز واضحی بایکدیگر برخورد کرده بودو چون نادرشاه،به هرنحوی که لازم می نمود سلطه و قدرت مکتسب رامعلوم هندیان می داشت، مقررکرده بود که درکلیه مساجدشهر،خطبه به نام اوخوانده شود.شاید همین امر برای آن جمع از مردم هند که درجریان حقیقی حادثات نبودند،به سختی دردناک می نمودو زمینۀ نوعی عکس العمل خشن ومصیبت بار رادر برابر نیروهای فاتح که همه جا درسطح شهر پراکنده شده بودند،فراهم می ساخت.طبیعی است که احساسات مردم عادی از مشاهدۀ برباد رفتن قدرت وتشکیلات چندصدسالۀ سلاطین گورکانی،جریحه دار شده باشد وآن عده ازکسانی که داعیه دار حفظ نوامیس مملکتی ومدافعه شئون در برابر قوای بیگانه بودند،خودرابرای نمایش مردانگی وکشورداری، درفضار دیده باشند. گسترش دوراز انتظار وبی رویه وانتقامجویانۀ شورش نیزبعدها نشان داد که هرچند آغازکنندگان بلوا،عدۀ معدودی بودند،ولی ناخشنودان از اوضاع، گروه کثیرتری بودندواز هیچ کوششی درجهت تخفیف عظم وصولت خصم روی برنمی گرداندند.

نادر،این روز رابه بازدید از محمدشاه-که در نخستین یوم اقامت اودر دهلی به دیارش شتافته بود- اختصاص داده بود وچون سلطان گورکانی همه نوع تدبیر پذیرایی از چنان میهمان عالی قدری به عمل آوردومجلس راطولانی ساخت،درحین بازگشت شاهنشاه ازاین محفل رنگین بودکه جمعی از کوته اندیشان شایع کردندکه: نادرشاه کشته شده است! روایات گوناگون بودو همان قدر که اندیشۀ مرگ قادر قهاری چون نادر برسر زبانها افتاده،هرکس به فراست خود،چیزی تقریرمی کردویانکته ای برشنیده ها می افزود!عده ای شهرت دادند که کنیزکان ترکی وچینی محمدشاه،نادر رادر قلعۀ ارگ کشته اند.کسی می گفت که«شاه هند طفلکچه زده،وکسی می گتف که»عظیم الله خان پیش قبضه زده،وکسی گفته که: نادرشاه از بام افتاده ومرد!» وبازشخصی از اجلاف دهلی صدااز پایین قلعه بلندنمود که:«نادرشاه درقلعه کشته شد!»

محمدشفیع که خوداز نزدیک درجریان حوادث بوده است،می نویسد که درمهمانی مزبور«ازآنجاکه درآن روز از اطعام های هندوستان اکثری به لذت تمام ونفاست کلی تبار شده بود،شاهنشاه به کمال رغبت وعین خواهش، میل به خوردن آن فرمود وبه نسبت هرروزه درآن روز،زیاده میل فرمود وآخر روز معاودت به دولتخانۀ خویش نمود،لیکن از دوساعت روزباقی مانده،این حرف وحکایت فساد ایجاد فتنه بنیاد از زبان ها پنهانی راه به گوش بردن آغازکرد.بعضی از زن طبعان قایل این قول که در طعام دعوت زهر درکارش کردند! وبعضی از طبیب سیرتان مستدعی است این ماجرا که به علت حیضه روبه عالم عقبی آورد!ودیگری از خیال اندیشان مدعی این معنی که علوی خان حکیم معجونی به خوردن شاهنشاه دادکه خوردن ومردن توأمان واقع شد!ودیگری از جرأت آزمایان به دعوی این قول که بعداز اکل طعام،هنگامی که اراده به آمدن ازمقام اقامت سلطان روشن اختر محمدشاه می نمود،خواجه سرایی ازسرجان خودگذشته،به خنجر آبدار کارشاهنشاه رابه اتمام رسانید!به این دلایل کارتابه هنگام شام،به سرگوشی این حدیثات پوچ واهی گفته می شد.»

این گونه اراجیف،چنان به سرعت درمیان مردم مستعداغتشاش پخش شدکه به فاصلۀ کمی همه جارافراگرفت وهیزم های مهیای احتراق کینه ودشمنی توده های هندی را به یک با مشتعل ساخت،هرچه بود که جامعه می خواست قهرخود رااز شکست وتحقیری که در کرنال نصیب دولتش شده بود،نشان دهد.همۀ عوامل واسبابی راهم که به دامن زدن آشوب کمک کردند،درحقیقت می توان بهانۀ کارتلقی کرد.زعمای هندی نیز آگاه وناآگاه،برای اطفای نایرۀ آشوب کوششی ازخودنشان ندادندوبه دلیل سهل انگاری ویامیل باطنی اجازه دادندکه هیاهو اوج گیردوآنچه که نباید،واقع بشود اتفاق بیفتد.می توان استنباط کردکه مسئولان اساسی وقدراول مملکت،به هیچ حال نخواسته اند که از دامن زدن به امواج اغتشاشات جلوگیری کنندوبانوعی بی توجهی درقبال مصالح توده و واگذاری کارمردم به خودآنها،باعث شده اند که ماجراجویان وهنگامه آراین صدای خودرابلند کنندو هرگونه که اقتضای مولقع بی سروسامانی وهرج و مرج است«از بدپردازی وشومی مردم قتل عام در دارالخلافه برپامی شود.»

دراین که شخص محمدشاه ویارجال وسرداران عمدۀ او،درتحریک توده به بلوا دست داشته اند،جای تردید وجود دارد،چه،در حقیقت زمینه های این عصیان خودجوش درهمه جا فراهم بوده ونیازی به هیچ گونه تشویق اضافی وجود نداشته است،میرزامهدی نیز براین سراست که از طرف شاه هندو بزرگان درباراو،اشارتی درکارنبوده،ولی این که به هیچ روی کوششی برای انصراف خلق نیز به عمل نیامده،البته نقش واهمیت مسئولیت آنان را کوچک نکرده است!محتمل است که درچنان لحظات بحرانی وپرفشاری زمام امور ازدست اهل عقل بیرون رفته وسرعت اتفاقات به صورتی بوده،که هیچ کس توان وتأمل رادر خودنمی دیده است!

نهایت این که کار فتنه بالاگرفت و«فلاش پرخاشجو برسر فیلخانۀ نادری رفته، فیلبان باشی راکشته،فیلان را متصرف شدندوقریب هفتصد کس قزلباش به معرض تیغ هلاک آمد.»واین مقدمات،خودموجب تحریک عدۀ دیگری گردید که محتملاً درکمین چنین حوادثی بودند. محمدکاظم نیز مدعی است که توطئه ای درمیان بوده وپیشاپیش «جمعی از هندویان وارونه کار بنکاب خوار که در اصل جهان آباد به پهلوانی ودلاوری موصوف بودند، شب درعالم بنگ وجوش به قدر سیصدچهارصدنفر ازآن طایفه، متفق اللفظ گردیده که شبیخون برسراردوی کیوان پوی صاحب قرانی زده، احدی رازنده نگذارندودرآن شب در محلات وکوجه وبازار جهان آباد (دهلی) افتاده،اعلی وادنی آن دیار رامخبر درحساب گردانیدند که درنیمۀ فردا شب،همین که صدای بوق هندی بلندگردید،ازیمین ویسار حمله برسپاه اشرار کرده،درمکان خواب ایشان راقتیل واسیر خواهیم گردانید.به همین ارادۀ باطله،آن طایفۀ جهال به قدردویست سیصدهزار نفراز این مقدمه آگاه کرد وشب موعد،ازیمین ویسار ومحلات وکوچه وبازار با چوب وچماق اولاً به خانه هایی که از عساکر منصوره برخی آشنایی به هم رسانیده،وبه عنوان ضیافت آمده بودند،ریخته وآن گروه مهمان رابه قتل رسانیدند.»

وقتی که شایعۀ مرگ ویاهلاکت نادر شاه قوت گرفت،سلحشوران ایرانی که متفقاً متکی برقابلیت فرمانده زبردست وبی رقیب خودبودند، چنان توان برسرپاماندن واندیشیدن رااز دست دادند که می شود گفت دست وپای بسته به دام قیام کنندگان افتادند.برخی هم که از کم وکیف ماجرا بی خبربودند وفهم سخن هندیان نمی کردند،دچار شبیخون اجامر واوباش شدندوپیش از خبرگیری،به راه بی خبری رفتند!دراین هنگام شب فرارسید والبته خودوسیله ای می بود که از شدت غائله هائل کاسته شود،اما آنها که دامن زن نائره  طغیان وکشتار بودند،آرام ننشستند وهمه جا به سروقت ایرانیان ناآگاه وبی پناه رفتند که یک یک ودو دو در هرگوشه متفرق مانده بودند.برخی از بزرگان هندی هم که به درخواست خود، ایرانیانی رابرای پاسداری ازاموال وافراد خانواده،به خانه برده بودند،آنهارا کشتندو بدین نحوبر وسعت دائرۀ بدکاری وشرارت افزودند.

بااین که تداد مقتولان ایرانی فاجعه رابه درستی نمی توان برآورد کرد،اماتردیدی نیست که ارقام تلفات،درمظان قیاس با کشتگان میدان جنگ کرنال نبوده است ومورخان مختلف این عده رابین سه تاهفت هزار نفر یادداشت کرده اند.

واقعیات نشان می دهد که نادر ویاران اوبه هیچ وجه آمادۀ شنیدن چنین اخبار غم انگیزی ووقتی هم که «اواسط شب اهل کارنادرشاه ترسان ولرزان این قضیه رابه خدمت نادرشاه معروض داشتند،مقبول طبع سلطان نشده،به غصه جواب دادکه مردم اردو بازاری ما از شرارت نفس خوداین قسم تهمت جرائم به هندیان می کنند تاجمعی رابه کشتن داده، اموال ایشان راغارت نمایند.»وآنگاه که آگاهی های دردناک به تواتر پیوست،براو معلوم شدکه شدت فاجعه تاچه حداست وپای مداخلات اغتشاش آفرینان تابه کجارسیده است.

پس به یساولان امرداد که تحقیقی دقیق ازاوضاع به عمل آورندوبه وی گزارش کنند.دراین هنگام شدت آشوب بدانجا رسیده بودکه جمعیت فتنه جو دوروبر مقر اقامت نادری رااحاطه کرده بودند،معروف است که یساول اولی،مجرد این که پااز قلعه برون گذاشت،به هلاکت رسید و یساول دومی نیزبه دنبال آن،به همان سرنوشت دچارشد.این پیشآمدها ذهن نادر رابیش از پیش به وسعت دامنۀ آشوب متوجه ساخت وآن وقت هزار تن از سپاهیان خویش رامأمور سرکوبی شورشیان گردانید.لیکن آنان براثر قلت عده وظلمت شب نتوانستند چنانکه باید آرامش رادر شهر برقرار سازند.جمعی از نسقچیان وکشیک چیان راهم مقررفرمود که به میان سربازان بروندو تأکید کنندکه کسی از محل سنگری که درآن قرار دارد، پا بیرون نگذارد.درصورتی هم که خصم را زورآور دیدند،تنهابه مدافعه بکوشند وبه هرطریق تابامداد،ازدست دادن به هراقدام دیگری خودداری کنند.

نادر،خودبه بالای شاه برج قلعه رفت وبرای این که سلامت وحضور خودرابه نحوی اعلان نزدیک ودور کند«مقررفرمود که مشعل بسیار روشن گردانیدند که از شعاع مشاعل ومهتابی آن، آن شب چون روز نورانی گردید.»به این ترتیب براهل ایران،مسلم شدکه نادر زنده است وبرجمیع امور مسلط مانده.آنها هم که درمعرض هجوم رجاله قرارداشتند،پای ثبات فشردند وباافکندن تیروسردادن صدای توپ های کوچک(جزایر)،به رمانیدن شرارت آفرینان پرداختند.نادرامید داشت که این هنگامه،بابرآمدن روز ازمیان برخیزد وآنها که تاریکی شب رادستاویزی برای دست درازی های خود قرارداده بودند،به خطای خودواقف شونذوبا مشاهدۀ تمکن وقوت قوای ایران،از هرزگی کناره جویند.ولی وقتی هم که آفتاب برآمد هنوز آشوب دراشتداد بودوجسارت پیشگان از تعدی استغفاری نشان نمی دادند،سهل است که جری تر هم شده بودند ومتانت ووبردباری ارتشیان ایران رادلیل بارزضعف آنها تلقی می کردند.

دوساعت از روز گذشته،نادر بادستۀ نیرومندی از سپاهیان خوداز قلعه برون آمد و«ازمیدان چاندی چوک گذشته،عازم مسجد روشن الدوله که متصل کوتوالی جیوه تر ومقابل برپولبه است وگنبد طلایی باشکوهی دارد گردید.» نادرهنوز مصمم بودکه طغیان رابه نحوخداپسندانه ورضایت بخشی به پایان رساندو مطمئن بودکه اگر اوباش بدمعاش ازسلامت وقوت اوومردان سپاهیش آگاهی یابندبه جای خودبازمی گردندوآنها که مرتکب خطایایی شده اند،به محض آگاهی از زلت پوشی وی،راه صواب رابرمی گزینند.براین نهج دستورداد که چهار نسقچی به میان جمعیت بروندو «نوید بخشایش این گناه به مردم بلوا رسانند وآنها رابرگردانیده،راهی به صوب خانه های آها گردانند.»

عکس العمل شورشیان حادبود وحکایت از شدت عصیان می کرد نسقچیان نادم ومأیوس از قبول احکام شاهنشاهی برگردیده،سرسختی ونافرمانی مردم شهر رامعروض جناب والا گردانیدند.بازحکم به تکرار پیام مذکور صادرگردید،چنانچه دراین مرتبه به همان سلوک نخستین کارفرمای درازدستی گردیدند!درمرتبۀ ثالث ازهردوبار بیشتر بی حفاظتی وبی حیایی راکارفرمودند.قضارادرهمان ساعت مهرۀ تفنگی به دیوار پهلوی شاهنشاه رسیدودیگر همان دم سنگی به پای فلک فرسای شاهنشاه رسیده ... ازاین زمان به بعد،برنادر مسلم شدکه تاکار به خشونت نینجامد،غائله پایان نمی پذیردوچون از طرفی هم متوجه بود که همۀ اهل پایتخت رانیز نمی توان درگناه مرتکب جمعی ازآنها شریک دانست وبه مجازات رسانید،تحقیق پیرامون مناطقی راکه هیاهو ازآنجاها برخاسته بود،آغازکرد.پس دستور دادکه هرجا یک نفرایرانی به قتل رسیده،کسی رازنده نگذاردومکافات سوء عمل مهمانکشان رابازپس دهند.اجرای امر راهم بر عهدۀ یارعلی سلطان توپچی باشی ارتش ایران وسعدالدین خان میرآتش هندوستان گذاشت که باجزایرچیان وسه هزار نفردیگر از سربازان به انجام وظیفۀ سهمگین خودپردازند.ازاینجا می توان دانست که اساساً تعدادنظامیانی که برای قلع وقمع آشوب به کارگرفته شدند،زیادنبوده است وبااین که درمنابع، ذکری ازجمعیت جزایرچی نشده است،امابه اشکال می توان تصورکرد که رقم اینها هم از سه هزار نفربیشتر بوده باشد.این که محمدکاظم نوشته است تعدادیکصدهزار نفراز ایرانیان مأمور قتل عام شدند،نامواجه است،چون همۀ جمعیت ارتش ایران به هشتادهزار نفرنمی رسیدوطبیعی است که نادر،دوراندیشان زمام امور را در دست داشته وبه هیچ حال قصدویرانی همۀ شهرها وکشتار ساکنان آن رانداشته است.حوادث بعدی نیزثابت می کند که زمان ومکان فاجعه، سخت محدودبودو غرض شاهنشاه ایران جزبرقراری نظم وحفظ وحمایت سربازان خودنبود.

باری،مقارن ساعت نه بامداد بودکه سپاهیان مزبور به اجرای حکم دست زدند،«شور محشر وآشوب فزع اکبر درمیان شهرپدید آمد.فی الفور درودیوار عمارات رفیعه نقش عالیها سافلها گرفت ومساکن اصحاب شان صفت خانۀ زنبور پذیرفت.»نادر خودبا تأسف بسیار شاهد بودکه راه دیگری برای فرونشانیدن شعله های سرکش خشم جهال باقی نمانده است وبدترین تصمیماتس رادر تیره ترین اوقات اقامت خود درهند،می بایددر مرحلۀ اجراببیند.این کشتار از دهلی دروازه تارکهای باولی واز حوالی محل اقامت نادر درقلعۀ ارگ تامسجد منچوری وسعت داشت وخوشبختانه می توان بامحمدعلی انصاری هم صدا شدکه«اکثر محلات دارالخلافه به پاس خاطر بعضی از امرا که توجه شاه به حال ایشان بود،از قتل وغارت محفوظ ماند.»

شک نیست که درچنین موارد،خشک وترهمه با هم می سوزد وبی حسابی بسیار رخ می دهد،چنانکه مورخ هندی می نویسد:قتلی به افراط کرده شدواموال به یغما وعیال به اسیری بردند.«پس ازآن خیابان ها از وجود نظامیان وطاغیان پاک شد،سلحشوران ایرانی به خانه ها ودکان ها هجوم بردند وآنچه بودرابه تاراج دادند.بازار صرافان وجواهریان وراسته بازار راکاملاً چپاول کردندوساختمان های بی شماری رامنهدم ویاطعمۀ حریق ساختند.درحدود ساعت سه بعداز ظهر،به شفاعت محمدشاه و وساطت قمرالدین خان و نظام الملک آتش غضب نادر فرونشست.فرمان امان داده شدو» حکم فرستاد به جارچی باشی که جارها بکنند به مردمان لشکریان،که الحال شاهنشاه تقصیرات اهل هند معاف کردوقتل عام موقوف نمود.باید کسی به کسی زیادتی ننمایند.به موجب استماع این آواز،جارچی ها دست برداشته،شمشیرها رادر غلاف کرده،به مردمان هند امان دادند،واگر کیسۀ در یازر سرخ یااز جواهرها که به دست داشتند،برتافتندواگر طلا وتقره وپیرایۀ مرصع به پای ایشان می آمد،هرگز خم شده نمی گرفتندواگر پریچهرگان ماهوش وگرخوبان آفتاب چهر بی پردگی به نظر می آمدند،اصلاً به طرف آنها نگاه نمی کردند.

ازآنجاکه هنوز خانه های بسیاری بودکه درآتش می سوخت،دستور اطفای حریق صادرشد وآن جمع از مردم که به اسارت نیروهای ایران درآمده بودند،به امرشاهنشاه به اولیای خودنسلیم شدند.نکتۀ قابل اعتناد نفاذ فرامین نادری است که چون به وسیلۀ حاجی فولادخان کوتوال شهروجمعی از نسقچیان،اعلام امرشد،بلافاصله به مرحلۀ اجرادرآمدو احدی رایارای آن نماند که لحظه ای درتمکین به حکم تعلل روا دارد. عبدالکریم هم می نویسدکه«سپاه قزلباش نظربرکمال ضبط ونسق وخوف والی خودبه محض استماع ندای امان،دست از قتل وتاراج کشیده،واین امر از عجائب وغرئب عالم است که سپاه خونخوار جباری که برمردم مالدار عیالبار،مسلط شده باشند،به یک ندای امتناع ممتنع گردند ودست از قتل وغارت بردارند.»

مورخان دیگر هندی هم یادآور مطلب شده اند که دستور نادری چنان سریع به موقع اجرا گذاشته شد که اسباب حیرت هندیان گشت.

درخلال تحقیقاتی که به عمل آمد،دانسته شد که منشأ اساسی فتنه دوتن به اسامی سیدنیازخان وشاهنوازخان بودند وچون اینان و پیروانشان بعداز حمله به اصطبل فیلان،درخارج شهرموضع گرفته بودند،نادر جمعی از نیروها رابه فرماندهی عظیم الله خان وفولادخان به گرفتن آنها مأمور کرد.مقردو فرمانده هندی مورد حمله قرارگرفت و«آن طایفه رابا چهارصد نفرگرفته،به دربار حاضرگردانیدند،همگی عرضۀ تیغ بی دریغ شاه گشتند.»

دربارۀ عدۀ کشته شدگان رقم های متفاوت وگاه اغراق آمیزس ذکر شده است،چنانکه برخی تلفات سانحه راتا هشت هزارتن وجمعی نیزتا چند صدهزار نفر نوشته اند.لکهارت به نقل از سرکارمی نویسد که نظر به محدودبودن محل قتل عام ومدت کوتاه آن،عده ای که از دم تیغ گذشتنذ، نباید  از بیست هزارنفرنجاوزکنند ولی عدۀ زیاددیگر،مخصوصاً زنانی راکه خودکشی کردند،بایدبراین عده افزود.میرزامهدیخان نیز تعدادکشتگان رااز خردوبزرگ سی هزارنفربرمی شمارد.

دراین باب که آیا جزسیاست محکمی که شاه نادر برای دفع ورفع غائله درپیش گرفت،تدبیر دیگری نیز می توانسته به کارآید،سخت بسیار است،ولی با اعتنابه اقوال هندیان معاصر واقعه -که دراین سطور کوشش برآن بوده تااز جمیع نظراتشان استفاده شود- می توان بردباری وسعۀ صدروتوجهات خاص نادر راقابل تأمل دانست،واین که هبه جدکوشیده است تاتنها برای تنبه اهل طغیان،آن هم درهنگام ضرورت،شمشیراز نیام برون آرد.عبدالکریم که درمواردی متعدد،ابا ندارد تااز قبایح اعمال نادرسخن بگوید،دراین زمینه می نویسدکه:«اگرچه غرض والی ایران اصلاً نبود که چنین قتلی به عمل آید،لیکن چون این جماعت بادی فساد شدند،به غیر فتنه اطفای نائرۀ فتنه صورت امکان نداشت،ودرچنین حالات تفریق درمیان مفسد وبی گناه متعذر،چه که ممتنع است:

چوازقومی یکی بی دانشی کرد

                                                            نـه کـه را منزلت مـاند نـه مـه را

اگرمتفتنان شهرمرتکب این حرکت لغونمی شدند،تاخت وتاراج به عمل نمی آمد واین همه رعب نادرشاه برمردم هند غالب نمی شد، چنانچه پیش ازاین قتل عام،اهل شهر خصوصاً مردم بازار لشکریان قزلباش راکه اکثری صحرایی ودهقانی بودند،تمسخر واستهزا می نمودند ونیزاین قدرنقود واجناس وجواهرآلات به دست آنها نمی افتاد،زیراکه درمتخیلۀ ایشان نبودکه این قدرنقدوجنس درعالم می باشد....»

این عبارات مشابه بانظراتی است که محمدشفیع ابراز داشته ودر آن پس از توجیه نظری که نادر رادر ورودبه هند،شخصی آران ومعتدل وبی کار متفاوت باآن کس که درایران بوده،قلمداد می کند،می نویسد:«وقتل عام شهر دارالخلافه متعلق به ذات آن شهریار نبود،بلاشک وبه صد دلیل روشن که چون آفتاب عالمتاب درپیشگاه نگاه جهانیان شعشعه افروز فروغ افزایی است که دراین مقدمۀ جهان خراب ساز،مطلق شاهنشاه رادرآن دخلی نبود،بلکه اوباش بدمعاش سراپا پرخاش ورجالۀ کم بغل بی خانمان مصدربلوای عام گردید،دوسه هزار کلاه پوش نادری رااز هرکوچه که سربر آوردندوبه هربازار وکویی که پاگذاشت،بی سروپا گردیده،رهنورد وادی فنا گردانیدند ومطلق برالحاح وعجز وزاری اونظر نفرموده، بی دردانه وبی ترحمانه اقدام به قتل او می نمودند.»

این راهم می توان افزود که برخی از مورخان هندی هم برای واقعه،اهمیت چندانی قائل نبوده اند وتنها در شمل حوادث سال،ذکری به این نهج داشته اند که فرضاً نادرشاه«درسال چهارم جلوس خودبه دارالخلاف شاه جهان آباد رسیده، مرتکب قتل عام گردید، چنانکه از تاریخ غم عام هویداست.»

پس از استقرارآرامش،نادرشاه به کوتوال شهرتأکید کردکه برای جلوگیری از هرنوع آلودگی وبیماری،اجساد راجمع آوری کنندو بسوزانند. حاجی فولادخان نیز چنین کردو بااستاده از هیزمی که از 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

شیعی مذهب ایران است،به او وملازمانش اجازه داده نشده بود تا به داخل شهر اصفهان بروندو موافق دلخواه درآن به تفرج پردازند.

بدین واسطه ها،دولت عثمانی نیز مصمم شده بودکه به منظور مقابله به مثل،برای فرستادۀ اشرف مزاحمت هایی به عمل آورد ولی از جهتی هم می خواست که اعتبار وشوکت ویش رابه نمایندۀ دولتی که خواستار سازش وهمزیستی باآن بود،بنمایاند،لامحاله مقرر داشت تشریفاتی مفصل انجام بگیرد ودرمسیر سفیر، همۀخانه ها راسفیدکارب وتعمیر کنند.گویا محمدخان باطاهر ناتراشیده وژولیده وهمراهیانی که دربدری وضع صوری دست کمی ازاو نداشته اند،رفتاری خشن وبی انعطاف واحتیاط آمیز – به اقتضای موقع محافظه کارانۀ خود – داشته است که چندان طرف توجه ترک های لجوج قرار نمی گیرد،به خصوص که عرف معمول باب عالی رانیز رعایت نکرده وازجانب اعتمادالدولۀ اشرف، نامه ای برای وزیراعظم عثمانی نداشته است.

باری که محمدخان تنهابه این دلخوش شدکه اطمینان های شفاهی ارکان باب عالی رابشنودو به ولینعمت خوددر اصفهان اعلام بدارد.اما درمراجعت وی ازاین سفر بودکه دولت مستعجل اشرفی واژگون شده ودست وی هم از دامن حکومت افغانان گسیخته شده بود،پس ناچار«تحفه وهدیه ونامۀ قیصر راخدمت نواب نایب السلطنه سپردوبه ایالت کهکیلویه برقرارگردید.» این واقعه باید مقارن ایام استخلاص اصفهان وورود نادربه آن شهراتفاق افتاده باشد(24 ربیع الثانی سال 1142) واین که مؤلف این کتاب،درشمل صادرات سنوات 1145-1144 ذکرکرده است،دال براشتباه اوست.محمدخان،زین پس هم در صراط المستقیم ارادت نادری یا برجای نماندوبه نحوی که در شرح زندگانی اومسطوراست،به کرات دیده از عنایت ولینعمت جدیدخویش برتافت وچه در وقایع جنگ های طهماسب با ترکان، وچه در محاربات نادر با سرداران عثمانی دربغداد، کافر نعمتی نشان داد،سراناجم هم علیه نادر بغی اختیار کردودرفارس وخوزتان جمعی عظیم به گردخویش خواند واسباب زحمات کلی شد.تاآنجا که نادر ناگزیرشد که پس از شکست قاطعی که به عثمانی ها واردساخته وبغداد رادر محاصره ای سخت اثربخش قرارداده بود،برای پایان دادن به غائلۀ خان بلوچ عزم خوزستان وفارس کندو از ثمرات مجاهدات طولانی خودو دیگر دلاوران ایرانی در ز.ال قدرت مزاحم خصم، چشم بپوشد.محمدخان در محاربۀ دربند شولستان شکست خورد وبعداز آن که به لار وگرمسیر واز آنجا به جزیرۀ کیش گریخت،به وسیلۀ شیخ علاق هوله ای دستگیر وبه اصفهان اعزام گردید.میرزامهدی می نویسد که«چون مکرر حضرت ظل الهی از تقصیرات اوچشم پوشیده ومنظورنظر عنایت وصاحب مملکت و ولایت ساخته بودند،دراول مرتبه که از اصفهان عزیمت بغداد می کردند،چون اورا به نیابت کهکیلویه تعیین وروانه می ساختند،درعالی قاپو گناهان اورایک یک به او شمرده،فرمودند:اگراین مرتبه مصدرخیانت و شوربختی شوی،جشم های تو نمک گیر این اجاق خواهدگشت اونیز انگشت قبول بردیده نهاده،مرخص شد.دراین وقت که این فساد ظاهر از او به ظهور رسید،بعداز ورودبه اصفهان،به اشاره همایون درهمان جاکه این وعده وعید به عمل آمده بود،چشم های آن تیره بخت را عبرةً للناظرین از حدقه درآورده وچون از حق احسان مولای خود چشم پوشیده بود،جزای عین رابه چشم خودمعاینه دیده، به فاصلۀ دوسه روز باکوری قدم به راه عدم گذاشت.»

محاربۀ نادر با توپال عثمان پاشا

نادر پس از برکناری طهماسب از سلطنت(ربیع الاول 1145/ اوت 1735)،فرزند هشت ماهۀ وی عباس رابه سلطنت برداشت وخودمقام نیابت سلطنت رااحراز کرد.اگرچه به این ترتیب زمام امور ایران کاملاً به دست وی افتاد ولی بااین همه، نظر به آتش طغیانی که در سرزمین بختیاری روشن شده بود،نتوانست که بی درنگ جنگ رابرضد عثمانی شروع کند.تااین تاریخ ترک ها نشان داده بودند که درمیدان مبارزه بانیروهای منظم وسازمان یافتۀ ارتش ایران، توان پایداری بسیارندارند وحتی اگرخبط های طهماسب راهم در فرماندهی به حساب بیاوریم،باز رشادت ها وفداکاری های سربازانی راکه تحت ام او وسردارانش می جنگیدند وشتاب آمیز تابه ایروان نیزپیش رفتند،نمی توان نادیده گرفت.به اضافه که مردم مناطق اشغالی ایران، مردانه وبه تعبیری تاآخرین نفس در برابر مهاجمان نرک پایداری می کردندو داستان مبارزه های دلیرانۀ مردم همدان وتبریز وبرخی از نقاط دیگر صفحات غربی مملکت که به اشغال سپاه عثمانی درآمده بودند،حقیقتاً شگفتی آفرین وتحسین انگیزاست.

نایب السلطنه در مواجهه با کوه نشینان دلیر بختیاری که متعصبانه می جنگیدند،سرسختی بسیارنشان داد وپس از منقادکردن قاطع آخرین بازماندگان مقاومین،از طریق لرستان به سوی کرمانشاه روی نهاد. وترکانی که دراین شهر بودند،پس از مقاومت مختصری ناچار به عقب نشینی وترک آن شدند(جمادی الآخر 1145).درهمین جابود که همۀ ارتشیانی که نادر بسیج کرده بود، به وی پیوستند وبه جانب مرزهای عثمانی به راه افتادند.نادر چون می دانست که احمدپاشا گذرهای مرزی رادر «دونه»و«مندله»و«بدره» مستحکم ساخته وقوای نیرومندی درنقاط حساس گماشته است،درصددبرآمد که از جانب ماهی دشت وپل زهاب مواضع ترکان رامورد تعرض قراردهد.پس به لطفعلی خان بیک کوسه احمدلو مأموریت دادکه از راه قره چولان بین النهرین علیا رابه مخاطره اندازدو خودبه طرف کرکوک وقره تپه پیش راند.پادگان شهر وان مقاومتی شدید نشان دادو پس از تحمل ده تا دوازده هزار کشته به درون حصارهای خودپناه برد.

سپهسالار ایران هدف مستقیم خودرا بغداد قرارداده بودو می دانست که باواردآمدن ضربۀ قطعی برارتش محافظ این شهر،دولت عثمانی رادر شرایطی قرارخواهدداد که از مناطق متصرفی درایران بگذرد وبه صلح رضادهد.ولی تلاش اوبرای بیرون کشانیدن احمدپاشا از بغداد بی نتیجه ماند وحکمران شهرکه مردی مدبر وسیاس یود ودرحسن ادارۀ ملکداری ونظم ونسق سوق الجیشی براقران امتیازداشت،باتدارک معقولی که برای محافظت شهردیده بود،ایستادگی ومقاومت در درون دیوارها پرداخت.

ارتش ایران به مرور حلقۀ محاصره راتنگترکردو پس از شکستی که درکرانۀ باختری دجله به نیروهای متفق پیاده نظام وسواره نظام عثمانی واردآمد،قوای مدافع رابا وجود بهره مندی از توپخانه،به درون شهرراند و امیدآنان رابرای هرنوع مبارزۀ رویاروی سلب کرد.بدین نحو محاصره بغاد کامل شدو رزمندگان ایرانی توانستند شهرهای سامره، کربلا، حله ونجف رانیز تصرف کنند.هرچند نیرویی که نادر برای محاصرۀ بصره فرستاده بود،به واسطۀ بدعهدی اعراب، کاری از پیش نبرد ولی درماندگی مردم بغداد به صورت روزافزونی جلوه یافت ووقتی چهارماه از بسته بودن درهای نجات گذشت،احمدپاشا که مردم خودرا درشرایطی سخت مشابه بااصفهان محصور درزیر فشار افغانان می دید، راضی به مصالحه تسلیم آن شد،اما دورروز پس ازاین قرار،وقتی آگاهی یافت که توپال عثمان پاشا باسپاه عظیمی به کمک وی می آید،تشویق به مقاومت شد(پایان محرم 1146).

پاشای مزبور که سابقاً صدراعظم عثمانی بود،به فرماندهی هشتاد تا صد هزار سرباز درنزدیکی سامره اردوزد،نادر دوازده هزار نفر ازافردارتش خودبه محاصرۀ بغداد باقی نهاد وبا بقیةالسیف آن که میان هیجده تا پنجاه هزارنفر ذکرکرده اند،به مقابلۀ سرعسکر رفت.نبرد درحوالی سامره اتفاق افتاد وحملات مکرر ودلیرانۀ هردوطرف،عرصۀ مهیبی به وجود آورد.نادرکه خودنبردرا اداره می کرد در بحبوحۀ جنگ مورد اصابت تیر قرار گرفت واز اسب به زمین افتاد،لیکن بلافاصلخ باتن خون آلود براسب سوار شد وبه فرماندهی ادامه داد.

بدبختانه بادکه از سمت شمال می وزید،گردوخاک غلیظی بلندکرد، چنانکه دیدگان ایرانیان از تشخیص هدف بازماند ودرعین حال آفتاب تابستانی واستقرار قوای ایران در منطقه ای دوراز آب دجله، مزیدبرعلت شد،چنانکه منشی نادر می نویسد:«درآن معرکه جمعی از دلیرا از بی آبی دل دریاکرده،خودرا به آن دریای آتش زده،جرعه نوش بادۀ فنا گشتندو برخی دیگر از بی تابی بادهان خشک ولبان تفته به لب دجله روان گشته،دست از آب زندگی شستند.»

اکثری از سربازان ایرانی راکه تصور آن بودکه نادر جنگ کشته شده است،ازاین روی رعب شدیدی دردلشان حاصل آمده بودکه به فرار جمعی آنها منتهی گردیدو نسقچیان لشکر هم نتوانستند که به ضبط قرار آنان موفق آیند.هرچه بودکه نبرد،یمن خوشی برای فرمانده وسپاه ایران نداشت وچنین برآورد می شود که قریب سی هزار تن از قوای نادر کشته شدندوسه هزار نفر از آنان به اسارت درآمدند.از ترکان نیز حدود بیست هزار نفربه هلامت رسیدند و توپال عثمان نتوانست به پیروزی کاملی برسد،چون نادر از خطر مرگ رهایی یافته بودو بی گمان از تعقیب هدفهای خویش چشم نمی پوشید.

بسیاری از ارباب فکرت علل شکست نادر راچنین برشمرده اند:

1- نخست این که از هنر فرماندهی خود چنانکه باید استفاده نکرد،چون بدون شبهه هرگاه درخطوط مستحکم خویش در خارح بغداد به انتظار توپال عثمان می نشست،کمتر احتمال می رفت که توپال عثمان بتوان درموقعیت مناسب تری قراربگیردوارتش ایرتان را تحت فشار قراردهد.

2- درصورتی که نادربرای حمله به نیروهای عثمانی زودتراز بغداد خارج می شد،به مراتب بهتربود،چون بنا به استشهاد میرزامهدی، نایب السلطنۀ ایران تمامی شب پیش از روز جنگ را در راهپیمایی بوده وبامداد روز 6 صفر 1146 به حربگاه واردشده است.طبیعی است که فرصت کافی برای بررسی صحنۀ پیکار نداشته وبلافاصله جنگ راآغاز کرد.

3- عدم شناسایی میدان مبارزه واستقرار در ناحیتی دوراز آب عامل اساسی برای ضعف بنیه سپاه ایران وغلبۀ عطش براهل لشکر بود«چون موضع جنگ در سمت شرقی معسکر رومیه درجانب دشت اتفاق افتاده «بود» آب دجله در تصرف رومیه وموسم شدت تموز بود،ازیک طرف لشکر شدیدالصوله از سورت گرما ازیک جانب سپاه قلب سوز عطش به حدی نایرۀ کین اشتعال داد که حوت درتابۀ فلک بریان وعین الثور برتشنگی شیران دغا گریان می شد.»

4- گویابادمخالفی هم دراثنای نبرد وزیدن گرفته وتوده های شن رابا جانب سپاه ایران حمل کرده است.جهت وزش باداز شمال به جنوب بوده و گردوخاک غلیظ آن دیدگان ارتشیان ایران رااز تشخیص هدف بازداشته است.

5- چنین برمی آید که نادر درگیرودار نبرد،وبعداز آنکه پیاده نظام ارتش او،عثمانیان راناگزیر به عقب نشینی کرد وچندین توپ آنان را به غنیمت گرفت،دستخوش نوعی توهم وغرور یا شتاب گردیده وبرای یکسره کردن کار ترکان،دستور حملۀ عمومی صادرنموده است.این بی احتیاطی ویا ذوق زدگی نادر از رسیدن به فتحی سریع،موجب شده است که اوخود رانیز به معرکه بیفکند وچنانکه گفته شد،از بدحادثه،مرکوب اونیز دوباره به سر درآید.این امر که طبعاً موجب برهم خوردن نظام فرماندهی شده وعده ای رابی دقت مافی در هرسئ به جولان واداشته است،هم یکی از عوامل اساسی ناکامیابی ایرانیان محسوب می شود.توضیحات میرزامهدی که دررکاب نادربوده، شنیدنی است که بیرون رفتن نظم جنگ رااز دست سپهسالار ایران، علتی همه برمی شمرد.

6- دراثنای کارزار نیروی کمکی تازه ای هم از طرف پاشای موصل واردشده است که بالطبع دربالابردن روحیۀ ترکان تأثیرگذاشته وفشار بر ارتش ایران را افزایش داده است.به هرطریق،سپاهیان ایرانی توپخانه و تجهیزات جنگی خودرا بالتمام ازدست دادندو پس از تعاقب سرسختانه نیروهای عثمانی،به سوی بهروز عقب نشستند.

اگرچه روش نادربه هنگام محاصرۀ بغداد وچگونگی نبرد مزبور با توپال عثمان انتقادپذیر است ولی رفتار وی پس از شکست درخور همه گونه تقدیراست.میرزامهدی می نویسدکه نادر درگفتگو ومشاورۀ با بازماندگان لشکر گفته است که:«این شکست امری بود مقدر ودرپردۀ غیب مستتر، سراز رشتۀ تقدیر نتوان پیچید واز حکم قضا نتوان رنجید.» به اضافه که جمعی از سرداران سپاه نیز، به اقتضای وهنی ک هبر قوای فرمانروای کشوروارد آمده بود،از زیر سلطۀ او خودرا بیرون کشیده وقصد مراجعت به اوطان خودرا کرده بودندکه نادر، سیاستی محکم دربارۀ آنان به کار می گیردو باگفتار واطوار تحسین آمیز خویش به جلب شهامت از دست ومتزلزل اهل اردو می پردازد.

نادراز آنجا به صوب همدان عطف عنان فرمودو طی نامه ها وفرامین متعددی که به اکناف کشور فرستاد،از حکام بلاد خواست که به گردآوردن انواع واقسام اسلحه ومهمات بپردازندوهریا هرمایه از سپاه واستعداد که فراهم می توان شد،به همدان بفرستد.این طوربه نظر می رسد که با وجود این شکست مردم مناطق غربی وجنوبی کشور،بیشتر از پیش متوجه دودمان صفویه شده اندویا دست کم اعتماد مطلق خودرا نسبت به سردار خراسانی متزلزل می دیده اند، چون نایب السلطنه تکیه گاه اساسی خودرا هنوز شرق مملکت می داندو از طهماسب قلی خان جلیر که درحوالی قائن وفراه وسیستان وتون با عنوان سرداری قندهار بود ونیز پیرمحمدخان بیگلربیگی هرات و«جوانان غیرتمند که تربیت یافتۀ رکاب کارآزمودۀ خدمت خدیو ثریا جناب»محسوب می شدند، طلب کرد که به سرعت عازم همدان شوند.

نایب السلطنه ایران که به حقیقت حکمفرمای کل کشور بود، جزئیات سازمان دهی دوباره ارتش رابه شخصه برعهده گرفت وبانیروی تدبیر وتصمیم وعزم آهنین،توانست که درعرض دوماه، نیروهای مجهز و منظم دیگری آمادۀ پیکارکند.تردیدنیست که قابلیتهای انسانی ورهبری هرفرد دراگاه شکست بهتر آشکارا می شود وهمان که نادر توانسته است اعتمادقوای شکست خورده ودیگر افراد متکی به خودرا بدان سرعت به خودجلب کند، نمایندۀ توان عظیم زعامت وپیشوایی این مرداست.میرزامهدی می نویسدکه از محل صدهزار تومان وجهی که برای کوچانیدن افشارها والوارفیلی واکراد اردلان درخزانه مانده وتاآن تتاریخ بلااستفاده بودونیز صدهزار تومان دیگری که در دسترس وی قرارداشت، مبالغی درخور،میان سربازان تقسیم کرده وهرکدام رابه اضعاف آنچه که از دست داده بودند،دستگیر شده است.نادر آنچنان دراین زمینه جدی بودکه «عمال ومباشرین اموردیوانی رابه حضور طلب فرموده،مقرر داشت که تشخیص نمایند که احدی از غازیان مانده که تنخواه به ایشان نرسیده باشد؟ عرض نموده بودند که جمعی از اعراب شوشتر وحویزه که پانصدنفر می شوند، ده هزار توامن طلب آن جماعت باقی مانده، ودیناری درخزانۀ عامره نمانده!از استماع این خبر رنگ نواب صاحب قران متغیرشد که دراین وقت وقت چندنفر چاپاران از درالسلطنۀ اصفهان،از نزد طهماسب وکیل الدوله وارد وبه عرض رسانیدند که به قدر سی هزار تومان غیره ومداخل مستمری وصول نموده، روانۀ درگاه عالم پناه نمود.»

نادربا پندگیری از تجربۀ تلخ، این بار به صورتی ممهد ومجهز، درصدد انتقام برآمد،چون به درستی می دانست که اگر عرصه رابیازد،زندگی وهمۀ شهرت خودرااز دست داده است وحالی که کشور از وجود دشمنان قوی خالی مانده، بیش از هرزمان دیگر مستعد پذیرش پادشاهی از دودمان صفویه است.به اضافه که نه تنها تااین تاریخ روسها مزاحمت خود رااز سر استان های شمالی ایران بالتمام رفع نکرده بودندکه عثمانی خود مناطقی ازایران رادر سراسر خط مرزی غربی کشور اشغال داشت و پاشایان متعددآن دولت نیز آرام آرام به جانب کرمانشاه پیش می آمدند. باری، در 22 ربیع الثانی 1146/دوم اکتبر 1732، نایب السلطنه باارتش جدید خوداز همدان عازم کرمانشاهان گردیدو درهمان جابودکه خبرگیران به اطلاع رسانیدند معتبر عثمانی با بیست هزار نفراز سربازان خوددر کنار آب دیاله،هشت فرستگی زهاب، ودرمکانی که به جم شاه اشتهار داشت، مستقر شده اند.این سپاه که نگران ازحملۀ احتمالی ارتش ایران به سوی کرکوک بود، موردحملۀ غافلگیرانۀ نادرقرارگرفت وهرچند که تاکتیک های نادری با موفقیت کامل قرین نبود ولی خصم راناگزیر به عقب نشینی به جانب کرکوک ساخت.

بااین که دراین هنگام خبر طغیان محمدخان بلوچ رابه نادر دادند، واز طرفی وحشت تبریزیان از شکست سردار بزرگ وتخلیۀ شهر را علیرغم اصرار لطفعلی خان کوسه احمدلو حاکم شهردایر به اقامت درمحل،با بدعهدی مردم مراغه به اطلاع نادر رسانیده بودند،بااین همه نادر تصمیم گرفت که کار توپال عثمان رایکسره کند وبا تسخیر بغداد،ترکان رابه زانو درآورد.عزم جزم نادر، همراه قشون کارآمد وتجهیزات نو وبه سامان سپاه او -که بر قوای سابقش برتری داشت – دربرابر نیروهای صدمه دیده ودر عین حال به موفقیت اطمینان یافتۀ توپال، نتیجۀ کارزار راهم از پیش مشخص می داشت.گواین که درفاصلۀ تلاقی نهایی دوسپاه، جنگهای کوچک متعددی بین دسته های مختلف نیروهای طرفین رخ دادولی نبرد قاطع راباید درآق تپه دربند،هفت فرسنگی قلعۀ سورداش دانست که از روز پنجشنبه 1 ماه جمادی الثانی آغازشد.نادرعصر روز مذکور،باقوای خوداز جادۀ غیرمتعارفی «که مظنۀ عبور ازآن طرف نمی رفت،مرکب ایغار را تیزتک ساخته» تپه راکه مسلط برگردنه بود،تحت تسلط درآوردو پس از آن که عده ای رامأمور قطع راه عقب نشینی دشمن کرد، فرمان حمله داد.بامداد روز 2 جمادی الثانی، ارتش ایران حمله رابر قوای ممیش پاشا آغاز کردو شلیک طرفین مدت دوساعت به شدت تمام ادامه یافت.دراین اثنا، توپال که سنگرهای مستحکم رادر کرکوک ترک گفته وبرای مشارکت در افتخارات وغنائم فتحی که نصیب ترکان می شد،خودرابه معرکۀ جنگ کشانیده بود، به مددممیش پاشا رسید.بااین که نیروهای ایرانی مشاهدۀ انبوهی خصم رامی کردند وباآمدن نیروهای عظیم کمکی سرعسکر، علی القاعده باید در وضع محافظه کارانه ای قراربگیرند، ولی برای محو خاطرۀ شکست پیشین خود،به حملۀ ناشکیبا ومتهورانه ای دست زدند و داخل مرکز خطوط دشمن شدند. محمدکاظم براین معنی تکیه داردکه نادرآمدن سپاه دیگری از ترکان به سرداری تیمورپاشا رابی اهمیت شمده وبرای برقراری روحیۀ نظامیان،دستور داده است که آورندۀ خبراز افشای آن خودداری کند.ولی بیشتر به نظرمی اید که نیروهایتحت امر پاشای مزبور، دریکی از جناحین به جنگ اشتغال داته ودراساس، همراه قوای اصلی توپال بوده است:چون همین مؤلف اضافه می کند که اکراد ارتش ایران، با قوا واردنبرد شده اندو «صف رومی رادرهم شکسته،داخل سنگر آن گردیدند.»

به هرحال، محرزاست که دلاوری وجانبازی ارتشیان ایران کار خودرا کرد ونیروهای ترک رادچار هزیمت ساخت.از بدحادثه، توپال هم که خودبر تخت روان نشسته بود،پایین می آمدوبرمرکبی سوارمی شدکه بگریزد. ولی دلاوران ایرانی وی رادرمیان می گرفتندویک تن ازآنان به نام اللهیارخان گرایلی نخست بانیزه مجروحش می کرد وپس آنگاه سراورااز تنش جدامی ساخت وبه خدمت نادرآورد.سپهسالار ایران که ابتدا اللهیاربیم رامورد مؤاخذه قرارداده بود،بعداز التفات به درگذشت دشمن بزرگ خود،شادمان شدوگذشته ازیک صدتومان وجه نقدی که به وی پرداخت،مقرر داشت که «مزرعه ورودآبی که درنواحی گرایلی است،به سیورغالب مومی الیه واگذاشته، زیاده براین عطایای ملوکانه به آن فرموده، اقطاعات علیحده عنایت فرمود و مومی الیه رامطلق العنان ساخت که رته در ولایت خودآسوده به دعاگویی ازدیاد دولت وجاهوجلال قیام نماید.»

آنگاه نایب السلطنه مقررفرمودکه سرسرعسکر رابه جسدوی ملحق ساختندوبه صحابت عبدالکریم افندی قاضی عسکر عثمانی که گرفتار آمده بود،به بغدادفرستادندتا به خاک سپرده شود.از سپاه عثمانی جمع کثیری کشته ودستگیر شدند.میرزامهدی عددتلفات ترکان راده هزار نفر وجمعیت اسرا راسه هزار نفرقلمداد می کندولی محمدکاظم «موازی چهل هزارکس»برمی شمرد که قطعاً مبالغه آمیز است واین فتح نمایان، اعتبار نظامی نادر ولشکریان اوراباز گردانیدودگرباره راه بغداد رابه سوی ارتش پیروزمند ایران گشود.نادر باباخان چاپشلو بیگلربیگی لرستان راکه در رکاب وی بود،با عده ای مأمور گذشتن از دجله کردواین جمع درحوالی سامره، برقایق نشسته وپس از عبور از رودمزبور،شهرهای حله ونجف وکربلا رابه حیطۀ ضبط درآوردند وراه ورود آذوقه رابر روی بغدادیان بستند. خودنادر که قصد تصرف تبریز راداشت، درمیان راه (بانه) اطلاع یافت که تیمورپاشا سردار ترک،پس از خبریافتن از شکست عثمانیان درآق دربند، تبریز راتخلیه کرده ودرنتیجه قوی ایران شهررابه تصرف درآورده اند.پس بار دیگر به سوی جنوب پیش راند تابه دیگر قوای ایرانی که بغداد رامحاصره کرده بودند،ملحق گردد.برای سردار توانای ایران مسلم بودکه بغداد تاب پایداری وتوان محاصرۀ طولانی رانداردوبه زودی سقوط خواهد کرد لکن دربین راه خبر شدت یافتن طغیان محمدخان بلوچ راشنیدکه طبعاً ملال انگیز می نمودو به همین سبب ناگزیرشدکه پس ازمحاصرۀ بی نتیجه ای،شهر راترک گویدو به سروقت عصیانگران داخلی شتابد.

واقعۀ شوشتر وهویزه

پیشتر اشارت رفت که نادربه هنگام وقوع فاجعۀ شکست وبازگشت از بغداد،امرا وسرکردگان متععد اردو رااحضار کردوهریک رابه مستقر حکومتی خودفرستادواز آنان خواست که در خلال دوماه،تدارک کافی دیده، به همه حیث با جمعیت واستعداد شایسته به همدان بازگردند تا درکرت ثانی به مقابلۀ توپال عثمان شتابند.وقتی که محمدخان بلوچ به کهکیلویه رسید،به جمع آوری سپاه وسلاح پرداخت ولی به هنگام بازگشت،در جایدر لرستان بغی اخیتار کردوبه جای پیوستن به ارتش نادری که مهیای مبازره باترکان بود،به مخالفان داخلی وبه قول میرزامهدی «فتنه جواین فارس وشوشتر وبلوچ وهزاره» که «از کعب، مقصود(دربارنادری) روی گردان «بودند»» روی آوردو زمینۀ آَوب بزرگی رادرچید... نادرکه درابتدا گمان نمی برد این گردن کشی از حدود خودسری ها وزیاده روی های محلی تجاز کند،اهمیتی به مطلب نداد وحق راکه وظیفۀ اساسی اودرآن موقع، همان بود که اعتبار نظامی وحیثیتی خودومملکت رادوباره به دست آورد واز سرازیر شدن دوبارۀ ترکان به ایران وجنجال های بعدی ناشی از چنین سانحه ای جلوگیرد.اما جاسوسان اوکه درسرتاسر کشور متفرق بودندو آگاهی های سریع واطمینان بخشی از رویدادهای مملکتی به عرضش می رسانیدند.به مرور از وخامت وضع آگاهی داشتند.کارفتنه بالاگرفته بود وسران محلی که به دفع آن گماشته می شدند،ازعهده برنمی آمدند، تاآنجاکه نادرخودرا ناگزیر دیدکه برای سرکوبی شورشیان – که دیگر قوتی پذیرفته وداعیه های بزرگی رااعلام داشته بودند – به شخصه دست به کارشودو باچشم پوشی از حاصل جانفشانی های مدید سربازان مجاهدش،به سوی خوزستان وفارس روی بیاورد.

بدبختی اساسی وآنچه که در حکم فاجعه ای می توان نام برد، برای مردم بی پناه شهرهای هویزه وشوشتر حاصل آمدکه درآتش بیداد حکام خیره سر خود سوختندوبه تبع غدری که آنها ورزیده ئقهری که از نادر برانگیخته بودند،به بدترین وفجیع ترین طرق،دچار بی حرمتی وهتک ناموس وشرف شدند.داستان عبرت انگیز وتلخ وبس دردناک مواجهۀ نادر رابا مردم این دوشهر مورخان متعددی حکایت کرده اندوبرخی نیز چون سیدعبدالله شوشتری خوددرحین حدوث سوانح حاضربوده وعلانیه به شآمت اتفاقات توجه کرده اند.به هرصورت، رفتار وشیوۀ عمل نادر طوری غضب آلوده وسهمگین ودوراز انصاف وخردبود که باهیچ گونه منطق معتدل نیز نمی توان به توجیهش پرداخت وهرچه هست که لکه ای بردامان عترت فاتح وناجی ایران، حتی دراوج خوبی وشهرت مطلوب وسلامت نفس اومحسوب می شود.این نکته راهم باید درنظرداشت که خان بلوچ وقتی دست خدیعت از آستین بیرون آورد که کشور بیش ازهمه به آرامش ووحدت نیاز داشت ونایب السلطنه برای سرکوبی دشمن خطرناک چندصدسالۀ ایران،ناگزیر بودکه تمامی نیروهای خودرا درراستای بسیج عمومی متمرکز کند.شهرت کارو پیشرفت وضع محمدخان تنیز بیشتر ازاین سبب بودکه با مردم با اقدامات انجام دادۀ نادر، دودمان شیخ صفی رادر حال زوال می دیدندوبا اعتنا به رشته های علقه ای که طی دویست و پنجاه سال بین توده ورهبران سیاسی – مذهبی آنها برقرار شده بود،هر گونه ندای متعلق به این دودمان راشنوا وپذیرا بودند، به اضافه که ماجراجویی های شخصی واستفاده طلبی های طغیان پیشه ای چون محمدخان، می توانست که ذسیسه ها بیافریند وپای برمردم بی پشت و پناه رانیز به معرکه هایی بکشانندکه نفعی درآنها محتملشان نبود.

نادرکه از اعزام سرداران وگماشتگان خودطرفی برنبسته بود،خود از طریق دزفول به هویزه شتافت وهم درآنجا بودکه به شنیع ترین قبایح ممکن دست زد.محمدکاظم می نویسد که چون اهالی از ورود نایب السلطنه آگاه شدند،اکثری از خوف سراسیمه وارخود رااز قلعه به زیر افکندند ودرصحاری متفرق شدند.جمعی نیز که می دانستند نادر بی گذشت وسختگیر است،دل به دریا زدندو ز جان گذشته،تصمیم به مقاومت گرفتند.عده ای هم البته بودند که هواخواه دولت نادری بودند وبه محمدخان واعوان وی روی خوش نشان نداده بودند،در این موقع که «طنطنۀ کوس رعد آهنگ موکب نصرت قرین درآن دیار بلندآوازگی یافت،از زوایای اختفا بیرون آمده دروب قلعه رادرهم شکته،به اولیای دولت قاهره دادند.چون آن جاعت شعار شاه سیونی ودولتخواهی خودرابه ظهور آوردند، منظور اشفاق ازحدافزون گردیدند وبرخی از رؤسا وسرخیلان که در عمارات وبناهایی متحصن شده بودند«را» گرفته، به قتل آوردندو سه شبانه روز نسا واطفال عوام الناس رابه غازیان بخشیده،عرض وناموس برمردم نمانده،بی سیرتی که از حیز خیال بیرون است،به حال آن مسلمانان راه یافت.وبعداز خونریزش نایرۀ قهرمانی اندک تسکین یافته، سایۀ مرحمت والطاف برسربقیه اهالی ولایت تافته،ایشان رابه عفو مقرون ساخته،به بخشش فرمان داد که مرفه الحال به دعاگویی دولت لایزال اشتغال دارند.»

وقتی که گوشمال آن چنانی مردم هویزه به پایان رسید،نادر برای تمشیت امور شوشتر عازم این شهرشد. طبیعی باید دانست که آوازۀ سیاست های نادری، به همه جا رسیده وشوشتریان رااز خردوبزرگ تاآنجا سراسیمه ساخته بودکه«رؤسا وصنادید اعراب» آنجابه مجرد آگاهی از «پرتو رایت خورشید آیت«ناگزیر» به سایۀ علم ظفر توأم استقلال جسته، همگی شمشیر به گردن انداخته،ازراه انفعال وارد درگاه فلک مثال «گردید.»ولی نادرکهمی خواست درآغازهای کاروحکومت مطلقع وبی چون وچرای خوددرس عبرتی به خردو بزرگ وتاحیک وترک دهد اصلاً» ملتفت ایشان نشده،به قهروغلبۀ تمام وعظمت وجبروت ملاکلام داخل «شهر» گردیدو چندنفر از اعاظم آن بلده راکه مظنۀ نفاق وخلاف می برد، ازمیان برداشت وحکم به اسرونهب وغارت «شوشتر» صادرشده،اضافه برآنچه از بی عصمتی وهتک ناموس وبی مروتی ودست اندازی وبی اندامی که نسبت به اهالی هویزه رخ داده بود،درآن بلده نیز بالمضاعف به عمل آمده، به هیچ وجه از غازیان خودداری وکوتاهی دراقدام «به» مناهی به وجود نیامد.»

والبته از حشمت نادری وسخاوت طبع ورعیت نوازی اوباید سپاسگزار بودکه از کشتن مردم دریغ ورزیده است و«بعداز سه روز که اطفای حرارت به عمل آمده بود»و«جمعی از مردم شوشتر که از هواخواهان آن دولت بوده، خدشه ازایشان سرنزده بود،قدم بر بساط عرض نهاده،استخلاص اسرارا درخواست نمودند،ملتمس آن جماعت در حق آن بیچارگان به اجابت مقون شده،اسرا رابخشید.»

نظیرهمین تفصیل رامرعشی نیزکه ذکراورفت ودرمحل واقعه،حاضر بوده است،بیان می داردومی گوید که نادر، روزبعداز ورود خود «جوع کثیر از سادات واعیان رابه حضورطلبید وباایشان قدری گفتگو نمود.چندنفری راگه بی تقصیری ایشان درآن مقدمه براومعلوم شد،رعایت نمودو مستحفظ به خانه های ایشان فرستاد وبقیه رابا ابوالفتح خان محبوس وبه خلیل بیک چنداول بسپردو قشون رابه نهب واسر ولایت مرخص نمود. نهایت درمنع از قتل مبالغه بسیارکرد.درساعت طوفان بلایی برپاشد که طوفان نوح آن به گردآن نرسید!ومخدرات حجب عصمت راکاربه رسوایی کشید.حرایر ابکار،درکوچه وبازار، چون اسرای یهودونصاری،به بیع وشری، دست به دست افتاد«ند» وخروش این مصیبت،آوازۀ فتنۀ چنگیزرابر طاق نسیان نهاد!واین واقعه هایله در یوم الاربع سادس شهر شعبان «1146»بود.»

معلوم است که قصدنادر،کشتن اهالی نبوده است وبه تصریح مورخان معاصراو، می توان فهمید که جزاین کار،عملی رادرحق عصیان زدگان محازمی شمرده است،چون بعداز خروج از شوشتر نیز جعی از اسرارا درمحل رامهرمز مرخص ساخته وگواین که کسانی چون ابوالفتح خان(حاکم یاغی) وخواجه حسین بن حاجی قاسم بن خواجه میرزاعلی قپانچی از هواداران اوراکشته،ولی مابقی محبوسان رادر اصفهان آزاد ساخته است.بعدهاکه نادر سلطنت رااز آن خودساخت وبه ویژه پس از کورکردن رضاقلی میرزا(1156) وشدت بیماری های وی،دست ه فجایع دیگری زد که برنام بلند وآزادی بخش سایه ها فکند.ولی تا آن تاریخ، در درون مرزهای کشور،اعمالی که همپای این فضیحت هاباشد،ازوی صدور نیافته بود.

شرایط نادر برای قبول سلطنت

مطالعه دراحوال روستاطادۀ ابیوردی معلوم می دارد که او هم ازآغاز پای گذاری به عرصۀ سیاست ومبازه،می دانسته است که چه می خواهد وچه می باید بکند تابه منویات خویش تحقق بخشد!دراین خصوص، می توان گفت که نادر هم مانند همۀ بزرگانی که معلمشان حوادث سخت ومشوقشان،استعدادهای عظیم خداداد است،به مرورراه خود را صافترمی کرد وبرای دستیابی به آمال بزرگ،ازهروسیله سودمی جسته است.شاید نیزبتوان گفت که مردان سرنوشت ساز ودگرگون سازنده ای چون او،هم دراساس به منزلۀ آلتی دردست آفریدگار بیش نیستند که ناگزیر باید برای قبول مسئولیت ها وایجاد تغییراتی آماده شوندو البته این دیگر به هم درست وذهن روشن وجودت معرفتی خودآنان وابسته است که ازودایع ایزدی چگونه بهره بردارند واز زلات وسیئات ناشی از خودبینی و عجب جلوگیرند.

باری،مطالعه دراحوال فاتح نامدار ایرانی نشان می دهد که او، دانسته وحساب شده،همۀ پله های متعدد نردبان ترقی راپیموده وبا امعان نظروبررسی کافی، خودرابه اریکۀ قدرت رسانیده است.همۀ تلاش های او،از روزگار پای نهی درصحنۀ منازعات محلی ومملکتی وبرون مرزی نیزبادقت بسیار،انتخاب وپی گیری گردیده وتنهاازاین بابت به منصه رسیده است که هرچه سریعتر وقاطعتر،چوپان زادۀ دستجردی راب ه تخت سلطنت نزدیک کندو دیهیم پادشاهی رابر تارک بلند وشایستۀ اقبال وی گذارد.

مطالعۀ احوال او نشان می دهدکه درهرمورد، قدم های مناسب برداشته وحقاکه در جهت نیل به هدف،تدابیر شایسته به کارآورده است. نهایت،مدعیان واستحکام مبانی سلطنت سلسلۀ ریشه دار صفوی دشواری های فراوانی درپیش راه اوقرار می داده است که با وجود دردست داشتن زمام امور تقریباً جزئی وکلی کشور،بازناگزیر بوده است که با تأنی قدم بردارد واززمان پیوستن به طهماسب(صفر 1139/سپتامبر 1726).قریب به ده سالی صبرکند که جالس سریر شهریارای ایران شود (34 شوال 1148/8 مارس 1736).

واماوقتی رسیدکه دیگرکشور از وجودمزاحمان وآشوبگران پرداخته شده بودوپلنگان نیز خوی پلنگی رارها کرده بودند،دولت بالنسبه نیرومند ودائماً زحمت آفرین عثمانی نیزدرنبرد تاریخی مرادتپه(جمادی الاول 1148) ضرب شصت دلاوران ایرانی راچشیده وسراسر آذربایجان وقفقازیه رابه طوع وکره تخلیه کرده بود.استرداد شهرهای باکو ودربند ومنضمات آنها از روسیان نیز تحقق پذیرفته وفی الحقیقه جزقندهار که هنور دردست حسین غلزائی بود،گوشه ای از مرزهای ایران آغازکار سلطان حسین نبود که ازفرمان حکومت مرکزی،سرپیچد.این بود که مالک حقیقی تاج وتخت،عزم برآن جزم داشت که نیت اساسی خودرا عملی کندو مختصر فاصله ای راهم که به صورت لفظی با مقام پادشاهی داشت ازمیان بردارد.

واقع امراین است که اونه تنها در روزگار خودکه درمیان بسیاری از اسلاف واخلاف نیز،شایسته ترین کسی بودکه می توانست به حق براین مسند تکیه زند،چه نه تنها از درون پایین ترین قشرهای اجتماعی وطبیعتاً سالمترین مردم ملت خودبرخاسته بود،بلکه در تلخترین ودردناکترین شرایط تیز برای نجات وطن خویش قیام کرده بود وبه استعانت رأی بلندو طبع خردمند،مستعدترین افراد برای زمامداری محسوب می شد.تااینجا توانسته بود که نقش تاریخی خویش رابه عنوان فرزندی صمیم وخدمتگزاری قویم به درستی وکفایت اجرا کندو غرورملی توده های ایرانی را بدانان بازگرداند.اینک این مردم بودندکه می باید رأی صائب ونظر ثاقب خویش را – حتی به صورت تشریفاتی وتعارفی ولی اصولی و محترمانه- برای تثبیت حق تاریخی خدمتگزاری اواعلام دارندوبا تعیین تکلیف مقام سلطنت،سپاس حقیقی خویش رابه عنوان ملتی قدرشناس به او ابلاغ کنند.

درمطالعۀ زندگی این مرد فوق العاده،نکاتی وجود دارد که به همه حیث سزاوار استقصأ والتفات است، ودراینجا باید به خصوص از هوشمندی وزرانت رأی واعتنای اوبه تودۀ ملت سخن گفت که چگونه با وجود داشتن همه گونه اقتدار ومسلم بودن همه نوع اختیار،باز رأی جماعات مختلف ایرانی راطلب می کندوتاآنجاکه میسر بود وممکن،باب مشاوره وابراز عقیده رابر روی نمایندگان حقیقی ملت خود،مفتوح نگاه می دارد.درحیات اجتماعی مردم ایران،به درستی که تا آن روز واقعه ای به تمامه استثنائی بوده است که قدرتمند سلطه گری در منتهای توانایی و اوج حشمت ومقدرت خودرا متمایل به توده ها ببیندوبا اعلام خواست حقیقی ونیت صافی آنها درتعیین زمامدار،باری به منشأ واقعی سازمان حکومتی واساساً حقوق صحیح انتخاب واستقرار حاکم،واقفشان سازد. حقاًکه اگرنادر هیچ خدمت دیگری هم به ملت خودنکرده بود،تنها به همین واسطه می توانست بزرگترین وبی نظیرترین وشریف ترین پادشاهان کشور کهن سال ایران برقرار بماند.

نایب السلطنۀایران،هم زمان با تمهید مقدمات برای انتخاب بهترین شخص برای ادارۀ کشور،برگزاری مراسم نوروز سال 1148 رانیزبهانه قراردادکه جمیع نمایندگان اعیان، رؤسای اسلات،روحانیون برجسته، بزرگان وحکام ولایات وصاحبان مشاغل معتبر عمومی رابه دشت مغان دعوت کندتا برای تعاطی افکار درباب امورمهم مملکتی،باآنان به سخن بنشیدند.نیز بفرمود تاعمارات عدیده برپا دارندو خیمه های متعدد نصب کنند وآنچه اسباب رفاه وآسایش جمعی کثیرتواند بوداز اقصای کشور گرد آورند.جمعیت منتخب ویابه تعبیری حضوریافتگان دردشت رامتفاوت ذکرکرده وگاه تارقم صدهزار نفرنیز نوشته اندکه اگر عدد سپاهیان حاضردر اردو رانیز به مدعوین بیفزائیم،اغراق آمیز جلوه نمی کند(عالم آرا،2،ص 20و جهانگشا، چاپ 1296 – ص 155) نادر دربامداد نوروز،به احضار رجال قوم فرمان دادوخطاب به ایشان اظهار داشت که:من آنچه حق کوشش بود،به جا آوردم ومملکت ااز تجاوز روس وعثمانی بخشیدم ومتجاسران افغان رانیزبه جای خود نشانیدم،اکنون نیاز به استراحت دارم وازشما می خواهم که طهماسب یا فرزندش عباس راکه هردو زنده اند،ویاهرکس دیگر راکه مایلید،به سلطنت انتخاب کنید.

ظاهراً محارم مطمئن نادر،چون طهماسب قلی خان جلایر و میرزازکی وملاعلی اکبر درمیان مردم راه افتاده وآنان رابرای قبول اطاعت نادر والتجأ به وی برای پذیرش مسئولیت های سلطنت،راهنمایی و تشویق می کردند.مسئله این بودکه اذهان مجتمعان رابه ارج خدماتی که سردار بزرگ خراسانی برای ملت ومملکت به عمل آورده بود،آشنا کنندومایۀ رضایت باطنی آنان را-که سرجنبانان وپرمایگان حقیقی بودند- برای انتقال سلطنت از دودمان صفی به چوپانی بی اصل ونسب،ولی الیق واولی برمعاصران،به دست آورند.این تبلیغات دست به دست قدرت نمایی وزهرچشم گیری نادراز مخالفان،به صورتی انجام شد که در حقیقت،اگر معدودی نیزدرمیان جمع می بودندکه رأی خودرا درری ترک نکرده بودند،به انجام وظایف محتوم خویش آگاهی یافتند!عبدالکریم می نویسدکه نادر خودبه شخصه از اظهار صریح وعلنی تقبل امرسلطنت ابا داشت«لکن درباطن به استحکام بنیاد این همه به انواع واقسام حیله و مکرمی کوشید.»مجمعی هم که ظاهراً ازبرای استعفا وترک سرداری و سپهسالاری وباطناً به واسطۀ اخذسلطنت وتاجداری ترتیب داده بودبه دستور وی بادو شاخه وغل وزنجیر بسیاری که فراهم ساخته بودند،این نمایش راداشت که «منجر بر تهدید وتحذیر رؤسابودکه اگراحیاناً درقبول ریاست و سلطنت من(نادر) عذری داشته باشند،ازمشاهدۀ این اسباب سیاست وفضیحت برزبان نخواهندآورد وحرکات واشارات دیگر نیزعلی هذالقیاس!»تلاش نادر،براین بودکه موقع کشور ومردم رابه همگان حالی کندو ازطرفی خودنیزبه حقیقت احساسات وتمایلات توده هاآگاهی یابدو دربرابر آنچه که نیازهای منطقی عصروزمان رابه وجود می آورداز نوعی سازش ویگانگی آمرومأمور برخوردار بماند.این هم که میرزامهدی نوشته است که موضوع عدم قبول سلطنت از جانب نادرواصرار خلق پذیراندن آن تایک ماه به طول انجامیده است،دلیل آن است که نادرمی خواسته به تمامه از هوشیاری واستعداد حاضران کمک بگیرد واز طریق رشد به قاعدۀ فکری آنان،راهی برای ازمیان بداشتن مشکلات به هم پیچیدۀ اجتماعات آن روز بیابد.چه، سلسلۀ ریشه یافتۀ صفوی به جهت تقویت ارکان حکومتی خود،سیاست رابامذهب درهم آمیخته وبه یاری روحانیون ومراجع قدرتی که دست یاری به آنها داده بودند،زمام هدایت فکری مردم ساده دل رادر دست گرفته وازاحساسات وعواطف عالیۀ آنها سودجسته بودند.

گرفتاری هایی که از رهگذر نفوذ برخی خرافات ونفوذ عناصر ناصالح ایجادشده بود، مصدر بسیار بدبختی ها برای مردم ایران شده وچه از باب امورداخلی مملکت وایجاد ارتباطات صحیح انسانی بین عناصر متشکلۀ آن وچه ازجهت مصالح وروابط خارجی کشور وتأمین نوعی آرامش واطمینان درمناسبات با ملل ومردم همجوار،دشواری های فراوان ایجاد کرده بود، ذهن دورنگر نادر،اینبار نیازداشت تدابیر قاطع وصریحی بیندیشد وبا عوامل اختلاف،از ریشه روبرو شود.مشاوران درست اندیش اوهم همین نظر را داشتندو نهایت مناسب می نمودکه درمجمع حقیقی اهل بینش ودانش، چنین مهمی به صورت پیشنهاد شخص صاحب قدرت،به تعبیر آمرانه و فرمایشی آن، مورد مداقه وامعان نظر قرارگیرد.

باتوجه به همۀآنها که درتاریخ شایسته بررسی است،این«به حساب گرفتن مردم» باید برای نادر،افتار بزرگی محسوب شودوقابل درک است که در برابرموقع وحال مرد مقتدر وآگاه،مخالفت های موجهی نیز صورت نپذیرفته وارادۀ اوبدان گونه که مصلحت بود،مورد تأیید قاطبۀ حضار قرارگرفته است.محمدکاظم می نویسد که چون پس از تشکیل جلسات متعدد!کل وشرب- به ویژه صرف مشروبات که زائدکنندۀ ملاحظات صوری است- احدی درمقام مستی«حرف پوچی وخواهش نسبت به سلسلۀ صفویه اظهار نماید،میسرنشدوهمه کس دم از اخلاص نواب اشرف صاحب قران می زند،نهایت درآن اوقات میرزابوالحسن ملاباشی،درچادر خودگفته بودکه:هرکس قصدسلسلۀ صفویه نماید،نتاج آن درعرصۀ عالم نخواهد ماند.جاسوسان این خبررابه سمع همایون رسانیدند که یوم دیگر طناب به حلقش انداخته،درحضور اقدس خفه نمودند ودیگر احدی رایارای آن نبودکه درآن باب سخنی اظهار نماید.»

وقتی که تدارک این همه مقدمات دیده شدونادر،راه رااز هرحیث برای گام نهادن خودهموارکرد،درصدد برآمد که ازارادۀ توده هاو تعلقی که به طوح وکره به اویافته بودند،به شیوه ای اصولی ومستند ومنطقی بهره بردارد وشرایطی رابرای قبول مسئولیت سنگین پادشاهی پیشنهاد کندکه رفاه عام وسعادت توده بادوام نفوذ وسلطۀ دودۀ وی درآن باشد.

نخست آن که دربرابر نفوذ پردامنه ودیست وپنجاه سال پاگرفته فرزندان شیخ صفی،ازهمان راه خودآنها واردشدو شاه اسماعیل راکه مبدع ترتیبات جدید مذهبی اکثریت اهل ایران بود،به بادانتقاد گرفت.وی را متهم کرد که«بنابر صلاح دولت خود،مذهب تسنن رامتروک وتشیع را شایع ومسلوک داشته،وبه علاوۀ آن،سب ورفض راکه فعل بیهوده ومایۀ فساداست،درالسنه وافواه عوام واوباش دایر وجاری کرده،وشرر وشرارت به چخماق دوبرهم زنی برانگیخته وخاک ایران رابه خون فتنه وفسادآمیخته است» وبه طور مسلم«مادام که این فعل مذموم انتشار داشته باشد این مفسده ازمیان اهل اسلام رفع نخواهدشد.»

بدین سان نادر، زیرکانه تلاش کردکه باهمان سلاحی به جنگ اسلاف صفوی خودرود که پایه گذار این سلسله دردست گرفته بودوبه حقیقت،بااین که حکومت اوبه یک معنی غیرمذهبی بودوبرمبنای احترام به همۀ ادیان الهی مستقربودوبر مبنای احترام به همۀ ادیان الهی مستقربود،ازآنجاکه زمام عقلی توده ها رادر کف ارباب دانش مذهبی می دید،کوشش ورزید که تا منبع اساسی قدرت صفویان رادر میان مردم،ازبین ببردوبه جای آن،تنسیقات مذهبی پیشینیان وملت رابرقرار سازد.

بازدرهمین مرحله  است که می بینیم نادربرای تخستیم بار از «مذهب اسلاف وکرام وآروغ عظام نواب همایون» خودسخن می گویدوبه تعبیری،درصدداست که توده رابه صراط«الناس علی دین ملوکهم» بکشاند،چون این حقیقت رادریافته بودکه صفویه نیزدر آغازهمین گونه رفتار داشتندواگر جز به مدد ایجاد ارتباطات عاطفی بود،به سهولت قادر بع تعبیر مذهب مردم نمی شدند.باری، که محتمل است او،درصدد این نیزبوده باشدکه به خلق الله نیزهشداری دهدو متوجهشان گرداند که چنین مخاطبشان ساخته که«از زمان رحلت حضرت سیدالمرسلین وخاتم النبیین صلی الله علیه وآله وسلم چهار خلیفه بعداز یکدیگر متکفل امر خلافت شده«اند»که هندو وروم وترکستان همگی برخلاف ایشان قائلند و درایران نیز سابقاً همین مذهب رایج ومتداول بود»تاآنجاکه«خاقان گیتی ستان شاه اسماعیل صفوی ... در مبادی حال» به تغییر آن مذهب دست زده است.

گرچه که باتوجه به خلقیات وتأملات ومنویات نادری،ونیز درنظر داشتن مظنه ای فکری مردم روزگار او،می توان باورداشت که اقدامات اصلاحی ویابهتراست گفته شودپیشنهادهای مذهبی او،بیش و کم از دیدگاه سلطه واعمال قدرت سرچشمه می گرفته وباملاحظۀ اهدافی که بعدها تعقیب کرده،جنبه های فردی ودودمان دوستی وجاه پرستی آن بردیگر جهاتش اولویت داشته اتست،ولی بازهم ازیک دیدگاه وسیع دیگر که منتهی به تاریخ وسرنوشت وصلاح ملت های ساکن آسیای غربی است، آن هم درمدخل عصری که به دوران همبستگی های ملل جهان نزدیک می شده،قابل گفتگو است که به عنوان سنگ پایۀ بنای وحدت ملل اسلامی مورد توجه قرارگیرد.

دیگراز خواست های نادراین بودکه ایرانیان طرفداری از سلسلۀ صفویه رابه کناری نهندوهیچ یک از اولاد واحفاد شیخ صفی رادر هیچ حال،پناه ندهند.اوبه خوبی می دانست که دوران مدیدسلطنت صفویان، توأم با ارتباطات چندجانبۀ اولی الامر آنها،پیوندهای عمیقی میان توده وپادشاهان ایجادکرده بود وبنابراین، می توانست دست کم متوقع باشدکه کسی به حمایت از شاهزادگان ویامتظاهران نسبت باآن خاندان، شمشیر نکشد.

وسه دیگر این که پادشاهی در دودمان نادر موروثی بماند وآنها در دشت مغان حاضرآمده بودند،به نیابت ازسوی ملت ایران،وفاداری صادقانه ودائمی خودرابه شاه جدیدوخانواده اش ابراز بدارند.محمدکاظم می نویسد که نادر،درهمین موقع اتمام حجتی نیزبا هم وطنان خودبه عمل طهماسب قلی خان جلایر،حسن علی خان معیارباشی واحمدخان، واسطه های سخن خودبه رؤسا وامرای حاضر گفته است که:«اگر خواهش پادشاهی مادارید،من به اندک تقصیری شمارابه قتل خواهم آوردواز سرشما کله مناره ها خواهم ساخت وزن وفرزندان شمارابه اسیری خواهم انداخت.» ولی هرقدرکه «طهماسب خان ازاین مقوله سخنان تقریرنمود،مردم عرض نمودندکه:ما جان ومال خودرا فدای شاه دین ودولت نموده ایم.به هرچه رأی الهام آرای اقدس اقتضا نماید،بنده و فرمانبرداریم.»

درباب شرایط مذهبی نادر،به وسیلۀ اعضای شورای مغان،سندی تهیه وامضا شدکه به هرطریق ایرانیان اعمال مربوز به مذهب شیعه راکه شاه اسماعیل برقرارداشته بود،ترک کنندوبا پیروی از تعالیم امام جعفرصادق علیه السلام،آئین جدیدرا-که از سب ورفض نسبت به خلفای ثلاث عاری بود-به عنوان رکن پنجم اسلام بپذیرند.آنگاه متن پیشنهادهایی که می باید به ترک ها تسلیم شود،تهیه وبه این شرح اعلام گردید:

1- چون مردم ایران از عقاید سابق دست کشیده ومذهب جعفری را پذیرفته اند،انتظار می رود که علمای مذهبی اذعان به صحت آن کرده،خامس ارکان اسلامیش شمارند.

2- چون ارکان اربعۀ مسجدالحرام به ائمۀ مذاهب اربعه تعلق دارد، این مذهب نیزدریک رکن باایشان شریک باشد وایرانیان به طریق خودنماز بگذارند.

3- همه ساله از طرف ایران امیرحاج تعیین شودکه به دستورامیران حاج مصروشام،زائران ایرانی رابه مکه رساندوکارگزاران عثمانی صیانت حال ومراعات احوال ایشان رلازم بدانند.

4- اسرای طرفین آزاد شوندو خرید وفروش برآنها روانباشد.

5- نمایندگان هریک ازدولت های ایران وعثمانی درپایتخت های طرفین باشند که امور مملکتین ابر وفق مصلحت فیصل دهند.

به این ترتیب معلوم می شودکه نادرهنوز پاس خاطر رعایای شیعی مذهب خودرابه سختی نگاه می داشته وتنها درصدد تمهید ترتیباتی بوده است که اختلافات وخصومت های چندصدسالۀ باترکان رااز میان برداردو اعتقادات اکثریت مردم ایران رانیزبرای آنها قابل قبول گرداند.ولی بایدگفت که او باوجود توفیق درمیدان های جنگ،هیچ گاه درزمینۀ امور داخلی کشور خود موفق نیامد وتازنده بودنتوانست که قلوب ایرانیان رابه طرف و متعصب درکاهش اختلافات تاریخی باآنها،به کامیابی دست نیافت و منازعات مکرر وخونین دودولت تاسال آخر عمر شهریار افشار ادامه یافت.

نکتۀ دیگر این است که اتکای نادر پبیش وپیش از همه،متوجه قوه و قدرت بودو اوکه به نیروی شمشیر، توانسته بودتا آن تاریخ- وبعدها-مشکلات راحل کند،به زحمت می توانست که خودرااز وسوسۀ زور و اعمال فشار برکنار نگهدارد.اقدام اودر برگزاری شورای تاریخی دشت مغان،بدون شک از برجسته ترین کارهایی است که کرده وشایدهم درعین قدرت طلبی وزورگویی وتحمیل کنندگی نظرات، مؤید نوعی بلندنظری وسعۀ صدر واختیاربخشی وی باشد.بااین حال،گرفتاری های مداومی که پس از رسیدن به سلطنت برای او به وجود آمد – وتاپایان زندگانیش نیز ادامه داشت- دست به دست بیماری های روزافزون جسمی وجانی مردمنزوی،چون کورکردن فرزند ارشدش رضاقلی، پاخاستن آشوبهاواغتشاش های پر دامنۀ متعدددر اکناف مملکت،وجنگ های لاینقطعی که زندگی مردتنها راایرانی نتواند مانند بنیادگذار صفوی، بذری راکه کاشته بود،به ثمر رساند.این که سهل است،چون می بینیم که بالعکس،تخن اختلاف ودشمنی تازه ای رامیان آحاد ملت وخودمی کارد که روزبه روز ثمرات تلخ وغم انگیز وفاجعه بارآن،بیشتر رشد می کند.

این که شاه نادرنتوانست درقبول نظرات خودبه وسیلۀ ملتش شاهد توفیق شود،در اساس برنیت صافی افکاروی لطمۀ چندانی واردنمی کند، چه،شکست اودراین زمینه،جملگی به اصابت فکری وی مربوط نمی شود، بلکه متوجه به مسائل دیگری است که چنانکه مذکور افتاد،برخی ازآنها ازحوزۀ قدرت ونفاذ فرامین وی به دوربود.شک نیست که نامدارافشار ناگزیر بودکه بادست تنها، درجبهه های خویش می دانست،هرروز بیشتراز توده های رنجبر ودردمند مطیع اوامرش کناره می گرفت،تاآنجاکه درپایان کار، دیگر کسی هوادار وی واقدامات احیاناً موجه وی نیز نماند،بلکه اکثریت جامعه زوال حکومت اوو دودمانش راهم فوزی عظیم می دانستند!

شورش علی مردان خان بختیاری

ازجمله شورش هایی که درآغاز پادشاهی نادر،درصفحات مرکزی وغربی ایران، به پاخاست وبیش وکم قوتی گرفت،یکی همین طغیان علی مرادخان ویابه گفتۀ میرزامهدی،«علی مرادی نام جیبوند»است که طبق تحقیقات لکهارت واطلاعاتی که این شخص از طریق سردارظفربختیاری به دست آوده،از طایفۀ چهارلنگ بوده است.ایلات بختیاری که از عشایر قدیم ایرانی برجامانده اند،درطی هزارها سال زندگی پرزحمت دردامنه های شرقی وجنوبی زاگرس، بامشکلات بسیارقرین بوده اندوبااین که پیوستگی طبیعی آنها به محیط کوهستانی وکم درآمد خود،نوعی زندگی طاقت فرسا ودردناک رابرآنها تحمیل کرده،بااین همه درطی قرن های طولانی،نوعی استقلال وآزادگی وسخت کوشی رابرای خودمحفوظ داشته اند.زین العابدین شیروانی در توصیف حسب وحال مردم این صفحات،درذیل کلمۀ«بختیاری» می نویسد که«نام طایفه ای است که از طوایف لر،ازعلم خالی واز جهل پر.وایشان دوطایفه اند،هفت لنگ وچهارلنگ،وهریک ازآن دوطایفه راقبایل بسیارو عشایر بی شمار است که گویا قریب سی هزار خانوارندو همواره طریق ییلامیشی وقشلامیشی سپارند.مسکن ایشان جبال سخت وجنگل های پردرخت وچمن های خوب ومراتع مرغوب وآب های خوشگوار وهوای سازگار دارد،وطایفۀ بختیاری عموماً به جنگ وجدال راغب وبه راهزنی وبه قطاع الطریقی طالب.اما اشخاص وسخاوت ومروت موصوف، ودرمراتب غریب نوازی و مهمانداری معروفند.همگی مذهب امامیه دارند،دریغاکه مربی ندارند.»

شهرت جنگجوییبختیاریان،به تبع آزادگی طبیعی فرزندان بی پیرایۀ کوهسار،همواره وجود داشته وبه خصوص در ارتش های ایرانی مأمور مبارزه درمناطق کوهستانی-هم چنانکه در دورۀ نادری نیز کراراًاتفاق افتاده- نقش اساسی برعهدۀآنها قرارمی گرفته است.محیط زیست آنها هم طوری است که پای هرفاتحی بدان نمی رسدو اگرهم سپاهی بتواند از قلل شامخ متعدد منطقه به سلامت عبورکند ودستجاتی از طوایف رزمنده ومتحرک رادر زیر ربقۀ ظاهری طاعت خودکشاند،ازآنجاکه امکانات زندگی کافی نمی تواند بودبه دست بیاورد،ناچار بهترک محل می گرددوخواه ناخواه سرزمین بختیاری رابه خود بختیاریان وامی گذارد.این مسئله همیشه سبب می شده است که منطقۀ بختیاری وبه ویژه قلل مرتفع آن که فقط برای حماعاتی از خودکوه نشینان شناسابوده، مأمنی برای گردنکشان تلقی شودوآن عده از کسانی که سرتسلیم درمقابل قدرتمندان حکومت های مرکزی فرودنمی آورند،خود رادرپناه جبال عظیم از تعرض ارباب زور وجور مصون ببینند.

شورش علی مرادی بختیاری نیزکه به توضیح محمدکاظم«جوانی بود فرزانه ومردی بود مردانه«ودرآغازهای کارخودنیز همکاری بانادر و جانفشانی درسپاه اوراپذیرفته بود،همین گونه شکل گرفته بودو قطعاً از بخت بداین حادثه جوی ناکام بودکه دشمن بی گذشت وتخلف ناپذیر وبی آرامی چون نادر،درمقابل اوقرار گرفته بود.مؤلف مزبور می نویسد که در هنگام ورودنادر به بختیاری(دراوایل سال 1145 وپس از خلع طهماسب که شورشی دراین منطقه به وقوع پیوسته بود)،جمعی از رزم آوران ونامیان این خطه رابه سلک ملازمان خوددرآوردکه از جمله یکی همین علی مرادبوده است که«خاقان صاحب قران، مومی الیه رادر سلک دهباشیان یساول حضور برقرارگردانید.»

همین مسئله گویا موجب ایجاد کدورتی دردل جوان نامورشده است که چرانادر برخی از همشهریان اوچون علی نجف بیک رابه منصب مین باشی گری انتخاب کرده وی رادر مرتبۀ نازلی قرارداده است.بااین حال مردبرومند،درجمع سپاهیان ارتش نیرومند نادری،جایی زی خویش به دست آوردو وقتی که نادر به پاکسازی آذربایجان وقفقازیه از وجود عناصر بیگانه اشتغال داشت، بادلاوری ها وفداکاری های خویش،منزلتی قهرمانانه کسب کرد.مورخ مروی که حوادث زندگی علی مراد رابا نوعی اهتمام پی گیری کرده است،می نویسد که دلاور بختیاری ،درمعرکۀ نبرد تاریخی نادربا عبدالله پاشا چغال اوغلی سردارعثمانی«کوشش وجدال زیادکرده است،خودرابه خزانۀ عبدالله پاشا رسانیده، موازی یک استر،که زر سرخ بار داشته،به دست آن افتاده بود،ویوزباشی علی مراد براآن وقوف یافته، درتخویف وتهدید آن درآمده وعلی مراد نیز ابا نموده، یوزباشی مذکور، تازیانۀ چندبه علی مرادزده،آغاز فحش ودشنام نمودوآن مرد مردانه راعرق غیرت  به جوش آمده،به خدمت علی نجف بیک یوزباشی خودشکایت نمود،مومی الیه چیزی به بهای گفتگوی آن نداده، بنرابه تغافل گذاشت.»

طبیعی است که مرد غیرتمند ازاین پیشامد سؤمتأذی شده ومنتهز فرصتی برای رفع اهانت نشسته باشد.سخن محمدکاظم پسندیده به نظرمی آید که می گوید«قبل ازاین نیزبه جهان هنگامه طلب،گفتگودر میانه می آوردکه اگر شماباهم من متفق شده، ازرکاب والافرار کرده،به کوه بختیاری رفته، دراندک فرصتی جمعیت فراهم آورده،دارالسلطنۀ اصفهان رابه تصرف آورده، بانادر دوران مجادله کرده،تخت آن را به تختۀ تابوت مبدل خواهم ساخت.»این گونه سخنان درنظر مردمی که امور راتنها از دریچۀ دیدکوته خودمی دیدندویابه زور بازوی مردانگی خویش، بیش از حدمتکی بودند،طبعاً انعکاس های تشویق آمیزی پیدامی کرد، تاآنجاکه قریب«سیصد چهارصدنفر آن«گروه» برآن قرارداده بودندکه:درهنگام که تو حرکت نمائی،مانیز درخدمت توعازمیم! وبه همین خیالات فاسده،آن ابتر سفاهت پیشه درحینی که دسته به دسته غازیان درییلاقات به چرانیدن دواب وچهارپای خود مشغول بودند،آن جمع جهال رجال برداشته،به جانب کوه بختیاری روانه شد.»

در ورودبه بختیاری جماعات دیگر ایل،به گروه عاصی ملحق می شدندو جمعیت انبوهی راکه به بیست هزار نفربالغ می شدند،فراهم می آوردند.میرزامهدی نیزبااین تقریرات همراه است که می گوید جمع کثیری ازآنها که نادر به سال 1145 به محال جام در خراسان،کوچ داده بود، گریخته وبه مساکن قدیم خود بازگشتندو«ازملازمان رکابی ایشان-آنها که درخدمت نادربودند- نیز جمعی به مرور ایام به ایشان پیوسته،علی مراد نامی بود،قائد راه روسیاهی وپیش آهنگی طریق گمراهی ایشان گردید.»

ازآنجاکه علی مراد جنگجو ودلاور بودوطبیعت این گونه صفات درنزد مردم بختیاری نیز به غایت ممدوح تلقی می شد،دراندک مدتی به رغبت یازور،مردم بسیاری به دوراو گرد آمدندو «چون بادغرور ونخوت وفور جمعیت درآن اثر کرد،هوای پادشاهی در سرآن افتاده،جمیع سران وریش سفیدان طایفۀ چهار لنگ وهفت لنگ رابرسر خود جمع ساخته،وطایفۀ الوار رانیز از نواحی خرم آباد به خود متفق ساخته، روزی درامر خطیر سلطنت باایشان مشورت نمودکه:اگر من ارادۀ پادشاهی نمایم وسکه وخطبۀ خودرابه اسم خود نمایم،جمیع سرداران وسرکردگان عراق وفارس وقلمرو«علیشکر» وهمدان چون اخلاص کیش اجاق صفویه می باشند،برسرمن جمع می گردندومن می گویم که بعداز منهدم ساختن دولت نادرشاهی قدم درمملکت خراسان گذاشته،شاه طهماسب راکه درآن ولایت درحبس است،از بندنجات داده،پادشاهی رادر قبضۀ اختیار آن گذارم.وپادشاهی اسمی است بزرگ،ومردم به زودی برسرمن جمع خواهندشد.هرگاه لطف خدا شامل حال من شد، شاه طهماسب درعراق وخراسان اکتفانماید، من به همدان وفارس وکرمان قناعت می نمایم.»

این سخنان که با تحسین پیرامونیان علی مراد مواجه شده بود،او را برانگیخت که تهمت های بزرگ به سرگیرد وگذشته ازتدارک اسباب سلطنت وانتخاب ملازمان وانیسان خلوت،و جلیسان جلوت،بدین نحو نیز سکه زند:

می کنم دیوانگی تابرسرم غوغا شود

                                                سکه برزر می زنم تاصاحبش پیداشود

و برروی دیگر سکه ضرب شده بودکه:

علی مراد مـرا داد و بختیاری کرد

                                                            به زیرسکۀ من نقرۀ کامرانی کرد

گرچه براقدامات علی مرادجزنوعی طغیان وخیال پردازی های عاصیانه،آن هم دربرابر جهانگشای مقتدر وصاحب تدبیری چون نادر که می خواست همۀ مملکت رابه زیر نگین اراده ونظم آهنینی بکشاند، نامی نمی توان نهادو اقدامات اونیز به حقیقت از حدود تجاوزات مکرر به نواحی آبادی های مجاور بختیاری وغارت کاروان های خصوصی وعمومی بیرون نبوده است،ولی هرچه بود که ذهن خراسان بزرگ راسخت به خودمتوجه ساخته بود تاآنجا که درگرما مبارزه های پردامنه علیه ترک ها، چندین بار سردارانی رابرای دفع مزاحمت گسیل داشته بود.نخستین گروهی که بدین مهم اعزام شدندکار چندانی از پیش نبرده و بازگشته بودند،تااین که ثانی الحال،نادر،باباخان چاپشلو رابا جمعی خوانین وحکام «به تنبیه متمردان روانه گردانید.چنین برمی آید که با وجود غلبۀ باباخان،به دلیل مآمن کوهستانی وگریزگاه پنهانی که یاغیان رابود،کاری از پیش نرفته وریشۀ آشوب نخشکیده است.ای است که به تقریر میرزامهدی» بعداز آن که باباخان حسب الامر مطاع مأمور دربار سپهر ارتفاع گردید،علی مراد یاز فرصت جسته،سلک جمعیت ترتیب داده،درسمت کوهستان دست به دزدی وافساد برگشاد،بعداز آن به دستور«نادر»سلطان علی بیک ابیوردی ونجف قلی بیک شرباشران،بافوجی به اتفاق حاکم شوشتر ونایب کهکیلویه به امر اقدس عازم گوشمال ایشان گشته،درپای کوه مشهور به سالم نزول وچون به سرحدوضوح پیوست که علی مرادی قلۀ کوه را که بر سر سپهرمی زد،سقناق خویش ساخته،درآنجا به تحصن پرداخته،قشون کهکیلویه وشوشتر درپای کوه توقف وسلطان علی بیک ونجف قلی بیک به پای بی باکی آهنگ قرارکرده،بعداز آن سنگلاخ صعب رابه قدم سختی پیموده به نیمه راه کوه رسیدند،آن طایفه جمعی از قلۀ کوه وجمعی از کمرکوه،ایشان رادرمیان گرفته،به انداختن تفنگ وغلطانیدن سنگ مشغول گشته،هرسرکرده ای رابا جمعی از عساکر وغازیان مقتول ساخته،وبقیۀ سپاه که درپای کوه سالم مانده بود،روانۀ ولایت خودشدند.

درچنین موارد،به ویژه شکست نیروهای اعزامی حکومت مرکزی،کار فتنه بالامی گیردوهمان که در افواه داستان مغلوبیت سرداران دولتی جاری می شود،گزافه های خودپسندانه تاسرحد حماسه های قهرمانانۀ زودگذر سیال وساری می گردد.شایدهم پس از این فاجعه است که جمعیت علی مرادافزونی فوق العاده می گرفت وبه بیست هزار نفربالغ می شد.کمک مادی قابل توجهی نیز که دراختیارخان طاغی قرارداده شده بوداز رهگذر دستبرد به دوهزار تومان مالیات فارس بودکه درحوالی اصفهان به دست کسان اوافتاده بود.

نادرهنوز مجال آن رانیافته بودکه به این امرکوچک داخلی بپردازد ولی انعکاس عدم موفقیت سپاه اعزامی وی،توأم باداعیه های سلطنت طلبانه علی مرادی،بزرگ بود ومی دانست که پس از خاتمۀ کار ترکان بایدکه در قلع وقمع این غائله اهتمام ورزد.پس درخلال اقامت خوددر قزوین، طرح کاملی برای محاصرۀ علی مراد وهواداران اوریخت(اوایل جمادی الثانی 1149) وخان جان رااز سمت اصفهان وحسنعلی خان حاکم همدان رااز جانب شمال وشمال غربی کوهستان های مشرف بربختیاری، در رأس سپاهیان کارآمدی مأمور محاصرۀ آنان کردآنان کردوبرای تکمیل کا، دسته هایی از جزایرچیان ورزم آوران نامی لرستان فیلی وشوشتر و کهکیلویه ازهم از جهات غربی وجنوب ارتفاعات بختیاری وادار به پیشروی ساخت تا علی مراد وابوابجمع اوراکاملاً در تنگنا قرار دهدوراه فرار آنهارا به تمام معنی سدکند.

خودنادرهم در رأس گروهی زبده از نامداران،قزوین راترک گفت وازراه چاپلاق وخوانسار عازم مناطق کوهستانی بختیاری گردید.علی مراد که طبعاً توان مبارزه باچنین به مجادله پیش آمده،کوشش 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

معدودی عصیان پیشۀ قندهاری پایان دهد.ولی اوبه طور وضوح عدم شایستگی خودرا درمقام رهبری یک ملت به ثبوت رسانید وچیزی نگذشت که از کاشان به جانب قزوین روی نهاد وپس از اقدامات اولیه ای که ازسربی میلی برای جمع آوری سربازان انجام داد،به فسق وفجور دست زدوبدین طریق فرصت های گرانقدری راکه برای نجات مردم اصفهان خانواده وتاج وتخت موروثی داشت، همه رابرباد دادوباطل سپرد.

ورود طهماسب به قزوین واعلام پادشاهی

وقتی که درباریان  شاه سلطان حسین، ازدوام اقتدار خودناامید شدندوعرصه راهم تنگتر ازآن دیدند که بتوان شخص شاه رابا آن همه دلبستگی ها به اصفهان وبه خصوص حرمسرائیانش، ازپایتخت دور کنند، خروج شاهزاده ولیعهد راتنها راه چاره نجات خویش برشمردند،ولی طهماسب به زودی ثابت کرد که نه مرد چنین میدانی است ونه درخور ایفای چنان نقش قهرمانی!هنوزبه خوبی در قزوین جابه جا نشده بود که خبر تسلیم اصفهان رابه اودادند واز کیفیت انتقال قدرت از سری که لیاقت سروری نداشت،برتارک غاصبی که«حسرت کش تاج وافسر» بودآگاهش ساختند.پس به توصیه رایزنان،براورنگ شاهی جلوس کردودست«سخن سنجاق قزوین» محملی سپرد تاآخرماه محرم«30 محرم (1135/10 نوامبر 1722)» ارتاریخ برتخت نشینی وی بدانند.

اگرچه طهماسب از چندماه پیش رسماً مقام ولیعهدی راکسب کرده بودولی بااین همه اقدامش چندان تأثیری دربهبود اوضاع نداشت، چون از طرفی محمود پایتخت راکه نبض حیات مملکت تقی می شد،تسخیرکرده بودوباتوجه به نظام مرکزیتی حکومت صفوی ذهن عدۀ بیشتری از مردم مملکت رامتوجه خویش می داشت وازجهت دیگر، سلطان حسین خود تاج پادشاهی را رسماً به محمود تفویض کرده وبه زبان خویش،وی راخلف صدق سلطنت شناخته بود.بااین حال، به روشنی می شد درک کردکه حدود نفاذ اوامر محمودی هنوز از اصفهان وقسمت هایی از کرمان وسیستان وشرق ایران فراتر نمی رفت،عمدۀ مردم مملکت ازاو ویارانش تنفر داشتندو به آنان همچون وحشیانی گستاخ که حکومت دویست وپنجاه سالۀ صفویان رابرانداخته بودندو با خشونت و سبعیت فرماندوایی می کردند، نظر می دوختند،به اضافه که مسئله مذهب خودعاملی قئی برای دورنگاه اشتن اکثریت ایرانیان ازهم وطنان افغانی آنان بود.آنچه که دراین شرایط،ضروری می نمود،وجود رهبری با کفایت وآزموده بودکه بتواند عناصر وفادار غیرمتجانس رادر سرتاسر مناطق غربی وشمالی وشمال خاوری کشوربه یکدیگر پیونددهد، حقدوحسدهای ناچیز سرجنبانان وامرا محلی رانسبت به هم از میان برداردو نیرویی یک پارچه علیه حکومت قندهاریان دراصفهان به وجود آورد.تاجگذاری طهماسب،علی القاعده باید مبشر یک چنین نهمت های ستوده ای می بود ولی افسوس که اوصاحب عزم کافی وجزم شایسته ای نبودو خیلی زود نشان دادکه جزبه هرزگی وتباهی به چیزی اعتنا ندارد.

تاجگذاری طهماسب برای محمود به منزلۀ دعوت آشکاری به جنگ بود واین هم مسلم بود که اگر موقع طهماسب استوار می شد،خطر عظیمی برای سلطۀ افغانان غلزه بود،پس بلادرنگ،جماعتی از سپاهیان رابه زعامت امان الله ودرمعیت اشرف به قزوین فرستاد.هنوز نیروی اعزامی به ده فرسنگی آن شهر نرسیده بودکه «شاه طهماسب با قلیلی که همراه داشت سرخویش وراه آذربایجان درپیش گرفت.»

اعزام محمدخان ترکمان به خراسان

این که مؤلف نوشته است که «ممالک خراسان از سرداری صاحب وجودخالی بود» ازیک نظر به حقیقت امرجوردر نمی آید،چون صرف نظر از وجود گردن کش دلاور ومغردری چون نادر،درسمت ابیورد ودره گز،ملک محمود سیستانی هم از حدوداواخرعمر سلسلۀ صفوی وبه تقریب از زمان اسلیم اصفهان،خودرا دررأس نیرویی قرارداده بودکه حتی برشهر بزرگ مشهد استیلا داشت ملک محمود که به اعانت برادرش اسحق، جمعی از جنگاوران نخی ولالوی رادر خدمت گرفته بود،آرام ارام حوزۀ فرمانروایی خودرااز محیط حاکمیت اجدادی خویش – سیستان – بسط داد وناحیۀ تون رانیز تحت تصرف درآورد.اوضاع پریشان دربار ایران دراین ایام موجب شده بودکه هرسری سودایی به خودگیردو هرگردنکشی هوای سروی پذیرد.ملک محمود هم که «بنابر استیلای مادۀ غرور واستکبار چندان اعتنایی به خوانین ارض اقدس نمی کرد» مورد اعتنا اسمعیل نام غلام گه پس از مرگ صفی قلی خان سردار به رتبۀ سپهسالاری فایز ومأمور به تسخیر هرات گردیده بود«قرار گرفت وبابهره گیری از یک فرصت کوتاه که خیانت پیرمحمدخان به فتحعلی خان قاجار بیگلربیگی مشهد، فراهم آوردهب ود،خان قاجار راکشت وزمینۀ استقلال خویش رابیش از پیش فراهم آورد.

کشمکش هایی که درمیان فرمانروایان محلی استادن بزرگ خراسان پیش آمد موجبات ضعف سپهسالار مزبور وروی کارآمدن مردم هرج ومرج طلب رافراهم آورد ومقارن احوالی که اصفهان تسلیم افاغنه غلزائی می شد،مشهد نیز به تصرف خان سیستانی درآمدو اوموافق شدگه بی دغدغۀ خاطر بساط تمکن بگسترد.پس ازاین مرحله «رؤسای ایلات خراسان از راه ضعف نفس وقوت وهم، به طوق خدمت اوگردن نهادندودراطاعت به رویش گشادند.» ملک پس از اندک مدتی،حوزۀ قدرت رااز غرب به نیشابور بسط دادوچون ازپریشانی ودرماندگی طهماسب آگاهی بیشتری بدست آورد،استفادۀ از فرصت رامغتنم شمردودرصدد ایجاد بشاط پادشاهی برآمد.دستورداد که به تبع نام وسابقه وادعایی که داشت، تاجی کیانی برایش درست کنندو سکه وخطبۀ فرمانروایی به نامش نمایندو«ارقام به اطراف ولایات خراسان قلمی نمودکه چون همیشه پادشاهان کیان درممالک ایران صاحب اختیار وفرمانروا بوده اندو نواب همایون مااز آن دودمان می باشد،دراین وقت به توفیق ایزدمنان بر سریر خلافت وکامکاری برآمده، از شفقت الهی وامداد بواطن ائمۀ اثنی عشری بر جمیع ممالک ایران تسلط یافته، دماراز روزگار افغان وسرکشان هردیار برآوریم.درخلال این سنوات،شاید تنها اشتغال عمدۀ خاطر ملک محمود راوجود حکمران سرکش ابیورد،نادر،تشکیل می داده است که بیش وکم مانند خواو داعیه هایی داشت ودرنهایت،انتظار فرصت های مناسب رامی کشیدند.کشمکش های طولانی ومکرر این دوباهم،گاه نیزصلحی موقتی به خود میدید ولی دراکثر مواقع بی نتیجه به پایان می رسید.تاآن که طهماسب،رضاقلی خان غلام رادر سال 1137/1724 به عزم راندن ملک از خراسان به مصاف وی فرستاد.»

میرزامهدی می نویسد که با وجود استعانت رضاقلی از نادر،چون مشاهده افتاد که نیروهای نادر ممکن است که به فتح نائل شوند وزمینه ای از خودنمایی برای رضاقلی باقی نگذارند،باوجود پیروزیهایی که احتمال آن می رفت،باز به قوای نادری امربه بازگشت داده شدودرنتیجه، کاری از پیش نرفت.

طهماسب که دراین موقع در آذربایجان بسرمی برد،پس از شنیدن خبرناکامی رضاقلی خان، اوراعزل کرد ومحمدخان ترکمان رابه سرداری منصوب ساخت.مشکل می توان تصورکرد که شاه نگونبخت صاحب استعداد جنگی وبنیه وقوه ای هم می بوده که همراه سردار انتصابی خودبرای تسخیر خراسان آماده کرده باشند.چون منابع ازاین قواذکری نمی کنند.به احتمال می توان گفت که تعداد حامیان سردار که در حقیقت ابوالجمع شخصی وگارد محافظض محسوب می شده انداز صدتن تجاوز نمی کرده است وعمده اعتبار دراین کشاکش ها،نام وشخصیت طهماسب وادعای به ظاهر مشروع اوبرای دوام سلطنت سلسلۀ صفوی بایدباشد.

درورود محمدخان به نیشابور، فتحعلی خان بیات حاکم شهرکه بطوع وکره طاعت ملک محمود راپذیرفته بود،بغی اختیارکرد وبه سردار پیوست ولی ملک باسرعت وحدت به قلع وقمع اوپرداخت وپس ازجنگی شدید، دستگیر ومعدومش ساخت وبرادرخود اسحق رابه حکومت آن شهربرگماشت.نادر هم که محتملاً خواسته بود هماهنگ با استخلاص نیشابور ازچنگ گماشتگان محمود،درمشهد عرض وجود کند، باپیرمحمدنام از سرداران اوبه جنگ پرداخت وراه حریف رانیرومند می دید،با گردآوری عده قوای خوددر مشهد ونیشابور،درصدد برآمد که کار جنگ با مدعی کهنه کار رایکسره کند. بااین که میرزامهدی نادر رادرآغاز کارفاتح می شماردوملک محمود وبرادر اواسحق رامتواری ومحصور قلمداد می کند، اما می توان استباط کرد که نزدیک بودن این دو به مستقر قدرت خود باتوجه به اختلافی که زیرکانه در اردوی قلی بیک – اوهنور به این نام خوانده می شد – ایجادکرده بودند اوراناگزیر ساخته است که از تعقیب خیالات خود و محمدخان ترکمان – که وضع مبهمی داشته است – دست بردارد و دشمنان خانگی خویش درنساو ابیورد را برسر جایشان بنشاند.

از سرنوشت محمدخان ترکمان خبردیگری دراین اوقات دردست نیست،چون نادر هم به دعوت مروان مکرر عازم آن شهرشده وبیش وکم سلطۀ خود رابرحوزۀ شمالی خراسان ومناطق کوهستانی دره گزونسا وابیورد،بسط داده است.درعین حال جنگهای کوچک وبزرگ داخلی،باعث شده است که حاکم شهرکوچک ابیورد،خودرا درزمرۀ امرای صاحب اعتبار خراسان جای دهدودرآن هنگام که طهماسب آواره،همه جا به دنبال حامیان جدیدی می گشت،از نفوذ وشهرت وی آگاهی یابدوبرای جلب مساعدتش کسانی را اعزام بدارد.

جلوس اشرف بر تخت سلطنت

محمود درپایان کار خودبه گونه ای از اعتدال مزاج دورافتاده بودکه که بر همه کس بدگمان شده بودوبه هربهانه نه تنها مردم شیعه مذهب ایران که هواداران سنی خودرانیز می کشت. این جمله کاررا بدان پایه از زشتی و خشونت رسانیدکه امان الله سپهسالار لشکروی درصدد فرار برآمدو چون محمود متوجه شد که هرگز قادر به گلاویزشدن با دشمن گریزپای نیست وبهرطریق،ناچاراست که باوی سرآشتی پیش گیرد،ناچار خود در پی وی شتافت وپس از گفت وشنود بسیار،وی را راضی به بازگشت به اصفهان ساخت.اما پس از آن نیز،همواره روحیه سوءظن درمیان طرفین برقرار ماندو بی اعتمادی وعدم اطمینان،به تمامه از میان نرفت.شکست ارتشی که به زعامت خودمحمود برای تسخیر کهکیلویه اعزام شده بود وبه دنبال آن شکست قاطعی که درمحاصرۀ شهریزد نصیبش شدو چیزی نمانده بودکه به اسارتش منتهی شود،دست به دست بی اعتمادی افراد سپاهی از فرماندهی وکفایت وی،بیماری روانیش راشدت بخشید.تا آنجاکه وقتی خبرموهوم گریختن صفی میرزا پسر سلطان حسین رابه اودادند،بدون تعمق درصحت وسقم این خبر،آناً به حال جنون افتادو به قتل کلیۀ شاهزادگان سلسلۀ صفوی سوای سلطان حسین ودوکودک خردسالی که به وی پناه جسته بودند. دست یازید.زعمای هم رکابی او،ناگزیرش ساختند که اشرف پسر عمش راکه به قندهار رفته بود،به خدمت خودخواند ولی با این همه صفتیی دربین این دو وجود نداشت،پس اشرف رامحبوس کرد.درقصرسلطنتی تحت مراقبت قرارداد.

چون بیماری محمودبالاگرفت ودیگر خردو بزرگ کسی رادر پیشگاه او برجان خود ایمنی نبود.امان الله ودیگر سران افغانی،به خدمت اشرف شتافتند وپس از رهایی او، به قصر سلطنتی هجوم بردندوآن را تصرف کردندو میرزامهدی تاریخ این واقعه را 12 شعبان سال 1137 ذکر می کند وبه این ترتیب دوران استیلای محمود براصفهان وبخشهای کوچکی از استانهای مرکزی وجنوبی وشرقی ایران که ازدوسال ونیم تجاوز نمی نمود،به پایان آمد.

چهارروز پس از این حادثه ویک روزبعدازمرگ محمودبودکه سلطنت اشرف اعلام شدواودر نخستین مرحله از زمامداری،به قتل کلیه کسانی 0 واز جمله امان الله – دست زد که به نحوی در رسیدن وی به اریکۀ زمامداری مساعدت کرده ویا طرفدار بالقوۀ محمودباقی مانده بودوحتی برای این که ازآن پس هم مزاحم ورادعی نداشته باشد،برادر کوچک خودرا نیز کورکرد.اشتغال عمدۀ خاطر اشرف،وجود طهماسب فراری بودکه طبیعتاً در ذیل نام شاهزادگی وشاهی،جمعی رادرهرکجا می توانست به دوروبر گردآوردو چون در ایام زندانی شدن،باوی،نوعی رابطه برقرار کرده و امید دستیابی به تاج وتخت را به شرط خلاصی از بند، به شاهزاده داده بود،دراین اوقات پی گیر مدعاشد تامگر مرغ رمیده را به دام آوردو تنها مانع برجسته دوان سلطنت خویش رااز میان بردارد.

بدین قراربه وی پیشنهاد کردکه درنقطه ای میان قم وتهران بایکدیگر ملاقات کنندتا ترتیب انتقال سلطنت به طهماسب رابه تراضی بدهند. بزرگان دربارصفوی که در اصفهان مانده وزین پیش، واسطۀ گفتگو میان دوطرف بودند،باحادثۀ مرگ محمودو تغیرر ناگهانی شرایط به نفع اشرف،از دامی که می رفت برای پادشاه صفوی نشان گسترده شودآگاهی یافتندو چگونگی مطلب رابه وسسیله پیکی تیزپای برای طهماسب قلی خان فرستادند.از بخت نامیمون،قاصدی که حامل نامه بود،به دست صیدال خان که به اصفهان می آمد،دستگیر شدونامۀ مکشوف،به نظر اشرف رسید. اشرف هم، به عنوان تفرج، جمعیت وارده در توطئه راکه به بیست وپنج تن می رسیدند،به فرح آباد دعوت کردوهمه رابه قتل رسانید.

بااین همه طهماتسب که از حقیقت مجاراغافل مانده بود،به میعادگاه رسیدوفقط در آخرین ساعات بودکه به واسطۀ توجه دیده بانانش، از جمعیت افغانان وطبعاً نیات واقعی اشرف آگاهی یافت وپس از برخورد جنگی ناموفقی راه فراردر پیش گرفت وبه مازندران شتافت.

اوضاع ایران وجریان امورکشور دراین زمان،سخت به پریشانی گرائیده بود.حکومت اشرف،نواحی مرکزی وجنوبی ایران تا قسمت های غربی خراسان رابه نحوی تحت اختیارداشت وبااین که،در تحلیل نهایی سلطۀ اوبه ظاهر چندشهر عمده چون اصفهان، شیراز، کرمان، سیستان و قومس منتهی می شد، بااین همه رعبی در دلها افکنده وجای پای وسیعی در داخلۀ مملکت به دست آورده بود.درست است که از قندهار که زیر فرمان حسین سلطان برادر محمودبود، امیدمساعدتی نمی توانست داشته باشد وناگزیر از پیش گرفتن رویه ای دفاعی بود،اما به مددهوش وکفایت ولیاقت چشمگیر فرماندهی خودو درسهایی که از تجربیات تلخ دوران محمود، گرفته بود،بیش از پیش به سیاستمدار جنگی موفقی تبدیل شده بود که هرآینه اتفاقاتی غیرمترقب پیش نمی آمد،می رفت که بردوام واستحکام دولت خود بیفزاید.

طهماسب هنوز برای اوخطری جدی نشده بود وباگریز به مازندران،فی الحقیقه ملجائی یافته بودکه سرخود درپیش گیرد وناظری از دوردست برجریان های کشور باقی بماند.دولت های روس وعثمانی نیزکه در 1137/24 ژوئن 1724 برای تقسیم بخش های شمالی وغرب ایران بایکدیگر به توافق هایی رسیده بودند،ترجیح می دادند که از کمک به هریک از مدعیان داخلی مملکت،دریغ نورزند وعندالاقتضا سیاست های تجاوز وپیشروی خودرا تعقیب کنند.

اقداماتی که اشرف بازیرکی تمام برای حلب نظرها ترک ها به کار می آوردتا پشتیبانی آنان وبه خصوص سپاهیان ومردم عادی عثمانی رابرای دوام حکومت خود جلب کند،به نتیجۀ مؤثری نینجامید وهمسایه غربی ایران که وضع راشوریده تر ازآن می دید که تنها به حدود اشغالی قرارداد باروسها بسنده کند، احمدپاشا والی بغداد رابه همراهی خانک پاشا حاکم وان وعبدالرحمن پاشا، حاکم همدان وقرامصطفی پاشا حکمران موصل وسپاهی بسیار به ایران گسیل داشت تابه تسخیر ملک متصرفی افغانان اقدام کنند.اشرف که به ثمرات غافلگیری آگاه بود واز صفات نظامی نیزبهره ای داشت،یک ستون دوهزار نفری از نیروهای ترکان را محاصره وهمگی رانابودکرد. این شکست روحیۀ ارتش عثمانی راتکان داد واحمدپاشا رامجبو رساخت تاپیشروی خودرا متوقف واطرافش را سنگربندی کند.به اضافه که اشرف دست به دست پیروزی درجنگ، گروهی رانیز جهت اخلال درکار سربازان عثمانی وایجادتردید در ذهن آنان نسبت به مشروعیت نبرد با مردم سنی مذهب،به میان اردوی احمدپاشا فرستاد.خلاصه این که:«چرا با مسلمانانی که احکام وتعالیم حقۀ همان دیانت رادربرانداختن دولت شیعۀ رافضی پیروی می کنند، به دشمنی برخاسته اید؟» بااین همه جنگ آغاز شدوبخشی عمده از سپاهیان ترک، بابی میلی به روی خصم آتش گشودند.اشرف هم که مردانه می جنگیدو پیروزی درپیکارصاحب تأثیری قاطع در دوام حکومت خودمی دید، باوجود غلبه، طریق مسالمت درپیش گرفت،چون بیش از همه مایل بود به هرنحو که میسراست با عثمانی صلح کندو پس آن گاه به سروقت سرجنبانان داخلی که هنوز به امید زعامت طهماسب، خطری بالقوه عظیم راتشکیل می دادند،بشتابد.

به موجب معاهده ای که دراین موقع(1140/1727) به امضا رسید،مقررشدکه اشرف مقام خلافت آل عثمانی راباور داشته باشدوبه جای آن هم،سلطان،اورابه پادشاهی ایران بشناسد.ایالاتی که به تصرف ارتش ترک درآمده بود، کماکان دراختیار عثمانی باقی بماندو باقی ولایات که مدعی دیگری برآنها نیست،درذیل حکومت اشرفی شناخته شود.مشکل می توان تصورکرد که هیچ یک از طرفین، به دوام چنین عهده نامه ای، اطیمنان داشته است.چه ترکان،به خوبی متوجه بودند که سلطۀ قندهاریان بی دوام وغیرقابل پایداری است وگردنکشان متعدد ایرانی، به هیچ وجه زیربار چنان حکومت جائری نمی روند.دیریا زود،سرجنبان قوی دستی از تقطه ای برمی خیزد ونیروهای کامن ملت راکه مترصد طغیان بود،به راه درست هدایت می کند. برای آنان هم بهتر بودکه علی المعالجه جای پای خود رادر مناطق وسیعی که از قفقازیه تاهمدان و خوزستان تصرف کرده بودند محکم کنندو به انتظار پیش آمدها بنشینند.از طرفی اشرف نیز منتهز وقت برای تحکیم پایه های قدرت خودبودو در حقیقت، چیزهایی رابه حریف قوی پنجه می بخشید که مالکیتی برآنها نداشت!اما جنگ مزبور باعث شد که سلطان حسین نگونبخت به نحوتأثیرانگیزی به قتل برسد،به این معنی که قبل ازآغاز مخاصمه، احمدپاشا«ایلچی نزداشرف روانه وپیغام دادند که افاغنۀ طایفۀ بی پاو سر «و» بدون اهلیت مالک سریر وافسرند.چون پادشاهان وارث پادشاهان می باشند،خاقان سعید رابه ایشان سپرده، ازراه رسم سلطنت عارضی کناره گیرند.اشرف نیز از اصفهان عازم گلپایگان گشته، چاپار فرستاده،پادشاه مغفور راکه در اصفهان می بود،از دم تیغ جفا شربت شهادت چشانیده، سراو رانزد ایلچی روم فرستاد.» این که سلطان حسین بارفتاری که در دوران سلطنت خودداشت،سزاوار پایانی بهترازاین نیز بوده است ویانه، برعهدۀ تاریخ است، ولی ازاین جهت که اشرف،رفتاری آنسان وحشیانه وخشن باوی نموده وشاه مخلوع وخانه نشین راکه مصدر هیچ گونه فعالیتی نبوده، به افظع وضع مقتول کرده است.نمایندۀ طبیعت قهار و روشی غیرانسانی است که برای بقا وثبات خود،بدان ها دست یازیده است.ازآن پس،مبارزۀ مختصری میان نیروهای اشرف به رهبری محمدصیدال خان دسته ای از قوای روس، درمحلی میان رودسر وتیمیجان اتفاق افتاد که باناکامی افغانان پایان پذیرفت واشرف که درصدد تصرف گیلان بود،ناگزیر از تعقیب خیالات خویش انصراف جست وبه تقویت نیروهاو وضع دراصفهان پرداخت، اشتغال عمده اشرف را استماعاخبار متواتری می توان دانست که از جانب طهماسب می رسید،چه جاسوسان وی از تقویت روزافزون نیروهای هوادار دودمان صفویه درمازندران وخراسان باخبرش نگاه می داشتندو وقتی سرانجام ازتمکین تمامی مناطق مزبر وبه خصوص شکست افغانان ابدالی هرات – که در دلاوری خودرا برتر از قندهاریان می شمردند – آگاهی یافت،دانست که اگر به موقع اقدام نکند و خودبه استقبال حوادث نشتابد،باید خطر رابر در سرای خویش،آن هم در پایتختی که به هیچ وجه روی بروفاداری مردمش اعتماد نمی شد، مشاهده بنماید.

درتابستان سال 1142/1729 دراصفهان شهرت یافت که حسین سلطان حاکم قندهار درصدد لشکرکشی برای پیکار بااشرف برآمده است ودرعین حال، اخبار پیاپی دیگری حکایت ازآن داشتند که طهماسب وسردار جنگی بی هماننداو،نادر، قصدحرکت به اصفهان رادارند.اشرف که به امتیازات غافلگیری وحمله بیش از مدافع،اعتقاد داشت،تصمیم گرفت که خود رابرای نبردی قطعی آماده کند، پس «با جمعیت موفور وکثرت غیرمحصور روز دوشنبه 13 شهرمحرم الحرام سنه 1142 مطابق تخاقوی ئیل به حدود خراسان رایت افراز پیکارشد.»

ازجانب دیگرنیز، نادربااین که به سپاهیان خود رخصت مراجعت به مساکن خویش داده بودو بنابه تقریر میرزامهدی، درنظرداشت که در زمستان وبهارآن سال،ترکمانان دشت و استرآباد رابه اطاعت وادارد ودر تابستان سال بعد،به سروقت افغانان بشتابد،ناگزیر به احضار سربازان فرمان داد وبااین که «هنوز عرق خون از جبین تیغ دلیران نخشکیده»بود «مستعد جدالی تمیم گیرنده وتعیین کننده با غلجائیان نشان کرد.نبرد اصلی در روز شنبه 6 ربیع الاول 1142 هجری قمری سپتامبر 1729 درمنطقه ای میان ده ملا ومهماندوست اتفاق افتاد. مورخان عصر،متفقند که افغانان باتکیه برسوابق پیروزی های خوداطمینان های تامه ای به غلبۀ درجنگ داشتندوهماورد راآن چنانصعیف می پنداشتند که حتی شاهوبیک نام رابادو سه هزار کس مأمور آن ساخته بودندکه پس از شکست ارتش نادری بابادپایان صبا رفتار تعاقب نموده،احدی رانگذارند که زنده به ساحل نجات رسدوشاه عالم پناه رابا آن افشار بی محابا گرفته، به درگاه جهان پناه حاضر نماینده که به عقوبت تمام وزجر مالاکلام به قصاص وجزا رسانیده ...»

درخلال این رزم سهمگین، نادر به درستی استعداد عظیم فرماندهی خودرا نمایاند واز مردمی ترسیده ومرعوب، در برابردسته هایی مهاجم وسرشار ار اعتماد به قوی دستی، نیرویی مقاوم ومتفوق به وجود آورد که درپناه تعلیمات کافی وانضباط دقیق، شایستگی خویش رابرای حفظ نام قهرمانی تاریخی خود نشان دادند.حق این است که بگوییم اشرف وارتش تحت فرمان اوآنچه راکه لازمۀ مجاهدت ودلاوری است، ازخود بروز دادندوتنها به دلیل بی چون وچرای تفوق فرماندهی،ونظم ونسق آهنینی که نادر دراردوی خودبه وجودآورده یود،شکست خوردند واین برای آنان، تجربۀ تلخی بود که به سختی آغاز شد وبی این که فرصت التیام یابد تاپایان کارشان در زرقان فارس،ادامه یافت.

ارتش منهزم به جانب تهران عقب نشست ودگرباره درسردره خوار آرایش جنگی به خودگرفت. نادرچون وسیلۀ دیده بانان خود،ازاین کمین آگاهی یافت،عده ای تفنگچی برای حمله از پشت سرفرستاد، درحالی که خودیک راست به طرف دشمن حمله برد.این تدبیر،دشمن منتهز فرصت رابه دام انداخت وناگزیرش ساخت که در «کمال خذلان وخواری، از روی شرمساری،به جانب اشرف که درورامین می بود،فراری وجمعی کثیربه بیغولۀ فنا متواری شدند.»

اشرف،پس ازاین دوشکست،که می توان گفت برای وی غیره منظره بود!به اصفهان بازگشت وچون هراس ازآن داشت که اهل شهر،با استماع اخبار مغلوبیت های پیاپی وی و رسیدن مژدۀ ورود ارتش پیروزمند، دست به طغیان زنندو به قتل عام افغانان پردازند،به زهر چشمگیری تازه ای دست زد وقرب سه هزار تن از معاریف وسرجنبانان و نامیان شهرراکشتارکرد.درهمان ،ابوالجمع اوبه غارت دکان ها وبازارهای اصفهان پرداختند واز هرآنچه که می توانستند،نسبت به ایرانی وبیگانه انجام دهند،دریغ نورزیدند.معلوم است که اشرف درصددآن بوده است که دربرابر حریف قوی پنجه,از حداکثر امکانات خویش بهره گیرد وازتمامی مقدورات استفاده کند،محمدکاظم می نویسد که تعداد جمعیت اوبه یکصدوبیست هزار نفر می رسیده است،واین البته می تواند شامل همۀ افغانان وهواداران داخلی آنها باشدکه دراصفهان مستقربودندولی هم او، رقم جنگیان افغانی حاضر درمورچه خورت رابالغ بر هفتادهزار نفر می شمارد که بازباید باورداشت جنگجویان حقیقی،رقمی درحدنصف این جمعیت بوده اند.

به حکایت میرزامهدی، اشرف از سرعسکر عثمانی که درهمدان بسرمی برد،طلب اعانت کرده بودو احمدپاشا این دعوت رابااعزام تعدادی از افسران برجسته وفوجی از توپچیان اجابت نموده بود.

اشرف برای دوام وبقای خودودستگاه حکومتیش،آنچه که درتوان داشت،انجام می داد، امامحرز است که پس از تحمل دوشکست پیاپی، روحیۀ سربازان وی به خوبی نیروهای طرف مقابل نبود،چه ارتش نادری،این بار حالت تهاجم به خودگرفته بودو کامیابی های متعدد سردار بزرگشان،توأم با اطلاعات کافی وی از فنون جنگی، چنان آنهارا بی پرواساخته بودکه درحملۀ دلیرانه به تفنگچیان وتوپخانۀ افغانها، تمامی توپ های آنهارا متصرف شدند.اشرف بااین که تاکتیک نادر در نبردده ملا (مهماندوست) رابه کارگرفته بودو آنان رابه صورت یکپارچه متمرکز ساخته وتوپخانه رادر جناحین قرارداده بود،بااین حال از صدمۀ حملات مکرر ارتشیان نادر، درهم شکسته شدوتاب مقاومت نیاورد.درنبرد مغلوبۀ تن به تن بی پروایی قوای خراسانی موجب پیشرفت کارشد وعلیرغم حملات مکررافغانان از پهلووپشت،فتح رانصیب اردوی شاهی کرد.

اشرف که کاررا زاروبخت راناسازگار دید،روی از معرکه برتافت وبا بقیةالسیف لشکریان خویش به اصفهان عقب نشست.تلفات اودراین جنگ، شدیدبود وعدۀ کثیری نیز دستگیر شدندکه درمیان آنها،جمعی ازترکان بودند.نادر که می خواست زمینۀ روابط آتی خودباعثمانی راآماده بگرداند، همۀ اسرای آن دولت رامورد نوازش قراردادو مرخص کردوبالعکس با مغلوبان افغان، طریق خشونت درپیش گرفت.اشرف باشتاب هرچه تمامتر،خود رابه اصفهان رسانیدوآماده فرار شد.هرچه اسب والاغ وچهارپای باربردار دیگری درشهر بود،همه رابه بیگاری گرفت وسه روز بعد،به سوی شیراز گریخت.بعداز تخلیۀ اصفهان به وسیلۀ نظامیان وگریزپایان دیگر افغان به قول میرزامهدی«قریه نشینان حوالی شهرواقف گشته،به شهر هجوم آورده، بااهل محلات افاغنه راکه در خانه ها فرصت گریز نیافته بودند،از سرای زندگی بیرون کرده، به نهب وغارت اموال مشغول شدند» دراین موردباید اضافه کردکه البته رجالۀ شهری نیز دست به دست اوباش در کمین نشسته داده بودندو نه تنها به آزار غریبان که به مزاحمت خودی ها نیز پرداخته واز هیچ فرومایگی، کوتاهی نکردند. خوشبختانه در 24 ماه ربیع الثانی 1142/16 نوامبر 1729 نادرونیروهای ظفرنمون اوبه شهر واردشدند وبه تمامی دشواری هایی که به مدت هشت سال برمردم بلادیدۀ اصفهان رسیده بود،پایان دادند.

درفاصلۀ تسخیر پایتخت وقلع وقمع کار اشرف وهمراهیان اودر فارس،نقاره های موجود بین نادروطهماسب به نحوی آشکار،بروز کردواین مسئله به اشرف محال داد تابا فرصت کافی به جمع آوری نیرو پردازدو از تمامی مردم سنی مذهب ایران ویا هواداران حکومت خودچون اعراب هوله و جماعت سیمقانی وبرخی از عشایر فارس وبنادر،مددخواهی کند، شاه که در 8 جمادی الاول به اصفهان واردشده وتخت وتاج اجدادی راپس از هفت سال ونیم دربدری،بدست آورده بود، درآخر امتیازات مورد درخواست نادر رابه وی تفویض کردو واورا برآن داشت که کارنبرد با اشرف ودشمنان خارجی ایران درغرب وشمال رابه پایان برساند.بدین ترتیب نادرپس از قرب چهل روز توقف در اصفهان در 30 جمادی الثانی 1142/24 دسامبر 1729 اصفهان رابه عزم فارس ترک گفت وازراه ابرکوه وپاسارگاد به زرقان در سی ودو کیلومتری شمال شرقی شیراز رسید.دراینجا بودکه اشرف با بیست هزار نفر از رزمجویان مصمم خوددر انتظار نادربودو خودمی دانست که باید به نبرد نهایی وتعیین کنندۀ سرنوشت دست زند.

جنگ زرقان درنهایت شدت آغاز شدواشرف از همۀ مهارت ها و کاردانی هایی که داشت،استفاده کرد.نخست افغانان به هیئت مجموعی حمله ور شدند ورشادت بسیار ازخودنشان دادند تاآنجاکه آتش تفنگچیان را پشت سر گذاشتندو به پیادگانی که در ردیف مقدم می جنگیدند،نزدیک شدند،ولی گلوله باران قوای نادری،کشتار هولناکی ازایشان به عمل آورد.ناگزیر بازگشتند واین بار ازجانب میمنۀ لشکر هجوم آوردند.ولی شلیک زنبورک ها وتفنگ ها که با یکدیگر همگام وهم جهت شده بود،با امدادی که نادر شخصاً به جناح مورد فشار قرارگرفته رسانید،مرتفع شدواین بار دلاوران خراسانی زورآور شدندو با حمله های پرطاقت ومکرر خود،مقاومت طرف رااز میان برداشتند.اشرف که ایستادگی نمی توانست، ناچار به عقب نشینی شدو بازماندۀ قوای منهزم درحال هرج ومرج به شیراز فرارکرد.

برای او وافغانان همراهش مسلم شده بود که کار تمام شده است وامکان مبارزۀ دیگری وجود ندارد،چه از سپاه بیست هزار نفری اوجمع کثیری کشته واسیرشده بودندو باتوجه به روحیۀ مقاومتی که دراهالی شیراز پیداشده بودهرآن احتمال قیام وطغیان علیه بازماندگان افغانی می رفت، لابد باید که هرچه زودتر دست به کار تخلیۀ شهرشود.روز پس از جنگ،محمدصیدال فرمانده قابل جنگی خودرابا دوتن از بزرگان افغانی به نام میاصدیق وملازعفران،به رسم استیمان روانۀپیشگاه نادری کردولی پاسخ دادکه تنها به شرط تسلیم اشرف وانقیاد وی به آنان زنهار خواهدداد و پیش ازآن نیز لازم است که «اسرای خاقان مغفور رابا اسرای ایرانی که همراه دارند،ذکوراً واناثاً تسلیم «نمایند».» افغان ها این عده رافوراً بازگشت دادندولی گویا از غلبۀ اضطراب،پیش از آن که میاصدیق و ملازعفران به اظرف بپیوندند،اوبا بازماندۀ سپاهیانش،راه گریز اختیار کردند.

نادرکه از حیلۀ حریف آگاهی یافته بود،بی درنگ درعقب فراریان راه افتاد.پیشروان سپاه وی با عقبدارای قوای افغان درسرپل نسا،به مبارزه ای شدید دست زدندولی اشرف وتنی چنداز پیرامونیان اوبه سوی لار گریختندو میاصدیق وملازعفران دگرباره دستگیرشدند.نادر ازاین که صیدبه دام افتاده راغفلت جلوداران سپاه از آگاه ساختن به موقع وی،فراری ساخته بود،آنسان غضبناک شدکه دستورداد چشم های چندتن از سرکردگان اکرادرا از حدقه درآوردند وسرکردۀ افشاریۀ همراه آنها رانیز با بریدن گوش، گوشمال دادند.فی الجمله کسانی راینزبه جمع آوری اسرا و اطفال افغانان که متفق شده بودند.فرستادو خودبه شیراز عطف عنان فرمود.

اشرف به اندیشۀ استمداد از ترک ها،به برادرخود وعده ای از لشکریانش دستورداد که با ذخائر بازماندۀ وی به جانب دریا – محتملاً بوشهر – روندو ازآنجابا کشتی به بصره عزیمت کنند.لیکن همۀ آنها درخلال راه گرفتار وکشته شدند.خوداو هم که به هم کیشان لاری خویش پناه برده بود،به واسطۀ قیام اهالی وبه خصوص بیست وپنج نفراز اعیان لار که درزندان محبوس بودندولی با شورش برمستحفظان،آنها راکشته و اختیار امورارابه دست گرفته بودند،ناگزیر به فرارشدوبه عزم قندهار از طریق کرمان به راه افتاد.ازاین زمان تاپایان کارومرگ اشرف،زندگی اوبا بی سروسامانی ودربدری قرین است.

محمدکاظم می نویسد که درگریز به سوی قندهار،نزدیک قلعه ای به نام فم فرودآمدو ازآنجا نامه ای به بنی عم خودحسین که حاکم قندهار بود،ارسال داشت،واما حسین که می دانست«هرگاه اشرف داخل قندهار شودامور سلطنت وپادشاهی به هرنحوکه باشد ازکف اختیار«او» بیرون خواهدنمود.» دستور داده که اورا درهمان جا به قتل رسانند.انجام امرهم برعهدۀ جمعی از خواص ومقربان بلوچ حسین بودکه به هرتقدیری وی رامقتول ساختندو «سرآن رابا منسوبان ومتعلقات آن برداشته،به نظر حسین رسانیدند.»

این توضیح دراساس،با اختلافات کمی همان است که میرزامهدی نیزذکرکرده است، یعنی محرز است است که اشرف بدست اعوان حسین کشته شده است، مؤلف مزبور می نویسد که وقتی نادر همدان و کرمانشاهان راتسخیرمردو درغرۀ محرم سال 1143 عزم استخلاص آذربایجان رانمود،درسنندج، ملازعفران نام از فرستادگان حسین رابا عریضه ای که حاوی قتل اشرف بود،به حضور پذیرفت.به این توضیح که اشرف بعداز گریختن از لار،از راه بم ونرماشیر وسیستان عازم بلوچستان شده است وچون به سبب قتل محمود،از حسین متوهم بوده ونمی توانسته به قندهار روی کند، درسمت سفلی شورابک فرودآمده است.حسین نیز ابراهیم نام ملازم خودرا سروقت وی فرستاده ودر مجادلۀ اتفاقیه، وی را مقتول را ساخته است.

بدین سان،کسی که چهارسال ونیم به ضرب اسلحه وقوۀ قهریه بر قسمت اعظم ایران فرمانروایی کرد وحتی عثمانی ها راشکست داد، همچون متمردی گردنکش راه هلاکت پیمود. اودرحین مرگ بیست ونه سال داشت وبه طور قطع کفایت خویشتن رابر محمود، پسر عم وسلفش به ثبوت رسانیده بود.ازطرفی نیز می شود گفت که نقش خودرا درصحنه خوب بازی کرده بودودر خلال جنگهای متعدد باقوای فرمانده نامداری چون نادر نشان داده بودکه از استعدادهای هدایت سربازان وبه کاربردن شیوه های جدیدجنگی،برخورداری دارد.به گفتۀ سایکس «بدبختی های اوبراثر خطاهایش نبود،بلکه بیشتر در نتیجۀ اوضاع واحوالی بودکه برآنها نظارت و حکومت نداشت وچون شکست خورده بود،خیلی خوشبخت بودکه به زودی کشته شد.»

ازدواج نادر با دختران باباعلی بیک کوسه احمدلو

اوضاع واحوال اولیۀ زندگی نادر،آنچنان درانبوه افسانه ها وحکایاتی که درمورد تولدونشو ونمای اوساخته وپرداخته اند،پنهان است که به زحمت می توان گفت که فاتح بلند پایۀ آسیا،دقیقاً درهرچه تاریخی به دنیا پاگذاشته ومراحل گوناگون رشدرااز خمول گمنامی تاعروج به عرصۀ اشتهار وجهانگیری پیموده است.محرز است که اوازتبار چندان شناسا ومعتبری میراث نبرده است وبه حکایت محیط وشرایطی که درآن عرصه رسیه،حتی در مراتب رفاه نسبی حیات روستایی خودنیز جزبادشواری وسختی همگام نبوده است.این که درچه تاریخ وتحت نأثیر چگونه عواملی به خدمت باباعلی بیک کوسه احمدلو باریافته ودردستگاه دیوانی ساده و کدخدامنشأنه حاکم ابیورد،جایی فراخور حال خویش به دست آورده، دقیقاً روشن نیست.برخی مورخان روزگار وی چون محمدشفیع تهرانی،معتقدند که پدرنادر رئیس تشریفات دستگاه باباعلی مزبوربوده است.وویلیام کاکل اظهار می داردکه «پدر نادرنه تنها رئیس دسته ای ازافشارها بود،بلکه فرماندهی دژکلات رانیز برعهده داشت.»این نکته جالب است که محمدکاظم هم تصریحی داردکه«حاکم ابیورد امامقلی رامتصدی امورخالصجات آن ولایت نمود وچون آوازۀ شجاعت ودلاوری نادر دوران بین الجمهور شهرت یافت،باباعلی بیک که درآن اوان حاکم ابیورد بود،آن را طلبیده،تفنگچی آقاسی خودوچون چند یومی که حسن خدمت خودرا ظاهر ساخته،خدمت اشییک آقاسی گری رابه آن مرجوع نمود.»

باری،محقق است که مردااستعداد وداهی بالقوه ای چون نادر،از هرکجا که آغاز کرده باشند،به زندگانی ایلی وییلاق وقشلاق روی در ابیورد ودستجرد نمی توانسته است خشنودی وخرسندی بیابد،طبیعتاً هم درنخستین مرحله، خدمات خودرااز نزدکسی آغاز می کرده است که به لحاظ موقع طبیعی وجغرافیایی زیستی،به وی بیش از همه نزدیک باشد.وبازتردیدی نیست که کفایت وجربزۀ انکارناپذیر وچشمگیر نادرقلی،توجه نزدیک ودور رابه خودمعطوف داشته واز جمله باباعلی بیک را که برای ادارۀ محدودۀ حکمرانی خویش ومدافعه ازاهالی دربرابر تجاوزهای مکرر ترکمانان وازبکان،به دنبال معاونینی می گشته،ملتفت او ساخته باشد،دلایلی هم دردست است که پس از فوت پدرنادر،مادر ویا مادراندر وی باباعلی مزبور مزاوجت کرده وفرزندانی کرده وفرزندانی نیز برای شوی دوم خودبه دنیا آورده است.بدیهی می نماید که حکمران ابیورد،درخواست مصاهرت فرزندخوانده با دختر خویش رادشوار نپندارد واین که نادر به زورتوسل جسته وآن جمع از مخالفان وبداندیشان نزدیک ودور راکه محتملاً نظر به اصل ونسب متواضع وی داشته اندویابااین ازدواج موافق نبوده اند وباتوجه به صغارت پسران باباعلی آیندۀ نادر رابه عنوان حکمران جاه طلب ومسلط برجمع ابیورد،غیرقابل می دید اند باقوۀ قهریه ناگزیر به اسکات کرده است،نماینده این است که قوم خوداوبه سادگی سر تسلیم دربرابرش فرونیاورده اند.نهایت این که نادربه حق،نخستین ازدواج سیاسی خودرا برای نزدیکی به قدرت فائقۀ محلیۀبا ارعاب وتهدید وقتل اولین گروه معاندین جدی زندگی متفوق خویش،انجام داده وهرآینه باباعلی بیک نیزدراین میان جانب دشمنان جانب نادرراگرفته باشد،به طوع و کره اورا ناگزیر ساخته است، که به ارادۀ مصلحت جوی داماد قهری خود رضادهد.ازنحوۀ سخن میرزامهدی که می گوید«بالاخره به حکم قضا امرمواصلت صورت وقوع یافت» پیداست که درایین بین مسائلی درکاربوده است وبه احتمال،شخص باباعلی سد سدید راه مواصلت منظور می شده است،چون وسنت ایرانی، اختیراست نکاح دختر به دست پدربوده وبا موافقت قاطع او،مانع چشکگیری وجود نمی داشته است.ازقرائن احوال می شود استنباط کردکه انجام ازدواج درحوالی اواخر دهۀ دوم وحداکثر آغازهای دهۀ سوم سدۀ یازدهم هجری بوده است.به تقریر منشی نادرکه کتاب خودرا عمدةً درروزگار خدمت دردربار شاهی نوشته وبه تواریخ ولادتی شاهزادگان،خوب آشنا بوده است «ازآن مخدرۀسرادق عفاف درسال 1131 هجری،،درشب یکشنبه 25 شهرجمادی الاولی،ده ساعت ونیم از شب مزبورگذشته،شاهزاده رضاقلی میرزا به وجود آمد.»

این توضیحات بااحوال رضاقلی هم درجور درمی آید ومی دانیم که شاهزاده درهنگام تاجگذاری باب نامدار خود در 148/1735 اندکی بیش از هفده سال داشته است.واما داستان وفات زوجۀ اول نادرو ازدواج اوبا دختردیگر باباعلی بیک،گوهرشادبیگم، شاید نمایانگر راهی باشدکه نادربرای دوام سلطۀ مکتسب،بدان دست یازیده است، میرزامهدی این واقعه راپس از پنج سال «ذکر می کند ولی دقیقاً روشن نکرده است که مأخذ،مدت زمان ولادت رضاقلی است ویا ازدواج اولیۀ نادر،به قرائن وی شوددرک کرد که مرادپس ازتولد رضاقلی باشد که مصادف باسال 1136 می شود، چون عبدالکریم نیز همین توضیح راداردکه«بعداز فوت باباعلی بیک مذکور،والدۀ رضاقلی میرزا نیزحیات مستعار رابدرود نموده،به پدر پیوست.نادرقلی بیک برای قیام وراثت واخذ ریاست، صبیۀ ثانی باباعلی بیک رابه حبالۀ نکاح درآورده، نصرالله میرزا راکه به دامادی خاندان صاحب قرانی یعنی امیرتیمور گورکانی سرفراز گشته،از بطن اوبه وجود آمد.» دربارۀ مرگ باباعلی بیک روایت های مختلفی موجوداست وازجمله مطلبی است که محمدکاظم ناقل آن است بدین معنی که پس از طغیان افغانان غلزائی درقندهار، ابدالی ها هم که از حیث عده برآنها فزونی داشتند،درصدد عصیان برآمدند وعبدالله خان سدوزائی به اتفاق پسر اسدالله از زندان گریختند وبه فرماندهی ایل خود دست به یورش موفقیت آمیزی زدند(1129/1716).

پس از تسخیر فراه، روبه جانب هرات نهادندوجعفرخان بیگلربیگی شهراز منصورخان مغان که حاکم مشهد بود،تقاضای امدادکرد.براثر این درخواست،حاکم مشهد، از فرمانروایان بلادخراسان ومن جمله باباعلی بیک طلب کردکه باسپاهی ابوابجمع خودبه اعانت بیگلربیگی هرات اقدام کنند.باباعلی،دراین موقع نادررابه عنوان نایب خوددر ابیورد برگزید به شخصه باپانصدنفر از سربازان رکابی رهسپار مشهد وازآنجا عازم هرات شد.این سربازان که کلیتاً تحت فرمان منصورخان حکمران مشهدبودند و عددشان  به هزارنفر می رسید، درمنزل شکیان، بین راه هرات ومشهد، دچارحمله وشبیخون ابدالیان شدند وباوجود شجاعت هایی که ازخود نمودند درهم شکسته شدند. باباعلی بیک که چرخچی سپاه بود،ضرب گلوله ازپای درآمدوهمراهیان اوبه زحمت توانستند که«جسدآن را از معرکه بیرون آورده، بارقاطر تیزرفتار وروانه ارض اقدس«کنند»». به محتوای وقفنامه ای که نادردرسال 1144 درمشهد ازخودباقی نهاده واملاک و مستغلاتی راوقف آستان مقدس امام هشتم و باباعلی بیک والدین خود نموده است،می توان متوجه بودکه رابطۀ شاهنشاه بعدی ایران باپدرزن خودبه تمامه حسنه بود وحتی نوعی احساس سپاس وتعلق – خواه به دلیل مقام اولیۀ حکمرانی اودرابیورد وحقی که از جهت ولینعمتی برنادر داشته وخواه به واسطۀ شوی مادر ویا مادراندر وی بودن ویا خواه به جهت پدربزرگ سه فرزندش محسوب داشت – قابل ملاحظه ای به باباعلی نشان داده،که نام اورا مقدم براسامی والدین خود ذکر کرده است.

به هرطریق، طبیعی می نماید که حکمران کوچک ابیورد وخانوادۀ وی رانخستین نردبان ترقی نادربه شمار می آوریم واوکه پس از به هم زدن این پیوندها،جایی درقلب مردم خودی پیداکرده است،به مرورپله های دیگر ترقی رازیرپا نهاده .نه تنها اسباب شگفتی مردم ایل وروستای خود که ایران وجهان گردیده است.

درباب اسامی فرزندان نادر،باید افزود که پسر اوسط اودر آغاز مرتضی قلی نام داشت وچنانکه درهمین کتاب مشاهده می شود،نادر پس از فتح قندهار،نصرالله خطابش کرده است.ظاهراً تقریرات مؤلف موجه به نظرمی رسد که می گوید:«چون مرتضی قلی میرزا پسر وسط،اکثر اوقات علیل بود،نام راتغییرداده، به نصرالله میرزا موسوم ساختند.»

پیوستن نادر به طهماسب

درفاصلۀ درگذشت باباعلی بیک حکمران سابق ابیورد تااقتدار و استحکام پذیری موقع نادر، وسرانجام پیوستن او به طهماسب صفوی، حوادثی گذشته است که هرچند ازدید وقایع نگاران معاصر، واز جمله مؤلف کنونی،حائز اعتنای بسیاری نبوده، ولی به حقیقت کیفیت استقرار سردار نامدار ایران رابر اریکۀ اقتدار،دربرگرفته است. محمدکاظم که  ازکشته شدن باباعلی بیک درمبارزۀ با ابدالی ها خبرداده است،می نویسد که مردم ابیورد،پس از مرگ وی، برادرش قربانعلی بیک رابه نیابت برگزیدندو سررشتۀ انتظام امورمنطقه رابه کف اوگذاشتند،اما درحقیقت «امیر صاحبقران(نادر)،متصدی جمیع امورات آن دیار گردید، بدون صوابدید آن نامدار،امری راخود سرتمشیت نمی دادند.» تابه آن جاکه چون جمعی به رسم دادخواهی از دست طایفۀ ترکمان تکه که درنسا ودرون یورت وغیره مقام داشتند،به قربانعلی موصوف رجوع کردند،باوجود مبلاغه درالحاح،جوابی ازکسی نشنیدند وسرانجام به توصیه همین قربانعلی، دانستند که جزنادر،کسی نیست که به حرف آنان گوش دهد ویا مسئولشان رابرآورد.

بااین که منابع دیگر – درحدود آگاهی نگارنده – هیچ کدام ذکری از برادر باباعلی بیک نکرده اند،ولی این هم روشن است که باوجود داعیه دار قدرتمندی چون نادر که به وسیلۀ خویشی ومصاهرت،قربتی هم به دستگاه حکومتی محلی پیداکرده بود، کمترکسی می توانست صاحب نفوذ منطقه باقی بماندویاهمان گونه که گذشت، بی صوابدید نادر،کاری از پیش برد.مورخ مروی می نویسد که پس از اندک مدتی،قربانعلی بیک بیمارشد ودرگذشت ونادرو دیگر سرکردگان محلی،از حضور سلطان حسین،درخواست تعیین واعزام حاکمی جدیدکردند.شاه نیز حسنعلی خان نامی از«غلامان خاصه شریف» رابه حکومت ابیورد برگزید وراهی مقصد کرد،اما چون دوسه سالی درحکومت آن دیار به سربردکه دراین وقت اختلال اوضاع وبرهم خوردگی سلسلۀ علیه شاه سلطان حسین مسموع گردید،جماعت ابیوردی وغیرذالک درخدمت نادر دوران کمال الملک اخلاص وارادت به منصۀ ظهور رسانیدند،حسنعلی خان،چون دراعتباری ندید، ناچار بااتباع خوداز خدمت امیرصاحب قران مرخص وعازم مازندران شد.

براین مطالب،می شود افزود که هرآینه قربانعلی نامی نیزدر عرصۀ تاریخ ابیورد،بود، بدون شک باوجودی نادر،کاری از پیش نمی برد وباتوجه به اقدامات بعدی فاتح نامدار دربرخورد باارباب قدرتی چون فتحعلی خان قاجار وخود طهماسب وفرزند خردسال وی عباس،ونیز آنچه که معمول زمان بود، اگرهم قربانعلی به اجل طبیعی درنمی گذشت،محتملاً به کام مرگی زودرس می رفت،چون محرزاست که نادر تصمیم خویش رابرای مبارزه با دشواری ها- ازهر قبیل- گرفته بود، وتجربیات عمرپرزحمت اونیز درس های لازم رابه دوستدار وخواستار به حق قدرت، تعلیم داده بود. درمنابع دیگر سخنی ازتعیین حکمران جدید برای ابیورد به میان نیامده است وپرانتظار می رود که اگرچنین خبری می بود – آن هم برای کسی که سه سال درمسند حکمرانی نشسته بود – به نحوی نام ونشانی باقی می ماند.درباب نام حسینعلی خان وغلام خاصه بودنش،به حقیقت، ردپای مشخصی وجود داردوبا تردید کمتری می توان گفت که این شخص همان حسینعلی خان معیرالممالک مشهوراست که درآغازهای سال 1139 وبه هنگامی که طهماسب دردامغان بودو جستجوی معین ومددکاری ازهرکجا می کرد،وی رابه خدمت نادر اعزام داشت.

مسئله این است که نادرشاید تاپایان زندگی باباعلی بیک،به نحوی خودرا مشمول توجهات ومرهون التفاتات وی می دیده ودرمهام امورمنطقه بااو مشارکت می جسته است،اما از پایان کاراوبه بعد(از 1136 تا 1139) چنان به نظر می رسدکه گویی صراط دشوار ترقی رایافته است.این درک صحیح از خطرکردن ودست به کارهای خطیرزدن،قوت وجرأتی به مرد شهرت جوی داده است که مساعد وی درهمه احوال حیات بوده وازهیچ کوششی روی گردانش نکرده است.طبیعی می نماید که به مرور صیت دلاوری اوبرهمه جا رسیده وبه خصوص درنواحی مختلف استان پهناور خراسان، جایی ممتاز برای وی تدارک دیده باشد.این به عرصه رسیدن، دست به دست احوال منقلب کشور، تغلب افغانان قندهاری بر اصفهان و انقلاباتی که درهرگوشه ملک، پیش آمده بود،زمینۀ استقلال عمل و خودسری رادر ذهن وقاد نادر مهیاکرده واستعداد بسط قدرت وافزونی رتبت اورابیش ازهروقت، شکوفاساخته بود.درتفرس این معنی است که منشی مخصوصش می نویسد:«چون دیدند که ساقی چرخ مینای از ساغر ماه ومهر خونابۀ غم به جام اهل ایران ریخته،حریف تنک ظرف زمانه از بدمستی،کاسه برسر ضعیفان شکسته وراهزن فتنه جوی دهر، دست تطاول گشوده،راه آسایش برروی دورو نزدیک بسته است،این معنی راحوصلۀ غیرت آن حضرت برنتافته،به الهام خداوند بی نیاز وارشاد بخت فرخنده طراز ونیروی عزم بلند وقوت همت ارجمند،طوایف افشار واکراد وباقی ایلات سکنۀ ابیورد ودره جز وکلات رابه حوزۀ خدمت خوددرآورده، کلات راکه حصن حین وحصار متین خداآفرین بود،باقلعۀ دستجرد وابیورد که پیوسته جولانگاه اشهب گیتی نورد ومسکن ومأوای دولتخواهان اخلاص پرورد بود،برای افراختن بیرق حکمرانی اختیار وبه یاری جناب آفریدگار آغاز کردند.»

نادر زیرکانه مستقر اساسی خویش رادر کلات قرارداد،چون به درستی،حصن حصینی بود وبه خوبی می توانست که پایگاه مطمئنی برای وی باشدوبرای دست اندازی های بعدیش به جوانب واطراف ومصون ماندن از تعرضات اعدا جایگاه مناسبی به حساب آید.بدین نحو،حریم قدرت میراثدار ابیوردی مرزهای تازه ای پذیرفت وهمگام با زدوخوردهای دائمی تاحوالی مرو ازیک سوو صفحات مشهد وطوس از جهت دیگر امتداد بافت. البته که خراسان آن روز،سرزمین بی سرکشی نبود که تنهاجولانگاه اشبهه نادرویاران از راه رسیدۀ وی باشدو درست این است که بگوییم در هرگوشۀ آن گردنفرازانی بودندکه به اقتضای تجاوزات دائمی ازبکان و ترکمانان ویامبارزات پی گیر با جنگاوران محلی ابدالی وکرد وغیره،همه در حالتی ازآمادگی رزمی به سرمی بردند.اگرازاین نقطه نظر هم موضوع رامورد توجه قراردهیم که درکشور ایران غالباً رسم بود که درهنگام جابه جاشدن شاهان و«شاه میری ها» تغییراتی به وجودآیدو سرجنبانان محلی ویاغارتگران بی اعتبار ومنتهز فرصت به فکر راهزنی وقتل وغارت همسایگان متنعم ومرفه خودبیفتد – به خصوص که اگرتغییر شخص به تغییر سلسله ها می انجامید –آنگاه می توان انتظار حوادث نامطلوب کوچک وبزرگی راداشت که سرهای سودازده برپامی کردند!

پس از متلاشی شدن هستۀ مرکزی قدرت صفویان دراصفهان، طبیعی می نمودکه نیروهای اقماری پابگیرندو به نسبت قوتی که می یافتند،قوای پراکنده دوروبر رابه جانب خودجذب کنند. بااین که دراین حالت بسیاردشوار است که مرزهای مشخصی میان بلندپروازی های شخصی و اهداف عالی ملی وانسامی اوترسیم کنیم،باز تردیدی نیست که می توان این گونه جنبش ها رابه عنوان سازوکارهای (مکانیزم) دفاعی یک اجتماع ومردم نیرومند آن تلقی کردکه از خردشدن وتلف گشتن می هراسند ودرتلاش برای زنده ماندن وبر سرپاایستادن،احیاناً جایی نیز درتاریخ برای خودباز می کنند.موفقیت نهایی هریک ازاین قدرت طلبان، البته وابسته به مقاصدی است که تعقیب کرده اندوابزاری که برای نیل به مقصود ازآنها بهره برده اند.

نادرکه از همکاری دور ونزدیک خودبا متنازعان محلی وازجمله ملک محمود طرفی برنبسته بود،دست کم این حکمت راآموخته بودکه ناچار است قوای خودرادر ترازوی افتخارات شهرت طلب بلندنامتری بریزدواز طریق یک کاسه شدن با عوامل صاحب نفوذ ریشه دار مملکت، در دستگاههای بالای اجتماع رخته وجایی بازکند.جاذبۀ قدرت قدیم وشوکت قویم سلسلۀ صفوی نیز نامجوی افشار رابرآن می داشت که طهماسب سرگردان راتکیه گاه مطمئنی برای اجرای مقاصد خویش ببیندوبا اعزام میرزاعلی اکبر(ملاباشی دوران سلطنت نادر) به خدمت طهماسب،منشور حکومت قانونی خودبر ابیورد رااز او بگیرد.این امر حقیقتاً برای نادر اهمیت داشت، چون برای نخستین باربودکه مردخود ساخته،پناهی زی خویش می یافت وازحمایت اسمی وظاهری کسی برخوردار می شد که دست کم از مرده ریگ شهرت واعتبار چندین سده تاجداری خاندان خوددرایران، بهره می گرفت.برای طهماسب نیزکه دربه در دنبال حامیان وهواداران جدید می گشت – بااعتنا به عدم اعتمادی که به صداقت فتحعلی خان پیداکرده بود – این فرصت تازه وتوفیق مغتنم بودکه طرفدار بلندآوازه و نیرومندی رادست وپا کند.چون نادرهم،در خلال جنگهای محلی باملک محمود ودیگران ونیز مساعدت به رضاقلی خان غلام ومحمدخان ترکمن، اعتباری به هم رسانیده وجمعیتی زبده وجنگی به دوروبر خودگردآورده بود.

محتملاً درهمین هنگام است که طهماسب برای تفحص بیشتر دراحوال نادر،نمایندۀ خود حسینعلی خان معیر الممالک رابه خدمت وی فرستادو این مرد، که بعدها وتاپایان کار نادر، همیشه ندیم جلوت وامین خلوت اوبود، برحکومت فرزند کوهسار صحه نهاد واز وی دعوت کردکه برای تقرب به درگاه شاهی وقلع وقمع سرکشان داخلی وخارجی مملکت به استمداد طهماسب بشتابد.

باوصول پیام طهماسب،نادر که دائماً درصدد رهایی از شرحریف قوی خوددر مشهد بود،رهسپار خبوشان شدو درکعیت دوتاپتج هزار سوارکارآمدومستعدی که تربیت کرده بود،ملازمت شاه راپذیرفت.این نیروها که دراختیار سردار خراسانی بوددراجتماع باقوای طهماسب، فی الحقیقه هستۀاصلی ارتش پیروزمندی راتشکیل دادکه پس ازاین تاریخ، کراراً درجنگها وستیزهای محلی ومملکتی شرکت کرده واگرنه درهمۀ آنها در اکثر نزدیک به اتفاقاتشان پیروزبوده است.اتفاق نادر باطهماسب باید درحوالی اوایل محرم سال 1139/سپتامبر 1726 بوده باشد،چون در 22 محرم همین سال است که نیروهای مجتمع که البته تحت فرماندهی فتحعلی خان قاجاربوده اند،از قوچان عزم مشهد می کنندوبه سروقت کسی می روند که درآن تاریخ،ضعیف ترین دشمنان حکومت آل شیخ صفی به حساب می آمد.

اینکه مؤلف کتاب حاضر،داستان پیوستن نادر به جمعیت شاهی راپس از تصرف شهرمشهد ذکرمی کند،اشتباه است،چون برخی مؤلفان معاصر،ماند حزین هم،دوست می داشته اند که همۀ فتوحات رادر آغاز به ارادۀ طهماسب وفعالیت او منتسب کنندو حق این است که بگوییم اگرشخصیت فرعی نادرچنان تجلایی نیافته بود که متفوق براصل سلطنت گردد،این گونه افتخارات بس به همان وجود شاهی متعلق می ماند.باری، بااین که میان شاه ونایب السلطنه قاجاری او،نقاره هایی وجود داشت،باآمدن نادر،به صورت محسوسی کفۀ قدرت به جانب طهماسب متمایل شد.نهایت این که هرسه آنها می دانستند که دشمنان خطرناکی درپیش دارند وعلی العجاله جایی برای درنگ باقی نیست.پس اردوی پادشاهی،تدبیر ملک محمود راپیشنهاد خاطر ساخت وراهی مشهد شد.

ملک که خودرابه اندازۀ کافی نیرومند می دانست، به استعداد تمام ازشهر بیرون آمد ودرنزدیکی های خواجه ربیع، رزمی سخت دلیرانه نمودولی شکست وناگزیر به استحکامات مشهدوقوای معتنابهی که درآن گردآورده بود،پناه برد.محاصرۀ شهرآغاز شدو با شدت مدافعۀ سربازان محمود،تادوماه نیز به درازا کشید،تاآنجا که«معلوم دورو نزدیک شدکه به هیچ وحهی بهبودکاراو رامآلی محمودنیست»و«نزدیکان اورفته رفته دامن یک جهتی ازاو درچیدند.»یکی از این کسان پیرمحمدبیک نامی بودکه سپهسالار ملک محسوب می شد،درنهان،معاونت خود علی خان رابه خدمت نادر فرستادوپس ازکسب اطمینان دربارۀ آیندۀ خود،درشب 16 ربیع الثانی سال 1139 دروازۀ میرعلی آمویه راکه تخت حفاظتش بود،به روی سپاهیان شاهی گشود.ملک محمود تلاش بی ثمری تبدیل وازخرگاه ودارایی سلطنت به خیمۀ قلندری ودرویشی نقل وتحویل نموده، دریکی از حجرات آستانۀ مقدسه به رسم خمول «بنشیند». درتکلمه کلام حریف بایدافزود که زهددروغین ملک محمود،مدتی دراز به طول نینجامیدو چون درهمین ایام، بین طهماسب ونادر اختلافاتی بروز کرده بود – وحقیقت راکه ویزران شاه پاگرفتن هرصاحب قدرتی رامخالف موقع ومقام خودمی شناختند – وی برای جلوگیری از گسترش نفوذ فوق العاده سپهسالار خود،به فکرافتاد که ملک محمود رانیز به بازی گیرد.اما ملک،نادر رااز مقاصد طهماسب آگاه ساخت واین مقدمه موجب پیدایش الفت میان آنها شد.

درهمین بین شورشی در مروبه وقوع پیوست وبین فولادبیک حاکم ذی الاقتدار شهر وجماعت تاتار ساکن آن به زعامت کاظم بیک،جدالی پردامنه برخاست که منجربه غلبۀ جماعت تاتار گردید.محمدکاظم که خودشاهد ماجراست، از بی سیرتی تاتاران حکایتی دارد که پشت زن ها را داغ می کردند واقربای وی برای جلوگیری از انجام این عمل زشت بامادر وی،رشوه ها به اوباش می دادند.باری ملک محمود که معتکف بود،درصدد دامن زدن به آشوب برآمدو «در جزو هرروزه»،نوشتجات به ایشان قلمی، وآن طایفه راتحریک به فساد می نمود.

نادرکه به حقیقت مترصد فرصت ومتفحص بهانه ای برای دفع شر وجود وی بود،این خیانت رادستاویز ساخت ومحمدخان پوله رابرای کشتن ملک برگماشت واوهم«به قصاص خون محمدبیک مین باشی چوله که از کشتگان بیداد محمود بود،وی رابا برادرش ملک اسحق به یاسا رسانیده وملک محمدعلی راکه برادر کوچک آن دوبود به نیشابور نزد بیرامعلی خان بیات فرستاد.اونیز مومی الیه رادر عوض خون فتحعلی خان برادر خود عرضۀ انتقام گردانید.»

بدین ترتیب،نادر یکی دیگر از مخالفان قدیمی خودرااز میان برداشت  و به تقریر صحیح تر،باحاکم سابق تون همان کرد که اگر اونیز می توانست، ازانجامش دربارۀ نادر دریغ نمی ورزید.

ازمیان بردن غنائم جنگ مورچه خورت

این واقعه راعموم مورخان ثقۀ معاصر نادرنوشته اند وخلاصه آن این است که سرداربزرگ خراسانی، صریحاً تإکیدکرده بودکه درپیکار عظیم با اشرف وحامیان داخلی وخارجی وی قاطعاً به قلع وقمع آنان پردازندو «احدی به اخذ مال وغنیمت نپرداخته،از قتل وغارت نیاسایند.» محتملاً اساس فکر نادررا هم این امرتشکیل می داده که «مبادا غازیان طمعکار از افزونی مال گرانبار وازفکر جنگ بازمانده،به ذخیره اندوزی که سرمایۀ آفات ودشمن جان بنی نوع انسان است،گرفتار کردند.» ودیگر این که درنبردی چنان سهمگین که عدو،خواه ناخواه از همۀ امکانات خودسود می برده وبه کوششی تعیین کننده دست می زده است،تا آنجاکه ممکن بوده،توجه رزم آوران به نابودی خصم متمرکز باشد.این رانباید فراموش کرد که هنوز سروکار نادر با مردمی نبوده است که رشادت خودرا دربرابر عصیانگر قندهاری،به تمامه کسب کرده باشند،ومآلا درخلال نبردهای اولیه ای که هنوز کارآیی وتجربۀ جنگی کافی نداشته اند، پیوسته دلواپس این معنی بوده است که مبادا دشمن با بی مستحفظ گذاشتن اثاثه واسباب خویش،نوعی دام برای آنها پهن کرده باشد.

بی تردی مسئله ای که برای نادر،ازهمه معتبرتر ومهمتر بود، حفظ انضباط نظامی سربازان بودکه عمده طریق نیل به پیروزی های بعدی وی وآنها راتشکیل می دادو اوکه در خلال همۀ دوران پرتلاش ومبارزۀ زندگی خویش – وبه حقیقت تاپایان کار – نشان دادکه نمی توانست حتی دربرابر کسب پیروزی افراد تحت امر،از رفتار خودسرانۀ آنهاچشم بپوشد،دراینجا نیزبه شدت عمل کرد وبه افنای همۀ غنائم امرداد.محمدکاظم که واقعه رابه تفصیلی شنیدنی ذکرکرده،می نویسدکه«چون اموال واسباب آن جماعت از زروجواهر وزرینه طلاآلات واقمشه ونفایس قیمتی که درآن روز بربالای هم انبوه شده بود،غازیان راقوت مطالع غالب آمده،از قدغن آن حضرت غافل افتاده،به کسب غنائم واخذمال مشغول شدند،هرچند نسق چیان سپاه در ممانعت ایشان لازمۀ جدو جهد رامرعی نمودند،فایده مترتب نشده، دراخذ عمل خود دلیر بودند. امیرنامدار با موازی هشت هزار سوار دربالای خامۀ ریگی که سمت شمال مورچه خار(کذا) بود،متوجه آن سپاه وبه نظارۀ جمع نمودن اموال وغنائم مشغول بودکه به یک بار آت غضب قیامت لهب درجوش خروش آمده، جمعی راتعیین نمودکه ممرها راگرفته، هرکس ازغازیان که مال غنیمت می آورد، فرمانبران ازآن گرفته،بربالای یکدیگر درمیان صحرا انبار می نمودندوچون غازیان بافتح نمایان معاودت نمودند، سرکردگان سپاه راطلبیده،اکثری راسیاست وبعضی رازجرو تنبیه زیاد نموده،از نظر کیمیا اثراخراج فرمود وجارچیان بلندآواز رامقرر نمود مه هرکس دینارو حبه از مال افغان بعداز ده سال از نزد آن ظاهر شود، مستحق سخط قهرمانی خواهدگردید.چون غازیان چنان دیدند که اکثر از سرکردگان رامقتول وبرخی راگوش وبینی بیده .بعضی رااخراج نمود از بیم وخوف جان، آنچه کسب نموده بودند،آورده، تسلیم نمودند. درآن روز غم اندوز،ماتم وغم وبرغازیان رخ داد واز بیساری اموال واسباب جماعت افغان از خزانه وفراشخانه وچادر وسایبان قیچی خانه وغیره که در دشت مورجه خار چون کوه دماوند ظاهر گردیده بود،چون معلوم شدگه دیگر دینار وحبه درنزدکسی باقی نمانده وخواه از نقد وخواه از جنس آتش غضب به افروختن آنها شعله کشیده، مقرر فرمود که مجموع اموال واسباب راآتش زدند.»

نادر،بااین که ه خوبی درجۀ نیاز لشکریان وخودرا به آن همه خواسته می دانست،بااین همه باتدبیری زیرکانه ومناسب،از آزمندی آنان جلوگیری کردو نه تنها درین مورد که درمراتب دیگری نیز کراراً به آنان یادآور شدکه انتظام سپاه برهمه چیز مرجع است.به اضافه که می دانست اگر دست وبال ارتشیان به گردآوری مال ومنال بازباشد،به مجرد استغنا، از خوب جنگیدن – واگرنه اساساً از جنگیدن – بازمی مانند ودیگرباره مستحق همان فلاکت هایی می شوند که تجربۀ تلخ افغانان غلزه، بدانها آموخته بود.

بازگشت محمدخان بلوچ از سفارت عثمانی

توضیح مؤلف درباب مراجعه محمدخان بلوچ از سفارت عثمانی دراین تاریخ وپیوستن اوبه دربار شاه طهماسب به هیچ وجه درست نیست.این مرد که به هنگام لشکرکشی محمود به صوب اصفهان دربین راه با وی موافقت کرده ومحتملاً به امارات فوج هم رکابی خود،دراردوی افغانان بای مانده بود،در دوران حکومت اشرف، به عنوان نماینده وسفیر اوبرای مذاکرۀ با ترک ها،به استانبول عزیمت نمود.

اعزام این سفیر از طرف اشرف،به منزلۀ کوششی بودکه اوجهت شناسایی دولت خود به کار می آوردوچون ترک ها راهم در حوالی همدان شکست دادوبه نوعی مصالحه بااحمدپاشا ودیگر سرداران عثمانی مستقر درخاک ایران،تزدیک شد،وقتی که محمدرشیدفرستادۀ ترک به درگاه اشرف، به کشور خودبازمی گشت،محمدخان هم که درآن تاریخ به حکومت شیراز منصوب بودبه عنوان سفیر مخصوص به قسطنطنیه عزیمت کردتا قرارداد صلحی راکه میان دوطرف متخاصم منعقدشده بود، به صحۀ باب عالی برساند.ازآنجاکه یا فرستادۀ ترک دراصفهان،به خشونت رفتار شده بودو به گمان این که وی جاسوسی ازطرف عثمانی ها برای تشخیص میزان قوت واستعداد افغانان وکیفیت نفوذآنها درجامعۀ 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

معدودی عصیان پیشۀ قندهاری پایان دهد.ولی اوبه طور وضوح عدم شایستگی خودرا درمقام رهبری یک ملت به ثبوت رسانید وچیزی نگذشت که از کاشان به جانب قزوین روی نهاد وپس از اقدامات اولیه ای که ازسربی میلی برای جمع آوری سربازان انجام داد،به فسق وفجور دست زدوبدین طریق فرصت های گرانقدری راکه برای نجات مردم اصفهان خانواده وتاج وتخت موروثی داشت، همه رابرباد دادوباطل سپرد.

ورود طهماسب به قزوین واعلام پادشاهی

وقتی که درباریان  شاه سلطان حسین، ازدوام اقتدار خودناامید شدندوعرصه راهم تنگتر ازآن دیدند که بتوان شخص شاه رابا آن همه دلبستگی ها به اصفهان وبه خصوص حرمسرائیانش، ازپایتخت دور کنند، خروج شاهزاده ولیعهد راتنها راه چاره نجات خویش برشمردند،ولی طهماسب به زودی ثابت کرد که نه مرد چنین میدانی است ونه درخور ایفای چنان نقش قهرمانی!هنوزبه خوبی در قزوین جابه جا نشده بود که خبر تسلیم اصفهان رابه اودادند واز کیفیت انتقال قدرت از سری که لیاقت سروری نداشت،برتارک غاصبی که«حسرت کش تاج وافسر» بودآگاهش ساختند.پس به توصیه رایزنان،براورنگ شاهی جلوس کردودست«سخن سنجاق قزوین» محملی سپرد تاآخرماه محرم«30 محرم (1135/10 نوامبر 1722)» ارتاریخ برتخت نشینی وی بدانند.

اگرچه طهماسب از چندماه پیش رسماً مقام ولیعهدی راکسب کرده بودولی بااین همه اقدامش چندان تأثیری دربهبود اوضاع نداشت، چون از طرفی محمود پایتخت راکه نبض حیات مملکت تقی می شد،تسخیرکرده بودوباتوجه به نظام مرکزیتی حکومت صفوی ذهن عدۀ بیشتری از مردم مملکت رامتوجه خویش می داشت وازجهت دیگر، سلطان حسین خود تاج پادشاهی را رسماً به محمود تفویض کرده وبه زبان خویش،وی راخلف صدق سلطنت شناخته بود.بااین حال، به روشنی می شد درک کردکه حدود نفاذ اوامر محمودی هنوز از اصفهان وقسمت هایی از کرمان وسیستان وشرق ایران فراتر نمی رفت،عمدۀ مردم مملکت ازاو ویارانش تنفر داشتندو به آنان همچون وحشیانی گستاخ که حکومت دویست وپنجاه سالۀ صفویان رابرانداخته بودندو با خشونت و سبعیت فرماندوایی می کردند، نظر می دوختند،به اضافه که مسئله مذهب خودعاملی قئی برای دورنگاه اشتن اکثریت ایرانیان ازهم وطنان افغانی آنان بود.آنچه که دراین شرایط،ضروری می نمود،وجود رهبری با کفایت وآزموده بودکه بتواند عناصر وفادار غیرمتجانس رادر سرتاسر مناطق غربی وشمالی وشمال خاوری کشوربه یکدیگر پیونددهد، حقدوحسدهای ناچیز سرجنبانان وامرا محلی رانسبت به هم از میان برداردو نیرویی یک پارچه علیه حکومت قندهاریان دراصفهان به وجود آورد.تاجگذاری طهماسب،علی القاعده باید مبشر یک چنین نهمت های ستوده ای می بود ولی افسوس که اوصاحب عزم کافی وجزم شایسته ای نبودو خیلی زود نشان دادکه جزبه هرزگی وتباهی به چیزی اعتنا ندارد.

تاجگذاری طهماسب برای محمود به منزلۀ دعوت آشکاری به جنگ بود واین هم مسلم بود که اگر موقع طهماسب استوار می شد،خطر عظیمی برای سلطۀ افغانان غلزه بود،پس بلادرنگ،جماعتی از سپاهیان رابه زعامت امان الله ودرمعیت اشرف به قزوین فرستاد.هنوز نیروی اعزامی به ده فرسنگی آن شهر نرسیده بودکه «شاه طهماسب با قلیلی که همراه داشت سرخویش وراه آذربایجان درپیش گرفت.»

اعزام محمدخان ترکمان به خراسان

این که مؤلف نوشته است که «ممالک خراسان از سرداری صاحب وجودخالی بود» ازیک نظر به حقیقت امرجوردر نمی آید،چون صرف نظر از وجود گردن کش دلاور ومغردری چون نادر،درسمت ابیورد ودره گز،ملک محمود سیستانی هم از حدوداواخرعمر سلسلۀ صفوی وبه تقریب از زمان اسلیم اصفهان،خودرا دررأس نیرویی قرارداده بودکه حتی برشهر بزرگ مشهد استیلا داشت ملک محمود که به اعانت برادرش اسحق، جمعی از جنگاوران نخی ولالوی رادر خدمت گرفته بود،آرام ارام حوزۀ فرمانروایی خودرااز محیط حاکمیت اجدادی خویش – سیستان – بسط داد وناحیۀ تون رانیز تحت تصرف درآورد.اوضاع پریشان دربار ایران دراین ایام موجب شده بودکه هرسری سودایی به خودگیردو هرگردنکشی هوای سروی پذیرد.ملک محمود هم که «بنابر استیلای مادۀ غرور واستکبار چندان اعتنایی به خوانین ارض اقدس نمی کرد» مورد اعتنا اسمعیل نام غلام گه پس از مرگ صفی قلی خان سردار به رتبۀ سپهسالاری فایز ومأمور به تسخیر هرات گردیده بود«قرار گرفت وبابهره گیری از یک فرصت کوتاه که خیانت پیرمحمدخان به فتحعلی خان قاجار بیگلربیگی مشهد، فراهم آوردهب ود،خان قاجار راکشت وزمینۀ استقلال خویش رابیش از پیش فراهم آورد.

کشمکش هایی که درمیان فرمانروایان محلی استادن بزرگ خراسان پیش آمد موجبات ضعف سپهسالار مزبور وروی کارآمدن مردم هرج ومرج طلب رافراهم آورد ومقارن احوالی که اصفهان تسلیم افاغنه غلزائی می شد،مشهد نیز به تصرف خان سیستانی درآمدو اوموافق شدگه بی دغدغۀ خاطر بساط تمکن بگسترد.پس ازاین مرحله «رؤسای ایلات خراسان از راه ضعف نفس وقوت وهم، به طوق خدمت اوگردن نهادندودراطاعت به رویش گشادند.» ملک پس از اندک مدتی،حوزۀ قدرت رااز غرب به نیشابور بسط دادوچون ازپریشانی ودرماندگی طهماسب آگاهی بیشتری بدست آورد،استفادۀ از فرصت رامغتنم شمردودرصدد ایجاد بشاط پادشاهی برآمد.دستورداد که به تبع نام وسابقه وادعایی که داشت، تاجی کیانی برایش درست کنندو سکه وخطبۀ فرمانروایی به نامش نمایندو«ارقام به اطراف ولایات خراسان قلمی نمودکه چون همیشه پادشاهان کیان درممالک ایران صاحب اختیار وفرمانروا بوده اندو نواب همایون مااز آن دودمان می باشد،دراین وقت به توفیق ایزدمنان بر سریر خلافت وکامکاری برآمده، از شفقت الهی وامداد بواطن ائمۀ اثنی عشری بر جمیع ممالک ایران تسلط یافته، دماراز روزگار افغان وسرکشان هردیار برآوریم.درخلال این سنوات،شاید تنها اشتغال عمدۀ خاطر ملک محمود راوجود حکمران سرکش ابیورد،نادر،تشکیل می داده است که بیش وکم مانند خواو داعیه هایی داشت ودرنهایت،انتظار فرصت های مناسب رامی کشیدند.کشمکش های طولانی ومکرر این دوباهم،گاه نیزصلحی موقتی به خود میدید ولی دراکثر مواقع بی نتیجه به پایان می رسید.تاآن که طهماسب،رضاقلی خان غلام رادر سال 1137/1724 به عزم راندن ملک از خراسان به مصاف وی فرستاد.»

میرزامهدی می نویسد که با وجود استعانت رضاقلی از نادر،چون مشاهده افتاد که نیروهای نادر ممکن است که به فتح نائل شوند وزمینه ای از خودنمایی برای رضاقلی باقی نگذارند،باوجود پیروزیهایی که احتمال آن می رفت،باز به قوای نادری امربه بازگشت داده شدودرنتیجه، کاری از پیش نرفت.

طهماسب که دراین موقع در آذربایجان بسرمی برد،پس از شنیدن خبرناکامی رضاقلی خان، اوراعزل کرد ومحمدخان ترکمان رابه سرداری منصوب ساخت.مشکل می توان تصورکرد که شاه نگونبخت صاحب استعداد جنگی وبنیه وقوه ای هم می بوده که همراه سردار انتصابی خودبرای تسخیر خراسان آماده کرده باشند.چون منابع ازاین قواذکری نمی کنند.به احتمال می توان گفت که تعداد حامیان سردار که در حقیقت ابوالجمع شخصی وگارد محافظض محسوب می شده انداز صدتن تجاوز نمی کرده است وعمده اعتبار دراین کشاکش ها،نام وشخصیت طهماسب وادعای به ظاهر مشروع اوبرای دوام سلطنت سلسلۀ صفوی بایدباشد.

درورود محمدخان به نیشابور، فتحعلی خان بیات حاکم شهرکه بطوع وکره طاعت ملک محمود راپذیرفته بود،بغی اختیارکرد وبه سردار پیوست ولی ملک باسرعت وحدت به قلع وقمع اوپرداخت وپس ازجنگی شدید، دستگیر ومعدومش ساخت وبرادرخود اسحق رابه حکومت آن شهربرگماشت.نادر هم که محتملاً خواسته بود هماهنگ با استخلاص نیشابور ازچنگ گماشتگان محمود،درمشهد عرض وجود کند، باپیرمحمدنام از سرداران اوبه جنگ پرداخت وراه حریف رانیرومند می دید،با گردآوری عده قوای خوددر مشهد ونیشابور،درصدد برآمد که کار جنگ با مدعی کهنه کار رایکسره کند. بااین که میرزامهدی نادر رادرآغاز کارفاتح می شماردوملک محمود وبرادر اواسحق رامتواری ومحصور قلمداد می کند، اما می توان استباط کرد که نزدیک بودن این دو به مستقر قدرت خود باتوجه به اختلافی که زیرکانه در اردوی قلی بیک – اوهنور به این نام خوانده می شد – ایجادکرده بودند اوراناگزیر ساخته است که از تعقیب خیالات خود و محمدخان ترکمان – که وضع مبهمی داشته است – دست بردارد و دشمنان خانگی خویش درنساو ابیورد را برسر جایشان بنشاند.

از سرنوشت محمدخان ترکمان خبردیگری دراین اوقات دردست نیست،چون نادر هم به دعوت مروان مکرر عازم آن شهرشده وبیش وکم سلطۀ خود رابرحوزۀ شمالی خراسان ومناطق کوهستانی دره گزونسا وابیورد،بسط داده است.درعین حال جنگهای کوچک وبزرگ داخلی،باعث شده است که حاکم شهرکوچک ابیورد،خودرا درزمرۀ امرای صاحب اعتبار خراسان جای دهدودرآن هنگام که طهماسب آواره،همه جا به دنبال حامیان جدیدی می گشت،از نفوذ وشهرت وی آگاهی یابدوبرای جلب مساعدتش کسانی را اعزام بدارد.

جلوس اشرف بر تخت سلطنت

محمود درپایان کار خودبه گونه ای از اعتدال مزاج دورافتاده بودکه که بر همه کس بدگمان شده بودوبه هربهانه نه تنها مردم شیعه مذهب ایران که هواداران سنی خودرانیز می کشت. این جمله کاررا بدان پایه از زشتی و خشونت رسانیدکه امان الله سپهسالار لشکروی درصدد فرار برآمدو چون محمود متوجه شد که هرگز قادر به گلاویزشدن با دشمن گریزپای نیست وبهرطریق،ناچاراست که باوی سرآشتی پیش گیرد،ناچار خود در پی وی شتافت وپس از گفت وشنود بسیار،وی را راضی به بازگشت به اصفهان ساخت.اما پس از آن نیز،همواره روحیه سوءظن درمیان طرفین برقرار ماندو بی اعتمادی وعدم اطمینان،به تمامه از میان نرفت.شکست ارتشی که به زعامت خودمحمود برای تسخیر کهکیلویه اعزام شده بود وبه دنبال آن شکست قاطعی که درمحاصرۀ شهریزد نصیبش شدو چیزی نمانده بودکه به اسارتش منتهی شود،دست به دست بی اعتمادی افراد سپاهی از فرماندهی وکفایت وی،بیماری روانیش راشدت بخشید.تا آنجاکه وقتی خبرموهوم گریختن صفی میرزا پسر سلطان حسین رابه اودادند،بدون تعمق درصحت وسقم این خبر،آناً به حال جنون افتادو به قتل کلیۀ شاهزادگان سلسلۀ صفوی سوای سلطان حسین ودوکودک خردسالی که به وی پناه جسته بودند. دست یازید.زعمای هم رکابی او،ناگزیرش ساختند که اشرف پسر عمش راکه به قندهار رفته بود،به خدمت خودخواند ولی با این همه صفتیی دربین این دو وجود نداشت،پس اشرف رامحبوس کرد.درقصرسلطنتی تحت مراقبت قرارداد.

چون بیماری محمودبالاگرفت ودیگر خردو بزرگ کسی رادر پیشگاه او برجان خود ایمنی نبود.امان الله ودیگر سران افغانی،به خدمت اشرف شتافتند وپس از رهایی او، به قصر سلطنتی هجوم بردندوآن را تصرف کردندو میرزامهدی تاریخ این واقعه را 12 شعبان سال 1137 ذکر می کند وبه این ترتیب دوران استیلای محمود براصفهان وبخشهای کوچکی از استانهای مرکزی وجنوبی وشرقی ایران که ازدوسال ونیم تجاوز نمی نمود،به پایان آمد.

چهارروز پس از این حادثه ویک روزبعدازمرگ محمودبودکه سلطنت اشرف اعلام شدواودر نخستین مرحله از زمامداری،به قتل کلیه کسانی 0 واز جمله امان الله – دست زد که به نحوی در رسیدن وی به اریکۀ زمامداری مساعدت کرده ویا طرفدار بالقوۀ محمودباقی مانده بودوحتی برای این که ازآن پس هم مزاحم ورادعی نداشته باشد،برادر کوچک خودرا نیز کورکرد.اشتغال عمدۀ خاطر اشرف،وجود طهماسب فراری بودکه طبیعتاً در ذیل نام شاهزادگی وشاهی،جمعی رادرهرکجا می توانست به دوروبر گردآوردو چون در ایام زندانی شدن،باوی،نوعی رابطه برقرار کرده و امید دستیابی به تاج وتخت را به شرط خلاصی از بند، به شاهزاده داده بود،دراین اوقات پی گیر مدعاشد تامگر مرغ رمیده را به دام آوردو تنها مانع برجسته دوان سلطنت خویش رااز میان بردارد.

بدین قراربه وی پیشنهاد کردکه درنقطه ای میان قم وتهران بایکدیگر ملاقات کنندتا ترتیب انتقال سلطنت به طهماسب رابه تراضی بدهند. بزرگان دربارصفوی که در اصفهان مانده وزین پیش، واسطۀ گفتگو میان دوطرف بودند،باحادثۀ مرگ محمودو تغیرر ناگهانی شرایط به نفع اشرف،از دامی که می رفت برای پادشاه صفوی نشان گسترده شودآگاهی یافتندو چگونگی مطلب رابه وسسیله پیکی تیزپای برای طهماسب قلی خان فرستادند.از بخت نامیمون،قاصدی که حامل نامه بود،به دست صیدال خان که به اصفهان می آمد،دستگیر شدونامۀ مکشوف،به نظر اشرف رسید. اشرف هم، به عنوان تفرج، جمعیت وارده در توطئه راکه به بیست وپنج تن می رسیدند،به فرح آباد دعوت کردوهمه رابه قتل رسانید.

بااین همه طهماتسب که از حقیقت مجاراغافل مانده بود،به میعادگاه رسیدوفقط در آخرین ساعات بودکه به واسطۀ توجه دیده بانانش، از جمعیت افغانان وطبعاً نیات واقعی اشرف آگاهی یافت وپس از برخورد جنگی ناموفقی راه فراردر پیش گرفت وبه مازندران شتافت.

اوضاع ایران وجریان امورکشور دراین زمان،سخت به پریشانی گرائیده بود.حکومت اشرف،نواحی مرکزی وجنوبی ایران تا قسمت های غربی خراسان رابه نحوی تحت اختیارداشت وبااین که،در تحلیل نهایی سلطۀ اوبه ظاهر چندشهر عمده چون اصفهان، شیراز، کرمان، سیستان و قومس منتهی می شد، بااین همه رعبی در دلها افکنده وجای پای وسیعی در داخلۀ مملکت به دست آورده بود.درست است که از قندهار که زیر فرمان حسین سلطان برادر محمودبود، امیدمساعدتی نمی توانست داشته باشد وناگزیر از پیش گرفتن رویه ای دفاعی بود،اما به مددهوش وکفایت ولیاقت چشمگیر فرماندهی خودو درسهایی که از تجربیات تلخ دوران محمود، گرفته بود،بیش از پیش به سیاستمدار جنگی موفقی تبدیل شده بود که هرآینه اتفاقاتی غیرمترقب پیش نمی آمد،می رفت که بردوام واستحکام دولت خود بیفزاید.

طهماسب هنوز برای اوخطری جدی نشده بود وباگریز به مازندران،فی الحقیقه ملجائی یافته بودکه سرخود درپیش گیرد وناظری از دوردست برجریان های کشور باقی بماند.دولت های روس وعثمانی نیزکه در 1137/24 ژوئن 1724 برای تقسیم بخش های شمالی وغرب ایران بایکدیگر به توافق هایی رسیده بودند،ترجیح می دادند که از کمک به هریک از مدعیان داخلی مملکت،دریغ نورزند وعندالاقتضا سیاست های تجاوز وپیشروی خودرا تعقیب کنند.

اقداماتی که اشرف بازیرکی تمام برای حلب نظرها ترک ها به کار می آوردتا پشتیبانی آنان وبه خصوص سپاهیان ومردم عادی عثمانی رابرای دوام حکومت خود جلب کند،به نتیجۀ مؤثری نینجامید وهمسایه غربی ایران که وضع راشوریده تر ازآن می دید که تنها به حدود اشغالی قرارداد باروسها بسنده کند، احمدپاشا والی بغداد رابه همراهی خانک پاشا حاکم وان وعبدالرحمن پاشا، حاکم همدان وقرامصطفی پاشا حکمران موصل وسپاهی بسیار به ایران گسیل داشت تابه تسخیر ملک متصرفی افغانان اقدام کنند.اشرف که به ثمرات غافلگیری آگاه بود واز صفات نظامی نیزبهره ای داشت،یک ستون دوهزار نفری از نیروهای ترکان را محاصره وهمگی رانابودکرد. این شکست روحیۀ ارتش عثمانی راتکان داد واحمدپاشا رامجبو رساخت تاپیشروی خودرا متوقف واطرافش را سنگربندی کند.به اضافه که اشرف دست به دست پیروزی درجنگ، گروهی رانیز جهت اخلال درکار سربازان عثمانی وایجادتردید در ذهن آنان نسبت به مشروعیت نبرد با مردم سنی مذهب،به میان اردوی احمدپاشا فرستاد.خلاصه این که:«چرا با مسلمانانی که احکام وتعالیم حقۀ همان دیانت رادربرانداختن دولت شیعۀ رافضی پیروی می کنند، به دشمنی برخاسته اید؟» بااین همه جنگ آغاز شدوبخشی عمده از سپاهیان ترک، بابی میلی به روی خصم آتش گشودند.اشرف هم که مردانه می جنگیدو پیروزی درپیکارصاحب تأثیری قاطع در دوام حکومت خودمی دید، باوجود غلبه، طریق مسالمت درپیش گرفت،چون بیش از همه مایل بود به هرنحو که میسراست با عثمانی صلح کندو پس آن گاه به سروقت سرجنبانان داخلی که هنوز به امید زعامت طهماسب، خطری بالقوه عظیم راتشکیل می دادند،بشتابد.

به موجب معاهده ای که دراین موقع(1140/1727) به امضا رسید،مقررشدکه اشرف مقام خلافت آل عثمانی راباور داشته باشدوبه جای آن هم،سلطان،اورابه پادشاهی ایران بشناسد.ایالاتی که به تصرف ارتش ترک درآمده بود، کماکان دراختیار عثمانی باقی بماندو باقی ولایات که مدعی دیگری برآنها نیست،درذیل حکومت اشرفی شناخته شود.مشکل می توان تصورکرد که هیچ یک از طرفین، به دوام چنین عهده نامه ای، اطیمنان داشته است.چه ترکان،به خوبی متوجه بودند که سلطۀ قندهاریان بی دوام وغیرقابل پایداری است وگردنکشان متعدد ایرانی، به هیچ وجه زیربار چنان حکومت جائری نمی روند.دیریا زود،سرجنبان قوی دستی از تقطه ای برمی خیزد ونیروهای کامن ملت راکه مترصد طغیان بود،به راه درست هدایت می کند. برای آنان هم بهتر بودکه علی المعالجه جای پای خود رادر مناطق وسیعی که از قفقازیه تاهمدان و خوزستان تصرف کرده بودند محکم کنندو به انتظار پیش آمدها بنشینند.از طرفی اشرف نیز منتهز وقت برای تحکیم پایه های قدرت خودبودو در حقیقت، چیزهایی رابه حریف قوی پنجه می بخشید که مالکیتی برآنها نداشت!اما جنگ مزبور باعث شد که سلطان حسین نگونبخت به نحوتأثیرانگیزی به قتل برسد،به این معنی که قبل ازآغاز مخاصمه، احمدپاشا«ایلچی نزداشرف روانه وپیغام دادند که افاغنۀ طایفۀ بی پاو سر «و» بدون اهلیت مالک سریر وافسرند.چون پادشاهان وارث پادشاهان می باشند،خاقان سعید رابه ایشان سپرده، ازراه رسم سلطنت عارضی کناره گیرند.اشرف نیز از اصفهان عازم گلپایگان گشته، چاپار فرستاده،پادشاه مغفور راکه در اصفهان می بود،از دم تیغ جفا شربت شهادت چشانیده، سراو رانزد ایلچی روم فرستاد.» این که سلطان حسین بارفتاری که در دوران سلطنت خودداشت،سزاوار پایانی بهترازاین نیز بوده است ویانه، برعهدۀ تاریخ است، ولی ازاین جهت که اشرف،رفتاری آنسان وحشیانه وخشن باوی نموده وشاه مخلوع وخانه نشین راکه مصدر هیچ گونه فعالیتی نبوده، به افظع وضع مقتول کرده است.نمایندۀ طبیعت قهار و روشی غیرانسانی است که برای بقا وثبات خود،بدان ها دست یازیده است.ازآن پس،مبارزۀ مختصری میان نیروهای اشرف به رهبری محمدصیدال خان دسته ای از قوای روس، درمحلی میان رودسر وتیمیجان اتفاق افتاد که باناکامی افغانان پایان پذیرفت واشرف که درصدد تصرف گیلان بود،ناگزیر از تعقیب خیالات خویش انصراف جست وبه تقویت نیروهاو وضع دراصفهان پرداخت، اشتغال عمده اشرف را استماعاخبار متواتری می توان دانست که از جانب طهماسب می رسید،چه جاسوسان وی از تقویت روزافزون نیروهای هوادار دودمان صفویه درمازندران وخراسان باخبرش نگاه می داشتندو وقتی سرانجام ازتمکین تمامی مناطق مزبر وبه خصوص شکست افغانان ابدالی هرات – که در دلاوری خودرا برتر از قندهاریان می شمردند – آگاهی یافت،دانست که اگر به موقع اقدام نکند و خودبه استقبال حوادث نشتابد،باید خطر رابر در سرای خویش،آن هم در پایتختی که به هیچ وجه روی بروفاداری مردمش اعتماد نمی شد، مشاهده بنماید.

درتابستان سال 1142/1729 دراصفهان شهرت یافت که حسین سلطان حاکم قندهار درصدد لشکرکشی برای پیکار بااشرف برآمده است ودرعین حال، اخبار پیاپی دیگری حکایت ازآن داشتند که طهماسب وسردار جنگی بی هماننداو،نادر، قصدحرکت به اصفهان رادارند.اشرف که به امتیازات غافلگیری وحمله بیش از مدافع،اعتقاد داشت،تصمیم گرفت که خود رابرای نبردی قطعی آماده کند، پس «با جمعیت موفور وکثرت غیرمحصور روز دوشنبه 13 شهرمحرم الحرام سنه 1142 مطابق تخاقوی ئیل به حدود خراسان رایت افراز پیکارشد.»

ازجانب دیگرنیز، نادربااین که به سپاهیان خود رخصت مراجعت به مساکن خویش داده بودو بنابه تقریر میرزامهدی، درنظرداشت که در زمستان وبهارآن سال،ترکمانان دشت و استرآباد رابه اطاعت وادارد ودر تابستان سال بعد،به سروقت افغانان بشتابد،ناگزیر به احضار سربازان فرمان داد وبااین که «هنوز عرق خون از جبین تیغ دلیران نخشکیده»بود «مستعد جدالی تمیم گیرنده وتعیین کننده با غلجائیان نشان کرد.نبرد اصلی در روز شنبه 6 ربیع الاول 1142 هجری قمری سپتامبر 1729 درمنطقه ای میان ده ملا ومهماندوست اتفاق افتاد. مورخان عصر،متفقند که افغانان باتکیه برسوابق پیروزی های خوداطمینان های تامه ای به غلبۀ درجنگ داشتندوهماورد راآن چنانصعیف می پنداشتند که حتی شاهوبیک نام رابادو سه هزار کس مأمور آن ساخته بودندکه پس از شکست ارتش نادری بابادپایان صبا رفتار تعاقب نموده،احدی رانگذارند که زنده به ساحل نجات رسدوشاه عالم پناه رابا آن افشار بی محابا گرفته، به درگاه جهان پناه حاضر نماینده که به عقوبت تمام وزجر مالاکلام به قصاص وجزا رسانیده ...»

درخلال این رزم سهمگین، نادر به درستی استعداد عظیم فرماندهی خودرا نمایاند واز مردمی ترسیده ومرعوب، در برابردسته هایی مهاجم وسرشار ار اعتماد به قوی دستی، نیرویی مقاوم ومتفوق به وجود آورد که درپناه تعلیمات کافی وانضباط دقیق، شایستگی خویش رابرای حفظ نام قهرمانی تاریخی خود نشان دادند.حق این است که بگوییم اشرف وارتش تحت فرمان اوآنچه راکه لازمۀ مجاهدت ودلاوری است، ازخود بروز دادندوتنها به دلیل بی چون وچرای تفوق فرماندهی،ونظم ونسق آهنینی که نادر دراردوی خودبه وجودآورده یود،شکست خوردند واین برای آنان، تجربۀ تلخی بود که به سختی آغاز شد وبی این که فرصت التیام یابد تاپایان کارشان در زرقان فارس،ادامه یافت.

ارتش منهزم به جانب تهران عقب نشست ودگرباره درسردره خوار آرایش جنگی به خودگرفت. نادرچون وسیلۀ دیده بانان خود،ازاین کمین آگاهی یافت،عده ای تفنگچی برای حمله از پشت سرفرستاد، درحالی که خودیک راست به طرف دشمن حمله برد.این تدبیر،دشمن منتهز فرصت رابه دام انداخت وناگزیرش ساخت که در «کمال خذلان وخواری، از روی شرمساری،به جانب اشرف که درورامین می بود،فراری وجمعی کثیربه بیغولۀ فنا متواری شدند.»

اشرف،پس ازاین دوشکست،که می توان گفت برای وی غیره منظره بود!به اصفهان بازگشت وچون هراس ازآن داشت که اهل شهر،با استماع اخبار مغلوبیت های پیاپی وی و رسیدن مژدۀ ورود ارتش پیروزمند، دست به طغیان زنندو به قتل عام افغانان پردازند،به زهر چشمگیری تازه ای دست زد وقرب سه هزار تن از معاریف وسرجنبانان و نامیان شهرراکشتارکرد.درهمان ،ابوالجمع اوبه غارت دکان ها وبازارهای اصفهان پرداختند واز هرآنچه که می توانستند،نسبت به ایرانی وبیگانه انجام دهند،دریغ نورزیدند.معلوم است که اشرف درصددآن بوده است که دربرابر حریف قوی پنجه,از حداکثر امکانات خویش بهره گیرد وازتمامی مقدورات استفاده کند،محمدکاظم می نویسد که تعداد جمعیت اوبه یکصدوبیست هزار نفر می رسیده است،واین البته می تواند شامل همۀ افغانان وهواداران داخلی آنها باشدکه دراصفهان مستقربودندولی هم او، رقم جنگیان افغانی حاضر درمورچه خورت رابالغ بر هفتادهزار نفر می شمارد که بازباید باورداشت جنگجویان حقیقی،رقمی درحدنصف این جمعیت بوده اند.

به حکایت میرزامهدی، اشرف از سرعسکر عثمانی که درهمدان بسرمی برد،طلب اعانت کرده بودو احمدپاشا این دعوت رابااعزام تعدادی از افسران برجسته وفوجی از توپچیان اجابت نموده بود.

اشرف برای دوام وبقای خودودستگاه حکومتیش،آنچه که درتوان داشت،انجام می داد، امامحرز است که پس از تحمل دوشکست پیاپی، روحیۀ سربازان وی به خوبی نیروهای طرف مقابل نبود،چه ارتش نادری،این بار حالت تهاجم به خودگرفته بودو کامیابی های متعدد سردار بزرگشان،توأم با اطلاعات کافی وی از فنون جنگی، چنان آنهارا بی پرواساخته بودکه درحملۀ دلیرانه به تفنگچیان وتوپخانۀ افغانها، تمامی توپ های آنهارا متصرف شدند.اشرف بااین که تاکتیک نادر در نبردده ملا (مهماندوست) رابه کارگرفته بودو آنان رابه صورت یکپارچه متمرکز ساخته وتوپخانه رادر جناحین قرارداده بود،بااین حال از صدمۀ حملات مکرر ارتشیان نادر، درهم شکسته شدوتاب مقاومت نیاورد.درنبرد مغلوبۀ تن به تن بی پروایی قوای خراسانی موجب پیشرفت کارشد وعلیرغم حملات مکررافغانان از پهلووپشت،فتح رانصیب اردوی شاهی کرد.

اشرف که کاررا زاروبخت راناسازگار دید،روی از معرکه برتافت وبا بقیةالسیف لشکریان خویش به اصفهان عقب نشست.تلفات اودراین جنگ، شدیدبود وعدۀ کثیری نیز دستگیر شدندکه درمیان آنها،جمعی ازترکان بودند.نادر که می خواست زمینۀ روابط آتی خودباعثمانی راآماده بگرداند، همۀ اسرای آن دولت رامورد نوازش قراردادو مرخص کردوبالعکس با مغلوبان افغان، طریق خشونت درپیش گرفت.اشرف باشتاب هرچه تمامتر،خود رابه اصفهان رسانیدوآماده فرار شد.هرچه اسب والاغ وچهارپای باربردار دیگری درشهر بود،همه رابه بیگاری گرفت وسه روز بعد،به سوی شیراز گریخت.بعداز تخلیۀ اصفهان به وسیلۀ نظامیان وگریزپایان دیگر افغان به قول میرزامهدی«قریه نشینان حوالی شهرواقف گشته،به شهر هجوم آورده، بااهل محلات افاغنه راکه در خانه ها فرصت گریز نیافته بودند،از سرای زندگی بیرون کرده، به نهب وغارت اموال مشغول شدند» دراین موردباید اضافه کردکه البته رجالۀ شهری نیز دست به دست اوباش در کمین نشسته داده بودندو نه تنها به آزار غریبان که به مزاحمت خودی ها نیز پرداخته واز هیچ فرومایگی، کوتاهی نکردند. خوشبختانه در 24 ماه ربیع الثانی 1142/16 نوامبر 1729 نادرونیروهای ظفرنمون اوبه شهر واردشدند وبه تمامی دشواری هایی که به مدت هشت سال برمردم بلادیدۀ اصفهان رسیده بود،پایان دادند.

درفاصلۀ تسخیر پایتخت وقلع وقمع کار اشرف وهمراهیان اودر فارس،نقاره های موجود بین نادروطهماسب به نحوی آشکار،بروز کردواین مسئله به اشرف محال داد تابا فرصت کافی به جمع آوری نیرو پردازدو از تمامی مردم سنی مذهب ایران ویا هواداران حکومت خودچون اعراب هوله و جماعت سیمقانی وبرخی از عشایر فارس وبنادر،مددخواهی کند، شاه که در 8 جمادی الاول به اصفهان واردشده وتخت وتاج اجدادی راپس از هفت سال ونیم دربدری،بدست آورده بود، درآخر امتیازات مورد درخواست نادر رابه وی تفویض کردو واورا برآن داشت که کارنبرد با اشرف ودشمنان خارجی ایران درغرب وشمال رابه پایان برساند.بدین ترتیب نادرپس از قرب چهل روز توقف در اصفهان در 30 جمادی الثانی 1142/24 دسامبر 1729 اصفهان رابه عزم فارس ترک گفت وازراه ابرکوه وپاسارگاد به زرقان در سی ودو کیلومتری شمال شرقی شیراز رسید.دراینجا بودکه اشرف با بیست هزار نفر از رزمجویان مصمم خوددر انتظار نادربودو خودمی دانست که باید به نبرد نهایی وتعیین کنندۀ سرنوشت دست زند.

جنگ زرقان درنهایت شدت آغاز شدواشرف از همۀ مهارت ها و کاردانی هایی که داشت،استفاده کرد.نخست افغانان به هیئت مجموعی حمله ور شدند ورشادت بسیار ازخودنشان دادند تاآنجاکه آتش تفنگچیان را پشت سر گذاشتندو به پیادگانی که در ردیف مقدم می جنگیدند،نزدیک شدند،ولی گلوله باران قوای نادری،کشتار هولناکی ازایشان به عمل آورد.ناگزیر بازگشتند واین بار ازجانب میمنۀ لشکر هجوم آوردند.ولی شلیک زنبورک ها وتفنگ ها که با یکدیگر همگام وهم جهت شده بود،با امدادی که نادر شخصاً به جناح مورد فشار قرارگرفته رسانید،مرتفع شدواین بار دلاوران خراسانی زورآور شدندو با حمله های پرطاقت ومکرر خود،مقاومت طرف رااز میان برداشتند.اشرف که ایستادگی نمی توانست، ناچار به عقب نشینی شدو بازماندۀ قوای منهزم درحال هرج ومرج به شیراز فرارکرد.

برای او وافغانان همراهش مسلم شده بود که کار تمام شده است وامکان مبارزۀ دیگری وجود ندارد،چه از سپاه بیست هزار نفری اوجمع کثیری کشته واسیرشده بودندو باتوجه به روحیۀ مقاومتی که دراهالی شیراز پیداشده بودهرآن احتمال قیام وطغیان علیه بازماندگان افغانی می رفت، لابد باید که هرچه زودتر دست به کار تخلیۀ شهرشود.روز پس از جنگ،محمدصیدال فرمانده قابل جنگی خودرابا دوتن از بزرگان افغانی به نام میاصدیق وملازعفران،به رسم استیمان روانۀپیشگاه نادری کردولی پاسخ دادکه تنها به شرط تسلیم اشرف وانقیاد وی به آنان زنهار خواهدداد و پیش ازآن نیز لازم است که «اسرای خاقان مغفور رابا اسرای ایرانی که همراه دارند،ذکوراً واناثاً تسلیم «نمایند».» افغان ها این عده رافوراً بازگشت دادندولی گویا از غلبۀ اضطراب،پیش از آن که میاصدیق و ملازعفران به اظرف بپیوندند،اوبا بازماندۀ سپاهیانش،راه گریز اختیار کردند.

نادرکه از حیلۀ حریف آگاهی یافته بود،بی درنگ درعقب فراریان راه افتاد.پیشروان سپاه وی با عقبدارای قوای افغان درسرپل نسا،به مبارزه ای شدید دست زدندولی اشرف وتنی چنداز پیرامونیان اوبه سوی لار گریختندو میاصدیق وملازعفران دگرباره دستگیرشدند.نادر ازاین که صیدبه دام افتاده راغفلت جلوداران سپاه از آگاه ساختن به موقع وی،فراری ساخته بود،آنسان غضبناک شدکه دستورداد چشم های چندتن از سرکردگان اکرادرا از حدقه درآوردند وسرکردۀ افشاریۀ همراه آنها رانیز با بریدن گوش، گوشمال دادند.فی الجمله کسانی راینزبه جمع آوری اسرا و اطفال افغانان که متفق شده بودند.فرستادو خودبه شیراز عطف عنان فرمود.

اشرف به اندیشۀ استمداد از ترک ها،به برادرخود وعده ای از لشکریانش دستورداد که با ذخائر بازماندۀ وی به جانب دریا – محتملاً بوشهر – روندو ازآنجابا کشتی به بصره عزیمت کنند.لیکن همۀ آنها درخلال راه گرفتار وکشته شدند.خوداو هم که به هم کیشان لاری خویش پناه برده بود،به واسطۀ قیام اهالی وبه خصوص بیست وپنج نفراز اعیان لار که درزندان محبوس بودندولی با شورش برمستحفظان،آنها راکشته و اختیار امورارابه دست گرفته بودند،ناگزیر به فرارشدوبه عزم قندهار از طریق کرمان به راه افتاد.ازاین زمان تاپایان کارومرگ اشرف،زندگی اوبا بی سروسامانی ودربدری قرین است.

محمدکاظم می نویسد که درگریز به سوی قندهار،نزدیک قلعه ای به نام فم فرودآمدو ازآنجا نامه ای به بنی عم خودحسین که حاکم قندهار بود،ارسال داشت،واما حسین که می دانست«هرگاه اشرف داخل قندهار شودامور سلطنت وپادشاهی به هرنحوکه باشد ازکف اختیار«او» بیرون خواهدنمود.» دستور داده که اورا درهمان جا به قتل رسانند.انجام امرهم برعهدۀ جمعی از خواص ومقربان بلوچ حسین بودکه به هرتقدیری وی رامقتول ساختندو «سرآن رابا منسوبان ومتعلقات آن برداشته،به نظر حسین رسانیدند.»

این توضیح دراساس،با اختلافات کمی همان است که میرزامهدی نیزذکرکرده است، یعنی محرز است است که اشرف بدست اعوان حسین کشته شده است، مؤلف مزبور می نویسد که وقتی نادر همدان و کرمانشاهان راتسخیرمردو درغرۀ محرم سال 1143 عزم استخلاص آذربایجان رانمود،درسنندج، ملازعفران نام از فرستادگان حسین رابا عریضه ای که حاوی قتل اشرف بود،به حضور پذیرفت.به این توضیح که اشرف بعداز گریختن از لار،از راه بم ونرماشیر وسیستان عازم بلوچستان شده است وچون به سبب قتل محمود،از حسین متوهم بوده ونمی توانسته به قندهار روی کند، درسمت سفلی شورابک فرودآمده است.حسین نیز ابراهیم نام ملازم خودرا سروقت وی فرستاده ودر مجادلۀ اتفاقیه، وی را مقتول را ساخته است.

بدین سان،کسی که چهارسال ونیم به ضرب اسلحه وقوۀ قهریه بر قسمت اعظم ایران فرمانروایی کرد وحتی عثمانی ها راشکست داد، همچون متمردی گردنکش راه هلاکت پیمود. اودرحین مرگ بیست ونه سال داشت وبه طور قطع کفایت خویشتن رابر محمود، پسر عم وسلفش به ثبوت رسانیده بود.ازطرفی نیز می شود گفت که نقش خودرا درصحنه خوب بازی کرده بودودر خلال جنگهای متعدد باقوای فرمانده نامداری چون نادر نشان داده بودکه از استعدادهای هدایت سربازان وبه کاربردن شیوه های جدیدجنگی،برخورداری دارد.به گفتۀ سایکس «بدبختی های اوبراثر خطاهایش نبود،بلکه بیشتر در نتیجۀ اوضاع واحوالی بودکه برآنها نظارت و حکومت نداشت وچون شکست خورده بود،خیلی خوشبخت بودکه به زودی کشته شد.»

ازدواج نادر با دختران باباعلی بیک کوسه احمدلو

اوضاع واحوال اولیۀ زندگی نادر،آنچنان درانبوه افسانه ها وحکایاتی که درمورد تولدونشو ونمای اوساخته وپرداخته اند،پنهان است که به زحمت می توان گفت که فاتح بلند پایۀ آسیا،دقیقاً درهرچه تاریخی به دنیا پاگذاشته ومراحل گوناگون رشدرااز خمول گمنامی تاعروج به عرصۀ اشتهار وجهانگیری پیموده است.محرز است که اوازتبار چندان شناسا ومعتبری میراث نبرده است وبه حکایت محیط وشرایطی که درآن عرصه رسیه،حتی در مراتب رفاه نسبی حیات روستایی خودنیز جزبادشواری وسختی همگام نبوده است.این که درچه تاریخ وتحت نأثیر چگونه عواملی به خدمت باباعلی بیک کوسه احمدلو باریافته ودردستگاه دیوانی ساده و کدخدامنشأنه حاکم ابیورد،جایی فراخور حال خویش به دست آورده، دقیقاً روشن نیست.برخی مورخان روزگار وی چون محمدشفیع تهرانی،معتقدند که پدرنادر رئیس تشریفات دستگاه باباعلی مزبوربوده است.وویلیام کاکل اظهار می داردکه «پدر نادرنه تنها رئیس دسته ای ازافشارها بود،بلکه فرماندهی دژکلات رانیز برعهده داشت.»این نکته جالب است که محمدکاظم هم تصریحی داردکه«حاکم ابیورد امامقلی رامتصدی امورخالصجات آن ولایت نمود وچون آوازۀ شجاعت ودلاوری نادر دوران بین الجمهور شهرت یافت،باباعلی بیک که درآن اوان حاکم ابیورد بود،آن را طلبیده،تفنگچی آقاسی خودوچون چند یومی که حسن خدمت خودرا ظاهر ساخته،خدمت اشییک آقاسی گری رابه آن مرجوع نمود.»

باری،محقق است که مردااستعداد وداهی بالقوه ای چون نادر،از هرکجا که آغاز کرده باشند،به زندگانی ایلی وییلاق وقشلاق روی در ابیورد ودستجرد نمی توانسته است خشنودی وخرسندی بیابد،طبیعتاً هم درنخستین مرحله، خدمات خودرااز نزدکسی آغاز می کرده است که به لحاظ موقع طبیعی وجغرافیایی زیستی،به وی بیش از همه نزدیک باشد.وبازتردیدی نیست که کفایت وجربزۀ انکارناپذیر وچشمگیر نادرقلی،توجه نزدیک ودور رابه خودمعطوف داشته واز جمله باباعلی بیک را که برای ادارۀ محدودۀ حکمرانی خویش ومدافعه ازاهالی دربرابر تجاوزهای مکرر ترکمانان وازبکان،به دنبال معاونینی می گشته،ملتفت او ساخته باشد،دلایلی هم دردست است که پس از فوت پدرنادر،مادر ویا مادراندر وی باباعلی مزبور مزاوجت کرده وفرزندانی کرده وفرزندانی نیز برای شوی دوم خودبه دنیا آورده است.بدیهی می نماید که حکمران ابیورد،درخواست مصاهرت فرزندخوانده با دختر خویش رادشوار نپندارد واین که نادر به زورتوسل جسته وآن جمع از مخالفان وبداندیشان نزدیک ودور راکه محتملاً نظر به اصل ونسب متواضع وی داشته اندویابااین ازدواج موافق نبوده اند وباتوجه به صغارت پسران باباعلی آیندۀ نادر رابه عنوان حکمران جاه طلب ومسلط برجمع ابیورد،غیرقابل می دید اند باقوۀ قهریه ناگزیر به اسکات کرده است،نماینده این است که قوم خوداوبه سادگی سر تسلیم دربرابرش فرونیاورده اند.نهایت این که نادربه حق،نخستین ازدواج سیاسی خودرا برای نزدیکی به قدرت فائقۀ محلیۀبا ارعاب وتهدید وقتل اولین گروه معاندین جدی زندگی متفوق خویش،انجام داده وهرآینه باباعلی بیک نیزدراین میان جانب دشمنان جانب نادرراگرفته باشد،به طوع و کره اورا ناگزیر ساخته است، که به ارادۀ مصلحت جوی داماد قهری خود رضادهد.ازنحوۀ سخن میرزامهدی که می گوید«بالاخره به حکم قضا امرمواصلت صورت وقوع یافت» پیداست که درایین بین مسائلی درکاربوده است وبه احتمال،شخص باباعلی سد سدید راه مواصلت منظور می شده است،چون وسنت ایرانی، اختیراست نکاح دختر به دست پدربوده وبا موافقت قاطع او،مانع چشکگیری وجود نمی داشته است.ازقرائن احوال می شود استنباط کردکه انجام ازدواج درحوالی اواخر دهۀ دوم وحداکثر آغازهای دهۀ سوم سدۀ یازدهم هجری بوده است.به تقریر منشی نادرکه کتاب خودرا عمدةً درروزگار خدمت دردربار شاهی نوشته وبه تواریخ ولادتی شاهزادگان،خوب آشنا بوده است «ازآن مخدرۀسرادق عفاف درسال 1131 هجری،،درشب یکشنبه 25 شهرجمادی الاولی،ده ساعت ونیم از شب مزبورگذشته،شاهزاده رضاقلی میرزا به وجود آمد.»

این توضیحات بااحوال رضاقلی هم درجور درمی آید ومی دانیم که شاهزاده درهنگام تاجگذاری باب نامدار خود در 148/1735 اندکی بیش از هفده سال داشته است.واما داستان وفات زوجۀ اول نادرو ازدواج اوبا دختردیگر باباعلی بیک،گوهرشادبیگم، شاید نمایانگر راهی باشدکه نادربرای دوام سلطۀ مکتسب،بدان دست یازیده است، میرزامهدی این واقعه راپس از پنج سال «ذکر می کند ولی دقیقاً روشن نکرده است که مأخذ،مدت زمان ولادت رضاقلی است ویا ازدواج اولیۀ نادر،به قرائن وی شوددرک کرد که مرادپس ازتولد رضاقلی باشد که مصادف باسال 1136 می شود، چون عبدالکریم نیز همین توضیح راداردکه«بعداز فوت باباعلی بیک مذکور،والدۀ رضاقلی میرزا نیزحیات مستعار رابدرود نموده،به پدر پیوست.نادرقلی بیک برای قیام وراثت واخذ ریاست، صبیۀ ثانی باباعلی بیک رابه حبالۀ نکاح درآورده، نصرالله میرزا راکه به دامادی خاندان صاحب قرانی یعنی امیرتیمور گورکانی سرفراز گشته،از بطن اوبه وجود آمد.» دربارۀ مرگ باباعلی بیک روایت های مختلفی موجوداست وازجمله مطلبی است که محمدکاظم ناقل آن است بدین معنی که پس از طغیان افغانان غلزائی درقندهار، ابدالی ها هم که از حیث عده برآنها فزونی داشتند،درصدد عصیان برآمدند وعبدالله خان سدوزائی به اتفاق پسر اسدالله از زندان گریختند وبه فرماندهی ایل خود دست به یورش موفقیت آمیزی زدند(1129/1716).

پس از تسخیر فراه، روبه جانب هرات نهادندوجعفرخان بیگلربیگی شهراز منصورخان مغان که حاکم مشهد بود،تقاضای امدادکرد.براثر این درخواست،حاکم مشهد، از فرمانروایان بلادخراسان ومن جمله باباعلی بیک طلب کردکه باسپاهی ابوابجمع خودبه اعانت بیگلربیگی هرات اقدام کنند.باباعلی،دراین موقع نادررابه عنوان نایب خوددر ابیورد برگزید به شخصه باپانصدنفر از سربازان رکابی رهسپار مشهد وازآنجا عازم هرات شد.این سربازان که کلیتاً تحت فرمان منصورخان حکمران مشهدبودند و عددشان  به هزارنفر می رسید، درمنزل شکیان، بین راه هرات ومشهد، دچارحمله وشبیخون ابدالیان شدند وباوجود شجاعت هایی که ازخود نمودند درهم شکسته شدند. باباعلی بیک که چرخچی سپاه بود،ضرب گلوله ازپای درآمدوهمراهیان اوبه زحمت توانستند که«جسدآن را از معرکه بیرون آورده، بارقاطر تیزرفتار وروانه ارض اقدس«کنند»». به محتوای وقفنامه ای که نادردرسال 1144 درمشهد ازخودباقی نهاده واملاک و مستغلاتی راوقف آستان مقدس امام هشتم و باباعلی بیک والدین خود نموده است،می توان متوجه بودکه رابطۀ شاهنشاه بعدی ایران باپدرزن خودبه تمامه حسنه بود وحتی نوعی احساس سپاس وتعلق – خواه به دلیل مقام اولیۀ حکمرانی اودرابیورد وحقی که از جهت ولینعمتی برنادر داشته وخواه به واسطۀ شوی مادر ویا مادراندر وی بودن ویا خواه به جهت پدربزرگ سه فرزندش محسوب داشت – قابل ملاحظه ای به باباعلی نشان داده،که نام اورا مقدم براسامی والدین خود ذکر کرده است.

به هرطریق، طبیعی می نماید که حکمران کوچک ابیورد وخانوادۀ وی رانخستین نردبان ترقی نادربه شمار می آوریم واوکه پس از به هم زدن این پیوندها،جایی درقلب مردم خودی پیداکرده است،به مرورپله های دیگر ترقی رازیرپا نهاده .نه تنها اسباب شگفتی مردم ایل وروستای خود که ایران وجهان گردیده است.

درباب اسامی فرزندان نادر،باید افزود که پسر اوسط اودر آغاز مرتضی قلی نام داشت وچنانکه درهمین کتاب مشاهده می شود،نادر پس از فتح قندهار،نصرالله خطابش کرده است.ظاهراً تقریرات مؤلف موجه به نظرمی رسد که می گوید:«چون مرتضی قلی میرزا پسر وسط،اکثر اوقات علیل بود،نام راتغییرداده، به نصرالله میرزا موسوم ساختند.»

پیوستن نادر به طهماسب

درفاصلۀ درگذشت باباعلی بیک حکمران سابق ابیورد تااقتدار و استحکام پذیری موقع نادر، وسرانجام پیوستن او به طهماسب صفوی، حوادثی گذشته است که هرچند ازدید وقایع نگاران معاصر، واز جمله مؤلف کنونی،حائز اعتنای بسیاری نبوده، ولی به حقیقت کیفیت استقرار سردار نامدار ایران رابر اریکۀ اقتدار،دربرگرفته است. محمدکاظم که  ازکشته شدن باباعلی بیک درمبارزۀ با ابدالی ها خبرداده است،می نویسد که مردم ابیورد،پس از مرگ وی، برادرش قربانعلی بیک رابه نیابت برگزیدندو سررشتۀ انتظام امورمنطقه رابه کف اوگذاشتند،اما درحقیقت «امیر صاحبقران(نادر)،متصدی جمیع امورات آن دیار گردید، بدون صوابدید آن نامدار،امری راخود سرتمشیت نمی دادند.» تابه آن جاکه چون جمعی به رسم دادخواهی از دست طایفۀ ترکمان تکه که درنسا ودرون یورت وغیره مقام داشتند،به قربانعلی موصوف رجوع کردند،باوجود مبلاغه درالحاح،جوابی ازکسی نشنیدند وسرانجام به توصیه همین قربانعلی، دانستند که جزنادر،کسی نیست که به حرف آنان گوش دهد ویا مسئولشان رابرآورد.

بااین که منابع دیگر – درحدود آگاهی نگارنده – هیچ کدام ذکری از برادر باباعلی بیک نکرده اند،ولی این هم روشن است که باوجود داعیه دار قدرتمندی چون نادر که به وسیلۀ خویشی ومصاهرت،قربتی هم به دستگاه حکومتی محلی پیداکرده بود، کمترکسی می توانست صاحب نفوذ منطقه باقی بماندویاهمان گونه که گذشت، بی صوابدید نادر،کاری از پیش برد.مورخ مروی می نویسد که پس از اندک مدتی،قربانعلی بیک بیمارشد ودرگذشت ونادرو دیگر سرکردگان محلی،از حضور سلطان حسین،درخواست تعیین واعزام حاکمی جدیدکردند.شاه نیز حسنعلی خان نامی از«غلامان خاصه شریف» رابه حکومت ابیورد برگزید وراهی مقصد کرد،اما چون دوسه سالی درحکومت آن دیار به سربردکه دراین وقت اختلال اوضاع وبرهم خوردگی سلسلۀ علیه شاه سلطان حسین مسموع گردید،جماعت ابیوردی وغیرذالک درخدمت نادر دوران کمال الملک اخلاص وارادت به منصۀ ظهور رسانیدند،حسنعلی خان،چون دراعتباری ندید، ناچار بااتباع خوداز خدمت امیرصاحب قران مرخص وعازم مازندران شد.

براین مطالب،می شود افزود که هرآینه قربانعلی نامی نیزدر عرصۀ تاریخ ابیورد،بود، بدون شک باوجودی نادر،کاری از پیش نمی برد وباتوجه به اقدامات بعدی فاتح نامدار دربرخورد باارباب قدرتی چون فتحعلی خان قاجار وخود طهماسب وفرزند خردسال وی عباس،ونیز آنچه که معمول زمان بود، اگرهم قربانعلی به اجل طبیعی درنمی گذشت،محتملاً به کام مرگی زودرس می رفت،چون محرزاست که نادر تصمیم خویش رابرای مبارزه با دشواری ها- ازهر قبیل- گرفته بود، وتجربیات عمرپرزحمت اونیز درس های لازم رابه دوستدار وخواستار به حق قدرت، تعلیم داده بود. درمنابع دیگر سخنی ازتعیین حکمران جدید برای ابیورد به میان نیامده است وپرانتظار می رود که اگرچنین خبری می بود – آن هم برای کسی که سه سال درمسند حکمرانی نشسته بود – به نحوی نام ونشانی باقی می ماند.درباب نام حسینعلی خان وغلام خاصه بودنش،به حقیقت، ردپای مشخصی وجود داردوبا تردید کمتری می توان گفت که این شخص همان حسینعلی خان معیرالممالک مشهوراست که درآغازهای سال 1139 وبه هنگامی که طهماسب دردامغان بودو جستجوی معین ومددکاری ازهرکجا می کرد،وی رابه خدمت نادر اعزام داشت.

مسئله این است که نادرشاید تاپایان زندگی باباعلی بیک،به نحوی خودرا مشمول توجهات ومرهون التفاتات وی می دیده ودرمهام امورمنطقه بااو مشارکت می جسته است،اما از پایان کاراوبه بعد(از 1136 تا 1139) چنان به نظر می رسدکه گویی صراط دشوار ترقی رایافته است.این درک صحیح از خطرکردن ودست به کارهای خطیرزدن،قوت وجرأتی به مرد شهرت جوی داده است که مساعد وی درهمه احوال حیات بوده وازهیچ کوششی روی گردانش نکرده است.طبیعی می نماید که به مرور صیت دلاوری اوبرهمه جا رسیده وبه خصوص درنواحی مختلف استان پهناور خراسان، جایی ممتاز برای وی تدارک دیده باشد.این به عرصه رسیدن، دست به دست احوال منقلب کشور، تغلب افغانان قندهاری بر اصفهان و انقلاباتی که درهرگوشه ملک، پیش آمده بود،زمینۀ استقلال عمل و خودسری رادر ذهن وقاد نادر مهیاکرده واستعداد بسط قدرت وافزونی رتبت اورابیش ازهروقت، شکوفاساخته بود.درتفرس این معنی است که منشی مخصوصش می نویسد:«چون دیدند که ساقی چرخ مینای از ساغر ماه ومهر خونابۀ غم به جام اهل ایران ریخته،حریف تنک ظرف زمانه از بدمستی،کاسه برسر ضعیفان شکسته وراهزن فتنه جوی دهر، دست تطاول گشوده،راه آسایش برروی دورو نزدیک بسته است،این معنی راحوصلۀ غیرت آن حضرت برنتافته،به الهام خداوند بی نیاز وارشاد بخت فرخنده طراز ونیروی عزم بلند وقوت همت ارجمند،طوایف افشار واکراد وباقی ایلات سکنۀ ابیورد ودره جز وکلات رابه حوزۀ خدمت خوددرآورده، کلات راکه حصن حین وحصار متین خداآفرین بود،باقلعۀ دستجرد وابیورد که پیوسته جولانگاه اشهب گیتی نورد ومسکن ومأوای دولتخواهان اخلاص پرورد بود،برای افراختن بیرق حکمرانی اختیار وبه یاری جناب آفریدگار آغاز کردند.»

نادر زیرکانه مستقر اساسی خویش رادر کلات قرارداد،چون به درستی،حصن حصینی بود وبه خوبی می توانست که پایگاه مطمئنی برای وی باشدوبرای دست اندازی های بعدیش به جوانب واطراف ومصون ماندن از تعرضات اعدا جایگاه مناسبی به حساب آید.بدین نحو،حریم قدرت میراثدار ابیوردی مرزهای تازه ای پذیرفت وهمگام با زدوخوردهای دائمی تاحوالی مرو ازیک سوو صفحات مشهد وطوس از جهت دیگر امتداد بافت. البته که خراسان آن روز،سرزمین بی سرکشی نبود که تنهاجولانگاه اشبهه نادرویاران از راه رسیدۀ وی باشدو درست این است که بگوییم در هرگوشۀ آن گردنفرازانی بودندکه به اقتضای تجاوزات دائمی ازبکان و ترکمانان ویامبارزات پی گیر با جنگاوران محلی ابدالی وکرد وغیره،همه در حالتی ازآمادگی رزمی به سرمی بردند.اگرازاین نقطه نظر هم موضوع رامورد توجه قراردهیم که درکشور ایران غالباً رسم بود که درهنگام جابه جاشدن شاهان و«شاه میری ها» تغییراتی به وجودآیدو سرجنبانان محلی ویاغارتگران بی اعتبار ومنتهز فرصت به فکر راهزنی وقتل وغارت همسایگان متنعم ومرفه خودبیفتد – به خصوص که اگرتغییر شخص به تغییر سلسله ها می انجامید –آنگاه می توان انتظار حوادث نامطلوب کوچک وبزرگی راداشت که سرهای سودازده برپامی کردند!

پس از متلاشی شدن هستۀ مرکزی قدرت صفویان دراصفهان، طبیعی می نمودکه نیروهای اقماری پابگیرندو به نسبت قوتی که می یافتند،قوای پراکنده دوروبر رابه جانب خودجذب کنند. بااین که دراین حالت بسیاردشوار است که مرزهای مشخصی میان بلندپروازی های شخصی و اهداف عالی ملی وانسامی اوترسیم کنیم،باز تردیدی نیست که می توان این گونه جنبش ها رابه عنوان سازوکارهای (مکانیزم) دفاعی یک اجتماع ومردم نیرومند آن تلقی کردکه از خردشدن وتلف گشتن می هراسند ودرتلاش برای زنده ماندن وبر سرپاایستادن،احیاناً جایی نیز درتاریخ برای خودباز می کنند.موفقیت نهایی هریک ازاین قدرت طلبان، البته وابسته به مقاصدی است که تعقیب کرده اندوابزاری که برای نیل به مقصود ازآنها بهره برده اند.

نادرکه از همکاری دور ونزدیک خودبا متنازعان محلی وازجمله ملک محمود طرفی برنبسته بود،دست کم این حکمت راآموخته بودکه ناچار است قوای خودرادر ترازوی افتخارات شهرت طلب بلندنامتری بریزدواز طریق یک کاسه شدن با عوامل صاحب نفوذ ریشه دار مملکت، در دستگاههای بالای اجتماع رخته وجایی بازکند.جاذبۀ قدرت قدیم وشوکت قویم سلسلۀ صفوی نیز نامجوی افشار رابرآن می داشت که طهماسب سرگردان راتکیه گاه مطمئنی برای اجرای مقاصد خویش ببیندوبا اعزام میرزاعلی اکبر(ملاباشی دوران سلطنت نادر) به خدمت طهماسب،منشور حکومت قانونی خودبر ابیورد رااز او بگیرد.این امر حقیقتاً برای نادر اهمیت داشت، چون برای نخستین باربودکه مردخود ساخته،پناهی زی خویش می یافت وازحمایت اسمی وظاهری کسی برخوردار می شد که دست کم از مرده ریگ شهرت واعتبار چندین سده تاجداری خاندان خوددرایران، بهره می گرفت.برای طهماسب نیزکه دربه در دنبال حامیان وهواداران جدید می گشت – بااعتنا به عدم اعتمادی که به صداقت فتحعلی خان پیداکرده بود – این فرصت تازه وتوفیق مغتنم بودکه طرفدار بلندآوازه و نیرومندی رادست وپا کند.چون نادرهم،در خلال جنگهای محلی باملک محمود ودیگران ونیز مساعدت به رضاقلی خان غلام ومحمدخان ترکمن، اعتباری به هم رسانیده وجمعیتی زبده وجنگی به دوروبر خودگردآورده بود.

محتملاً درهمین هنگام است که طهماسب برای تفحص بیشتر دراحوال نادر،نمایندۀ خود حسینعلی خان معیر الممالک رابه خدمت وی فرستادو این مرد، که بعدها وتاپایان کار نادر، همیشه ندیم جلوت وامین خلوت اوبود، برحکومت فرزند کوهسار صحه نهاد واز وی دعوت کردکه برای تقرب به درگاه شاهی وقلع وقمع سرکشان داخلی وخارجی مملکت به استمداد طهماسب بشتابد.

باوصول پیام طهماسب،نادر که دائماً درصدد رهایی از شرحریف قوی خوددر مشهد بود،رهسپار خبوشان شدو درکعیت دوتاپتج هزار سوارکارآمدومستعدی که تربیت کرده بود،ملازمت شاه راپذیرفت.این نیروها که دراختیار سردار خراسانی بوددراجتماع باقوای طهماسب، فی الحقیقه هستۀاصلی ارتش پیروزمندی راتشکیل دادکه پس ازاین تاریخ، کراراً درجنگها وستیزهای محلی ومملکتی شرکت کرده واگرنه درهمۀ آنها در اکثر نزدیک به اتفاقاتشان پیروزبوده است.اتفاق نادر باطهماسب باید درحوالی اوایل محرم سال 1139/سپتامبر 1726 بوده باشد،چون در 22 محرم همین سال است که نیروهای مجتمع که البته تحت فرماندهی فتحعلی خان قاجاربوده اند،از قوچان عزم مشهد می کنندوبه سروقت کسی می روند که درآن تاریخ،ضعیف ترین دشمنان حکومت آل شیخ صفی به حساب می آمد.

اینکه مؤلف کتاب حاضر،داستان پیوستن نادر به جمعیت شاهی راپس از تصرف شهرمشهد ذکرمی کند،اشتباه است،چون برخی مؤلفان معاصر،ماند حزین هم،دوست می داشته اند که همۀ فتوحات رادر آغاز به ارادۀ طهماسب وفعالیت او منتسب کنندو حق این است که بگوییم اگرشخصیت فرعی نادرچنان تجلایی نیافته بود که متفوق براصل سلطنت گردد،این گونه افتخارات بس به همان وجود شاهی متعلق می ماند.باری، بااین که میان شاه ونایب السلطنه قاجاری او،نقاره هایی وجود داشت،باآمدن نادر،به صورت محسوسی کفۀ قدرت به جانب طهماسب متمایل شد.نهایت این که هرسه آنها می دانستند که دشمنان خطرناکی درپیش دارند وعلی العجاله جایی برای درنگ باقی نیست.پس اردوی پادشاهی،تدبیر ملک محمود راپیشنهاد خاطر ساخت وراهی مشهد شد.

ملک که خودرابه اندازۀ کافی نیرومند می دانست، به استعداد تمام ازشهر بیرون آمد ودرنزدیکی های خواجه ربیع، رزمی سخت دلیرانه نمودولی شکست وناگزیر به استحکامات مشهدوقوای معتنابهی که درآن گردآورده بود،پناه برد.محاصرۀ شهرآغاز شدو با شدت مدافعۀ سربازان محمود،تادوماه نیز به درازا کشید،تاآنجا که«معلوم دورو نزدیک شدکه به هیچ وحهی بهبودکاراو رامآلی محمودنیست»و«نزدیکان اورفته رفته دامن یک جهتی ازاو درچیدند.»یکی از این کسان پیرمحمدبیک نامی بودکه سپهسالار ملک محسوب می شد،درنهان،معاونت خود علی خان رابه خدمت نادر فرستادوپس ازکسب اطمینان دربارۀ آیندۀ خود،درشب 16 ربیع الثانی سال 1139 دروازۀ میرعلی آمویه راکه تخت حفاظتش بود،به روی سپاهیان شاهی گشود.ملک محمود تلاش بی ثمری تبدیل وازخرگاه ودارایی سلطنت به خیمۀ قلندری ودرویشی نقل وتحویل نموده، دریکی از حجرات آستانۀ مقدسه به رسم خمول «بنشیند». درتکلمه کلام حریف بایدافزود که زهددروغین ملک محمود،مدتی دراز به طول نینجامیدو چون درهمین ایام، بین طهماسب ونادر اختلافاتی بروز کرده بود – وحقیقت راکه ویزران شاه پاگرفتن هرصاحب قدرتی رامخالف موقع ومقام خودمی شناختند – وی برای جلوگیری از گسترش نفوذ فوق العاده سپهسالار خود،به فکرافتاد که ملک محمود رانیز به بازی گیرد.اما ملک،نادر رااز مقاصد طهماسب آگاه ساخت واین مقدمه موجب پیدایش الفت میان آنها شد.

درهمین بین شورشی در مروبه وقوع پیوست وبین فولادبیک حاکم ذی الاقتدار شهر وجماعت تاتار ساکن آن به زعامت کاظم بیک،جدالی پردامنه برخاست که منجربه غلبۀ جماعت تاتار گردید.محمدکاظم که خودشاهد ماجراست، از بی سیرتی تاتاران حکایتی دارد که پشت زن ها را داغ می کردند واقربای وی برای جلوگیری از انجام این عمل زشت بامادر وی،رشوه ها به اوباش می دادند.باری ملک محمود که معتکف بود،درصدد دامن زدن به آشوب برآمدو «در جزو هرروزه»،نوشتجات به ایشان قلمی، وآن طایفه راتحریک به فساد می نمود.

نادرکه به حقیقت مترصد فرصت ومتفحص بهانه ای برای دفع شر وجود وی بود،این خیانت رادستاویز ساخت ومحمدخان پوله رابرای کشتن ملک برگماشت واوهم«به قصاص خون محمدبیک مین باشی چوله که از کشتگان بیداد محمود بود،وی رابا برادرش ملک اسحق به یاسا رسانیده وملک محمدعلی راکه برادر کوچک آن دوبود به نیشابور نزد بیرامعلی خان بیات فرستاد.اونیز مومی الیه رادر عوض خون فتحعلی خان برادر خود عرضۀ انتقام گردانید.»

بدین ترتیب،نادر یکی دیگر از مخالفان قدیمی خودرااز میان برداشت  و به تقریر صحیح تر،باحاکم سابق تون همان کرد که اگر اونیز می توانست، ازانجامش دربارۀ نادر دریغ نمی ورزید.

ازمیان بردن غنائم جنگ مورچه خورت

این واقعه راعموم مورخان ثقۀ معاصر نادرنوشته اند وخلاصه آن این است که سرداربزرگ خراسانی، صریحاً تإکیدکرده بودکه درپیکار عظیم با اشرف وحامیان داخلی وخارجی وی قاطعاً به قلع وقمع آنان پردازندو «احدی به اخذ مال وغنیمت نپرداخته،از قتل وغارت نیاسایند.» محتملاً اساس فکر نادررا هم این امرتشکیل می داده که «مبادا غازیان طمعکار از افزونی مال گرانبار وازفکر جنگ بازمانده،به ذخیره اندوزی که سرمایۀ آفات ودشمن جان بنی نوع انسان است،گرفتار کردند.» ودیگر این که درنبردی چنان سهمگین که عدو،خواه ناخواه از همۀ امکانات خودسود می برده وبه کوششی تعیین کننده دست می زده است،تا آنجاکه ممکن بوده،توجه رزم آوران به نابودی خصم متمرکز باشد.این رانباید فراموش کرد که هنوز سروکار نادر با مردمی نبوده است که رشادت خودرا دربرابر عصیانگر قندهاری،به تمامه کسب کرده باشند،ومآلا درخلال نبردهای اولیه ای که هنوز کارآیی وتجربۀ جنگی کافی نداشته اند، پیوسته دلواپس این معنی بوده است که مبادا دشمن با بی مستحفظ گذاشتن اثاثه واسباب خویش،نوعی دام برای آنها پهن کرده باشد.

بی تردی مسئله ای که برای نادر،ازهمه معتبرتر ومهمتر بود، حفظ انضباط نظامی سربازان بودکه عمده طریق نیل به پیروزی های بعدی وی وآنها راتشکیل می دادو اوکه در خلال همۀ دوران پرتلاش ومبارزۀ زندگی خویش – وبه حقیقت تاپایان کار – نشان دادکه نمی توانست حتی دربرابر کسب پیروزی افراد تحت امر،از رفتار خودسرانۀ آنهاچشم بپوشد،دراینجا نیزبه شدت عمل کرد وبه افنای همۀ غنائم امرداد.محمدکاظم که واقعه رابه تفصیلی شنیدنی ذکرکرده،می نویسدکه«چون اموال واسباب آن جماعت از زروجواهر وزرینه طلاآلات واقمشه ونفایس قیمتی که درآن روز بربالای هم انبوه شده بود،غازیان راقوت مطالع غالب آمده،از قدغن آن حضرت غافل افتاده،به کسب غنائم واخذمال مشغول شدند،هرچند نسق چیان سپاه در ممانعت ایشان لازمۀ جدو جهد رامرعی نمودند،فایده مترتب نشده، دراخذ عمل خود دلیر بودند. امیرنامدار با موازی هشت هزار سوار دربالای خامۀ ریگی که سمت شمال مورچه خار(کذا) بود،متوجه آن سپاه وبه نظارۀ جمع نمودن اموال وغنائم مشغول بودکه به یک بار آت غضب قیامت لهب درجوش خروش آمده، جمعی راتعیین نمودکه ممرها راگرفته، هرکس ازغازیان که مال غنیمت می آورد، فرمانبران ازآن گرفته،بربالای یکدیگر درمیان صحرا انبار می نمودندوچون غازیان بافتح نمایان معاودت نمودند، سرکردگان سپاه راطلبیده،اکثری راسیاست وبعضی رازجرو تنبیه زیاد نموده،از نظر کیمیا اثراخراج فرمود وجارچیان بلندآواز رامقرر نمود مه هرکس دینارو حبه از مال افغان بعداز ده سال از نزد آن ظاهر شود، مستحق سخط قهرمانی خواهدگردید.چون غازیان چنان دیدند که اکثر از سرکردگان رامقتول وبرخی راگوش وبینی بیده .بعضی رااخراج نمود از بیم وخوف جان، آنچه کسب نموده بودند،آورده، تسلیم نمودند. درآن روز غم اندوز،ماتم وغم وبرغازیان رخ داد واز بیساری اموال واسباب جماعت افغان از خزانه وفراشخانه وچادر وسایبان قیچی خانه وغیره که در دشت مورجه خار چون کوه دماوند ظاهر گردیده بود،چون معلوم شدگه دیگر دینار وحبه درنزدکسی باقی نمانده وخواه از نقد وخواه از جنس آتش غضب به افروختن آنها شعله کشیده، مقرر فرمود که مجموع اموال واسباب راآتش زدند.»

نادر،بااین که ه خوبی درجۀ نیاز لشکریان وخودرا به آن همه خواسته می دانست،بااین همه باتدبیری زیرکانه ومناسب،از آزمندی آنان جلوگیری کردو نه تنها درین مورد که درمراتب دیگری نیز کراراً به آنان یادآور شدکه انتظام سپاه برهمه چیز مرجع است.به اضافه که می دانست اگر دست وبال ارتشیان به گردآوری مال ومنال بازباشد،به مجرد استغنا، از خوب جنگیدن – واگرنه اساساً از جنگیدن – بازمی مانند ودیگرباره مستحق همان فلاکت هایی می شوند که تجربۀ تلخ افغانان غلزه، بدانها آموخته بود.

بازگشت محمدخان بلوچ از سفارت عثمانی

توضیح مؤلف درباب مراجعه محمدخان بلوچ از سفارت عثمانی دراین تاریخ وپیوستن اوبه دربار شاه طهماسب به هیچ وجه درست نیست.این مرد که به هنگام لشکرکشی محمود به صوب اصفهان دربین راه با وی موافقت کرده ومحتملاً به امارات فوج هم رکابی خود،دراردوی افغانان بای مانده بود،در دوران حکومت اشرف، به عنوان نماینده وسفیر اوبرای مذاکرۀ با ترک ها،به استانبول عزیمت نمود.

اعزام این سفیر از طرف اشرف،به منزلۀ کوششی بودکه اوجهت شناسایی دولت خود به کار می آوردوچون ترک ها راهم در حوالی همدان شکست دادوبه نوعی مصالحه بااحمدپاشا ودیگر سرداران عثمانی مستقر درخاک ایران،تزدیک شد،وقتی که محمدرشیدفرستادۀ ترک به درگاه اشرف، به کشور خودبازمی گشت،محمدخان هم که درآن تاریخ به حکومت شیراز منصوب بودبه عنوان سفیر مخصوص به قسطنطنیه عزیمت کردتا قرارداد صلحی راکه میان دوطرف متخاصم منعقدشده بود، به صحۀ باب عالی برساند.ازآنجاکه یا فرستادۀ ترک دراصفهان،به خشونت رفتار شده بودو به گمان این که وی جاسوسی ازطرف عثمانی ها برای تشخیص میزان قوت واستعداد افغانان وکیفیت نفوذآنها درجامعۀ 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

برابر کردند. نواب آصف جاه بهادر وزیرالممالک وغیره که در زمرۀ گنهکاران استاده بودند به عجز والحاح تمام به جناب حضرت شاهنشاه التماس نمودندکه: مابه خداکه اصلاً اطلاع نداریم،وباز آصف جاه عرض کردندکه:«فدوی درگاه برطبق حکم اقدس تمام روز وشب به خانۀ برهان الملک نشسته بودکه بیمار است و وزیرالممالک به خانۀ خودبودند.هرگز اطلاع نداشتیم.دراین صورت،بنده ها بی تقصیرند. مردمان شهرچنانکه کردند یافتند.الحال امیدوار فضل وکرمند که عفو شوند.»حضرت شاهنشاه به قهر وغصه وغضب تمام جواب دادند که:«تا حال چه شده است؟! بعداز قتل مردم شهر حالت شماها هم همین قسم خواهدشد.»

صدور فرمان عفو نادرشاه

بعداز آن،باز التماس کردند که:«مه دست بسته حاضریم.درباب این بی گناهان هرچه به خاطر مقدس رسد،قبول است،خواه بکشند،خواه سلامت بدارند،اما خداورسول خدا شاهد این حالت است که ما رااز این هنگام خبر نیست.لجه های شهر کرده اند وبه سزای خود رسیدند: حالا عفوجرایم گردد مردم هزارها ته تیغ شدند وویرانی شهرشد.امان«و» عفوشاهنشاهی ضرور«است».بعداز عرض والتماس نواب آصف جاه، بندگان حضرت نادرشاه،که خدای تعالی در دل جلاداو رحم انداخت، ترحم نموده،به آصف جاه بهادر فرمودندکه:«برای خاطر شمااین همه شروفساد انگیخته شماهارا بخشیدیم والا می خواستیم که چون ساکنان این شهر نهایت بی حیا وبی غیرتند،که وقت جنگ هزیمت اختیارمی کنندوبه وقت صلح به جنگ می پردازند،ازیک طرف همه رابه قتل رسانیده شودو متنفسی راجان برشدن ندهم، اماشماها راکه ازخودحاضر شده اند وبی تقصیرند وب عجز والحاح وعذریه تمام درپیش آمدند،برای خاطر داشت شماها معاف نمودیم.»»

بعداز آن حکم شاهنشاه نادرشاه صادرگردیدکه:«الحال قتل عام موقوف نمایند،»وبه سیدی فولادخان کوتوال شهرحکم شد:«آنهاکه مصدر این فساد شده اند راپیداکرده،زود بیارندوگرنه در گلوی توتسمه کشیده، درتمام شهرگردانیده،خواهیم کشت،» باری،به فضل الهی قتل عام موقوف شد وکوتوال مذکور رااز دهشت وهراس قتل جان خود،به جستجو پرداخته،ازسراغ، تمام مفسدان راپیداکرده«و» حاضر ساخت.ازخارج نیز ظاهر شدکه سیدنیازخان شهمسوار (شهنوازخان) واعتزاز خان که مفسد مقرند وبه وقت شب شریک جنگ بودند «درغائله دست داشته اند.» حکم والا صادر شدکه گنهکاران راپیداکرده بردار بکشند،وسیدنیازخان وغیره که درقیدند روبروی وزیرالممالک که خان مذکور خویش وزیر مزبور بود، ازکارد شکم آنها رادریده،بکشند آن روز درتمام شهر همچنان دهشت غالب شده بود که تاکجا شرح آن رابه عرض رساندودربیان آورد که قیامت بود، غرض که تادوماه کامل همین هنگامه برپاگشت وداروگیر درمیان بودو جمیع ساکنان شهرجان درقالب نداشتندواز زندگانی دست شسته، امید منقطع کرده بودند.

بررسی غنایم

بعداز ضبط شدن خزانه وجواهر وغیره کارخانجات پادشاهی وجمیع امرا وخواجه سرایان حضرت محمدشاه پادشاه، شاه ایران نادرشاه حکم فرمودندکه:جمیع ساکنان شهراز خاص وعام همه مالدارند،خصوصاً متصدیان وکلای عمده ومردم هنود اینجا زر وزیور وجواهر کرورها روپیه نزد موجودی دارند، واز کثرت مال ومنال هریک از غریب تا توانگر فرعون وقت مانده ان،جزیه طلبند،به هریک قدغن بلیغ نمایند که هریک هرقدر زرو زیور وجواهر موجود داشته باشد وموجود است،نظربه پاس آبروی وناموس و امان جان خود،بلاتفاوت پاانداز حضرت بندگان شاهنشاهی نمایند والاکه در خرابی ورسوایی تمام گرفتار خواهندشد وکشته خواهندگردید،چنانکه به نواب آصف جاه وغیره امرا حکم شدکه:«پوره جات شهربه هریک تقسیم نمایند که خانه شماری نموده،زرها ازهریک وصول نمایند وفوج سرکار همراه شمانیز تعیین فرمودیم که هرکس ازاین مقدمه غدردر پیش نماید،از آنها زده زده،زر وصول سازند.»

دراین هنگامه اکثری «از» متصدیان ووکلای عمده مثل راجه ناکرمل نایب دیوان خاصه وراجه مجلس رأی وراجه جوکیل وکیل صوبه دار بنگاله و رای نندرام وکیل اعتمادالدوله بهادر و پسران راجه دیارام ورای نونداری ورای پشوناته وغیره که درادای زر وزیور جواهر که این همه جمع کرده، مدتها مفت می رود،غدرنمودندومفلسی خود ظاهر کردندکه:«این قدر زر وجواهر نداریم!» چنانکه عرض آنها منظور نشده،به طهماسب قلی خان «که» نمونۀ عزرائیل بود، حکم شدکه کفش کاری کرده،بگیرند،چنانچه طهماسب قلی از جبر وقیدو ضعف «دریغ» نکرده وبعضی برآن هلاکشدند.

غرض که زروجواهر حواله کردندوموافق حکم والاکردند والاپاانداز بندگان حضرت نمودند.غرض که متصدیان اینجا سخت بی حیا وبی غیرت و بی آبرو شدند وزرهم دادندو همین قسم از جمیع ساکنان شهراز خاص و عام زده زده،به جبروقهر زرهای خاطرخواه گرفتند.الحالدرشهر شاه جهان آباد از پادشاه تا غریب نام زر باقی نمانده وناموس اکثر مردم عمده وغربا به دست آن جلاد نیز افتاده ونهایت قهرالهی بر شاه جهان آباد نازل شده،وهرخزانه وجواهر بلاتعداد وبی شمار درسرکار مقهور جمع آمده بود «همه به غارت رفته است.»

تاج بخشی شاهنشاه ایران

درآن وقت،نادرشاه پادشاه بابندگان حضرت محمدشاه پادشاه گفتند که:«من دعوای سلطنت ماندارم وسلطنت هندوستان به شما مبارک باشد.حالاوآینده این قسم بی خبراز حریف خودنباشند ودر سلطنت خودذات آصف جاه بهادر راغنیمت شمده،امور دولت وسلطنت خودبه اصلاح وتدبیر ایشان می کرده باشند.»

«شاهنشاه ایران نادرشاه» این قسم سخنان«و» نصایح به محمدشاه،پادشاه فرموده وقدری زرو جواهر تواصع کرده،به تاریخ 7 ماه صفرالمظفر سنه 1152 هجری،نادرشاه پادشاه روانۀ ملک خودکه اصفهان وایران استريالشده،راهی گردید.چنانکه از دفع شدن این بلای عظیم که قهرالهی  وقیامت برپاشده بود،جمیع ساکنان شهرکه باقی مانده بودندريالشکرو سپاس ایزدی به تقدیم رسانیده، سجدات بی حد بجا آوردند ودوگانه نماز شکرانه ادا کردند وبایکدیگر مبارک باد می گفتند و سلامت بادمی کردند واین مصرا را می خواندند:

رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت.

فتح نامه نادرشا

آنکه فرزند اعزکامکار عزیز ارجمند نامدار رضاقلی میرزا نایب السلطنه ممالک وسیع الفضا ایران جنت توأمان فریدون«و» جمشید بنیان کیکاووس وکیخسرو مکان:بعداز توجهات جناب ربانی واشفاق بلانهایات حضرت سبحانی،به الطاف بی غایات حضرت رسول امجد اعلی عارج معارج سبحان الذی اسری رهنمای اوالذی اَرسَل رسوله بالهی،ناطق یَنطِقُ وما ینطق عَنِ الهَوی منسوب به ذکران هُوَاِلّا وحیٌ یُوحی مخاطب به سورۀ طه ویس خلاصۀ موجودات جناب خاتم النبیین صلواةالله وسلامه علیه وجناب تاجدار سورۀ مبارکۀ هَل اتی،فارس وشهسوار میدان رزمگاه لافتی،فاتح ابواب انا مدینةُالعلم وعَلّیُ بابُها، مسندگزین اَنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ موسی،یعنی جناب سرور اولیا وزبدۀ اصفیا علی ابن ابی طالب صلواةالله وسلامه علیه وجناب نطفۀ رسول الله حضرت ریحانۀ گلشن جنان سیدةالنساء ودوسردفتر جوانان اهل جنان ودوآفتاب شافق ... فَکانَت وَردَةٌ کَالدَّهانِ ودو جواهر نفیس یَخرُجُ مِنهُما الُلّؤلُُؤ والمَرجان ودونیر اعظم والشمس والقمرِ بِحُسبانِ دو طاووس خضر والیاس: خُضر وعَبقریٍ وحِسانٍ یعنی حسنین وسایر ائمۀ معصومین صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین که آثار اعجاز کرامتشان نشان کَمِشکوةٍ فیها مِصباح المِصباح بر شرق وغرب رفته و«به» عنایت نواب همایون ما مستظهر ومستمال بوده،بداند که دراین اوان فیروزی توأمان که نواب همایون مارا عزیمت وارادۀ تسخیر ممالک هندوستان بهشت مکان به خاطر دریا مقاطز رسیده بود،بعداز آن مدت هجده ماه قلعۀ قندهار راکه سربه کهکشان فلک رسانیده بود محاصره نموده بودیم به جانفشانی سپاه ایل بختیاری قلعۀ مذکور که سربر کهکشان فلک رسانیده بود به تصرف اولیای دولت قاهرۀمادرآمد. برج وبارۀ اورا خراب نموده،حسین افغانی قلیجائی رادستگیر نموده و مکحول کرده، روانۀ مازندران فرمودیم.

چون درایام توقف پای قلعۀ مذکوره محمدخان ترکمان رابه جهت اتحاد ویگانگی به رسم ایلچی گری نزد پادشاه والاجاه هندوستان روانه فرمودیم،مطلقاً ازاو خبری واثری ظاهر نمی شد،بنا علیه لوای جهانگشای مااز پای قلعۀ مذکوره به حرکت آمده عازم بلاد هندوستان گردید. کوچ به کوچ وارد غزنین که ابتدای دیار وبلدان پادشاه معزی الیه بودگردیده،قاضی بلدۀ مذکور،خد رابا جمعی از اعیان آنجا به عتبه بوسی رسانیده،بلده رابه تصرف داد.

اورابه خلاع فاخره وبه نوازش شاهی یرفراز فرموده، ازآنجا روانۀ دارالملک کابل گردیدیم ودرظاهر آنجا نزول اجلال فرمودیم،هرچند سکنۀ اعیان آن سرزمین راتکلیف به حصول وشرفیابی زمین بوس بندگان اقدس اعلی خود نمودیم قبول ننمودند.ناچار حکم اقدس به جارچیانسرکار اقدس اعلی شرف صدور یافت که موازی هفتصد عرابه خمپاره «کذا» رکاب رابر کوهی که مشرف به قلعۀ کابل بود، کشیده به کمانداری مشغول گردند.

از طلوع سبح الی ظهر کمانداری نمودند،بعداز ظهری شاه درگاهی وسایر اعیان آنجادروازۀ قلعه را گشوده،از روی عجز وانکسار با پیشکشهای وافر، به قدم بوسی مشرف گردیدند،تقصیرات آن جماعت رامعاف ومسلم داشته، به خلاع فاخره ممتاز فرمودیم،آن مملکت فردوس بنیاد به مضمون ومفاد آیۀ کریمه اَرَم ذاتُ العِماد الَّتی لَم یَخلُق مِثلها فِی البِلاد، توگفتی که خرده مینابرخاکش ریخته وعِقد ثریا از تاکش آویخته:

(روضة) ما نهرها سلسال                                       دوحةٌ سجع طیـرها موزون

آن پـر از لاله های رنگارنگ                          وین پرازمیوه های گوناگون

بــاد در سایــۀ درختـــانش                          گسترانیـده فرش بوقلمون

نیزبه تصرف اولیای دولت قاهره درآمد،واز پادشاه والجاه هندوستان خبری واثری ظاهر نشد.

ازآنجاکه نیز کوچ فرمودیم الی موضع یساول که ازاین طرف درۀ خیبراست،نزول اجلال جنود سعادت مسعود شد.درآنجا خبری رسانیدند که ناصرخان ایرانی صوبه دار کابل به جهت سدراه بندگان اقدس ما موازی دوصدهزار کس از پیادۀافغان یوسف زئی وغلزئی سکنۀ آن حدود رادر میان درۀ خیبر واطراف آن گذاشته،هرروزه برهرنفر دویست وپنجاه دینار روزیانه می دهد.

بندگان قادس مامدت دوماه ونه یوم دررآن سرزمین مضرب خیام ظفر فرجام فرموه وبا سرداران عظام وسپهسالاران کرام در کنکاش وقُرلتائی عازم می بودیم.چون طغرای غرّای آیۀ کریمۀ ااِنّا جَعَلناکَ خَلیفةفِی الارض به نام نامی واسم گرامی مااز عالم بالا مرقوم شده پشت درۀ خیبر راه دیگر هست که امیرتیمور صاحبقران که به تسخیر هندوستان رفته بوداز آن دره رفت ودونفر سوار از پی یکدیگر نمی توانند رفت!

فی الفور سردار مذکور رابه نوازش شاهی وبه خطاب خانی وبه خلا فاخره سرفراز وممتاز فرمودیم وحکم به نوازش کوس فیل قوس وطبل اسکندری فرمودیم.

موازی هفده هزار از غازیان ظفرقرین کاصحاب الدین ایرانی رابه رکاب اقدس خودگرفته.درآن شب دیجورالی طلوع صبح سعادت افروز راه طی می فرمودیم.طلوع صبح همگی دوهزار وهفتصد نفراز غازیان ظفر یقین به رکاب اقدس ما رسیده بودند،از بلندی کوه سواد لشکر ناصرخان نمودار گردید.حکم به نوازش کرنا وکوس فیل قوس فرمودیم وبه ضرب شمشیر آبدار غازیان نصرت قرین بعضی رامقتول وبعضی را مجروح و بقیةالسیف به اطراف واکناف فرار نمودندو ناصرخان نیز خودبه سمت پشاور فرار نمود. بالاخره، صفی قلی نام کرد چشمگزک،چپاول وار از نیزه داران زعفران خودرابه ناصرخان مذکور رسانیده، اورا مجروح نموده، به خدمت بندگان اقدس ماحاضر نمود.

ازآنجاکه شفقت جبلی ذات با برکات بندگان همایون ماست،اورا معاف وبه خلاع فاخره ممتاز فرموده،آن مملکت راکماکان به آن عالیجاه تفویض فرمودیم.

ازآنجانیز روانه بلدۀ پشاور شده، الی کنارۀ دریای اتک نزول اجلال و مضرب خیام سعادت انجام گردیدوبازاز پادشاه والاجاه ثریا بارگاه ممالک هندوستان خبری واثری ظاهر نشد.ازآنجا از دریای جُناب با سعادت تمام عبور جنود ظفرمسعودشد. کوچ به کوچ الی ظاهر دارالسلطنۀ لاهور پرنور که اعظم بلدان ممالک هندوستان«است» مضرب خیام ظفر مقام گردیده،درکنار دریای راوی سراپرده های گردون زائر برپا گردانید.درآنجا عالیجاه زکریاخان تورانی ناظم صوبه پنجاب از صبح الی ظهر به ضرب توپ وخمپاره بابندگان اقدس مامجادله می نمود.چون صرفۀ خودرا درجنگ ندید، لکپت رأی وچنپت رأی وکلا ووزرای خودرابا کفایت کشمیری که از معتمدان خود می دانست، باعریضه مشتمل برعفو تقصیرات خودروانۀ  حضور موفورالسرور نمود.

بنابرعرض اورقم مطاع عالمیان مطیع براحضار وعفو تقصیرات اوصادر فرمودیم که به حضور اعلی حاضرشود.روز دیگر زکریاخان بامیرزا بهلوردی پسرخود وپنجاه هزار تومان وجواهر نفیسه به حضور اقدس رسدیه گذرانید.تقصیرات اورا معاف ومسلم فرمودیم ویساولان ونساقچیان بردر دروازه های لاهور مقررگردید که احدی از سپاه داخل شهر لاهور نشوند و بازاز پادشاه والاجاه هندوستان خبری واثری ظاهر نشد.

درآنجا بنه وبنگاه سنگین رابا دوهزار نفر ازغازیان قشون عراق وخراسان ر قلعۀ لاهور گذاشته، آذوقه ای که در کار بود به جهت ایشان سرانجام فرمودیم وکوچ به وکوچ الی ظاهر دارالسلطنت سلطان پور رسیده، درآنجا قراولان هوشمند علی ایلی وهراولان کارکشتۀ خذرایلی وجیش ایلی به سمع نواب همایون مارسانیدند که نقاوۀ خاندان خسروانی وسلالۀ سلسلۀ چنگیزخانی وشمع شبستان مجلس گورکانی، یگانه لؤلؤصدف صاحب قرانی،منتخب مفادآیۀ حوراتی، شکنندۀ بتخانه پتهورائی، زیبنده محافل جهان مسند آرائی عصرو زمان، طراز کسوت فرمانروایی، فَصّ خاتم کشورگشایی مروج رعیت احمدی، رونق افزای دین محمدی،نیر سمای عصمت وجلالت،مرتقی مدارج نصفت و عدالت، پادشاه بلند مکان، خسروبلاد هندوستان،محمدشاه:که چواین نام برزبان رانند،خلدالله ملکه خوانند،باامرای خودعالیجاه نظام الملک تورانی و عالیجاه قمرالدین خان تورانی وزیراعظم وعالیجاه امیرخان ایرانی وعالیجاه سیدصلابت خان ایرانی وعالیجاه غازی الدین ولد نظام الملک وعمدةالاعظمان میرنظامی ومیرمنور ولدان قمرالدین خان وعالیجاه خان دوران هندوستانی مدارالمهام سلطنت ومیان عاشوری ولد عالیجاه سربلندخان ایرانی وعالیجاه محمدخان بنکش افغان وغیره امر اوراو راجه های هندوستان لاتِعَدّ ولاتحصی به عدد قطرات امطار ونجوم افلاک نشسته اند از قاف تابه قاف، باتوپخانه های جهانسوز وفیلخانه های متعدد وفیلان مست جنگی دیو مثال وسایر اسباب رزم بی حساب.چون بایستی که تحقیق کامل شود عبدالله کاشی وتقی بختیاری که هردو از چابک روان وعیارپیشگان که عملۀ توپخانۀ مبارک بودند،حکم اقدس شرف نفاذ یافت گه هر دورفته، حسب الواقع جاسوسی نموده خبر تحقیق از لشکر هندوستان وامرا آنجا آوردند.

آن دونفر صرصروش خودرابه لباس هندی ملبس نموده روانۀ لشکر هندوستان شدند.بعداز دوروز دیگر مراجعه نموده، به عرض عاکفان سدۀ سنیۀ اعلی رسانیدند که موازی پانزده هزار سوار وسیصدو دوازده توپ و خمپاره وزنبورک وکشکنجر وبادلنج وغیره ضربهای هندی در دور لشکر ایشان مثل خاتم ونگین درمیان گرفته.وعیال واطفال توپچیان درپای توپها نشسته وبا زنجیر به گردن توپها بسته، به یکدیگر اتصال داده اند که احدی را طاقت داخل شدن توپخانه نیست!

هرچند این سخن رابندگان اقدس ما قبول فرمودیم،اما به جهت آنکه این سخن شهرت نماید وباعث هراس سپاه کینه خواه شود، هردونفر را قید فرمودیم که انشاءالله تعالی بعداز فتح مرخص فرمائیم.

روز دیگر یک فرسنگی لشکر هندوستان رسیده درکنار نهرآبی نزول اجلال جنود سعادت مسعود گردید. روزدیگر بندگان اقدس ماخود به نفس نفیس با پنجاه نفر از یساولان صحبت مجلس بهشت آئین ویساولان قورو جارچیان وریکائیان به رسم قراولی از کنارۀ لشکر هندوستان عبور فرمودیم،با دوربین سپاه رابه نظر اقدس آورده عالمی رااز سواد لشکر ایشان سیاه دیده،چنانچه جمعی که در محاربۀ عبدالله پاشا(کپراواوغلی) ازطرف پادشاه روم سپهسالار شده، به جنگ بندگان اقدس ماآمده بود، حاضر بودند،این لشکر رادوزاده مقابل آن سپاه بدانند.

روزدیگر«که» یوم سه شنبه 24 ذیقعدةالحرام سنه 1151 یکهزار و یکصد پنجاه ویک باشد،قراولان هوشمند علی ایلی .جیش ایلی وخذرایلی که همیشه مأمور به آوردن اخبار می بودند خبر رسانیدند که امروز سعادت خان مخاطب به برهان الملک که در دودمان سلطنت تیموریه خدمات وجانفشانی ها نموده، به مرتبۀ ایالت صوبه داری صوبۀ اود، سرفرازی حاصل نموده وارداردوی ناظره خواهدشد.

بندگان حضرت ماحکم به«انتخاب»موازی هفت هزار سپاه بمشقری وتکه وکک لان علی ایلی وخذرایلی وجیش ایلی فرمودیم که برسر راه جهان آباد رفته،آن لشکر بی عاقبت رابه قتل وغارت وتاخت وتاراج مشغول سازند.

بعداز تلافی طرفین  که برمقدمةالجیش شاه جهان آباد برهم خورده، همگی آن جماعت رابرهم زده،قتیل واسیرنموده، بنه وبنگاه سعادت خان رابا سردار لشکر اوکه به رسم هندوستان بخشی گویند، به حضوراقدس آورد،فی الفور به سیاست امر فرمودیم واسباب وبنۀ اورابه غازیان تقسیم نمودیم، وفی الفور قراولان چابک کردار صبا رفتار خبر رسانیدند که سپاه هندی مکمل ومسلح به مضمون این دومصرع:

زره پـوش گشتند هنــدی تمــام

                                                            چوزاغی که پیچیده باشدبه دام

به جهت محاربۀ بندگان اقدس ما رسیدند!

نواب همایون خود وسپاه خودرابه حضرت رب ودود سپرده،برخاک مذلت وخوری افتاد،به خاکساری تمام از روی عجز ونیار به درگاه قادرلم یزل ولایزال فتح وفیروزی خودرا درخواست می نمود که گویا ازعالم بالا مؤید به نویدکه این ذکریّه که:

یا ملائِکتی قَدِاستَحییَتُ مِن عَبدی وَلَیسَ لَه غیری،ملهم ومؤید گردیده ومبشران عالم بالا وعزلت نشینان خلوت سرای ملااعلی به مژده وندای روح افزای کریمه ونصّ عظیم القدر جلیلة: قُل اللّهمُّ مالک المُلکِ تُؤتی الملک مَن تَشا وَ تَنزِعُ المُلک مِمَّن تَشا وَتُعِزّ مَن تَشا وَتُذِلُّ مَن تَشَا بِیَدِکَ الخَیرِ اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیٍ قَدِیر، این بنده رایاد وشاد نمودند.

بندگان اقدس ماحکم به نوازش کوس فیلقوس فرمودند وطرف میمنۀ لشکر ظفرپیکر رابه عالیجاه عمدةالامرا والعظام قدوةالعظما الکرام ظهیر سلطنت عظمی وعضد خلافت کبری طهماسب قلی خان جلایر رابا یک هزار وپانصد قشون عراق ومتصل به آن عالیجاه امیرنیازخان عرب رایا سه هزار کس از اعراب خراسان وطرف دست راست اوعمدةالملک والاعیان محمدرضابیک مین باشی رابایک هزار نفراز افشار وطرف میسره لشکر قیامت اثر عالیجاه فتحعلی خان کوسه احمدلو رابه یکهزار نفرقشون به چپ اوومتصل به آن عمدةالعظام سلطان لالؤی وبادوهزار کس ومتصل به آن عمدةالاعیان شهیدقلی خان سلطان رابه یکهزار وپانصد نفر قشون به چپ اووسایر مین باشیان عظام رادردست راست ودست چپ،هریک در مکان خودقرارداده، ودرقلب کل لشکر ظفرپیکر فرزند عزیزکامکار ونور چشم برخوردار نصرالله میرزا رابه نه هزار نفر از غلامان جان نثار ودرعقب او، فرزند کامکار عالی مقدار امامقلی میرزا رابا ده هزار نفر قشون وهرچه درجلو وپیش روی مبارک،عمدةالاعاظم یاربیک سلطان توپچی باشی سرکار خاصه شریفه رابا توپخانۀ جهان آشوب عالم سوزو عمدةالاعاظم مصطفی بیک داروغه جزایرچیان سرکار باهرچهار هزار کس از جزایرچیان رعدخروش برق اندار، به جلو بندگان اقدس خود به نفس نفیس باموازی یکهزار نفر «از» غازیان یساول صحبت بهشت آئین ویساولان قورو جارچیان ونساقچیان و ریکائیان خاصۀ شریفه به هر ملاحظهوازهرمکان تفحص نموده،به صف آرایی سپاه کینه خواه وغازیان نصرت شعار مشغول بودیم،وعمدةالاعاظمجلیل بیک چنداول رابه سه هزار کس«از» چنداولان سرکار خاصۀ شریفه درقلب لشکر ایستاده فرمودیم که هرگاه احدی از جنگ گاه فرارنماید،اورابه قتل رسانند.وحکم اقدس اعلی ازجاومکان خودحرکت ننمایند که سوار شپاه هندوستان نمودارشد. عالم راسیاه وتار نمودند،خان دوران با موازی بیست ودوسزدار نامی خاصه سوار سپاه خود نمودار شده رسیدند وبه محاربه مشغول گردیدند.

بندگان اقدس ما حکم به جزایرچیانرعدخروش فرمودیم که باسپاه خان دوران به مقابله مشغول گردند.از صبح الی عصر به ضرب جزایر گوشت مضمحل ونسیا«منسیا» نمودند. الحق درآن زرمگاه عمدةالاعیان مصطفی بیک داروغه جزایر چنین مردانگی مالاکلام به عصرۀ ظهور رسانید وازهرطرف که سپاه هندی به حرکت می آمد،غازیان کاصحاب الدین نصرت قرین ایرانی از کشته پشته ها می ساختند ودادمردی ومردانگی به عرصۀ ظهور می رسانیدند:

هرضرب که از یدش درآید                                        احسنت زقدسیان برآید

و سپاه سعادت خان راکه از هرطرف حرکت می نمودند،مخذول و منکوب می کردندو به سفرآخرت می فرستادندوبه مضمون قدر مشحون آیۀ کریمۀ اِشتَدَّت بِهِ الرِّیحَ فی یَوم عاصِفٍ سرهای ایشان به بادفنا وتنهای ایشان به خاک مذلت افتاده،ودرآن روز هوا بسیارگرم واز دودجزایر وتوپخانه های طرفین وبان های هندی وگردزمین هواتیره وتار گردیده بودکه طرف عصر روز مذکور که نسیم عنبر شمیم ورایحۀ مشکین شمیم سورۀ مبارکه:اِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مبُینا،وَ یَنصُرَکَ الله نَصراً عَزیزاً،و آیۀ کریمۀ: نَصرُمِنَ اللهِ وَ فَتحٌ قَریب،از پرده غیبی ودریچه لاریبی وزیده،واثر فتح وفیروزی ازپرچم علم اژدها پیکر کاویانی بندگان اقدس ماظاهر وهویدا گردیدو صدای کشورگشایی سورۀ عظیم القدر مبارکه:اَلَم غُلِبَتِ الرُّومَ وَهُم فِی بِضعَةٍ سَیَغلِبونَ به گوش مستمعان رزمگاه جلالت رسیده،فیل مست سواری شیرجنگ بردم فیل برهان الملک دویده، هردودیوانه واردر معرکۀ کارزار رسیدند که عمدةالاعیان محمدحسن ... اصفهانی خودرابا نه نفر ازملازمان به  چستی وچابکی درعین قتال طرفین«به او» رسانیده، اورا مجروح نموده، باشیرجنگ به حضور اقدس ماآورد.

سعادت خان مذکور رابه عالیجاه مصطفی خان سپرده،طرف شام سپاه هندی مضمحل ومنحنی به لشکرگاه خومراجعت نمودند ونواب همایون ماشکر ایزدی به جا آورده، حکم به کوبیدن طبل ونقاره خانه های شادیانه ونوازش کرنا فرموده،عطف عنان به سعادت تمام به اردوی کیهان پوی معلی نمودیم.گویا مضامین خواجه حافظ شیرازی رادربارۀ بندگان اقدس ما می خواندند:

نه هرکه چهــره بــرافــروخت دلبــری دانـــد

                                                نه هرکه آینــــه ســـازد سکـنـــدری دانــــد

نه هرکه طرف کله کج نهادوراست نشست

                                                کــلاه داری و آئــیـــــن ســــــروری دانــــــد

به قدو چهره هرآن کس که شاه خوبان شد

                                                جهـــان بگیـــرد اگـــر دادگستـــــری دانــــد

روزدیگر سعادت خان رابه خلاع فاخره وبه نوازش شهنشاهی سرفراز وممتاز فرمودیم وروزدیگر نظام الملک را سعادت خان به اردوی معلی طلبیده،اونیز سعادت اندور خدمت بندگان اقدس ماگردید.اورانیز خلاع فاخره وبه نوازش سلطانی سرفراز وممتاز فرمودیم. روز دیگرپادشاه والاجاه هندوستان نیزبه ملاقات آمده،هردو برادروار بریک مسند نشسته قرار فرمودیم:

چه خوش گفت گویندۀ باریاب                                 قـران کرده با هم مه و آفتـاب

بایکدیگر طعام به مصرف رسیدوبالفعل پادشاه والاجاه فلک بارگاه کشورپناه خسروبلاد هندوستان در اردوی نواب همایون مامی باشد.کل ممالک هندوستان رابه دستور سابق به آن برادر عزیز مهربان داده وجیقۀ سلطنت برسر عزیزالعزیزا ونهاد، انشاءالله تعالی عنقریب رایات نصرت آیات وطولع شعشعۀ خسروی پرتوافکن بلادایران خواهدشد.لهذا سپهسالاران نامدار و بیگلربیگیان ذوی الاقتدار وحکام با احترام وعمال خجسته اعمال و کارکنان نیکوکردار ومتصدیان خوش رفتار مماک ایران جنت توأمان بدانند که چون کل رعایا وبرایا وجمهور سکنۀ رقبه ممالک مذکوره میزخودرا به هیچ وجه من الوجوه درین دولت خداداد قوی بنیاد، ازمال وجان دریغ نداشته و نخواهندداشت، لهذا سه ساله خراج ومالیات واستصواب وابواب المال و صادرات وغیره رابرتمامی رعایا وبرایا وجمهور سکنۀآن مملکت معاف و مسلم فرمودیم که به دعای دولت ابد مدت روزافزون قیام واقدام نمایند و هرگاه عمال ممالک محروسه وجهی ازاین وجوه رااز رعایا وبرایا بازیافت نموده باشند،فردا«فردا» قریه به قریه رعایا وبرایای آنجارا «پرداخت» نموده،قبض دریافت نمایند وسواد رقم مطاع عالمیان رابه بلاد خراسان وعراق وفارس کهکیلویه وعربستان و آذربایجان ودارالمرز داغستان الی قبه وشابران وقماقمق قراقیطاق وتااقصای بلاد ایران رسانندو گوشزد خاص وعام نمایند ودرین شادی عظمی وموهبت کبری، تمام ممالک محروسه را چراغان کرد چشمک گزک رابا یک رفم جیقۀ مرصع مکلل به جواهرکه بر سرخود گذاشته شده بود ویکهزار قشون نو ملازم سرکار که درجلوشان گرفته،با تحفه وارمغان ممالک هندوستان وپانزده زنجیر فیل روانه نزدآن فرزند به دل پیوند سعادتمند نموده که اورا روانۀ دارالسلام بغداد نزد عالیجاه رفیع جایگاه احمدپاشا وزیرآنجا نموده که آن عالیجاه اورا روانۀ خدمت ملک رفعت سلطان البرین وخاقان البحرین وشهریار الارضیین خادم الحرمین الشریفین سلطان احمدپاشا بلاد روم مرز«و» بوم نموده،که نامۀ نامی مارابه ارمغان وسوغات وتحفه جات هندوستان برده،عاید سرکار پادشاه والاجاه معزی الیه نموده، جواب نامه رابازیافت نموده، مراجعت یکهزار نفراز افشار نوملازم نموده، به ارمغان وتحفه جات هندوستان وپانزده زنجیر فیل روانه فرمودیم  که فرزندعزیزالقدر اورا ازراه باب الابواب دربند روانه نزدپادشاه ثریا بارگاه خورشید کلاه مروج ملت وامنای دولت عیسوی نموده، نامۀ نامی مارا رسانیده،جواب بازیافت نموده، مراجعت نماید وبه جهت فیلهای مذکور،جلهای زربفت طاس عمل دارالسلطنۀ اصفهان سرانجام نموده، درین باب قدغن لازم دانسته، درعهدۀ آن شناسند.

نامه های منظوم احمدپاشا و نادر به هم

نامۀ احمدپاشا به نادرشاه

کسی گــر بــود در نجــابت شبـــان

                                                                        نبـــاید زنــــد دم ز گــــردن کشـــان

تـــرا منصــب ساربــانـی گــریسـت

                                                                        تمنـای شاهنشـاهی بهـر چیست؟

نــه عمت شناسی نــه بـاب وجدت

                                                                        دریــن انجمــن کـن حسـاب خــودت

بــه دولت منــاز و بــه نکبــت منــال

                                                                        کـــه این هـــر دو را زود بــاشد زوال

کسی بــر اجـــاق فلــک احتـــــرام

                                                                        نخـورده، تو خوردی : نمک بر حـرام!

بـه شاهان چنین خفتی باب نیست

                                                                        یقینــم کــه شیـر تو بی آب نیست!

بـــه ظــل الهـی تــو یــاغـی شدی

                                                                        ســـزاوار طعــن عــــراقــی شــدی

نهـــادی بـــه سـر افســر جنـــگ را

                                                                        بـــه تسخیـــر مـــا ریختـی رنـــگ را

خیــالت کــه خـونخـوار ابدالی است

                                                                        درین ملک خـونـدگار مـاوالی است!

کنــد یــاد ایــن مــرز و ایــن بـــوم را

                                                                        بــــه قــــرآن خــــدا غـلـغــل روم را

بـــه تعریف ایـن لشکـر و ایـن سپـاه

                                                                        الف لام میــم است بــه قــرآن گواه

سپاهش به هم جمله چون ماه ومهر

                                                                        بــه مثــل ستــاره بـــه روی سپهــر

اگــــر آل عثمــــان ثبــــاتـش دهنــد

                                                                        زدست فــرنـگـی نجـــاتــش دهنــد

رسانــم بــه خــونــدگــار رومی پیـام

                                                                   فـرستـد بـرم لشکـر از مصر و شـام

جهــــان راز افـــزونی انبـــوه کــــس

                                                                        نمــایم بـه تـو تنـگ همچــون قفـس

کــه از تشنــه جــانی و از سیریــت

                                                                        نبـــــاشــد خیـــــال جهـــانگیــریــت

کنـــم آن چنـــانــت دم تـــرک تــ                    ــاز

                                                                        کـــه در داستــانــها بگــویــنـد بــــاز

تـــو ای بی خـــرد مــرد بی آبــروی

                                                                        بــه حـد گلمیـت سخـن را بگو «ی»

نــه مــال و زر وگنـج و گــوهـر دهـم

                                                                         نــه اسبــاب رزم و نــه کشـور دهـم

نــه یک جــو تــو را استمــالت کنـم

                                                                        نــه هــر چنــد گــویی اطـاعت کنـم

چـه گویم کـه کنجد دگــر ایــن کلام

                                                                        بــه نــامه همین قیــد شد والسلام

نامۀ نادرشاه به احمدپاشا

مــرا خوانـدی ای احمـد خیــره سـر

                                                                        شبــــان زاده و هــــــم اراذل پســر

نظـــر گـــر نمـــاید خـــداونـــد کـــل

                                                                        اگــر خـارا بـــاشـد شـود مثــل گــل

گــر از اصـل بـــودی نجــابت بـه روح

                                                                        بــریـــدی سفــر را ز فـــرزنـــد نــوح

بـــه عــالـم شبــانی اگــر بـود عیب

                                                                        چـرا کــرد مــوسی بـــرای شـعیب؟

بـه دنیـا کسی از کسی نیست بــه

                                                                        چـه در شهرباشی چه در سوی ده

تـمـــــام عـبـــــاد از ره منـــــزلـــــت

                                                                        تفــاوت نـــدارنــــد جـــــز معـرفـــت

بــه مـا و شمــا داده است زنــدگی

                                                                        نمـــائیـــم در خـــدمتش بنـــدگـــی

بـــه بغـداد تــا کــی نشیمـن کنــی

                                                                        کِشمعی پس از مرگ روشن کنی؟

گـــــر از ساربــانــم و گـــر از شبــان

                                                                        کــه بــاجی نــدادم بـه شاهنشهان

بــــود مـــالـک ملـــک رب رحـیـــــم

                                                                        به هرکس کـه خواهد دهد او کـریـم

تـــوانـــای بخشنـــده بـــی نظیـــــر

                                                                        کــلامــش علــی کـل شیئی قدیــر

بـــه نــامه نــوشتـی سپهــداریـــت

                                                                        فـــزونـــی لشکـــر ز بسیـــاریـــت !

چـو خــواهی کـه او را شمـاره کنی

                                                                        دوبــاره نظـــر بــــر ستــــاره کنـــی

چــو صبــح سعــادت نمــاید طلـــوع

                                                                        ستـــاره نــــدارد بـــه پیـش رجـــوع

چــو خــــورشید تیغ شجاعت کشید

                                                                        ز شمش شونــد اختـــران نــاپـدید

سوی قلعــه تـا کی بـه افسانـه ای

                                                                        بــــرون آ اگـــر مـــرد مـــردانـــه ای

چــه آخـر سرانجام جـز خاک نیست

                                                                        زکشتن کسی را جوی بـاک نیست

چــه از مـــردی لشکـــرت دیــده ای

                                                                        که حرف شجاعت به خود چیـده ای

قــزلبـاش تــا کسی نشیمن کنــد؟!

                                                                        تفحـــص ز احـــوال دشمــن کنــد؟!

سپاهت مگــر جمــله بـی غیــرتنــد

                                                                        چو زنها لچـک بستــه بی سیرتند؟!

نــوشتی تــو در نـامه ای بـی خــرد

                                                                        : نمــاینـــد کــز آل عثمــان مــــدد؟!

رسانـی بــه خونـدگــار رومـی پیــام

                                                                        فــرستد بـرت لشکـر مصر و شـام؟!

جهـــان را ز افــــزون و انبــــوه کـس

                                                                        کنی تنگ بـر مـن چـو مثـل قفس؟!

نمـی دانــی ای مــرد شوریده بخت

                                                                        چراچشم پوشی توای خودپرست؟!

بـــــود یـــــاور مـــــن امــــام رضــــا

                                                                        بــه نـامش بـرافــراختــم ایـــن لـــوا

مــدد گـــر کنـــد شـاه دلــدل سـوار

                                                                        کـــه از آل عثمــــان بـــرآرم دمـــــار

کــه اخجـــه افنــدی امــام تــو بــود

                                                                        بشــد نــزد مــا خـــوارتـــر از یهـــود

شـده چنــد روزی کــه ویـــران شده

                                                                        ســر قبــــر او پــــر ز افغــــان شـده

گـروهی کــه بــودند هــم دیــن تــو

                                                                        بـه بستند کمـر جملــه بر کیــن تــو

نمــاینـــد گـــــردان مــــا ریشخنــــد

                                                                        بــه مـردان کـه نـامند شان را لونـد!

چــون زن ها نشستـن درون حصــار

                                                                        نــه بــه ایــن بـاشد آئین مـردان کار

اگـــــر عـــــار داری تــــو ای نــامدار

                                                                        بیـــا بــــا دلیــــــران بـــــرون حصــار

بیـــا صفــه آرا چــــو شیــــر ژیــــان

                                                                        ببیـن دسـت و بـــازوی ایـــرانیـــــان

مـــن از قـــوت صـــاحــب ذوالفقــار

                                                                        گـــرفتــم خــــراج از شـــه زنـگبــــار

تـــو ای گـــم نمــوده طریــق صواب

                                                                        بـــه عقبـــی ده مستحـق عــــذاب

اعـــانت طلـب می نمـــایی بســی

                                                                        تـو از بــوحنیفـه کـه بــد آن کســی

...یــدنــد در قبـــــر او پیــش ازیــــن

                                                                        دلیــــران و گــــردان ایــــران زمیــن!

بـــه دلهای مــردودتــان درد نیسـت

                                                                        مگـــر در بلاد شمـا مـــرد نیسـت؟!

گــرسنه شده جملــه شیـــران مــا

                                                                        دریــــن بیشـــۀ نـــــو دلیـــران مــــا

بـــر اندامتـــان جملگـی دشنـه انــد

                                                                        بـه یـک جـرعـۀ خـونتـان تشنـه انــد

ز لطـــف سپهـــــر مـــه از ارتضــی

                                                                        فـــدای علــی ابــن مــوسی رضـــا

چـو خـورشیـد تـابـان بـرآ زیـن مقـام

                                                                        تــو را روز روشن نمــایــم چـو شـام

چنــــانـــت بتــازنـــد ایــــازن جلــب!

                                                                        که یک سر گریزی بـه شام و حلب!

نمـک بـــر حــرامم نمــودی خطــاب

                                                                        مگـو دیگـر هـرگـز تو این بی حساب

نمــک بـــر حـلالــی اگـــر داشتــی

                                                                        بـر ایـران تـو کی رایـت افــراشتی؟!

میـــان مــن و شـاه ایــــران مــــدار

                                                                        هـر آن حکم خــواهد کنــد کــردگــار

ز تشنیـــع مـــردم نــــداری غمـــی

                                                                        کــه بیننـد مــا را بــه چشم کمــی!

نهنـگــان ایــن بحــر از خــوب زشت

                                                                        نمـایند اهـل تـو را سرزنشت «کذا»

زننــد طعنــه هــر دم شمـا را نخـی

                                                                        که : مـائیم بهشتی شمـا دوزخـی!

به حمدالله اکنون تـو را حـالی است

                                                                        عــدو بــــزرگ تــــو ابـــــدالی است

اگـــر لطف حـق می شـــود یـــاورم

                                                                        بــایـــد بـــه چـــرخ بــریــن افســرم

خـدا اگــر دهـد بـــه از ایــن رونقــم

                                                                        بــــه قسطنطنیـــه زنـــم بیـــرقــــم

اگـــر می شود یـــاورم شــاه طوس

                                                                        به هندوستان می زنم طبل و کوس

شکی نیست گرخانه را هست کس

                                                                        که یک حرف گفتم تو را هست بس

به اتمام رسید فتحنامه نادرشاه پادشاه که بعداز فتح هندوستان به فرزند خود رضاقلی میرزا نوشته بود بانامۀ احمدپاشا به نادرشاه وجوابی که نادرشاه به احمدپاشا نوشته،حسب الفرموده نواب صاحب قلم،نواب مکرم الدوله بهادر مستور جنگ دام ظله العالی تحریر فی التاریخ 28 شعبان المعظم سنه 1188 هجرت نبوی صلعم.

حملۀ افغان وانتخاب طهماسب میرزا به ولایتعهدی

انحطاط مداومی که پس از درگذشت شاه عباس بزرگ (1038/1629-996/1587) دامنگیر حکومت ودولت صفوی شد.باعث بروز دشواریهای فراوانی درکار ادارۀ مملکت گردیدوبافتور روز افزون نظم دستگاه ها ودرماندگی وپریشانی ارکان قدرتی جامعه، کارابه آنجا رسانید که از هرگوشه این سرزمین چهناور فتنه انگیزی به پا خیزندوبه نحوی با نظام بر سر پا بستیزند.بااین که در چگونگی سقوط این سلسله بحثهای تحقیقی مفصلی به میان آمده است وبسیاری ازاهل نظر چون مینورسکی وبه تبع او،لکهارت تأملات عالمانه ای راابراز داشته اند،بااین همه تردیدی نیست که عدم وجود سلاطین مدبر وبا کفایت که تدبیر ملک کنند وبه گاه سختی ها ودشواری ها، بافداکاری ودرایت وشجاعت خود،از زوال حکومت جلوگیرند وتوده ها رارهنمودی شایسته نمایند، از عمده ترین عوامل انقراض بوده است.

این،یک واقعیت آشکاراست که جانشینان شاه عباس یکم،هیچ کدام لیاقت ادارۀ مملکت بزرگی چون ایران رانداشتند وصرف نظر از وجود تاریخی شاه سلطان حسین که در مثل از ادنی رعیت خویش نیزکمتربود وبه هیچ وجه شایستگی جلوس بر سریر سلطنت ایران رانداشت.سه تن از پادشاهان متقدم وی شاه صفی، عباس دوم وشاه سلیمان نیز که نسبتاً هرسه درجوانی بدرود زندگی گفتند(اولین 31 یا 32 دومین 33 سومین47 سال داشته)،به دلیل عیاشی وغرق بودن در فسق وفجور ناچاربه ترک حیات شدند.درچنین شرایطی، معلوم است که بنای دولت پرهیبتی که عباس یکم بنیادگذاشته بود،آن چنان دچار تزلزل وفروریختگی شده بود که برای فرودآوردن ضربۀ قطعی تلاشی آن، دیگر به فاتحان نیرومندی چون مقدونیان وتورانیان ومغولها حاجت نبوده است وبل،شورش آفرین ماجراطلبی همسان محمودغلزایی می توانسته بامعدودی از ابوابجمع عصیان پیشۀ داخلی خودقیام کندو بساط فلاکت واحتضار می بیماری راکه به طولانی مدت،دربستر مرگ آرمیده بود،درهم پیچید.

عصیان میرویس درماه صفر سال 1121 هجری،یعنی شانزده سال پس از روی کارآمدن سلطان حسین به وقوع پیوست.به این سبب که چون گرگین خان ملقب به شاهنوازخان والی گرجستان که درآن اوان بیگلربیگی قندهار بود.با«گرجیه ای که به اتفاق اودر قندهار می بودند، ابواب بی اعتدالی بازودست تسلط برافاغنه دراز کرده»بود، میرویس که از زعمای غلزائی شهربود ودرنهان همواره بادستگاه حکومتی بی کفایت صفویان درمعارضه قرارداشت،برای دادخواهی«روبه درگاه فلک شکوه» آورد وبا«هدیه نمودند چند تخته شال کشمیر ونفایس اقشمۀ بلاد هندوستان»به محمودآقای خواجه سرا که ناظر کارخانجات سلطنتی بود، به دربار آشفته حال وبی سروسامان صفوی راه یافت.طولی نکشید که مردحیله گر دریافت که«دردربار پادشاهی کسی ودر دولت سرای سلطنتی دادرسی نیست» پس «روی ارادت برتافت وبه کعبۀ معظم شتافت».دربازگشت به قندهار بود که نقشۀ قتل گرگین خان راطرح کردو به همراه گروهی از ناراضیان وفرت طلبان،در مجال مناسبی کار اورا ساخت پس از این سانحه، پایتخت نشینان خسرومیرزا پسرخواهر گرگین راکه والی گرجستان بود با قرب شصت هزار سپاهی روانۀ قندهار کرند تابه اطفا نایرۀ حریقی که می رفت شعله کش شود،نائل گردد ولی اونیز که از تجربت ملکداری عاری بود، پس از سالی محاصرۀ بی حاصل،فدای غرور وعجب بی نهایت خودگردیدو به تمهید اهل فتنه کشته شد.

خواب غفلتی که درباریان رافرا گرفته بود،آن چنان از حوادث کوچک وبزرگ کشور غافلشان نگاه داشته بودکه پیش پای خودراهم نمی دیدندتا چه رسد به تفحص درامر مناطق دوردست کشور والتفات به خودسری ها وندانم کاری های حکام وفرماندهان لشکری اکناف مملکت!سخن شاردن طعم ورنگ عمیقی از حقیقت باخود داشت که گفته بود:«فتوحات شاه عباس کبیر،یکی از آخرین شاهان بزرگ ایران،درتمام ممالک مجاور،بدون کمک سپاهیان خارجی مبین آن است که ایران شایستگی نیل به پیشرفت های بزرگ رابه کمک نیروو شجاعت ملت خوددارد.لیکن صلح ممتدی که این کشور از زمان مرگ این پادشاه بزرگ ازآن برخوردار است وحکومت خونبار جانشینان شاه عباس،این شجاعت راسخت تباه واین نیرو راتقریباً نابودکرده است.ازیک سو،تجمل نفس پرستی وتن پروری واز سوی دیگر،اشتغال به کتاب وامور ادبی نیز خوی مردی رااز ایرانیان سلب نموده است.»

بدین گونه بودکه اوضاع مشوش مملکت،به هر عصیانگری اجازه می داد تا بی دغدغه زمینه های خودسری وآشوب آفرینی رافراهم گرداند و بساط تمهیدات راتاآنجا گسترش دهد که یک باره درصدد نابودکردن حکومت مرشدزادگان اردبیلی وبرچیدن دستگاه سیادت دویست وپنجاه سالۀ آنان برآید.میرویس به سهولت از روال موافق اتفاقات بهره جست ودل مشغولی های اصفهانیان رادید،با کوششی قاطع به تحکیم پایه های قدرت خود پرداخت وتاسال مرگش(1127/1715) ازهیچ جهدی برای تنظیم وترتیب نقشه های پیشروی های بعدی اخلاف خویش فروگذار نکرد.

پس ازمرگ او،برادرش عبدالعزیز یا میرعبدالله به جایش نشست و چون مردی سلیم ومحتاط بودو استطاعت مبارزه باسازمان پرهیبت حکومت مرکزی رادرخود نمی دید- والبته این امر مورد رضایت وپسندخاطر جمعی از ماجراطلبان پیرامون وی نبود!- با دسیسه ای که محمود،پسر میرویس علیه اوچید،از پای درآمدو میدان را به جوان هیجده ساله ای سپردکه برای اخذ تصمیمات مهم،رشادت وجلادت کافی داشت.مرد نیرومندکه از فراست ودانایی هم بی بهره نبود،به انجام نقشه های خود پرداخت وزیاده ازایام پدر درتألیف قلوب سرداران افغانی وجمع سپاه و تسخیر مناطق پیرامون قندهار کوشش ورزید وچون اسدالله سدوزائی از عمده مخالفان خودرااز سرراه برداشت، به دلیل استمهال«این مراتب رابه دولت صفویه عرض واستدعا کردکه چون این خدمت، محض ازراه هواخواهی آن دولت از من به ظهور رسیده، موکب پادشاهی ازآن طرف عازم خراسان شود ومن هم از قندهار به سمت هرات حرکت می کنم که از دوطرف به دفع ابدالی کوشیده شودو مهم آن طایفه فیصل یابد!امنای ساده لوح که درتابستان تمیز عقول مدرکۀ ایشان فهم نقطه از خط ودرست ازغلط نمی کرد، اقوال روی اندود اورابه سمع قبول اصغا وایالت قندهار رابه اوالقا کرده، خلعت وشمشیر برای اوفرستاده، حسین قلی خان خطاب نمود!»

در 1333 هجری قمری محمود نخستین لشکرکشی خودرابه سمت استان های مرکزی آغاز کرده.درجنوب سیستان از لوت گذشت وپس از غارت وخرابی نرماشیر به جانب کرمان پیش رفت.سکنۀ زرتشتی شهرکه از بی حسابی های متعصبان اواخرعصر صفوی به جان آمده بودند،مساعدات مؤثری اوکردندودرتسخیرآن یاورش شدند.هرچند که براثر عقب نشینی حکمران ازشهر،مقاومتی جدی به منصبه نپیوست ووی توانست تا حدود نه ماه درآنجا رحل اقامت بیفکند.درین میان،شورشی که وسیلۀ بیجن سلطان لکزی – که به دلیل پیوستگی مذهبی، نایب وی درقندهار شده بود- به پا خاست،اوراناگزیر از بازگشت به وطن مألوف کردواز طرفی لطفعلی خان داغستانی برادرزادۀ فتحعلی خان اعتمادالدوله که به عزم تسخیرعمان(با کمک بحریۀ پرتغالی ها) لشکری فراهم کرده بود، دستور یافت که در عوض، به مصاف محمود شتابد وبه تأیید برخی ازمنابع،اوبه افاغنه آن چنان شکستی نمایان واردساخت که معجلانه به قندهار عقب نشستند.دوسال دیگر طول کشید تامحمود فرصت جمع آوری نیروهای جدیدی برای حملۀ ثانوی خودبیابد ودرخلال آن اغتشاشات داخلی کشور به منتهی رسید.دراین میان صرف نظر ازآشوب های داخلی بلوچستان، لرستان، کردستان، شیروان، وخلیج فارس، نظرهای طامع دولت های روس وعثمانی نیز به جانب ایران دوخته شده بودو درحالی که در دربار سلطان حسین،تنها صدراعظم داغستانی وی مغزی دوراندیش ومتوجه به گرفتاری ها،داشت، اونیز به سعایت رجاله ای که تنهابه آسودگی خاطر خود می اندیشید،کور ومحبوس شدوبا عزل برادرزاده اش لطفعلی خان،تنها پشتیبانان جدی تاج وتخت نیز، صحنه راخالی کردند.

محمود چون درحملۀ به کرمان نتوانست به فتح سریعی دست یابد وگذشته ازآن درددصنبود که وقت خودرا درمیان راه تلف سازد،لذا از نقشۀ محاصرۀ یزدنیز چشم پوشید ومستقیماً راه پایتخت رادر پیش گرفت.دربار غافل ایران به جای هرگونه تمهید شایسته ای،دراین اندیشه بودکه بااعزام نمایندگان واعلام وعد،گردن فراز غلزائی رابه مسقط الرأس خویش برگرداند،حالی که چنین پیشنهادهایی بیش از هرچیز، از دلایل پر سروصدای ضعف دستگاه حکومتی حکایت می کردو مقوی این اندیشه بودکه:درآن سوی زنده رود زنده ای وجود ندارد!

داستان نبرد غم انگیزی که درگلون آباد،چهار فرسنگی اصفهان دربین فریقین پیش آمد،فی الحقیقه سرنوشت حکومت صفویان رامعلوم کرد«قزلباشیه مغلوب ورستم خان قوللر آقاسی ثبات قدم ورزیده،با احمدخان توپچی باشی وجمعی از اعیان وکبار دولت مشغول جنگ و مقتول گشتند وتمامی توپخانه واسباب اهل اردو رابه تصرف افغان درآمده،بقیةالسیف واردشهر اصفهان«شدند» وبنای سییه بندی در دروب و محلات گذاشتند.»

«خاقان شهید» پس از تحمل وحقارت بسیار،شهر ومحصورین رابه حال خود گذاشت تادرعذاب الیمی که فراهم شده بودبسوزند وجورعدوان رابه افضح وضع متحمل شوند:«چون محاصره اصفهان به نه ماه طول کشید،انبارهای پادشاهی که مملو ازحبوب وغلات ومأکولات بود،خالی شدونان یک من به ده تومان قیمت رسید گوشت مردار را مانند مائدۀ بهشت می خوردندو اکابر واعاظم واعیان صاب دولت وثروت وزر وسیم و جواهر ای بی قوتی، بیش از شمار می مردندو پدران ومادران اطفال و خودرا می کشتند ومی پختندو می خوردند.»

«درخلال همین محاصرۀ دردناک طولانی است که سلطان حسین به مشورت ارکان دلت خود درصدد برآمد که یکی از شاهزادگان رابه ولایتعهدی انتخاب کندوبه همراه جمعی از رزم آوران، از اصفهان بیرون فرستد تا به قصد نحات شهر قوایی بالنسبه نیرومند تدارک ببند،شاه تصور می کردکه اگر یکی از شاهزادگان در مقام فرماندهی قرارداشته باشد، مردم به طیب خاطر به دوراو جمع او خواهندشد.این حدس اشتباه نبود اگرهرآینه اوشخصی رابرمی گزید که درچنان موثع دشواری،شایستگی گردآوری مردم رابه زیر لواو هداست وفرماندهی آنها راداشته باشد،ولی موضع روحی خود شاه وتربیتی که پذیرفته بود وضعف بی نهایتی که درهمه حال ابراز می داشت،مانع ازآن بود که شخص صاحب اهلیتی رااز میان فرزندان متعدد خودبرگزیند.چه، همۀ مورخانی که درین باب اظهارنظر کرده اند،صرف نظر از اختلاف اسامی،نوشته اند که پیش از طهماسب، دوشاهزاده،دیگر، نامزد مقام ولایتعهدی وسرداری لشکر بوده اند،ولی به دلایلی که به آنها نمی پردازیم،ناچار به کناره گیری شده اند.»

محمدکاظم می نویسد که شاه به واسطه هجوم عام مردم به دولتخانۀ پادشاهی وانداختن سنگ وکلوخ بسیاربر درو دیوار عمارات،ناگزیر شدکه عباس میرزا رابه دیوانخانه بفرستدو این شاهزاده دلیر ونامدار، چون وارد حضور مردم گردید،ساعتی مردم رادلاسایی نمودکه: امروز کارخودرا بسازید که فردا به توفیق حضرت الله،دمار از روزگار طایفه افغان برآورم وآنچه گوهر واسباب خزاین که از ایام خاقان سلیمان شان علیین آشیان، شاه اسماعیل که اندوخته شده،به شما می دهم ... چون سخنان دلاوری وفروشکوه پادشاهی آن را خوشامدگویان حالی رأی الهام آرا«ی» اقدس نمودند خارخار این دانست که هرگاه عباس میرزا دخیل شود، دیگر پادشاهی به من قرارنخواهدیافت آن رااز جابرده، فرمودآن قرةالعین سلطنت رامیل کشیدندو ازدیدن عاریش ساختند!«بااین که شدت عمل مزبور، صریحاً درمنابع دیگر یادنشده است ولی امرمسلم این است که شاه دوروز بعد،شاهزاده رابه حرم بازگردانید وچنین شایع ساخت که: جوان بی تجربه به انزوای مطلق حرم خوگرفته است واز مشاهدۀ انبوه حضاردر مجلس به وحشت افتاده وخود تقاضا کرده است که اجازۀ بازگشت به حرم به وی داده شود«اما مرزبود که سخنان درشت وی نسبت به رجال برجستۀ دولت چون ملاباشی وحکیم باشی وتقاضایی که از شاه برای طردآنها از شورای دولتی کرده بود، مایۀ تغییر اوازاین سمت شده باشد،چون به قرار معلوم نسبت به کسانی که از ابراز شخصیت درگلون آباد بازمانده بودند،رویه ای سخت وعتاب آمیز درپیش گرفته بوده است.»

شاه دوروز پس ازاین واقعه(14 مارس 1722/ رجب 1134) صفی میرزا دومین پسرخود راکه بیست وسه سال از عمرش می گذشت،از حرم خارج ساخت واختیاراتی نظیرآنچه که به برادر ارشدش سپرده بود،به وی تفویض کرد.دراین موقع فضار محمودافغان برای ورود به اصفهان افزایش یافته بودوپیشنهاد صلحی نیزکه بلافاصله بعداز جنگ،به وی داده شد،دال بر تأیید نظرش از باب ضعف روحیۀ شاه واطرافیان اوشناخته می شد.به امان خدا رهاکردن فرح آباد – قصری که سلطان حسین برای آرایش آن هزینه بسیاری متحمل شده بود – نشانۀ بارز دیگری از درماندگی پایتخت نشینان بود،و تسلیم جلفای بی پشتیبان،علامت واضح تری از زبونی وادبار روحی «ارگان دولت صفوی» به شمار می رفت. ازطرفی هم خیانت آشکارای برخی از فرماندهان سپاه درباری چون سیدعبدالله والی خوزستان که فرماندهی کل ارتش رابه عهده داشت وشیخ علی خان قورچی باشی،مهاجمان راهر روز جری تر می گردانیدودر برابر فشار روزافزونی که بر مردم شهر تحمیل می شد،خشم ونارضایی آنان رااوج تازه ای می بخشید.

صفی میرزادر زمرۀ کسانی بودکه ازوضع وحال موجود احساس ناخشنودی می کردندو هرچندهم کهبه ظاهر ازمقامی شامخ واختیاراتی وسیع برخودار می نمودولی در باطن وبه حسب واقع می دانست که مانند برادر بزرگش،از همه سوراه به رویش بسته است وتا والی خوزستان وملاباشی وحکیم باشی وامثال آنان که در مزاج شاه نفوذعظیمی داشتند،بر سرکارند،امید فلاحی نمی توان داشت.اعتراض وی در برابر قدرت فائقه ای که بداندیشان بدست آورده بودند،وبه خصوص بی تصمیمی وجبن فوق العاده ای که وجوه شاه رافراپوشانیده بود،به جایی نمی رسید وچون ازپدر برای مقابلۀ باحوادث ناموافق،درخواست اختیار مطلق کرد، طبیعتاً مورد غیظ مخالفان قرارگرفت تاآنجا که شاه راوادار کردند تااورا به بهانۀ بیماری رهسپارحرمسراگرداندواز زیاده روی درامور ملک وملت معافش دارد!درهمان روز،شاه پسرسوم خود طهماسب میرزا راکه هیجده ساله بودبه جای اومنصوب کردوالبته این همان انتخاب مناسبی بودکه با مزاج بیکارۀ شاه ودرباریان هرزه وسست رأی اوبالتمام هماهنگی داشت، چه برخلاف دوبرادرخود، منقصت های پدریعنی بیکارگی وعیاشی راعیناً دارابودو به سهولت هم تحت تأثیر هرصاحب عقیده ای که درکنارش می نشست،قرار می گرفت.

اگراندکی دراحوال سلطان حسین وارکان زبون وفاسد دولت او تعمق شودهرگز عجبی دربارۀ این اتخاب حاصل نخواهدشد،آنان ازهرفرد صاحب قدرتی که بتواند درگیرودار آن بلای سخت،بزرگمردی وسالاری ازخودنشان دهد،تنفر داشتند وبااعتنا به احوال پریشان روحی خود،وی رابلای جان وآفت راه زندگی خویش می شمردند وبالطبع انتخاب جوای لاابالی وپریشان خیال وهرزه گری چون طهماسب راعین مدعا تلقی می کردند! رفتارکسانی که دراین تاریخ دررأس نیروهای مصمم مملکت قرار داشتند،حیرت آوراست،چون هرگونه کوششی راکه از طرف مردم شهر ویا نیروهای کمکی برای تعویض پادشاه ویاحتی سرداران خائن به کاربرده می شد، همه راخنثی می کردند.سرانجام شاه مصمم شدکه طهماسب رادر معیت مستحفظان نیرومند از اصفهان به بیرون فرستد تامگر به گردآوری نیروهای متفرق وبی تصمیم کشور موفق آید وفرماندهی عناصر باکفایت ونیرومندی راکه دراکناف ملک مستقر بودند،برعهده گیرد.واقعۀ فرار طهماسب را میرزامهدی در شب 22 رمضان سال 1134 نوشته است که در ظلمت لیل«اورا روانۀ کاشان ساختندکه شاید درسمت قزوین و آذربایجان جمعی منعقد ولشکری مستعد کرده،منشأامری شود.»

اگر طهماسب اندکی از عقل سلیم برخوردار بود،به راستی می توانست کانون شایسته ای از تمرکز نیروهای وطنخواه ایران رادر گرداگرد خودبه وجودآوردو باتقویت روحیۀ افرادی که درهر گوشۀ مملکت،انتظار ظهور ناجی ورهبری رامی کشیدندودراسرع وقت به بی ثباتی اوضاع وهرج ومرج 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

مذکور وارد ییلاق مذکور گردیده،هنوز به شروع شادی مذکور نشده بود، خبرورود یگین محمدپاشا عسکر روم به قارص شایع شد«رجب 1158/ اگوست1745».

یگین محمد پاشا مذکور از جمله امرای عظام دولت عثمانی ومدتی وزارت اعظم نیز کرده،سی وچهل سال ازسرحد فرنگ با فرنگان جنگها کرده، مملکت ها رابه تصرف آورده وواقعاً سرادری باهوش وفرهنگ بود.

سه لک سوار در رکاب اوبا سرانجامی ازآلات حرب وضرب وتوپخانه و غیره آمده بودکه قلم از«شرح» آن قاصراست وهفده پاشا اوج طوغلی در معسکر اوبودند که بی فرمودۀ پاشا درخدمت او قدرت برنشستن نداشتند.

القصه درمراتب شوکت وقوت جمع امور یگانه بود.بعدوصول این خبر مقدمۀ شادی به دوروز فیص«یافت» ورایت جهانگشای متوجه صوب ایروان گردید.

درحین راه خبر رسید که پاشاواردارپه چای که سامان روم وایران است، شده،لهذا درایروان نیز توقف به عمل نیامده،به مرادتپه که با عبدالله پاشا کوپراوغلی نیز همانجا مصافدست داده بود،مقر ظفرقران گردیده،مسافت معسکر سرعسکر مذکور تامرادتپه هفت فرسخ می شد.

رودیگر بنگاه رادر تپۀ مذکور گذاشته،به عزم جنگ به طرف لشکرروم «در» حرکت آمدندوبعدازاین که چهار فرسخ مسافت طی شد،شف سپاه رومی که در کوه ودشت از کثرت آنهاجانمانده بود،نمایان شدوچهار پنج هزار سوار بودند واز وقت ظهر تاآخرروز مقابله کردندواز طرفین جعی کشته شدند وهیئت رومی چنانچه استاده شده بود از مکان خود نجنبید.

چون روز به آخر رسیده بود،طرفین از جنگ دست کشیدند،هرکس به لشکر خود پیوست.روز دیگر معلوم شدکه فوج روم به اداره جنگ سوار نشده بود،هرروزبه همین ضابطه دوفرسخ مسافت راه طی می نمایندو فوج ایستاده می شود تاخیام اقامت نصب می شود،تمام لشکرجابه جا شده، منازل اطراف لشکر تیاروبرپا می شود، آن وقت صف برسپاه برهم شده،یه جاومکان خودفرودمی آیند.

آن روز و روزدیگر نیز فوج روم کوچ کردندو بندگان اشرف مصلحت در ازاین جواب کمال استظهار به هم رسانیده،می گفت:«فتح از ماست.» وبعدازاین که مردم ازحضور برآمدند،تمسخر می کردند ومی گفتند:«خودنیز دانسته که کارازدست رفته،می خواهد بااین لیت لعل دل مردم رابه دست آرد.»

منتظربودیم که آفتاب طلوع کند و از طرفین جنگ درگیرد.«از» اتفاقات، آن روز از لشکر روم به هیچ وجه تمهید وتهیه امر حرب به وقوع نیامد وبندگان اشرف این معنی رافوز عظیم دانسته،ازاین طرف نیز به طریق اولی،حرکت واقع نشد.

حوالی مغرب همان روز شخصی پیاده ازجماعت عثمانلو فرارکرده، به این لشکرآمدوگفت:«فوج روم در جناح حرکت است وامشب خواهند رفت.»اورابه خدمت حضرت حاضرساختند وسبب پرسیدند،چیزی که عقل قبول نکند نگفت!

حکم شد اورا نگاه داشتند،اما تمام شب به دستور سایر شبها، روشنی وچراغها وآتش آنها می سوخت.نزدیک صبح پیادۀ دیگر راکه به آن طرف می آمد،قراولان گرفته، آوردند.گفت:«لشکر روم معاودت کردند.»

بازجهتی که اعتبار توان کرد، تقریر نکرد وقراول جرأت نمی کرد که نزدیک آن لشکر برود تاصبح طالع وروشن شد، اثری ازآثار آن جمعیت غیراز آتش بسیارکه کرده بودند، ودوسه خیمه بسیار بزرگ مندرس هیچ ظاهر نبود.

به هرحال،فوج ظفر موج به تعاقب مأمورشدند وروز دیگر مراجعت کرده،خبر آوردند که به هیچ کس برنخورده اند.معلوم شد به جایی نرفته،ازهمان حوالی ها«کذا» معاودت کرده اند.

به هرحال،آتش غضب زبانه کشیده حکم شدهرچه سوار درلشکر هست حتی جارچی وریکا ویساول وغلامان حضور همه بروند،و محمدحسین خان قاجار بیگلربیگی استرآباد را سردار کرده،روانه ساختند وامرشد تااز ارپه جایی بروند وبه هرکه برخورند،حرب کنند.

عصرهمان روز،راقم حروف راامر کردند که متعاقب فوج رفته،درارپه چای نشن آنهارادیده، معاودت نماید.

وبه نهج فرموده،شب «به» آن فوج برخورده،همان وقت قراول خبر آورد که چهار پنج هزار پیاده حوالی دامن کوه درخوابند.

همان وقت به آنجا روانه شدیم واول صبح به آنها رسیده،آن جماعت نیز خبردار ومتوجه دفع ورفع سپاه قزلباش شدند.تا آخرروزمقابله کردند، چون آب نداشتند،عاجز شده نورمحمدخان ابدالی ورحیم خان ازبک واسطه شد«ه» آنهارابه خاطر جمع«نمودند» واسلحه که داشتند،گرفته، پیاده رابرتمام فوج قسمت کردندو جمعیت آنها را متفرق کرده، شب همان جا مقام،و در روز دیگر تابه ارپه جایی رفتند.دیگر برکسی برنخوردم وبه لشکر ظفرپیکر مراجعت ومعاودت کردم وامر اشرف صادرشد که جماعت مذکور رابه مروشاه جان بگردانند.

و موکب همایون متوجه سنه واردلان گردیده،دربین راه، میانۀ ملاعلی اکبر ملاباشی ومیرزاعسکری و معیر الممالک،برسر مقدمه بس که نزاع شده،کیفیت قسم دیگر معلوم رأی اشرف شدومیرزا عسکری راهر دوگوش بریده، از انشا معزول،وبعداز مدتی اورا عامل سند کردند،و تقی خان بیگلربیگی«سابق»فارس راصاحب اختیار مالیات کل ممالک مفروزه هندوستان ومن جان حاکم جلال آباد راکه به رکاب طلبیده بودند،سردار وطهماسب قلی خان جلایر رابا نصف فوج قزلباش که درآن حدود بودند،به حضور طلب کردند.و موکب همایون کوچ به کوچ روانۀ دارالسلطنت اصفهان وازآنجا از راه بیابان،عزیمت خراسان نمودند.

بارس ئیل،بعضها مطابق سنه 1159«1745» وبعضها موافق سنه 1160هجری «1747».

نوروز این سال درعرض راه عراق وخراسان اتفاق افتاد وبهدازاین موکب همایون وارد خراسان شده، وبه عرض رسیدکه حسین خان زنگنه حاج که در سمت بغداد سردار بود،با محمدعلی خان قرقلو افشار بیگلربیگی فیلی سازش کرده،بغی اختیارکرده اند.

موکب همایون به قصد تنبیه آنهارا دستگیر وکورکرده و ابراهیم خان برادرزاده را سپهسالار کرده درکرمانشاهان تعیین نمود.

چون فتحعلی خان سیستانی که مأمور کابل بود به اتفاق طهماسب قلی خان مأمورخدمت علی قلی خان،ومومی الیه رخصت زمانه یافته بود،بغی اختیارکرده بود،علی قلی خان وطهماسب قلی خان به تنبیه اومأمور شدندو موکب همایون نیز عزیمت خراسان نمود.

توشقان ئیل،بعضها مطابق سنه 1160«1747» وبعضها موافق سنه 1161هجری «1748».

نوروز این سال در ری اتفاق افتاد.بعداز طی نشاط جشن نوروزی، موکب همایون متوجه خراسان گردیدومتواتر ارقام مطاعه متضمن عتاب وخطاب به نام سپهسالار وسدار صدور می یافت.ازاین رهگذر توهم به حال آنها راه یافت وتهاون درنیت فتحعلی خان از آنها به صدور آمدوبرحبس وقید جمعی از اعیان لشکر درحضور حکم شد،وزمانه اسباب انقراض آن دولت رامهیا وآماده کرد.

از جمله محمدصالح بیک مین باشی قرقلو افشار،موسی بیک و جمعی از «سر»کردگان جماعت مذکوره را«به هم»نوائی آنها تعزیز نموده بودند، محصلان غلاظ جهت تحصیل وجوه مذکور تعیین شده بود.

چون کارآنها به جان وکارد به استخوان رسیده بود،هفت کس باهم اتفاق کرده، در شب به کشیک حاضرشدند،طناب خیام رابریده وطناب سراپرده رانیز قطع کرده،داخل حرم شدند وچون چندین خیمه دراندرون حرم مشتمل برقبه های طلایی کوبیده می شدو معلوم نبود که پادشاه مذکور درکدامخیمه خواهدبود،«به» کنیزی برخوردند،از اومتفحص شدند و بعداز اطلاع،برسراو رفته هفت نفر ه یک بار شمشیرکشیده،براو حمله کردند.

هرچند به مدارا ومواساخواست آنها رامتقاعد وبه مواعید دلاسا نماید، مفیدنیفتادو اورا پاره پاره کردند.واز قراری که از جمعی استماع افتاد دوکس از آن جماعت رابعداراین که یأس اوحاصل شدودانست دست برنمی دارند،به قتل آوردو روز بعدمقتول شد.واین واقعه در شب 14 شهر رجب سنه مذکور درناحیۀ خبوشان اتفاق افتادوهمان شب خزانه و جواهرخانه وکارخانجات پادشاهی ولشکر به غارت رفت و نصرالله میرزا و سایر پادشاه زادگان فرارکردند.

چون این خبر به علی قلی خان سپهسالار رسید،متوحش شد و بالاخره به سعی طهماسب قلی خان جلایر، علی عادل شاه خطاب یافته، بر سریر سلطنت تکیه کرد،و نصرالله میرزا وباقی شاهزادگان دستگیر، وغیراز شاهرخ میرزا پسر رضاقلی میرزا،همه مقتول شدند.و گردنکشان سربر خط فرمان عادل شاه مذکور نهاده«اونیز» به بسط بساط عدم قیام نمود.

حادثه نادرشاهی

الحمدلله رب العالمین والعاقبةللمتقین، وقایع جنگ نادرقلی بیک ومحمدشاه وکیفیت سلطنت ملک هندوستان جنت نشان وبی خبری حضرت خلیفةالرحمن وبی وقاری جمیع امرایان«کذا» عظیم الشان.ازدست ایرانیان کلاه پوشان ... سبک خیز سختگیر به وقوع آمده،چه می نویسد؟! که خامه درتحریر آن،از بس جمعیت وانفعال (نشان داده) برزمین قرطاس سرنگون وجگرشکاف است وغایت اندوه وغیرت، اشک حسرت بررخسارۀ کاغذ می ریزد.

ازابتدای تیموریه لغایت حال از دبدبۀ تسلط پادشاهان پیشین، سلاطین زمان سرافتخار نمی توانستند برافراشت،اگر احیاناً کسی ازراه کوته اندیشی،ارادۀ باطل درسر می کرد فی الفور به قسمی گوشمال می خورد که همیشه سربه سجود داشته،دیگر بارمجوز چنین خیال نگردیده،الحال جمیع مقدمات سلطنت وضابطۀ خلافت برهم خورده،امرایان حضور پرنور،از غایت غرور وکثرت مال ومنال وافزونی جاه وجلال مثل وزیرالممالک اعتمادالملک بهادر وصمصام الدوله بهادرخان دوران وغیره به سبب سستی حکم وکمی تسلط ودبدبۀ حضرت خدیوقدر قدرت فرعون وقت بوده، روز وشب بدون خمرخوردن وحرام کردن،دیگر شغلی نداشتندو حضرت ظل سبحانی،بی خبر از مقدمات سلطانی بوده،قلعۀ درالخلافت شاه جهان آباد رافوز عظیم دانسته، سیرسمن برج وانگوری باغ وغیره شمرده،همیشه درشراب خوری وبچه بازی وزناکاری مشغول بودند، و همواره ازلباس چست وتنگ به طورزنانه وریش مترش(کذا) خودرا آراسته و پیراسته می داشتند.

به قول حضرت شیخ سعدی شیرازی علیه الرحمه:

به نیم بیضه که سلطان ستم رواکرد

                                                            زنند لشکریـانش هـزار مـرغ به سیخ

الحال جمیع ساکنان شهرخدا(را)فراموش (کرده اند و) ازخاص وعام، لباس زنانه اختیارکرده،وبه جای نماز وروزه،به حرام کاری وشراب خوری واغلام بازی،مطلق العنان شده اند.غرض دراین ایام،دربلدۀ درالخلافت شاه جهان آباد این اطوار شنیعه وافعال ناشایسته واعمال فاعل ومفعول به حدی رواج یافته بود که اگر خدا(ی) نخواسته ازاین نعمت عظمی(!) کسی محروم مانده باشد براوریشخند می کردند! پادشاهان رالازم و واجب است که براین بیت عمل می نموده باشند:

هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه                                    همچنان دربند اقلیمی دگر

غرض،الحال برعکس آن به عمل می آید!بندگان حضرت ظل سبحانی وجمیع امرایان عظیم الشان وتمام ساکنان شعرغافل ازقهرالهی بوده، یقین دانستند که همیشه همین قسم لیل ونهار خواهدگشت و نمی دانستند که (با) تدارک این اعمال شنیعه،از پردۀ غیب لاریب،چه به عرصۀ ظهور خواهدآمد!

چنانکه والی ایران که نادرشاه ونادر سلطان (هم) نادر دارد، از استماع کیفیت خرابی سلطنت هندوستان وبی اتفاقی امرایان آنجا،فی الفور قصدمبهم نموده،جمعیت بسیار بسان مور و ملخ فراهم آورده،به ایلغار، به قلعۀ قندهار که سرحد سلطنت هنداست(وارد شده وآن شهررا) محاصره نمود.

آنگاه که این خبربه عرض والا رسید،درآن وقت حضرت ظل سبحانی اندک ملول خاطرگشته،ازراه اراکین دولت و سلطنت درخواستندکه: الحال چه فکربایدکرد؟! امرایان حضور فیض گنجور که همیشه خوپذیر سایۀ خمخانه بودند. طاقت هرج ومرج وتاب آتش آفتاب درخودندیده،به عرض حضوررسانیدند که:سلطنت هند همچه نیست که هیچ کس از سلاطین زمان چه قدرت وچه طاقت داشته باشد که خیال فاسده تواندکرد!و اگر والی ایران ازراه کوته اندیشی ونادانی چنین خیال کرده باشد.از عهدۀ یک یک زمین داران نخواهدبرآمدوخودبه خود منفعل شده،پشیمان گشته،خواهدرفت وهزیمت راغنیمت خواهدشمرد!

نامۀ نادرشاه افشار به محمدشاه پادشاه هند

درین ضمن نامۀوالی ایران به معرفت ایلچی بدین مضمون رسیدکه: «درین ایام پادشاه ملک توران وغیره وسلاطین جوانب واطراف،از راه غرور باطل سربه شورش برداشته، ازجادۀ امروانقیاد منحرف شده بودند وهر چند به نامه وپیام ازراه نصایح فهمانیده شد که غرور باطل که در دماغ شماجاگرفته وشیوۀ مردم آزاری که اختیار کرده اند خوب نیست، اما آن اجل گرفته ها که از راه غرور واستکبار تمام پنبۀ غفلت در گوش کرده و خواب خرگوشی رااختیار نموده بودند،سخن شنوی نکردندوازآنجا که یمن همت والانهمت این نیازمند درگاه الهی همیشه به رفاه خلایق که ودایع بدایع درگاه ایزدیند،مصروف است،تدارک (رفع) ظلم وتعدی ومردم آزاری ازآنها خواسته،برخود لازم وواجب دانست واز معسکر ظفرطراز غازیان تهور پیشه وبهادران جنگ آزموده رابرای گوشمال آنها تعیین فرمودیم وحکم نمودیم که اگر به خود،درپیش می آیند،بهتر،والا معدوم(شان) سازند. چون غرور باطل درسرداشتند،برسرراه راست نیامدند!آخرش به فضل (و) عنایت ایزدی از تیغ بی دریغ بهادران شجاع ومبارزان رستم زمان به درالبقا شتافتندوتمام ممالک محروسۀ آنها یه خاک برابر شد.»

«براین مهم،زرهای بسیاربه خرج آمده، لهذا به قلم می آید که مبلغ خطیراز ایام پیشین به طرف بزرگان شمابه طریق قرض(بر) ذمۀ شما واجب الطلب است.»

«وسوای آ«،زر سالیانه از مدت(ها قبل) ارسال نداشتند،بهتر آن است که این همه زرها وسوای آن دو کرور روپیه برای این جانب به زودی وبه سرعت هرچه تمامتر بفرستندوالا اگرمانند سلاطین دیگر غرور باطل درسرداشته باشند، مارابه دولت واقبال بلا تحاشا رسیده دانند.»

چون حضرت ظل سبحانی ازرسیدن این نامۀ سراپابیم وخطر بسیار هراسان شده وازهمه ارکان دولت وسلطنت(با) حضور پرنور وهم از نواب آصف جاه سپهسالار استفسار فرمودند که:«والی ایران به غرور وتکبر نامه نوشته(و) فرستاده است جواب آن هرچه مناسب وقت باشد،باید نوشت.»

نواب سپهسالار آصف جاه درجواب آن به عرض رسانید که:

سخنان نواب سپهسالار

«فدوی»جان نثار هنگام بودن دردکن مدتهاست که به درگاه ثریا جاه معروض داشته بودکه والی ایران ارادۀفاسد داردوقصد سلطنت هندکرده (و) افواج برای محاصرۀ قلعۀ قندهار که سرحد سلطنت هند است، فرستاده.هنوز که مدعی زور نگرفته باشد، به مدافعت آن سعی ضرور. کسی که ازبنده های پادشاهی برای تنبیه آن گروه شقاوت اندیش تعیین باید فرمود که به کمک فوج اسلام رسیده، آنها که به این طرف به ارادۀ فاسده رخ کرده اندته تیغ نمایند.

به قول اینکه:

درختی که اکنون گرفتست پای                   بــه نیـروی مـردی برآیـد ز جـای

وگــر همچنــان روزگــاری هلـی                    بــه گـردنش از بیـخ بـرنگسلی

غرض که امرایان آرام طلب حضورپرنور هرگز نخواستند که کسی که از دارالخلافت حرکت کند وقم بیرون گذاردوازآن روی که فدوی جان نثار به حضور اقدس رسیده است. مکرر درین ماده به عرض رسانیده که مدعی روز به روز غالب ایلغاز است وبه اسب وقمچی می رسد.الحال بدون متوجه شدن خود به دولت واقبال، این آتش افروخته فرونمی شود ونمی نشیند.

حضرت ظل سبحانی در باطن از نواب سپهسالار آصف جاه وسواس به خاطر می داشتندودر مجالس اوباشی خودذات معز(ی)الیه رامخل می دانستند،ودر خاطر مبارک بندگان حضرت وصمصام الدولۀ بهادر تعیین بودکه اظهار نواب سپهسالار آصف جاه محض غلط است!والی ایران چه قدرت دارد وکجا این قدر تسلط پیداکرده است که تا نظر به جناب والای اعلی تواندکرد؟! این همه ساخت وپاخت نواب آصف جاه است! بلکه صمصام الدولۀ بهادر صریح به جناب معلی ظاهر نموده که:

سخنان صمصام الدولۀ بهادر به محمدشاه

«نواب» آصف جاه وغیرۀ مردم تورانیان به سبب این که فدوی دولتخواه معزز به عنایت حضرت است، ازراه حسدو عنادمی خواهند که به این تقریب بینندگان حضرت را از دارالخلافت بیرون آرند وبه اتفاق یکدیگر قصدکشتن فدوی دارند واز بندگان حضرت خدا(ی) نخواسته به چه سلوک درپیش آیند!هرگز صلاح وقت وقرین مصلحت نیست که حضرت خودبه دولت واقبال متوجه این مهم شوند.درصورت برآمدن از دارالخلافت صریح دغا به نظر می آید!»

حضرت ظل سبحانی نواب صمصام الدولۀ بهادر رادلسوز ودولتخواه خود دانسته،نواب آصف جاه ونواب وزیرالممالک وغیره جمیع امرایان حضور پرنور راحکم شدکه:

«همه ها(کذا) بافوج وتوپخانۀ پادشاهی وهمراهی خودبه مقابلۀ مقاهیر (کذا) بروند ومابه دولت واقبال بعونه،همین جا سکونت می فرمائیم و صمصام الدولۀ بهادر همراه رکاب ماباشند.»

اخبار ورود نادرشاه به سرحدات هندوستان

غرض که در همین جواب وسؤال بودند وردوبدل چندی دیگر هم گذشته بودکه درین ضمن یکایک خبررسید که والی ایران قاعۀ قندهار راتسخیر نموده وازآنجا توپخانۀ بلاتعداد(و) غنیمت بسیار بدست آورده، الحال به قلعۀ کابل محاصره دارد وعنقریب است که قلعۀ کابل هم زود مفتوح شود!

بندگان حضرت ظل سبحانی که گاهی معرکۀ جنگ وجدل نیازموده، بلکه در چشم خواب هم ندیده بودند ودرپیشگاه فسق وفجور خودرا یکتا می شمردند!به مجردرسیدن این خبرموحش از هراس تمام مانند نقش دیوار قالب تهی ساختند: ازمعاینۀ احوال نادرشاه دین پناه، حضرت مهرپرور محل خلد منزل یعنی بهادرشاه از راه نصایح به بندگان حضرت ظاهر نمودندکه:

نصایح حضرت مهرپرور

«شما ازراه نادانی وبی خبری، ازدست خومقدمات سلطنت رابرهم داده اندواز ابتدایجلوس لغایت حال همیشه اوقات خودرا در صحبت اوباش بسربردند! شخصی که از ایام طفولیت عمردر صحبت زنان بسربرده باشد،از اودرمیدان نبردچه دلیری می تواند شد؟!وصریح می داینند که جمیع امرایان بنابربی خبری و سستی عمل شما ملک پادشاهی را متصرف شده،خزانه وجواهر بی شمار جمع کرده اندوهیچ کس تابع حکم والانیست.شماهمین چهاردیواری قلعۀ ارگ را سلطنت خود تصور فرموده،سیرباغات وصحبت اوباش غنیمت شمرده،از ممالک محروسه، مطلق بی خبرهستند!الحال کاربر همت وشجاعت باید فرمود وبرای دفع مفسده خود متوجه باید شدواز ارکان سلطنت خودشخصی که دولتخواه سرکاراست،اورا مخالف خودتصور می کنندوآنهایی راکه(با) تملق و چاپلوسی وشیوه های قرمساقی بازارگرم کرده اند،دوست خودمی دارند! غرض حضرت عالمگیر پادشاه با وصف ضعف وکبرسن تا(واپسین) دم زندگی درماک گیری وتنبیه وتأدیب مفسدان بسربردند وتااین مدت در بندگی ودولتخواهی ازآصف جاه چه قصوری به عمل آمده که ازاو وسواس خاطر راه یافته واورا خاطرآزرده نموده اند؟!»

«درین وقت در سلطنت شما سوای ذلت آصف جاه خانه زاد موروثی کدام صاحب تدبیر وصاحب دستور وداناست ودرمعرکۀ جنگ،آزموده کار،که به اعتبار واعتماد اوبه انتظام نظم ونسق مقدمات سلطنت خواهندپرداخت؟!»

«امرایان حضور شما که برآنها اعتبار تمام است ودولتخواه خود می دانند به قسمی که شمابودن(در) قلعۀ ارگ وسیر دریای جمنا وصحبت زنان(را) فوزعظیم ونعمت عظمی تصور فرموده اند،همین قسم امرایان حضور خوپذیر سایۀ خمخانۀ شده اند که: الناّس عَلی دین مُلُوکِهم!»

«باپادشاه هند محمدفرح سیر مردم سادات چه قسم کاربه نمک خوارگی فرموده بودندو از دبدبۀ تسلط آنان امرایان(کذا) دیگر چون بیداز باد می لرزیدند.مگر ذات آصف جاه نبود که به تدبیر وشجاعت،آنها رامعدوم ساخته، ملک دکن رادر تصرف اولیای اولیای دولت قاهره داشت؟ نتیجۀ آن این است که به گفتۀ غرض گویان اورا مخالف خود تصور نموده اند و صمصام الدولۀ بهادر رادوست خودقرار داده اند.واقعی است که در دوستی و دولتخواهی صمصام الدولۀ بهادر قصوری نیست، ازجان ودل فدوی حضرت است،اما مردم نودولت وناآزموده کار از مقدمات سلطنت چه خبر دارد؟! ویقین است که دوست نادان بدتر دشمن داناست، چنانکه پادشاه دارالجهادحیدرآباد که با مردم،ناآزموده کار صحبت می داشت ومصاحبت در طرفةالعین سلطنت را از دست داده (است). همچنان اوباش راهمیشه مرغوب خواهی پنداشت،از دوستی صمصام الدولۀ بهادر،درنقلی که به یادآمده،به شمایاد می دهم، چنانکه پادشاهی بود که با بوزینه یعنی میمون، اخلاص تمام داشت ومصاحب وهم جلیس خودکرده بودو میمون،اخلاصدلی واعتقاد تمام به جناب پادشاه می داشت.هرگاه پادشاه استراحت می فرمود،میمون مذکور ازیک دست کف پای پادشاه می مالید وازدست دیگر مگس را می راندو می پرانید.»

«روزی دراین هنگامه که پادشاه درمحل بربسترآرام درخواب بود و میمون(وی را) درخواب مستعد بود درین ضمن، دزدی در محل سرای پادشاه رسیده، معاینه نمود که پادشاه راخواب غفلت ربوده ویک مگس برسینۀ پادشاه هرمرتبه می نشست ومیمون آن را می راند ودفع می نمود.چون میمون از مدافعت مگس مذکور عاجز گشته (بود) آخر لاعلاج شده،شمشیری که برپلنگ(؟!) پهلوی پادشاه بود،آن راعلم نموده، خواست که مگس رااز ضرب شمشیر دوباره کند!ومگس مذکور برسینۀ پادشاه نشسته بود(وبوزینه) ازراه نادانی به خاطرنیاورده (بود) که ضرب شمشیر به آقای خودخواهدرسید!»

«درین ضمن دزدمذکور که دشمن دانا بود،هراس جان خودنکرده، تصور نمود که پادشاه زمان ازدست این دوست نادان مفت هلاک می شود،اگرمن عوض پادشاه کشته شوم مضایقه ندارد(که) تصدق شوم!درین ضمن شمشیر علم کرده میمون را،دزدمذکور انتزاع نموده، گرفت.میمون از وقوع این معنی بااو درجنگ آمده،غوغا نمود!درین هنگامه پادشاه کم کمک از خواب بیدار شده،دید که شخصی نامحرم باشمشیر برهنه درمحل سرای سلطانی آمده ومیمون بااو در جنگ وشر وفغان است. ازوقوع این هنگامه مردم ازهرچهار طرف دویدند ودزدمذکور را ریسمان بسته،به حضور پادشاه ایستاده نمودند.پادشاه از دزد استفسار فرمود که توکیستی که هراس جان خودنکرده، درمحل سرای پادشاهان رسیدی؟!دزد به عرض رسانید که من به ارادۀ دزدی آمده بودم دیدم که دوست نادانبا بندگان حضرت،کاربه دشمنی می فرماید.ترس جان خود نکرده عوض ذات مقدس بندگان حضرت پادشاه، مرگ خود قبول نموده،بی دریغ شمشیرعلم کرده را از دست میمون گرفتم.الحال درباب ین بندۀ گنهکار هرچه به خاطر مبارک برسد،به عمل بایدآورد(و) به سزاباید رسانید!»

«پادشاه از دریافت کیفیت،از همان روز،میمون رااز صحبت خوددور کرده،زر بسیار به دزدداده، خلاص نمود.این چنین دوستی خان دوران به نظرمی آید.صلاح دولت آن است که تمام اعتماد واعتبار سلطنت برآصف جاه سپهسالار گذاشته،به مشورت ومصلحت اوکارباید کرد.»

بعدازآن حضرت ظل سبحانی به صلاح حضرت مهرپرور،نواب آصف جاه رادر خلوت طلب فرموه،ارشاد فرمودندکه:«من شمارابزرگ خود می دانم وهمه سلطنت از شماست ومن از شمایم.درآنچه صلاح دولت باشد، دریغ نکرده،به عمل بایدآورد.»

نواب آصف جاه بهادر اگرچه گفتۀ پادشاه رامحض غرض خود تصور نمودند واز صحبت مردم با اوباش ووضع حضورپرنور فیض گنجور،نهایت آزدره خاطر  بودند اما نظر براین که مقدمۀ سلطنت برهم می خورد(و) درین تغافل شرط نمک خوارگی نیست،عرض نمودند که:

«غلام ازراه خانه زادی و دولتخواهی وخیراندیشی به عرض حضور رسانیده بودوالحال نیز ظاهر می نماید که مدعی روزبه روز غالب است وقوت زیاده تر می گیرد،تاکه بندگان حضرت خود به دولت متوجه این مهم نمی شوند هیچ کس از دارالخلافت شاه جهان آباد هرگز پابیرون نخواهد گذاشت.»

آخرش همین مصلحت قراریافته که بندگان حضرت، خودبه دولت و اقبال متوجه شوند.چنانکه به تاریخ 17 ربیع الاول سنه 51،به موجب تدبیر نواب آصف جاه حکم شده که جهنده های سرکار والا وجمیع امرایان بیرون شهر برآورده،مع پیشخانۀ پادشاهی وغیره، متصل باغ شالامار وبادلی استاده کنند.

رایزنی صمصام الدوله خان دوران بهادر

موافق حکم والا به عمل آوردند.بعداز دوسه روز مقرربود که بندگان حضرت داخل دولتخانه شده،کوچ به کوچ،به ایلغار تمام به طرف دارالسلطنت لاهور تشریف ببرند درین ضمن،صمصام الدوله خان دوران بهادر به عرض حضور رسانیدکه:«والی ایران درملک خوداست(و) هرگز ارادۀ (آمدن به هند)راندارد،این همه طوفان برداشته آصف جاه است برآمدن بندگان حضرت زنهار وبه هیچ وجه من الوجوه قرین مصلحت نیست!اگراین خبر تحقیق است،گذشتن از درۀ خیبر محال(است!) وسابق که چندین هزار پادشاهی مقل والی ایران وتوران وغیره با افواج بی شمار در درۀ مذکور غارت شده اند،متنفسی ازآن دره،جانبرنشد،الحال چه قسم مردم افاغنه راه خواند دادکه به سلامت خواهندگذشت؟!هرگاه مه خبر تحقیق منتشرشرن اوخواهدرسید،درآن وقت فهمیده خواهدشد!»

آخرش جهنده ها وخیمه ها وپیشخانه ها متصل با دلی دوسه ماه لغایت شعبان، همان قسم ایستاده ماندو کوچ موقوف گردید!

عبور ارتش ایران از سرحدات هند

والی ایران که به قلعۀ کابل محاصره داشت، از امدادغیبی وفتوحات لاریبی درچندروز قلعۀ مذکور رانیز مفتوح ساخت وازآنجا غنیمت بسیار به دست آورده،برسر خیبر رسید.

اول چند روز جماعت افغانان سدراه آنهاشده بودند،آخرالامر دانستند که حریف زده زده تااینجا رسیده وملک پادشاهی رامتصرف ده(است)!

تاحال هیچ کس ازحضور پرنور حرکت نمی کندوبالکل نمی رسد! لاعلاج مردم افاغنه به آنها راه داده از درۀمذکور به سلامت گذرانیدند.بعداز آن والی ایران به پشور(پیشاور) رسیده زمینداران آن ضلع را تأکیدنمودکه: دریای اتک گاهی پایاب نشده ودرایام سابق حضرت خلدمکان که برای عبور(از) دریا،پل تیار کرده بودند کجاست؟ پیداکرده بدهند!

آنها بی آنکه کشتیها پیداکنند وکشتیبان بدهند،خلاصی خود ندیدند! چنانکه والی ایران که اختر طالع اودر اوج بود،فی الفور پل«بر» دریای مذکوربسته،در طرفةالعین عبور دریای اتک نموده، در صوبۀ لاهور نشرگردیدوملک رابه خاک برابرساخت وتمام خلق الله ورعایای صوبۀ مذکور به جوانب واطراف روبه فرارنهادند واکثری به دارالخلافت شاه جهان آباد گریخته آمدندوبه حضور حضرت ظل سبحانی دادوفریاد نمودندکه:«حریف برسر رسیده،تمام ملک راپایمال مطلق ساخته،زن وبچه های مارا ته تبرنموده است».

بندگان حضرت ظل سبحانی از وقوع این همه طوفان که غضب الهی توان شمرد، ازترس قالب تهی کردندو از بی دفاعی به صمصام الدوله بهادر فرمودندکه:«آصف جاه کیفیت رسیدن وآوره شدن مدعی ظاهر نموده بودکه به ایلغار به ارادۀ فاسد می رسد وشمادروغ ظارهر نمودید،خیرخواهی وکارپردازی وکاردانی وهوشیاری شما خوب معلوم شدکه نهایت بی خبرهستند،» بعداز بندگان حضرت عالم پناه نواب آصف جاه بهادر را طلبیده،فرمودندکه: حریف بافوج بلاتعدادمثل مور ملخ به این نزدیکی رسیده، که اینجانب رااز دست خودبکشند،یابه بندوبست سلطنت «دست یابند»و مدافعت مدعی متوجه شوند.چنان نشود که دردام بلا گرفتار آیم، الحال اختیار مشاست.ما به دولت وواقبال وجمیع امرایان حضور پرنور رابا فوج وتوپخانۀ پادشاهی همراهی تعیین شمامی فرماییم که در تابعداری شما همه بوده،در تردد وجانفشانی پردازند.

اگرچه امرایان حضورپرنور که هریک فرعون وقت بودند،تعیناتی وتابعداری آصف جاه سپهسالار«را» به شأن خودناگوار دانسته بودند،اما در دل فهمیدند که:نواب آصف جاه سپهسالار مردمعرکۀجنگ «است» و«در» نبردگاه کار رستمانه نموده،مایان که ناآزموده کاریم درین وقت اگر غدر کرده شود قرین مصلحت نیست.آخرالامر همین قرار یافت، چنانکه به تاریخ رمضان المبارک سنۀ 1151 هجری،نواب آصف جاه سپهسالار ونواب وزیرالممالک قمرالدین خان بهادر ونواب صمصام الدولخان دوران خان بهادر ومظفرخان بهادرو عظیم الله خان بهادرو محمدخان بنکش وسعدالدین خان داروغۀ توپخانه وغیره وجمیع منصبداران وجماعت والاشاهی جزوکل از پیشگاه ثریا جاه بندگان حضرت دین پرور عالم پناه رخصت شده،متصل با دلی داخل دایره گردیدندوفوج هفت چوکی وکملی پوشان وسرخ پوشان و توپخانۀ پادشاهی نیزتعیین گردید که همراه آصف جاه بهادر یوده،مصدر تردد وجانفشانی شوند.

عزیمت والی ایران از لاهور

بازدرآنجا خبررسید که والی ایران به دارالسلطنت لاهور رسیده، دهات آن نواحی را تاخت وتاراج نموده،خان بهادر وزکریا خان صوبه دار لاهور که بافوج بیست وپنج هزار سوار وتوپخانۀ بی شمارکه درلاهور است،به مقابلۀ حریف مستعد جنگ است.چنین خبر رسیده وهمۀ امرایان حضور پرنور از شنیدن این خبر باعث این که مقدمۀ جنگ است تابه خود آنها نرسد مصلحت نمودند که:جنگ دوسردارد،خدا«ی» نخواسته اگرقضیه معکوس شود این همه دولت وثروت ومال ومنال وخزانه  وجواهر خداداد وجمع کردۀ سالها که هریک حکم گنج قارون دارد،به دست ححریف خواهد رفت وجان هم به سلامت نخواهد ماند،چندی دیگر درین جانیز مقدمات (کذا)بایدکرد وباید دید که از پردۀ غیب چه به ظهور می آیدومشیت الهی چیست؟ اگربه فضل الهی واقبال شاهنشاهی خان بهادر ازعهدۀ آنها برآمده،مظفر ومنصورگردد ازاین چه بهتر که عین آرزوهاست،بالفعل خودرا چرا تصدیع بایدکرد؟

ازآنجاکه امرایان حضورگاهی روی جنگ ندیده بودند وهمیشه در سایۀ خمخانۀ خوپذیر وجایبند بودندو مدام در شوابخواری بچه بازی وحرام کاری اشتغال داشتند طاقت صعوبت وکربت وغربت وهمت جنگ جدل در خود ندیده،بی اطلاع نواب سپهسالار آصف جاه بهادر«در» خفیه رقعه به جناب حضرت عالم پناه نوشته فرستادند که درین ولاخبر رسید که خان بهادر مستعدجنگ«و» بلکه برحریف غالب است از فضل الهی واقبال عدومال پادشاهی امیدقوی است که مدعی ازدست غازیان فوج اسلام به دارالبوار شتابد وماجمیع بنده ها که با فوج وتوپخانۀ پادشاهی وهمراه خودبراین مهم تعیین شده ایم، به عنایت الهی مظفرومنصور شده مراجعت خواهیم کرد.اماحقیقت حال این است که اگرازاینجا به مقابله برویم خدا«ی» نخواسته «متحمل است» که مدعی بافوج قلیلی به دارالخلافت رسیده،قابوی خودبکند«و» مقدمه تمام شود،درین صورت اگر خان بهادر آنهارا معدوم ساخت فهوالمراد والابالفعل مصلحت ایت است که هرگاه مدعی به این ضلع خواهدرسید، هریک دومنزل طرح جنگ انداخته خواهدشد.بندگان حضرت ثریا جاه این مصلحت راخوب دلچسب تصور فرموده،به نواب آصف جاه بهادر سپهسالار حکم فرمودند وفرستادندکه: بالفعل چندی دیگر همانجا مقامات نمایند وبیشتر قصدنکنند.

باوجودی که دراین مقدمه،نواب آصف جاه بهادر به مبالغۀ تمام به بندگان حضرت عالم پناه عرضی فرستادندکه:«حالا حریف نزدیک رسیده است،در صورت توقف کم همتی مردم هند براعدا ظاهر می شود.درین صورت هرچه حکم والاست.» بندگان حضرت قدر قدرت جواب دادندکه:تا عیدالفطر ازآنجا حرکت نکنند.چنانکه موافق حکم عالی بیست روزدیگر متصل با دلی مقامات شد.بعدازآن خبررسید که مدعی زکریا خان بهادر را دستگیر کرده وبلدۀ دارالسلطنت لاهور رابه تصرف خوددرآورده«و»ازآنجا روانه گردیده،به منازل طولانی می رسد.

حرکت محمدشاه با امیران وسپاه از شاه جهان آباد

از رسیدن این خبر حضرت قبله عالم پناه،به نواب آصف جاه بهادر سپهسالار حکم فرمودندکه:الحال ازآنجاکوچ نموده،به مقابلۀ حریف بروند وماخود به دولت واقبال هم می رسیم.چنانکه به تاریخ 9 شهر شوال المکرم،ازبادلی به مسافت شش گروه کوچ نموده، متصل قصبه نریکه منزل گردیدو فردای آن 10 ماه مذکور بود بندگان حضرت خود به دولت و اقبال وجاه وجلال از دارالخلافت شاه جهان آباد کوچ فرموده،در فوج تشریف ارزانی فرمودندواز آنجا کوچ به کوچ تابه کرنال رسیده بودندکه درآنجا هرکاره ها خبررسانیدند که بر دوازده گروه متصل تهانی سر،رخت ادبار دارد،وکیفیت فوج مقاهیر ارهرکاره های مذکور نیز استفسار کرده شد.آنها ظاهر نمودند که فوج مقاهیر همراه مقهور قریب یک لک(صدهزار ) سوار بلکه زیاده ازآن وهمین قدر پیاده های برق اندازانندوهرجوان سوارو پیاده را رستم زمان تصورباید کرد.حق تعالی فضل خودکند«چون» به نظر نمی آیدکه فوج هند ازعهدۀ آنها تواندبرآمد!

نواب آصف جاه به مجردرسیدن این خبر اززبانی هرکاره ها به دربار جهانداررفته، به جناب مقدس بندگان جهان پناه التماس نمودندکه: «جمعیت همراه مدعی«را» هرکاره ها بسیار ظاهر می نمایند،فدوی درگاه به قسمتی که نقشه منصوبه درست کرده آورده است،همه را حکم شود که موافق آن ترتیب دهند.»

رسیدن ارتش محمدشاه به دشت کرنال

بندگان حضرت شکوه صولت همه امرایان رابه حضور پرنور طلبیده، ارشاد فرمودندکه:فوج هراولی و چنداولی وراست وچپ به قسمی که نواب سپهسالار آصف جاه بهادر ترتیب دهند موافق آن به عمل آید.چندان که نواب آصف جاه بهادر خودبراین کار مستعدشدند. درمیدان کرنال متصل به کرنال همۀ عساکر فیروزی با توپخانۀ خردوکلان وتوپچه ها ورهلکه ها و ... وبان وجزایر وبندوق وکجنال وشترنال وگهورنال وغیره لوزام توپخانه چه ازپادشاهی وچه از همراهی امرایان نواحی لشکر ظفر پیکرمانند هاله گردترتیب داده،موافق آن از چهارطرف خندق کنده،مورچال قایم نمودند. غرض که نواب سپهسالار آصف جاه بهادر توپخانه رابه نواحی لشکر به قسمی ترتیب داده بود که گویا قصرقیصر وسد سکندر بسته اند وبه هریک از امرای لشکر ظفرطراز تأکید نمودند که بر مورچال  های خود قایم بوده،فوج غنیمت از هرطرف نمودار شودو به مقابلۀ توپخانه برسد، شلق توپ بر مقهوران بزنند.

اگرچه فوج وتوپخانه بلاتعدادبود،اما بنابراین که مردم هند ناآزموده کاربودند،از هشت فوج جنگی مدعی،هیچ متنفسی جان درقال نداشت و هرساعت وهرلحظه دست دعا به درگاه الهی برداشته، همین ورد زبان داشتندکه:حق تعالی فضل خودبکند وشرم وآبروی مانگه دارد.

همین ورد داشتندکه: چرابلای عظیم درملک ما هندیان رسیده است؟! دراین ضمن هرکاره های فرستادۀ نواب برهان الملک سعادت خان بهادر رسیدند«مشعربراین»که:«فدوی» درگاه خبر منتشرشدن فرج مقاهیر به اراده فاسده«را» شنیده،بلاتحاشی برجناح استعجال، کوچ به کوچ به ایلغار تمام خودرااز تهتهه درخدمت عالی درجات رسانیده،فرداکه 14 ماه ذیقعده است،سعادت ملازمت حاصل می نماید،تارسیدن فدوی طرح جنگ نبایدانداخت.«اگرچه رسیدن برهان الملک بهادر،مردم لشکر را فی الحال وفی الجمله خوشوقتی واستقلال حاصل شده بود امااز بدباطنی اومطلع نبودند که اوبا غنیم سازش دارد وخرابی ها خواهدکرد.

احوال سپاه نادرشاه

کیفیت بندوبست ونظم ونسق والی ایران چسان بیان نمایدکه ار دهشت وتسلط اوجمیع سرکرده ها ومردم سپاه به همراهی او،همیشه دست بسته حاضربوده،منتظراشاره هستندکه هروقت برای هرکاری که حکم شود بلاتحاشی همان وقت مانند برق برجسته،به انصرام رسانند.چنانکه والی ایران طهماسب قلی خان معین الملک بهادر و مصطفی خان و عبدالباقی خان زنگنه وغیره ارکان دولت خودرابه حضور خودبه دولت طلبیده مصلحت نمودکه پادشاه هندوستان بافوج وتوپخانۀ بلاتعداد متصل کرنال بنابرجنگ،مورچال قایم نموده است.اراکین دولت نادرشاه عرض نمودندکه: چون توپخانۀ همراهی ماهم بسیار است از توپخانه طرح جنگ باید انداخت.چنانکه والی ایران فرموده که: مقابلۀ توپخانۀ آنها رفتن مصلحت وقت نیست.بالفعل ده هزار سوار قراولی برفوج هند برودو به نواحی لشکر به تفاوت ضرب توپ وتیر وتفمگ نمودار شده،رسد غله وچاره بند نمایند وبه قسمی ازچهارطرف لشکر تقلید کنند که هیچ متنفسی از لشکر بیرون نتواند برآمد وهم از بیرون داخل نتواند شدچنانکه به تاریخ 9ماه ذیقعهد فوج غنیم گردلشکر منتشرگردیدودهات جوانب واطراف راآتش داده،به خاک برابر ساخت وهرمتنفسی ازمردم هند راکه در آنجا می دیدند بی دریغ می کشتند وهرموضوع که نواحی لشکر تاسی وچهل گروه آباد بودند«و» ازآنجا رسد غله وروغن زرد می رسید، تاخت نموده همه را آتش می دادندوغله وچاره وغیره ودهات اطراف رادر لشکر خود می رسانیدند وازمعسکر ظفرطراز متنفسی واحدی به دهشت فوج غنیم که هریک خودرا رستم زمان می شمردندوتیغ بی دریغ آنها در میدان نبرد کار ذوالفقار می کرد.ازآن بهادران هیچ کس رابیرون نمی توانست گذاشت وسواران غنیم وبی وسواس وبی محابا«به» اطراف لشکر دست تطاول دراز کرده بودند وپانی پت وسون پت وقصبه های معتبر راکه درآنجا ساهوکاران عمده سکونت داشتند ومال کرورها روپیه درآنجا نزدآنها ودیگر مردمان خوش باشنده چه غنی«و» چه مسکین رابود در طرفةالعین غارت نموده،ازآنجا غنیمت بسیار بدست آوردند وجمیع ساکنان هردوقصبه مذکور راته تیغ نمودندو حویلی های پخته وسنگین را آتش داده به قسمی باخاک برابر ساختند که گویا درآنجا گاهی آبادی نبود.

محاصره ارتش هند به وسیله افواج ایرانیان

غرض که سوارن بهادر پیشه فوج والی ایران لشکر«هند» رابه قدری تقییدو نگهبانی نمودند که رسد غله درلشکر ظفراثر وغیره بندشد، نرخ غله روبه گرانی آورد که پنج روپیه رایک آثار گندم به هم نمی رسید وکاه وهیمه اگرکسی بنابرحلال می خواست هرگز نمی یافت ورفته رفته از گرسنگی ها وفاقه کشی حالت مردم واسپان لشکر فتح پیکر به جایی رسیدکه گویا جان درقالب ندارند واز خوردن چارپا که از بی طاقتی طاقت نشست«و»برخاست«و» هزیمت نداشتند وشکم مردمان جاری شدو بسیاری ازهمین سبب واکثری ازآزار دیگر هلاک گردیدند وآنها که حیات چندی باقی داشتند زندۀ مرده صفت شده بودند.غرض که هریک در واویلا و های وای ویادخدا مشغول بود.دراین ضمن واقعه،به تاریخ 14 ماه ذیقعده سنه 1151 هجری خبررسیدکه: برهان الملک سعادت خان بهادر برهشت گروه ازلشکر ظفر پیکر قیامت اثررسید و«هم» امروز اراده داردکه سعادت ملازمت حاصل نمایدوبه صمصام الدولۀ بهادر حکم شدکه:«شما پیشواز رفته اورا بیا«و»رند.چنانکه آوردند وملازمت برهان الملک به استصواب بهادر مذکور به عمل آمده،مشارالیه بعداز حصول ملازمت به جناب بندگان حضرت ظاهر نمودکه: حالاوقت تردداست،به فضل الهی واقبال پادشاهی در جانفشانی قصور نخواهم کرد بلکه مدعی را دستگیرکرده،در پای حضرت خواهم انداخت.»

آغازجنگ میان سپاهیان ایران وهند

بعداز آن بندگان حضرت برهان الملک رارخصت نموده، فرمودندکه: «چون رنج سفر وتردد راه بر طبیعت شما مستولی است،این وقت داخل دایره خودشده،اندکی آرام نمائید.» چنانکه برهان الملک بهادر از حضور پرنور رخصت شده،به دایرۀ خودرسید وفردای آن وقت صبح که 15 ماه ذیقعده بود هرکاره ها به نواب برهان الملک بهادر  خبررسانیدند که بهیر و بنگاه فوج شما که از عقب می آمد،فوج مقاهیر یک به یک نمودارشده،بر مردم بهیر ریخته،مردم بسیاری راته تیغ کردند وبنگاه راغارت نمودند و بردند،برهان الملک مذکور از غرور وتکبر به شجاعت ومردانگی خودسوار شده،همان وقت دردربا بندگان حضرت عالم پناه رسیده،این همه کیفیت را ظاهرنمود وبه عرض رسانید که فدوی الحال همین وقت به جنگ حریف مقابله می کندوطرح جنگ می اندازد.درآن وقت نواب آصف جاه سپهسالار که دردربار حاضربودند به برهان الملک به مبالغۀ تمام گفتند که:امروز به جنگ نبایدرفت وکاربه اضطراب نبایدکردو شماکه در تعلقه بااکثری زمینداران مواس پیشه جنگ کرده فتح یافته اند،این جنگ رامانند آن تصور نکنند که این جنگ سلطانی است،سهل نباید فهمید.خصوصاً جنگ قزلباش ایرانی مشهوراست.هرگاه فوج غنیم که به مقابلۀ خوداز شلق (شلیک) توپخانه وبه سلک جنگ نپیوسته،بعداز آن یورش بایدنمودکه کاربه جایی برسد.

برهان الملک بهادر که در دل غوغاداشت بدون حکم بندگان حضرت ظل سبحانی از غروروتکبر تمام گفتۀ آصف جاه سپهسالار رابه خاطر نیاورده،خودبا معدود«ی»چندازآنجا سوارشده به مقابله فوج غنیم روانه گشت.مردم فوج هرگاه خبریافتند که برهان الملک سردار،خودبا معدودی به جنگ مقاهیر به ایلغار تمام رفته اند،ازآنها سواران خوش اسب هم قریب بیست وپنج هزار سوار از عقب آن دویدند وشریک جنگ شدندوهمۀ توپخانه همان قسم افتاده ماند چون فوج غنیم قلیل بود.برهان الملک بهادر فوج جزوی تصور نموده، مقل پلنگ که برآهو جست بکند،ریخته به جنگ تیر وتفنگ وشمشیر رسیده، قریب دوسه هزارسوار راشربت مرگ چشانیدند.اکثری ازاین طرف هم به کارآمدندوفوج غنیم تاب استقامت نیاورده،روبه فرارنهادندونیز برهان الملک متعاقب آنها تا پنج«و» شش گروه زده زده نزدیک لشکر غنیم رسید،که ازآنجا یکایک سواران فوج مقاهیر مثل مورو ملخ برفوج نواب برهان الملک بهادر رسید،ازهر چهار طرف یورش نموده،به جنگ پیوستند وتایک بهرکامل جتگ وجدل درمیان بود.آخرش تمام فوج همراهی برهان الملک بهادر به تیغ رسیدوخود  باجمعیت قلیل درمیان فوج مانده،نزدیک بود که به دست جماعت مقاهیردستگیر شود،دراین هنگامه برهان الملک به نواب آصف جاه وخان دوران بهادر پیغام فرستادکه:«من به فضل الهی واقبال پادشاهی زده زده نزدیک لشکر غنیم رسیده بودم که ناگاه فوج غنیم بسان مورو ملخ منتشرگردیده،ازهرچهار طرف ریخته اند.الحال فدوی درگاه بامعدودی مانده است وتابه حال به جای خودقایم.اگربه کمک اینجانب می رسند، صمصام الدولۀ بهادر ازراه نادانی وناکرده کاری که به دغابازی وبی وقوفی برهان الملک بهادر واقف نبوده،به مجرد استماع این خبردر خاطر اندیشه نمودکه: برهان الملک تنها به ذات خودشرط نمک سپاهی گری کردو کاررستمانه ساخت. وفی مابین اینجانب وآصف جاه بهادر عناد به مرتبۀ کمال است،اگر دراین وقت شریک برهان الملک بهادر بشوم وفتح نصیب ماگردد، وقار واعتبار آصف جاه درحضور پادشاه نخواهدماند!چنانکه این فکر ناقص «را» به خاطرآورده،فوج وتوپخانه ترتیب دادۀ آصف جاه رابرهم کرده،بدون حکم اقدس بندگان حضرت وبی اطلاع امرای دیگرمع مظفرخان بهادر برادرخرد خود وفوج کمل پوشان وغیره سوار ده،برای کمک برهان الملک به مقابلۀ فوج غنیم در رسیده وجنگ عظیم واقع شد.»

نبردکرنال

چون صمصام الدولۀ بهادر ازراه جهالت ونادانی وبی تدبیری تمام، جنگ  انداخته،آخر شکست خورد وتمام فوج همراهی اوبه کارآمد و مظفرخان بهادر مع پسران خودو سرکردۀ کمل پوشان وغیره پانزده کس از سرداران عمده،ازتیغ بی دریغ آنها نیز شربت مرگ چشیده اندو صمصام الدولۀ بهادر زخمهای کاری برداشت و برهان الملک نمک«»به حرام زنده دستگیر مقاهیرگردید،آنگاه که خبر شکست صمصام الدولۀ بهادر ودستگیرشدن برهان الملک بهادر به بندگان حضرت ظل سبحانی رسید،به نواب آصف جاه حکم شدکه: شمابه کمک صمصام الدولۀ بهادر،جلدخودرا برسانند. نواب سپهسالار آصف جاه بهادر که با فوج توپخانه متحدبودند. «در»جواب عرض کرده فرستادندکه: برهان الملک و صمصام الدولۀ بهادر به قسمی کار بی تدبیری نمودند«و»تابه مقدور وسع امکان،از تدبیرخود نخواهدگذشت.بیشتر هرچه مشیت الهی است،همان خواهدشد، اختیار اوست.آخرالامر صمصام الدوله بهادر بامعدودی چند، به وقت نصف شب «از»رزمگاه گریخته،درلشکر ظفرپیکر داخل شدوفردای آن که 16 ماه مذکور بود نواب صمصام الدوله جان به حق تسلیم نمود.

بعداز آن خلعت میربخشی گری ازانتقال صمصام الدولۀ بهادر به نواب سپهسالار آصف جاه بهادر مرحمت شد.والی ایران ازدستگیرشدن برهان الملک بهادر وگریختن صمصام الدوله که هردو سرداران صاحب فوج بودند،شکر به درگاه الهی بجا آورده،به ارکان دولت وسلطنت خودگفت که: «فتح اول نصیب اولیای دولت قاهره شد! اما حقیقت این است که اگرچه شجاعت مردم هند معلوم شد، اما توپخانۀ بی شمار وبلاتعداد همراه پادشاه موجود است خصوصاً آصف جاه بهادر نظام الملک فتح جنگ سپهسالار که مرددیرینه وصاحب تدبیر همراه است که بارها رزم آزموده ودرمیدان نبرد هربارکه رستمانه نموده، درصورت جنگ،اول این که طرفین فوج اسلامند،ناحق مسلمان کشی خواهدشد.دوم این که فتح ونصرت، دادۀ الهی است والله اعلم«که» به کدام کس نصیب شود:اگر به نصایح راضی شوند،بهتر والامقدمۀ جنگ به خوددر پیش ایتبه هرکه خدای تعالی نصیب کند!».

تمهید مقدمات صلح

چنانکه همین مصلحت قراریافت که والی ایران نواب معین الملک بهادرطهماسب خان(طهماسب قلی خان جلایر) وزیر خودرا به تاریخ 17 ماه مذکور نزدآصف جاه فرستادکه:«فی مابین مابه دولت واقبال و محمدشاه پادشاه برادری است وهیچ خصومتی نیست ودرایام پیشین بزرگان این جانب وبزرگان پادشاه شما چقدرارتباط واخلاص بایکدیگر مرعی داشته،همیشه ازراه دوستی«باارسال» نامه وپیغام وتحف وتحایف در افزونی اخلاص باهم می کوشیدند.به وقت ضرور،به امداد واعانت «یکدیگر» متوجه می شدند.ونیز شنیده باشندکه دراین ایام جماعت افاغنه چه قسم برملک اینجانب تعدی نموده بودند«و» باوصف درخواست نمودن کمک و«بودن» خزانه پادشاه شمارا،از راه بی انصافی وناعاقبت اندیشی،اخلاص های پیشین رابرباد داده،متوجه برگزارش ما نشدند.

به هرحال قصه کوتاه باد،الحال مارابه سلطنت هندوستان غرضی و مطلبی نیست.سلطنت هند به پادشاه شمامبارک است.مطلب این است که مابه دولت واقبال از مدتها برسر مهم متوجهیم ودرتهیۀ باربسیار آمدیم. مطلب رسیدن مابه دولت واقبال این بودکه مبلغی قرض بزرگان اینجانب برذمۀ پادشاه شماواجب الطلب است وسوای آن مبلغ دوکرور روپیه دیگر نظر براخلاص های پیشین،دراین وقت مددنمایند.ماورای این، شوق دیدن شماکه از مدت«ها»درسر خود داشتیم به این تقریب نبر میسر خواهدشد.»

نواب آصف جاه سپهسالار این همه کیفیت رابه عرض بندگان حضرت رسانیدند پادشاه جهان پناه جواب،آن دادندکه:«ما به دولت واقبال از فیلسوفی ونمک«به»حرامی برهان الملک واقف نبودیم،آخر آن مردمکار مرد دغاباخته وقول حضرت مهرپرور،واقعی شدکه«در»دولتخواهی و دوستی خان دوران بهادر قصورنبود،اما از راه جهالت وکوته اندیشی  و ناکرده کاری جان خود رامفت بربادداده وهیچ ازکاراو برنیامده«است».الحال شمابزرگ ودانا هستند. ازکجدار ومریز زمانه خوب واقفند،در آنچه مصلحت بهتروخوب باشد،قاپوی خوددیده بایدکرد.» چنانکه نواب معز«ی»الیه یعنی آصف جاه بهادر ظاهر نمودندکه:در دستگیر شدن برهان الملک وفوت گشتن نواب صمصام الدولۀ بهادر که هردو سردارعمده وصاحب فوج و توپخانه بودند،تمام مردم سپاه بی استقلال شدندورفقا وفوج جنگی همراه فدوی در دکن اند ووزیرالممالک که جمعیت شایسته همراه دارند از جنگ ناآشنا«ست».سوای آن از سبب گرانی غله وفاقه کشی مردم. لشکرو اسبا به حدی ناتوان شده اند که طاقت حرکت از جای خودندارند: هرگاه که این قسم حالتی تنگ که به مردم لشکر رسیده باشد به اعتبار چنین فوج طرح جنگ انداختن، نهایت ابلهی ونادانی است اول پیغام صلح که از طرف حریف رسیده،همین رافتح عظیم تصور نموده،صلح کل باید کرد: چنانکه به گفته نواب آصف جاه بهادر،همین مصلحت قراریافت وهمان روز نواب آصف جاه سپهسالار به معرفت نواب معین الملک طهماسب قلی خان بهادر،ملازمت والی ایران که خود«به» شاهنشاه مشهوربود،نموده  و شاه موصوف از ذات بابرکات ودستوردانی وقاعده شناسی نواب آصف جاه سپهسالار بسیار محفوظ وخوشوقت شده، عنایت وتفضلات تمام برحال بهادر مذکور فرموده،خلعت خاصه مرحمت فرمودندو ارشاد شدکه:«میان ما وشماقرآن مجید است،هرگز ازقول خود نخواهیم برگشت.چون شوق دیدن وملاقات پادشاه شما مدتهاست که مضمر ضمیر خورشید نظیر ماست،درخیمۀ علیحده درعالم تنهایی با یکدیگر ملاقی شده،مسروز شویم.»

نواب آصف جاه سپهسالار به عرض نادرشاه رسانیدکه: هم تمنای خداوند فدوی درگاه نیز همین است که با یکدیگر ملاقی شده،کدورت ها ازخاطر طرفین برآورده،به دستور پیشین به استحکام بنیان مودت واتحاد پردازند.بعداز آن والی ایران ازراه فن وعیارگی،نظر براین که«بر» اعتبار خود بیفزاید نواب آصف جاهرا مرخص فرمود. دفعۀ دوم که نواب آصف جاه سپهسالار بهادر حسب الطلب حضرت شاه رفتند والی ایران که درفن عیارگی ثانی حضرت عالمگیر پادشاه بود، ازراه مکاری گفت که:«ای آصف جاه تاکه پادشاه شما ملاقی نمی شوند ازما،اعتبار صلح برنمی آید بهتر آنست که شمابرهمین جاباشند وازملاقات پادشاه خود دل مارا شاد گردانند.»

چون نواب آصف جاه بهادر پی به مدعا برده،دریافتند که والی ایران نردغاباخته، قاپوی خود نموده است،آصف جاه نیزکه استاد کامل وارسطو فطرت بودند،در جواب آن التماس نمودندکه:«فدوی هم امروز بههمین اراده به جناب اقدس رسیده است که ملاقات هردوپادشاه سلیمان اقتدار بشودکه تااین معنی به عرصۀ ظهور نمی رسد،فدوی از اینجا حرکت نمی کند وبودن فدوی زیر قدوم میمنت لزوم موجب سعادت ابدی است.»

چنانکه نواب آصف جاه بهادر چندی درلشکر نادرشاه سکونت ورزیدند وسواران سرکاربرای نگهبانی معین بودند.نواب آصف جاه بهادر از وقوع چنین مقدمۀ متأمل شده،فکرهای چند درخاطر اندیشیده،در دل تصور نمودند که: مانی دردام حریف آمده این الحال هیچ تردد خودپیشرفت نمی شودو سلطنت هندوستان معدوم می شودو هم مصلحت وقاپوی وقت همین است که موافق گفتۀ والی ایران به عمل بایدآورد چنانکه نواب آصف جاه بهادر به بندگان حضرت پیغام فرستادندکه رسیدن آن حضرت برای ملاقات حضرت شاهنشاه قرین مصلحت است،چنانکه جناب بندگان حضرت که تمام نیک وبربه اختیار نواب سپهسالار آصف جاه بهادر سپرده بودند،عرض ایشان قبول«و» فرمودندکه:

دیدار هردو پادشاه

«البته ماهم می رسیم.»وقمرالدین بهادر وزیرالممالک بی خبراز کجدار ومریز زمانه بودند به پادشاه محمدشاه مصلحت دادندکه:«برهان الملک بهادر و صمصام الدولۀ بهادر هردوتصدیق شدندچه شد؟ والحال که نواب آصف جاه خودبه خود رفته«و» دردام حریف گرفتار آمده اند،چه خواهد شد؟ سلطنت هندوستان از ذات حضرت قائم است،در صورتی که بندگان حضرت خود به دولت واقبال تشریف ببرندوحریف قاپوی خوددیده،شکل دیگری بکند،مقدمۀ سلطنت خودبه خود آخر می شود.»

بندگان حضرت ظل سبحانی،گفتۀ وزیرالممالک راقرین مصلحت ندانسته،مقرر کردند که بندگان حضرت خود به دولت واقبال به ملاقات والی ایران اشریف ببرند.چنانکهواقعه به تاریخ 22 شهر ذیقعده سنه 1151 هجری،بندگان حضرت مع وزیرالممالک قمرالدین بهادر درلشکر حریف تشریف برده،ملاقات نمودند.بعداز آن والی ایران دیدکه:به فضل الهی چنانکه می خواستیم کار به عرصۀ ظهور رسیدو مدعیان خودبه خود گرفتار شدند!

نصایح شاهنشاه ایران به پادشاه هند

بعدملاقات بندگان حضرت شاهنشاه محمدشاه پادشاه رااز راه نصایح به حقارت تمام فرمودندکه:«درمیان ما وشما برادری است،اما کدام طریقه اختیار کرده اند که مثل هنود مترش ریش بوده ولباس چست وتنگ به طور زنانه در قامت خودراست کرده اند آیا این مدت در مجلس اوباش اوقات خودرا به سربرده اند،باز ازهمین روی دعوی سلطنت می دارند. قمرالدین خان کودن مطلق را وزیر خود مقررکرده اند.»

چنان نصایح نمود«و» بعداز اتمام پند، اینها همه را حکم شدکه سواران برای آوردن خزانه وجواهر وتوپخانه واسبان وفیلان وغیره جمیع کارخانجات پادشاهی وامرا تعیین نمایند.به مجرد صادرشدن حکم،چوکی و سواران برخزانه وغیره جمیع کارخانجات پادشاهی قایم شدوبعداز آن حضرت شاهنشاه برهان الملک رابا پانصدسوار کلاه پوش همراهی خودبه دارالخلافت رخصت «ارزانی داشتند»و فرمودندکه:«پیشتر رفته،بندو بست این جانب در قلعۀ پادشاهی نمایند.مابه دولت واقبال نیز متعاقب زود می رسیم.»

ورود به شاه جهان آباد

چنانکه واقعه به تاریخ 9 شهر شوال ذی حجه بندگان حضرت محمدشاه وشاهنشاه نادرشاه کرنال کوچ فرموده،به تاریخ 9 شهر ذی حجه سنه 1151 هجری در قلعۀ شاه جهان آباد داخل شدند ودرتمام دروازه های قلعه والی ایران چوکیات خود قایم نمودند وبرای سکونت فرمودند خودبر دیوان عام ودیوان خاص مسمی به برج وغیره مکانات عمده و مطبوع مقررفرمودند وبرای بودن حضرت بندگان عالی محمدشاه پادشاه حکم شدکه درعیش محل سکونت وآرام نمایند.وبه امرا ومنصب داران و متصدیان کارخانجات تأکید اکیدشد که همه موجودی خزانه وجواهرخانه و غیره ودفینه«های» سابق یعنی خزانۀ پادشاهان پیشین که خزانه و جواهر کرده اند وموجودات فیلخانه وشترخانه واصطبل وکارخانجات پادشاهی وجمیع امرا بدهند وبلاتفاوت یک خرمهره نشان نموده،پاانداز حضرت شاهنشاهی سازندوالا یک یک را متنفس بردار کشیده خواهدشدوبه رسوایی تمام وخرابی کامل شماهارا خواهم کشت.چون از دبدبه ودهشت حضرت شاهنشاهی نادرشاه،جان هریک درقالب نداشتند وفی الفو از خزانه وجواهر وغیره کارخانجات پادشاهی نشان دادندو نواب آصف جاه وزیرالممالک وسربلندخان وامیرخان وعظیم الله خان وامرا ومنصب داران ومتصدیان جزوکل وخواجه سرایان سرکار که هریک گنج قارون داشتند، بی آنکه پاانداز حضرت شاهنشاهی نمایند،پاس آبرو وامان جان خود ندیده،فی الفور بلاتحاشی حضرت شاهنشاهی نمودند.

واقعۀ قتل عام دهلی

سوای آن دربلدۀ دارالخلافت شاه جهان آباد طرفه هنگام«ای» روی دادکه واقعۀ تاریخ 10 ماه ذی حجه «سه ام»«به» وقت شب،جماعت اوباشان شهرولجه های جامع مسجد،بسان مورو ملخ فراهم شده، درتمام شهرغلغله برداشتندکه: نادرشاه والی ایران امروز در عیش محل نزد بندگان حضرت محمدشاه پادشاه رفته بودند،درآنجا زنهای قلماق و حبشیان که با سلیح وسنجوک روز وشب مستعد بودند،قاپوی وقت دیده، نادرشاه رااز ضرب شمشیرکشتند،وفتح ونصرت نصیب بندگان عالی محمدشاه پادشاه ماگردید،واین هنگامه غلغله برپاکرده وشمشیرها علم نموده،بان وبندوق وتیر وتبر سردادند واز چهارطرف برجماعت کلاه پوشان که روبروی مندی قلعه پادشاهی گردو پیش جامع مسجد وچوک سعدالله خان وچاندی چوک آمده بودند،یورش نموده،ازجماعت آنها هرکه را که هرجایافتند،فی الفور چابکی به کاربرده،ته تیغ نمودند.جماعت کلاه پوشان اگرچه جنگی بودند اما به سبب این که«در» افواه کشته شدن سردار خوداز زبان عالم شنیدند،بی استقلال تمام گردیده بودند،درهرکوچه وبرزن هزیمت گرفتند ومردمان شهر درهرکوچه وراسته وبازار«که» ایرانی می دیدند،همانجا می کشتند،غرض که این هنگامه تمام شب مانده، قریب چهار«و» پنج هزار مغلیۀ کلاه پوش کشته شدند.درآن وقت نواب آصف جاه بهادر درمکان برهان الملک که بیمار سخت بود،نشسته بودند«و» ازاین ماجرا اطلاع نداشتند. وزیرالممالک قمرالدین خان بهادر وغازی الدین خان بهادر خلف الصدق نواب آصف جاه سپهسالار که به خانۀ خودبودندبعداز اطلاع «بر»این هنگامه از حواس بیجا شده،برای این که مبادا در خاطر اقدس حضرت شاهنشاهی خواهد گذشت که:این هنگامه برپاکردۀ اینهاست،جان برنمی توانند شد،فی الفور بلاتحاشی خودرا در قلعه رسانیده،عذرهای بسیارنمودند.

بندگان حضرت شاهنشاهی که نهایت در غضب وغصه بودند،از اصغای چنین هنگامه به بی دماغی واعتراض تمام فرمودندکه:«این هنگامه برپاکردۀشماست؟». حکم نمودند آصف جاه سپهسالار راهمین وقت کشیده بیاورند،چنانکه سزاولان سرکار نادرشاه والی ایران آصف جاه سپهسالار راموافق حکم حاضر ساختند.اینها رادر زمرۀ گنهکاران استاد کردند.بندگان حضرت شاهنشاهی بنابراین که اوباش شهر غلغلۀ نوع دیگر برداشته،هنگامۀ عظیمی برپاکرده اند وازاین غلغله مردم سپه همراهی خود همه بی استقلال شده اند،ازاین جهت وقت آخر شب خودرا برای دروازۀ قلعه رسانیده،سرکرده های خودومردم سپاه راحکم فرمودند که تمام ساکنان شهررابه قتل عام بکنند.چون مردم سپاه دیدند که سردار خودبه فضل الهی حی وقائم است، موافق حکم والادر کوچه وراسته و چوک سعدالله خان وچاندی چوک وغیره منتشر شده،درتمام ضلع قتل عام «را» شروع کردنداز مرد وزن وجوان وپیر وتندرست وبیمار وبچه ومعصوم هیچ کس را «زنده» نگذاشتند.تادوبهرکامل،هنگانه قتل عام درمیان بود. غرض که هرکس به مقابلۀ آنها رسید فی الفور از ضرب شمشیر وتیر وتبر برخاک عدم می غلطید وشمار قتل مردم قریب نیم لک (پنجاه هزار) شده،ونقد وجنس وزر وزیور بسیار وجواهر وطلا ونقره وظروف مسی و برنجی وپارچه ها وزری وغیره مالیت «کذا» کرورها از صرافان وجوهریان و سوداگران وغیره مردم ساکنان شهراز غنی تامفلس به غارت وحویلی های عمده که یک یک مکان ومحل قیصر وکیوان کیقباد توان شمردوهردو راسته دکاکین چوک سعدالله خان وچاندی چوک ونواحی جامع مسجد از قلعۀ پادشاهی تابه عیدگاه وپل شیرنی که سه چهار گروه مسافت دارد،همه راآتش دادندوبه خاک 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]

احوال نادرشاه

نیایش بی عد وحد شاهنشاهی راسزد که رایت اقتدار سلاطین کامکار رابه اوج فرمانروایی وکشورگشایی برافروخت وصفحه شمشیر مصقول خسروان روزگار را آینۀ چهره نمای عروس فتح وظفر ساخت، و صلواة تامات نامنتهات وتحیات برسلطان اصفیا خاتم انبیا عرب، واهل بیت طیبین طاهرین آن حضرت که منطوق اطیعوالله واطیعوالرسول واولی الامر منکم، بر ریاست ایشان دلیلی (است) ساطع وبرهانی است قاطع، صلواةالله وسلامه علیه وعلیهم اجمعین.

اما بعد،این چند کلمات به طریق ایجاز واختصار دربیان کلیات احوال خاقان جمشید اقتدار نادرشاه قرقلوافشار، مشتمل برمقدمه ودوباب و خاتمه نوشته شددر تبیین اموری که ربط کلام به آن تعلق دارد:

باب اول، دربیان احوال پادشاه مذکور قبل از جلوس بروسادۀ سلطنت.

باب دوم، دربیان جلوس پادشاه مذکور برتخت فرمانروایی ایران و کیفیت فتوحات وباقی حالات آن سلطان السلاطین جمشیدشان.

خاتمه، دربیان انتقال نادرشاه مذکور به عالم دیگر و مآل حال اولادو احفاد آن خسرو فریدون فر، درتبیین اموری که ربط کلام به آن تعلق دارد.

باب اول

برای ناقدان هنرو جوهریان درمکنون نفوذ کمالات، مخفی نماندکه سلاطین جنت مکین صفیۀ انارالله برهانهم رابعداز اینکه دوصدسال درممالک ایران فرمانروا بودند، همۀ قواعد دولت واقبال روی به اختلاف آورد.

محمود پسر ویس غلزه با متنجدۀ افغان قندهار، از راه بیابان کرمان، متوجه دارالسلطنت اصفهان گردیده،آن بلدۀ جنت نشان راکه به مصداق آیۀ کریمِۀ اَرَم ذاتِ العِماد الَّتی یَخلُق مِثلها فی البِلاد بود محصور ساخت. چون رفع ودفع آن طایفۀ کافر نعمت،از حیّز قدرت ومکنت پادشاه مالک رقاب شاه سلاطین سلطان حسین صفوی بیرون بود،رأی جهان آرای چنان اقتضا فرمودکه یکی از شاهزادگان نامدار راولیعهد ساخته، روانۀ دارالسلطنت قزوین نمایند وکفایت شرآن جماعت بی عاقبت رابه رأی مهرآرا منوط فرمایند.کافل امورو ناظم جمهور باشد.

بعداز استشاره واستخاره، قرعۀ اختیار به نام درخشنده گوهر درج سلطنت «و» تابنده اختر برج عظمت، طهماسب میرزا افتاد.

پادشاه مالک رقاب، نخست فرزند ارجمند رابه عواطف بی کران نواخته، گوش هوش اورابه درر نصایح، گرانبار ساختند،و به حسن الطاف، به مصالح امور عالم ومناهج امانی وآمال جمهور بنی آدم راوصیت فرموده، رخصت انصراف ارزانی داشته.

شاهزاده به استعجال تمام، قطع منازل ومراحل می فرمود الهوای دارالسلطنت قزوین ازغبار موکب ظفرپیرا، عنبرآگین گردید.

چون ممالک خراسان از سرداری صاحب وجود خالی بود،محمدخان ترکمان را امیرالامرا وبدان طرف کشیک فرموده، موکب اقبال به صوب آذربایجان وتختگاه دارالسلطنت تبریز دراهتزاز درآمد.

چون مدت محاصرۀ اصفهان نه ماه امتداد یافت وکار بر اهل شهر تنگ شد وکمکی که توقع بود،از شاهزاده نرسید،پادشاه مالک رقاب به تاریخ 12 شهر محرم سنۀ خمس وثاثین ومائه بعدالف (1135/1722) مطابق بارس ئیل ترکی،که فی الحقیقت سلخ ماه دولت واحتشام،و اختتام ایام اقبال آن  سلاطین عظام بود،به معسکر محمودشتافته،جیقه و نگین سلطنت راتسلیم کردند.

«در» 16 شهر مذکور،موکب محمودی وار دارالسلطنت مذکوره ودر عمارات مبارکتاب نقش جهان نزول نمود،و پادشاه مالک رقاب رابی محنت طوق وزنجیر دراحاطۀ زرگرخانه مقیدساخته،به تاریخ 14 شهرمذکور بر سریر سلطنت جلوس فرمود.

به اندک فاصله،اکثر ممالک عراق وفارس به حیطۀ ضبط وتصرف اولیای دولت محمودی درآمد ودرشعبان سنه سبع وثلثین وماده بعدالالف (1137/1724) نخل حیات پادشاه زادگان نامدار راکه از صفار وکبار چهل تن بودند، ازپا درآورد.چنانچه (کذا) غیراز پادشاه مالک رقاب وطهماسب میرزا، برهیچ کس از ذکور آن سلسلۀ علیه،حکم ابقا نرفت.وهم درآن اوان، مکافات عمل اوراگرفته،به اقبح وجعی ودیعت حیات، به هادم اللذات (هادم الذات) سپرد:

اجل خـانۀ تن بـه پـرداختش                                    وزان تخت برتخته انداختش

مدت سلطنت اوکما بیش دوسال بود،و بعداز محموداشرف غلزه جالس و سادۀ فرماندهی گردید.

الکای یزد وکرمان وکهکیلویه نیز ضمیمۀ ممالک محروسۀ اوشد،و او را درنواحی فرهان وجابلق،با عسکر روم گه پنجاه شصت هزار سوار داشت، مقابله ومقاتله دست داد، به فتح وظفراختصاص یافت.و درشهور سنۀ اربعین وماده بعدالالف (1140/1727) مطابق قویئیل ترکی، درحینی که نواحی سرچشمه آب کرمک(؟) مضرب خیام ابهت احتشام اوبود، کمربه قتل پادشاه مالک رقاب نموده(کذا) آن سرور ریاض سلطنت رااز پادرآوردند،واین معنی برومبارک نیامده،به اندک فاصله از ضرب حسام خون آشام غازیان شیرشکار قزلباش مقتول،و سلطنت آن طبقه سپری شد. مدت پادشاهی او نیز چهارسال امتداد یافت.

القصه در ظرف ترساس (؟ا) هفت سال از استیلای آن جماعت هرج ومرج کلی در کشورایران افتاد، وفتور تمام به احوال اقلیم آن مکان راه یافت.باب الابواب اروبانند(دربند؟) وکوبه وبعضی از گیلانات بنه پس وبنه پیش را اروس وضلع شروان به تمامی وتوابع رالکزی.اکثر وابواب آذربایجان وبعض عراق را رومی،مشهد مقدس توس واکثر ممالک خراسان راملک محمودسیستانی (قبضه) کرده مبالغه رااز حدگذرانیده ومسئول اوبه انجاح اقران یافته وبه دوهزاران سوار عنان عزیمت به صوب دشت (گرگان) معطوف گردانید.

بعداز  طی مفاوز ومسالک به یورت بسیاری از ترکمانان رسیدند وآن جماعت نیز پای جرأت درمیدان جالدت افشرده،به دفع ومنع دلیران شمشیرکین از نیام کشیدند.

نادرقلی بیگ درآن معرکه به نوعی کوشش نمود که دوست و دشمن بردست وبازوی او آفرین خواندند وپردلان عرصۀ دغا، از صولت اوالحذر الحذر بر زبان راندند.

کار رزم وپیکار تاخورشید جهانتاب رخسار در نقاب حجاب کشید امتداد یافت وآن شب از صبح تاشام «؟ا» از جانبین هیچ کس دقیقه«ای» از حزم واحتیاط فرونگذاشت.

روز دیگر که از اشعل خورشید خنجرگذار، عرصۀ آفاق روشنی پذیرفت، ترکمانان گروه انبوه دربرابر سپاه ظفرشکوه صف آرا گشتند واز طرفی آچه امکان کشش وکوشش بود به جای آوردند.عاقبت نسیم عنایت الهی برپرچم رایت«؟» وزیدن گرفت واعدا با«آ»نکه «به» اصغاف مضاعف آنهابودند، از ستیز وآویز عاجز «مانده» راه گریز پیش گرفتند.

نادرقلی بیک گله ورمه واحمال واثقال وجهات اموال آن جماعت رابه تصرف آورده،رفقا رابه وفورانعام واکرام وحسن معاشرت ممنون فرموددند مظفر ومنصور به معسکر سردار عظیم الاقتدار مراجعه نمودند.

محمدخان نیز مومی الیه رانواخته،به تفقدات بیش از پیش ممتاز وبه رتبۀ ایشیک آقاسی گری سرفراز ساخت.

بالاخره کلفت ووحشتی که میان نادرقلی بیک وکلبعلی بیگ سمت ظهور یافته بود،درظاهر به مودت والفت انجامید و(دو) کریمۀ باباعلی بیک را طوعاً وکرهاً نکاح کردوسه پسر ازآنها به وجود آمد،بزرگتر به رضاقلی بیک ووسطی به مرتضی قلی بیک وکوچکتر به امامقلی بیک موسوم گردید«ند».

القصه درهمان اوان ملک محمودسیستانی که جمهور اورا ازاولاد سلاطین کیان می دانند،مشهد مقدس وتوابع رابه حیطۀ ضبط وتصرف درآورده آثار ضعف وانکسار برناحیۀ احوال محمدخان سردار لایح گردیدو مجال توقف خراسان درخود ندیده،به رکاب شاه طهماسب پیوست. نادرقلی بیک نیزخود رابه امرا«؟ا» رسانیده، درکنج عافیت بسربرد تا فتحعلی خان قاجار که در خدمت شاه طهماسب به حسن تدبیر واصابت رأی ممتاز وبه منصب وکالت دیوان اعلی سرافراز بود، دررکاب همایون لشکر به خراسان کشیدو مشهد مقدس رامسخر ساخته،ملک محمود را مستأصل گردانیدند.

نادرقلی بیک عرضداشتی به پایۀ سریر اعلی ارسال داشته،التماس نمودکه بنده جز درگاه عالم پناه ملجاءو ملاذی نمی شناسند ومی خواهد که روی آستان دولت آشیان که کعبۀ آمال وامانی وقبلۀ اقبال وکامرانی است،آورده،هرگاه قم مطاع به سرافرازی این بنده صادر شود،از روی امیدواری،سپاه افشار واکراد ضلع اتک وغیره رافراهم آورده،خودرابه درگاه جهان پناه می رساند.

مضمون عرضداشت او به مسامع اجلال بندگان اشرف رسید و مسئول اوبه انجاح مقرون گردید.

رقم همایون به سرافرازی اومحرر وبه حسینعلی بیک معیر الممالک غلام سرکار خاصۀ شریفه جهت استمالت اومقرر وروانه شد.

دوسه ماه فاصله، نادرقلی بیک مذکور با دوهزار سوارکرد وافشارو غیره که هریک در روز رزم، خودرابا رستم واسفندیار برابر می دانستند،به اتفاق معیرالممالک وارد درگاه معلی وبه وسیلۀ امرا،سعادت خاکبوسی آستان اعلی حاصل کرده،به مراحم بی پایان خسروانه امیدوار «و» درزمرۀ اعیان دربار مملکت مدار استقرار یافت.تابه مرور ایام وشهور، آینۀ خاطر اشرف از فتحعلی خان اندک غبارآلود وامرا وارکان دولت که با خان رفیع الشان درمقام عداوت بودند، تفرس این معنی کرده،مزاج همایون رابالکلیه متغیر ساختند.

بالاخره نادرقلی بیک نقبل قتل اونمود وخان رامقتول ساخت وخودبه خطاب طهماسب قلی خان مخاطب و«به» منصب قورچی باشی گری سرافراز گردیده، این بیت راسجع سکۀ خودقرارداد:

شایـد بـه فلـک سایـد «از» اقبـال رکابم

                                                طهماسب قلی خان شده ازشاه خطابم

این واقعه درشهور سنه اربعین ومأنه بعدالالف (1140/1727) مطابق قوی ئیل ترکی اتفاق افتاد.ذالک تقدیرالعزیزالقدیر ویدبه ازمنةالبدیر والتقدیر.

تخاقوئیل بعضها مطابق سنه 1142 (1729) وبعضها مرادف سنه 1143 (1730) دراین سال اشرف به عزم تسخیر خراسان لشکرکشید. طهماسب قلی خان قور«چی» باشی نیز درآن طرف،به قصد مقابله ومقاتله عنان عزیمت به صوب عراق معطوف گردانیده،توقف کردتا شکسته های قشون به او ملحق «شوند» وزیادۀ تأمل نکرده،روی به اصفهان آورد.

طهماسب قلی خان پیاپی طی مسافت می نمود تاوارد اصفهان «شود»،درمورچه خوار نیز حربی صعب واقع شد،شکست برلشکر اشرف افتاده وبه شهر گریخت.درهمان شب وروز دیگر تاچاشت،کوچ وبنه واحمال و اثقال خودرا،آنچه ممکن بود برداشته،به سمت فارس روانه شد.

قورچی باشی برای ضبط شهرکس تعیین نمود.شاه طهماسب چند منزل متعاقب می آمد،تا ورود مرکب پادشاهی درهمانجا توقف نمودتا شاه طهماسب واردشوند.چون درجنگ مذکور سپاه بی فرمان قورچی باشی با ولچه «کذا» مشغول شده بودند،آتش غضب او شعله ور گردیده،فرمود آنچه غنیمت یافته بودند.از طلا ونقره وزر وجواهر وخیمه وخرگاه بالتمام را برروی هم جمع کرده،سوختند.بعداز ورود شاه طهماسب، طهماسب قلی خان در رکاب همایون مبارک وارد بلده وتقریباً دوماه مقام نمود«و» درخواست مصاهرت با سلسله علیه صفویه وخواهش جیقه که درایران مختص سلاطین است،کرد.

طوعاً وکرهاً یکی از بنات شاه سلیمان رابه نکاح خود درآوردو به عنایت جیقه نیز سرافراز گردید مشروط باآنکه درطرف چپ بزند، وسجع مهرخودرا تغییر داده، این بیت راسجع سکه خودقرارداد:

نادرم درتاج بخشیدن ز لطف کردگار

                                                            لافتی الاعلی لا سیف الا ذوالفقار

مجملاً رحیم خان گرایلی که بیگلربیگی استرآبادبود، به نظارت بیوتات سرکار خاصۀ شریفه سربلند واختیار دربار پادشاهی ونظم ونسق امور کل عراق به رأی (و) رویت اومنوط گردید.

طهماسب قلی بیک جلایر عامل ونایب اصفهان مقررشده، موکب قورچی باشی جهت استقبال اشرف به سمت فارس درحرکت آمد.ومرتبه سیوم بردرمحال شیراز باافاغنه مقابله دست داد.اشرف وجمیع سرکردگان غلزه مقتول شدند.قاطبۀ فوج افغان طعمۀ شمشیر قزلباش گشته، معدودی ازآن ورطه جان به سلامت بیرون بردند وازراه بیابان کرمان، به سمت قندهار فرارکردندو غنایم بسیار به تصرف فوج قزلباش (در) آمد و سرمایه مقتولین رابا عورات وزنان اشرف به اصفهان فرستاد ویک صبیۀ شاه سلطان حسین که در نکاح اشرف بود به خراسان روانه گردیدکه (به) رضاقلی بیک پسربزرگ خودمنصوب نمایند.موکب عالی از راه کاشان و تهران وقزوین نهضت نمود.

ایته ئیل بعضها مطابق سنه 1143(1730) بعضها موافق سنه 1144 هجری(1731) نوروز این سال درعراق اتفاق افتاد.الکای قلمرو علیشکر واستان فیلی وکردستان اردلان وباقی ولایات عراق راکه در تصرف رومی بود،مستخلص کردند،وآخر این سال محمدرحیم گرایلی وطهماسب قلی بیک جلایر رااز نزد شاه طهماسب به حضور خود طلبیده، معیرالممالک راعامل وضابط مالیات اصفهان مقررکرد وخود روانۀ خراسان شد.

شاه طهماسب نیز درعراق«و» فارس بی شرکت غیرمدخل کرده، محمدعلی خان پسرسید «؟آ» اصلان خان «را» بیگلربیگی فارس ساخت وحکام وعمال طهماسب قلی خان را از بلاد عزل فرموده، خودحاکم وعامل تعیین کردو میرزارحیم پسرمیرزامحمدحسین انیبائی «کذا» رابه یساولی آن ملک نایبوزیر اعظم ومحمدرضاخان عبداللوشاملو را قورچی ساخت وطهماسب قلی خان بعداز ورود مشهد مقدس طوی عظیم ترتیب داده،صبیۀ سلطان حسین رابه رضاقلی بیک میرزا «کذا» منسوب ساخت و به تسخیر هرات روانه گردیده، دارالسلطنت مذکور رامحصورنمود.

تنگوذئیل، بعضها موافق سنه 1144 (1731) وبعضها مطابق سنه 1145 هجری(1732).

نوروز این سال در ظاهر دارالسلطنت هرات افتاد.تمام سال همت بر تسخیر بلدۀ مذکور مصروف بود. شاه طهماسب درامر سلطنت عراق و فارس وعربستان و کهکیلویه وبعض از ولایات آذربایجان استقلال پیداکرده، سپاهی درکمال استعداد ترتیب داده،میرزاابراهیم یساول خاصه رابه سفارت اروس مأمور ساخت.

گیلانات رااز آنها مستخلص وبه تصرف اولیای دولت قاهره درآورده، مومی الیه به حکومت کل بیه پیش وبیه پس سرفراز شد.

درین سال محمدخان بلوچ که در عهد اشرف بیگلربیگی فارس وازجانب اوبه سفارت روم مأمورشده بودند مراجعت نمود چون سرداری متصف به صفات شایسته بوددر سلک امرا منسلک گردید.

شاه طهماسب درهمین سال لشکر آذربایجان کشید.در ظاهر ایران باسرعسکر روم محاربه نمود، بعدازاینکه فتح کرده بودند، شکست بر لشکر قزلباش افتادو معاودت به اصفهان واقع شد.

سیچقان ئیل،بعضها به مطابق سنه 1145(1732) وبعضها موافق سنه 1146 هجری(1733).

نوروز این سال در ظاهر اتفاق افتاد و اوایل بهار همین سال دارالسلطنت مذکوره به تصرف اولیای دولت قاهره خانی درآمد.عبدالغنی بیک ابدالی باتمام آن جماعت درسلک ملازمان انسلاک یافت.

بعداز فتح مذکور عرضداشت مبنی برمقدمات فتح ونصرت ومتضمن خلوص نبندگی وعقیدن به خدمت شاه طهماسب فرستاد.مکاتیب دوستانه به جمیع امرا وارکان دولت مرقوم کردند وخلفای ملاعلی اکبرملا باشی رابرای اظهار اثبات «بندگی» خودبه درگاه معلی فرستاد.

پیرمحمدخان قاجار را بیگلربیگی هرات،و ابراهیم خان برادر خودرا در خراسان نایب کرده، روانۀ درگاه همایون «شد» وبعداز ورود اصفهان،«به» چندروز فاصلخ شاه طهماسب رااز سلطنت خلع وبرعباس میرزا پسراو که طفل شیرخواره بود،نام سلطنت نهاد، خودبالاستقلال متکفل امور سلطنت شدوسپاه وشاهزاده ومتعلقات راروانۀ دارالسلطنت قزوین نمود و محمدعلی خان ولد اصلان خان بیگلربیگی به سفارت هندوستان وعلی مردان خان سعدلو بیگلربیگی حویزه، میرابوالقاسم کاشی صدر وحاکم اصفهان،و یک صبیه شاه سلیمان به او ویک صبیۀ دیگر به رحیم خان گرایلی منصوب شدوموکب عالی متوجه عراق عرب شده،بغداد را محصور ساخت.

درحین محاصره بغداد،محمدرحیم خان گرایلی ومحمدرضاخان قورچی باشی شاه طهماسب ومیرزا ابراهیم یساولی خاصه حاکم گیلانات برای زیارت نجف اشرف رفته، همانجا توقف کردند.محمدرحیم خان اواخر به هندوستان شتافت ومحمدرضاخان ومیرزاابراهیم سکونت اختیار کردندو هنوزدرآنجا می باشند.

دراول این سال میرزاحیم وزیراعظم شاه طهماسب ومیرزاابوالقاسم ومیرزافتح الله کلایر ومیرزاکاظم یساولی به اتفاق عامل اصفهان شدند و اواخر سال غیراز میرزارحیم آن سه کس دیگر دربغداد به قتل رسیدند و رضاقلی خان قوللرآقاسی شاه طهماسب ومیرزاعلی نقی طبیب حکیم باشی که درخدمت قورچی باشی نهایت اعتبار به هم رسانیده بودند، نیز به قتل رسیدند.تا آن اوان قورچی باشی ظاهراً به قتل هیچ کس حکم نکرده بود مگرآنکه درجنگ به حسب اتفاق مقتول می شدند.

دراین سال سکه زر«که» به نام شاه طهماسب میرزا بوددر خراسان موقوف وامرشد که شاه خراسان، حضرت علی بن موسی رضا علیه السلام است،به نام حضرت زرمسکوک شد واین بیت مقرر شد:

در خـراسان سکه بر زر شد به توفیق خـدا

                                                نصرت وامداد شاه دین علی موسی الرضا

و سجع مهر خودرا نیز که لفظ تاج بخشی داشت تغییر دادندو چنان مقرر کردند:

نادرعصرم زلطف حق غلام هشت وچار

                                                            لا فتـی ال اعلـی لا سیـف الا ذوالفـقـار

اودئیل، بعضها به مطابق سنه 1146(1733) وبعضها موافق سنه 1147 هجری(1734).

نوروز این سال درظاهر بغداد اتفاق افتاد.دراین سال «طوفان پاشا» از دولت عثمانی بادولک سوار به حکومت بغداد مأمور شد.فیمابین مقالبه و مقاتله دست داد،شکست برلشکر قزلباش افتاد«صفر 1146».

طهماسب قلی خان«درحال» فرار به همدان آمد،بالتمام خیمه و مکان خان وفوج به غارت رفت وجمعی کثیر مقتول شدند.

طهماسب قلی خان مذکور در ظرف مدت چهل روز توقف همدان دوباره خودر ساخته به عنوان ایلغار به درالسلام «بغداد» آمد وبه طوفال پاشا «کذا» مصاف کرده، اورا مقتول ساخت وازفوج عثمان لو قریباً تا هفتادهزار کس طعمۀ شمشیر قزلباش شدند.غنایم بسیار به دست لشکر آمد«جمادی الاول 1146 هجری».

چون محمدخان بلوچ بیگلربیگی فارس درآن اوان رایت استبداد برافراشته،دم(از) آرزوی شاه طهماسب می زد واکثر ازفارس وعربستان دراین امر بااو همد«ا» ستان بودند،مصلحت درمحاصره بغدادندانسته،از راه لرستان فیلی وخرم آباد برسر محمدخان مذکور ایلغار واورا دستگیر کرده، به اصفهان فرستادند.درآنجا کورگردیدو بلدۀ شوشتر راکه سازش با محمدخان کرده بودند الله داد(کذا) کردندو درهر باب نسبت به اهل آنجا لازمه آنچه نباید به عمل آوردند.

بارس ئیل، بعضها مطابق سنه 1147(1734 وبعضها موافق سنه 1148 هجری(1735).

نوروز این سال در آذربایجان اتفاق افتاد.دارالسلطنۀ تبریز وشروان ودربند وبادکوبه وگرجستان مسخرشد وهفت وهشت هزار کنیز وغلام گرجی به دست آمد.بعد،مشتغل محاصرۀ گنجه شدند. میرزاابراهیم راکه یک دختر شاه سلطان حسین درخانۀ او بود،به منصب صدارت ونظارت سرکار طهماسب وحرم سرفراز کرده، امرکردند که پادشاه رابه مازندران،و بعداز مدتی،به خراسان برده،در سبزوار بوده باشند.

درحین محاصرۀ گنجه، محمدعلی خان پسر اصلان خان که به سفارش هندوستان مأمور شده بود،معاودت«به» ایران «نمود» وقبل از وصول به خدمت خان وفات یافت وعلی مردان خان شاملو بیگلربیگی حویزه به سفارت هندوستان مأمور گردید.

حکومت حویزه به حاجی سیف الدین خان بیات مفوض شد و میرزاکافی خلفا ومیرزا اشرف هردو وراقم حروف به سفارت اروس مأمور شدند.

القصه بعداز آن که مدت محاصره گنجه امتداد به هم رسانیده بود، عبدالله پاشا کریبلی اوغلی با دویست هزار سوار به ایروان آمد. قورچی باشی جمعی رابه محاصرۀ گنجه بازداشته،خود به استقبال میرعسگر مذکور درحرکت آمد ودر مرادبند ایران جنگ واقع شد.پاشا وهفتاد وهشتاد هزار کس ازآن لشکر به قتل رسیدند وبقیةالسیف فرار کردندو غنائم و دواب بسیار به دست قزلباش آمد.

«محرم 1148/ژوئن 1735» بعداز فتح مذکور ایروان وگنجه میز مفتوح شدو آذربایجان تمام به تصرف آمدو زمستان این سال قشلاق در صحرای مغان شد،و قورلتائی فرموده، به احضار اهالی واعیان ایران فرمان دادند وجمعیتی درآن انجمن دست دادکه در قرون ماضیه کمتر افتاده بود.

چون دوسه هزار آهنگر درآن صحرا به ساختن طوق وزنجیر اشتغال داشتند،خلایق رایقین دست دادکه آنها رابه جهت آن طلبیده اند که به قلاع خراسان فرستند.

القصه جارچیان به حسب فرموده،درمیان طبقات خلایق جارزدندکه: مردم به سلطنت هرکه رضامندباشند،عرض نمایندونواب خان می خواهند بقیةالعمر رابه عبادت الهی بگذرانند واز مشاغل دنیوی متأذیند،دوسه روز مهلت است،خوب خیال کرده،به عرض رسانند.

و طهماسب قلی خان جلایر وملاعلی اکبر وچندکس دیگر درمیان مردم می گشتندودر جزو به مردم حالی می کردند که هیچ کس غیراز نواب خان لایق این امرنیست ودیگری رارضا نبایدداد.

بعد انقضای میعاد،خلایق متفق اللفظ به عرض رسانیدندکه:ما هیچ کس راغیراز نواب خان قبول نداریم،اگر نواب خان متوجه به این شغل نمی شوند،اول مارا مقتول سازند، بعدهرچه خواهند کنند.

از طرف خان کشش وکوشش مردم به نهایت رسانیدند تا بالاخره به اکراه تمام،مشروط به چهار شرط قبول گردید:

اول آنکه جهال هرولایت زبان به طعن خلفای راشدین بنگشانید.آنها رااز فعل شنیعه ممنوع نمایند.

دوم آنکه در جمعۀ جماعت نام خلفا رامذکور نمایند.

سوم آنکه شاه طهماسب ویاهیچ کس از صفویه راتمکین ننمایند.

دیگرآنکه تعزیه سیدالشهدا رادر ماه محرم موقوف دارند.

اعیان همۀ شروط رامتقبل شدند،وثیقه متضمن این معنی نوشته شده اصل آن راخود ضبط ونقول آن را مصحوب نظر علی خان سعدلو «به جهت» خواندگار مرسول شددر همان صحرا عمارتی جهت جلوس مرتب شد وبه تهیه وسرانجام اسباب آن اشتغال نمودند.

باب دوم

در بیان جلوس نادر بر تخت فرمانروایی ایران وباقی حالات آن سلطان

توشقان ئیل، بعضها موافق سنه 1148(1735) وبعضها مطابق سنه 1149 هجری(1736).

در روز نوروز این سال برتخت خسروانی ایران، جلوس معلی واقع وخطبه به القاب همایون خوانده شد.سجع سکه به طریق طغری به تاریخ فیماوقع،وطرف دیگر،این بیت مقررشد:

سکه برزر کرد نام سلطنت رادر جهان

                                                نـادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان

دومهر یکی بزرگ ویکی کوچک کندند،مهر بزرگ بدین قرار،بعد از بسم الله:

نگین دولت ودین رفته بودچون از جا

                                                                        بـه نــام نــادر ایــران قـرار داد خــدا

ومهر کوچک مصرعه: مظهر لطف الهی نادراست.

مجملاً مجالس پادشاهانه انعقادیافت.شاهزادگان وارباب قلم و بیگلربیگی وحکام وعمال واهالی وارکان واعیان سرکردگان واهالی شرع شریف وسرکردگان سپاه ویوزباشیان ومین باشیان همگی به عطای خلعت سرفراز شدندو درهمان مجلس رضاقلی میرزا را«که» تاآن اوان رضاقلی بیک بود، نایب السلطنه خراسان،و ابراهیم خان سپهسالار آذربایجان و طهماسب قلی خان جلایر سردارخراسان،و کلبعلی خان و لطفعلی خان و فتحعلی خان کوسه احمدلو پسران بابا علی خان، بیگلربیگی مرو و بیگلربیگی قلمرو علیشکر وچرخچی باشی.ومحمدتقی خان بیگلربیگی فارس وحاجی سیف الدین خان بیات بیگلربیگی عربستان معزول وبه درگاه جهان پناه آمده بود،ناظر بیوتات خاصه،و فرامین مطاعه به نام آن درهمان مجلس به مهر مهر آثار مزین شد «شوال 1148».

وبعداز فراغ از طوی مذکور،اسیرانی که از گرجستان آورده بودند، براهل ایران تقسیم ودیگرباره همگی «را» به خلاع فاخره سرفراز فرموده، رخصت انصراف ارزانی داشتند وموکب همایون به صوب قزوین نهضت نمود.

حاجی سیف الدین خان بیات از قزوین مورد عنایت «قرارنگرفت» واز نظارت معزول«شد» وخدمت مذکور به اماموردی بیک قرقلوافشار که قرابت بابندگان اقدس داشت، شفقت شد.

القصه دوماه در قزوین نزول اجلال واقع وچون بعضی حرکات از جماعت بختیاری سرزده«و» مصدر فساد بودند، موکب همایون به عزم تنبیه آنهادرحرکت آمده،آن طایفه رازائل کردندو دوهزار سوار ازآن جماعت ملازم رکاب وخانه «و» کوچ آنها رابه جانب خراسان نقل نمودند.

فرمان مطاع صادرشدکه علی بیک پسربزرگ ابراهیم خان درمشهد نایب، رضاقلی میرزا و طهماسب قلی خان جلایر بلخ رامسخرسازند.

نواب میرزا به صوب بلخ توجه فرموده، آن ممالک رابه تصرف درآورد و لشکر قیامت اثربه قندهار آمده،حسین رادر قلعه محصورو به فاصله دو فرسخ از قلعه وشهر،سنگر جهت نزول همایون مشتمل بربازارها وحمامات وسراها به اتمام رسید.

چون مرتضی قلی میرزا پسروسط اکثر اوقات علیل می بود،نام «او» راتغییرداده به نصرالله میرزا موسوم ساختند.

لوئیل، بعضها مطابق سنه 1152(1739) وبعضها موافق سنه 1153 هجری«1740» (به جای سالهای 1149-1150) نوروز این سال در ظاهر قندهار اتفاق افتاد.تمام سال همت برمحاصره قلعه وتسخیر آن مصروف بود.چون سیدال که از سرکردگان نامی حسین بود،درقلعه  قلاب اقامت داشت وآن حصنی بود حصین.

اماموردی بیک قرقلو ناظر بیوتات سرکار خاصۀ شریفه با هشت هزار سوار به تسخیر آن مأمور شد.بعداز این که سه ماه قلعۀ مذکور رامحصور ساخت وکاری از پیش نرفت، به یورش مفتوح وسیدال را«با» غنایم آن قلع به درگاه معلی آورد.خدمت اونهایت استحسان یافت،حکم شدچشمهای سیدال را کندند وجلیلۀ اوراکه نوادۀ میرزاداود متولی بودو اشرف به نکاح سیدال مذکور درآورده بود طلاق گفتند وبه اماموردی خان عقدبستند.

وهم در آن اوقات اماموردی خان به عرض رسانیدکه«از» سکتۀ نواحی آب بازی ومقر ومابین قلاب وغزنین قریب ده داوزده هزار ودارای ... نفرشتر می باشند،شخصی آمده شکایت کلی دارد.امر اشرف صادرشد که مشارالیه با هفت هشت ده هزار سوار ایلغار کرده، شتران مذور رابه دست آورد.

اماموردی بیک به موجب فرمان اشرف روانه شدوشخص مدعی در عرض راه فرار کرده، اماموردی بیک هرچند شرایط تفحص بجا آورد،از شتران اثری معلوم نشده می خواست معاودت کند، قراول خبر رسانید که قریب پنجاه شصت هزار کس از افاغنه وسکنۀ آن ملک، جمعیت کردهف درفلان موضع اقامت دارند ومقصود آنها مقابله ومقاتله بافوج قزلباش است.

اماموردی بیک شباشب،غافل برسرآن جماعت تاخته، حوالی صباحی که هنوز آن خون گرفته ها درخواب بودند،برآنها ریختند.اگرچه آنها نیز حرکت مذبوحی کردند، اما سودمند نیفتاد.

اماموردی بیک قرقلو وفوج ظفر موج قزلباش به فتح وظفر اختصاص یافت وآن جمعیت تمام درآن عرصه به قتل آمدند.

راقم حروف رابعداز دوسال ازآن مکان اتفاق عبوری افتاد. استخوان کشتگان آن صحرارا سپیدکرده بود.

به هرحال اماموردی بیک باوصف این فتح نمایان،مورد خطاب وعتاب، واز شغل نظارت معزول شدوهم دراین سال حسین قلی بیک افشار یساول صحبت،به قتل پیرمحمدخان قاجار بیگلربیگی هرات مأمورشد.خان مذکور را گردن زده وسراورابه قندهار آوردندو خلیل بیک نایب چنداول باشی به نیابت هرات مأمور شد، ومحمدخان ترکمان ومیرزارضا مستوفی الملک به سفارت مأمور شدند وامیراسلان خان قرقلو از سرداری عراق معزول شدو محمدعلی قرقلو منصوب گشت،و صفی خان بغایری از بیگلربیگی گرجستان معزول واتمش بیک پسرمحمدعلی خان اصلان خانی که نایب ایشیک آقاسی بود،به خطاب خانی ورتبه بیگلربیگی گرجستان سرفراز گردید.

وهم دراین سال، علی مردان خان شاملو از سفارت هندوستان معاودت نمودو دیگرباره به رتبه بیگلربیگی عربستان سرفراز شد.

ودراین سال عمرپاشا «را» که به سفارت ایران مأمور شده بود،بعداز اینکه به اصفهان آمده،حسب الحکم مدتی در دارالسلطنت مذکوره توقف کرده بود،به درگاه معلی طلبیدند.نامۀ حضرت خواندگار راکه مبنی برتشیید مبانی الفت واتحاد وتهنیت جلوس همایون بود،در مجلس بهشت آئین، به دست نصرالله داده، شهزاده برکنار مسندگذاشت وتحف وهدایای اواز نظر همایون گذشت.

بیلان ئیل، بعضها مطابق سنه 1150(1737) وبعضها موافق سنه 1151 هجری(1738).

نوروز این سال درظاهر قندهار اتفاق افتاد.بعداز دوماه از انقضای سال، قندهار به سورش مفتوح،و حسین دست دردامان استیمان شده،حکم اشرف صادرشد که مجموع افاغنه باعیال واطفال برآمده،در آن صحرا بمانند، وحسین مذکور وچند کس از بیکزادگان غلزه به سنگرآورده، بعداز دوسه روز فوجی رابه اتفاق مأمور روانه خراسان کردند «ذی الحجه 1150»

حسین وبیکزادگان درمازندران ساکن وجمعت غلزه رادر نیشابور و توابع وسایر ولایات خراسان، ورامین «و» ری متفرق کردند که به امر زراعت اشتغال نمایند ومملکت نیم روز رابه جماعت ابدالی دادندو غنی خان را بیگلربیگی انجا نموده، امرشد تاقلعه راویران کردند.همان سنگر را دارالفتح نادرآباد نام گذاشت وعمارات پادشاهی راکه درهمان سنگربود، جهت سکوونت غنی خان مقررفرمود.

بعداز تمشیت مهام آنجا، موکب همایون روانۀ کابل شد.بعداز اینکه به حوالی غزنین رسیدند، قاضی آنجاکه از اولاد سلطان محمودغزنوی بود به رکاب همایون آمده، مفاتیح قلعه راسپردو به عواطف شاهنشاهی مخصوص گردیده، محمدبیک قرائی مین باشی را بایک هزار سوار به محافظت وضبط آنجا تعین کرده، موکب پادشاهی روانۀ کابل شد «صفر 1151». بعداز ورود «به» دارالملک کابل قلعه رامحصور ودرمدت سه ماه مفتوح ساختند،و شرزه خان قلعه دار درکوه دامن، ساکن کرده ویاربیک سلطان توپچی باشی به ضبط قلعه مقررشد«ربیع الاول 1151».

میرزاتقی معزالنکل راکه وزیر مازندران بودو تغییر شده، دررکاب بود، به نظارت بیوتات معین شدوبه خطاب بیکی سرفراز شدوموکب همایون ازراه کوه دامن وصامی «؟ا» وبحراب درحرکت آمد.بعداز ورود گندمک،یک منزلی جلال آباد، اماموردی بیک قرقلو رابه خطاب خانی و بیگلربیگی کابل وراقم حروف رابه وزارت ایالت واشرف سلطان توپچی غلزه رابه حکومت غزنین سرفراز کرده، نهایتاً روانه فرمودندو زمام مالی وملکی آن دیار رااز سرحد قندهار تاحدود جلال آباد در قبضه اختیار اماموردی بیک خان نهادند «جمادی الثانی 1151».

یاربیک سلطان توپچی باشی ومحمدخان قرائی وجمیع عمال وحکام ولایات تابعۀ غزنین وکابل مأمور حضورشدند و امراقدس صادرگردید که اما موردی خان خودتا غزنین رفته،غلامان سرکار خاصۀ شریفه وملازمان گروس وگرایلی وغیره راکه به اتفاق امیراصلان خان سردار معزول عراق آمده اند، نزد خودنگاه داشته، اشرف سلطان رادر امر حکومت غزنین مستقل وخودبه کابل بیاید.

وموکب همایون درجلال آباد متوقف شدتا نواب رضاقلی میرزا و طهماسب قلی خان جلایر که در بلخ بودند از راه نموربند به پایۀ سریر اعلی واردشدند، ونواب میرزا به نیابت سلطنت ایران مخصوص گردیده، روانه گردیدوحکم شدکه درآذربایجان دخل ننمایند،وبه ابراهیم خان اختصاص داشته باشد.

وموکب همایون از کوهستان وبیراهه، روانه پیشاور وبی خبر حوالی صبحی واردلشکر ناصرخان «شدند» واز ناصرخان حرکت مذبوحی به وقوع «پیوست».خان مذکور دستگیر شدومرحمت شاهانه مجدداً اورابه نظامت صوبۀ پیشاو سربلندگردانید،و رضی خان آبدارباشی شاه طهماسب را «که» دررکاب بود بادوصدسوار در پیشاور نزد ناصرخان تعیین وازآب وزیرآباد به کشتی گذشته، کوچ به لاهور آمدند«رمضان 1151».

زکریاخان ناظم صوبه لاهور به قدم اطاعت وانقیاد پیش آمده، تظامت به دستور، به او تفویض یافت وپسراوبه خطاب شاهنوازخانی سربلندشد.

درآن اوقات چاپاران از ایران وارد درگاه معلی وبه عرض رسانیدند «که» ابراهیم خان سپهسالار آذربایجان راجماعت لکزی جاروتله به قتل رسانیده اند.

بنابرآن،امیراصلان قرقلو سرادار سابق عراق را بیگلربیگی تبریز و صاحب اختیارکل آذربایجان،و صفی خان بغایری را سردار الکای مذکور وبهرام خان افشار را بیگلربیگی شروان کرده،به چاپاری روانۀ ایران وموکب همایون روانۀ شاه جهان آباد شد.

چون محمدشاه پادشاه هندوستان بالشکری عظیم از درالخلافۀ شاه جهان آباد به سمت لاهورنهضت نموده،در کرنال نزول داشت، موکب شاهی نیز درکرنال باافواج هندوستان مقابله ومقاتله کرده، به فتح وظفر اختصاص یافت «ذی القعده 1151» وپادشاه هندوستان جیقه ونگین سلطنت راتسلیم وبه اتفاق موکب ظفرنشان وارد شاه جهان آباد شدند.

وچون نواب میرزا در جلال آباد انصراف یافته،وارد مملکت ایران گردیدند،به عرض رسیدکه ایلبارس ازبک،با شصت هزار کس از خوارزم،روی توجه «به»ایران آورده، چون، موکب پادشاهی راعازم هندوستان دیده، ومملکت راخالی یافته،قصد تسخیر خراسان دارد.وبه مروشاه جهان نزدیک رسیده،ونواب میرزا نیز افواج سرحدات خراسان را قریب بیست هزار کس فراهم آورده،به عنوان ایلغار به صوب مردشتافت و باایلبارس مذکور مقابله ومقاتله نموده اورابه قتل رسانید،واکثر لشکر او طعمۀ شمشیر آبدار غازیان جلادت نشان قزلباش شده ومعدودی راهنورد وادی قرارگردیده،اموال آنها رابه غنیمت گرفتند،ومیرزامظفر ومنصور به ارض اقدس مشهد عنان عزیمت معطوف گردانید،وبه تقریب این فتح نمایان در امر نیابت سلنت کمال استقلال پیداکرد.

«واما نادرشاه» نجاران ومعماران صاحب وقوف که در شاه جهان آباد بودند، جمعی کثیر رابه اتفاق میرزامحمود معمارباشی به ایران روانه فرمودند که در مراغه وغیره آنها رابه کار مشتعل سازد.

ودراین سال،عبدالباقی خان زنگنه حاکم کرمانشاهان،حین معاودت ار هندوستان وقبل از ورود«به» پیشاور وفات بافت،وحسب الحکم جسدو اورابی آنکه مدفون نمایند در صحرا انداختند واموال اورا ضبط نمودند.

تفصیل این اجمال آنکه خان مومی الیه زیاده از همۀ امرا واعیان، منظور انظار التفات، وتوجه خاطر انور نسبت به او بی نهایت بود،چنانچه درمدت عرض مرض، نواب اشرف مکرر طهماسب قلی خان رانزداو می فرستادندو عذرخواهی می نمودندکه: «این نام سلطنتی که برماگذاشته اند،مانع از ملاقات های دوستان «شده است»به این سبب ازعیادت ایشان محرومیم.»

القصه درحین اشتداد مرض،خان مشارالیه،طوماری مفصل نوشته، اموال خودرااز نقدو جنس درآن ثبت نمودوبه خدمات همایون فرستادکه: مراسفرناگزیر درپیش است،به هرجهت احوال من بهین نمی شوددر سرکار ضبط شود.

نواب همایون انکار این معنی «کردند» وبرحالت او تأسف ها خوردند،وبعداز وفات  مقررشد که ملاحظۀ اموال اوکنند وچون مصطفی قلی بیک پسراو در کرمانشاهان نایب است، جهت اوضبط نمایند.

به حسب اتفاق،چندین مقابل آنچه خان مذکور عرض کرده بود، موجود بودوطلا و جواهر زیادتی رادر طومار داخل نکرده بود.بنابراین اموال مذکور به ضبط مقررشد وجسداو رادر صحراافکندند.

یونت ئیل،بعضها مطابق سنه 1151(1738) وبعضها مرادف سنه 1152 هجری«1729».

نوروز این سال در دارالخلافت شاه جهان آباد اتفاق افتاد.سلطنت هندوستان رابه محمدشاه مفوض داشتند.پادشاه مذکور نیز ولایت کابل وپیشاور وسندوغیره «را» که آن طرف روداتک واقع است،به آن دولت مخصوص گردانیدند،و مخدره از کرایم آن سلسلۀ علیه راکه صبیه کام بخش باشد،در سلک ازدواج میرزانصرالله کشیدند،ودر همان اوقات، اوباش و عوام الناس شاه جهان آباد به قتل جمعی از سپاه قزلباش اقدام کردندو بنابرآن آتش غضب دوزخ لهب زبانه کشیدوحکم به قتل عام فرمودندو جمعی کثیر درآن مقدمه به قتل آمدند.

در شاه جهان آباد وغیره سکه به نام پادشاه مذکر زدند ونقش سکه به این بیت قراریافت:

هست سلطان بر سلاطین زمان

                                                                        شـاه شـاهـان نـادر صاحب قـران

وازآن وقت حکم شد در فرامین به لفظ «شاه» شاهان وشاهنشاه، پادشاه مشارالیه رابگویدو بنویسند.

القصه پنجاه روز دارالخلافه شاه جهان آرا اتفاق توقف شدو بعداز انقضای مدت مذکور عنان عزیمت به صوب معاودت معطوف داشته،از زرو جواهر ومرصع آلات واقمشه وامتعه وتختها وآنچه درآن مدت به دست آمد وقریب یکهزار زنجیر فیل وغیره احمال واثقال روانه ایران کردند.

مواجب یک ساله ومساوی آن انعام به جمع مردم داده شد.درحین توقف دارالخلافه مذکور محمدخان ترکمان راکه به سفارت مأمور شده بود،به یاسا رسانیدند ومیرزارضا مستوفی که به اورفیق بود،پیشتر متوفی شده بودو میرزامحمد صندوقدار نیز به جریمۀ آن که در وزن طلا اختلاسی کرده بود، به قتل رسانید.

بعداز ورود به کابل، اماموردی بیک خان آنجا رابه قندهار فرستادند که از کاکری وغزنین جمعی راملازم کرده، در ورود موکب همایون حاضر داشته،خودبه الکای سندنهضت نمودند.

قوی ئیل،بعضها مطابق سنه 1153«1740» وبعضها مرادف سنه 1154 هجری«1741».

نوروز تین سال را درخداآباد سندبود ند،چون میان نصیر «خدایارخان عباسی؟» فرارکرده،به یکی از قلاع معظم آن ملک تحصن جسته بودو آب درعرض راه وجود نداشت.به طریق ایلغار برسراو رفته،بعداز این که میان نصیراطلاع یافت وصورت حال بدین منوال دید،دست در دامان استیمان زده، جرایم اوبه عفو خسروانه مقرون وزر وجواهری که داشت به ضبط سرکار درآمد. اورابه خطاب شاه قلیخان سرفراز ونظامت آن صوبه به او مفوض شد وپسران اوغلام محمد وغیره با جمعی در رکاب همایون مأمور شدند.

وموکب همایون معاودت به صوب قندهار نمود.ازآنجا روانۀ هرات ودر هرات چند روز اقامت نمودند که رضاقلی میرزا به رکاب همایون پیوست،و نصرالله میرزا رابه نیابت سلطنت تعیین کرده درخراسان گذاشته، ازراه بلخ، همت برتسخیر بخارا مصروف فرمودند،و چون درهمان سال محمدتقی خان بیگلربیگی فارس رابه حضور طلبیده،و اماموردی بیک خان قرقلو افشار راسردار وحاتم خان بادلوکرد را بیگلربیگی کرده روانۀ فارس نموده بودند، وتقی خان مشارالیه که دررکاب بودبه رتبۀ استیفای ممالک سرفراز گردید، به عنایت تخت، که در دفترخانه همایون برآن بنشیند سرفراز شد.

مجملاً بعداز ورود به کنار آب جیحون در چهارجوبه کشتی ها که نجاران هندوستان که درنهایت تکلف ساخته بودند ودو چشمه پراز آب عبورنمود.

ابوالفیض خان پادشاه ماورالنهر از در اطاعت وانقیاد درآمد.موکب همایون را استقبال نمودو ظاهر بخارا مخیم سرادقات اجلال شدوکماکان سلطنت ماورالنهر به خان مذکور مفوض شد.

پادشاه مذکور ولایات آن طرف جیحون راکه عبارت از چهارجووار گنج باشد،به آن دولت متعلق ساخت،و مخدره ازآن سلسله رادرسلک ازدواج علی قلی خان پسر ابراهیم خان درآورده،بیست هزار سوار از افواج  آنجا رامتعهد شده،بارکاب همایون روانه وهمواره ملتزم حضور باشد.

وحکیم آتالیق که وزیر اعظم اوبود،فوج مذکور رابرکل ماورالنهر تقسیم کرده، محصلان سپاه قزلباش جهت آوردن آنها تعیین شد،و رحیم خان پسر حکیم آتالیق به سرکردگی کل آن سپاه مأمور گردید ودراندک فرصتی جمعیت مذکور در اردوی همایون دست داد.

... ابوالفیض خان رابه خطاب شاهی ممتاز وشاه ابوالفیض خان مخاطب وسرفراز فرمودند «6 اکتبر 1740» وموکب اقبال جهت تسخیر خوارزم درحرکت درآمده، آن ممالک را مسخرساختند،«رمضان 1153 هجری» ودراواخر زمستان همان سال،به فیروزی واقبال وارد مشهد مقدس شدند.ودرحین توقف بخارا، طهماسب قلی خان جلایر راسردار کابل و بیگلربیگی ولایات مفروزه هندوستان ساختندو رخصت انصراف دادند. وامیر اصلان خان قرقلو افشار را بیگلربیگی کابل کرده،رخصت انصراف دادند.ودرهمان اوان به عرض رسید که سنگ لوح قبر حضرت صاحب قران،که در سمرقند می باشداز یک پارچه یشم است ودو مصرع روضۀ امیر مذکور رااز هفت جوش درکمال بزرگی به تکلف ریخته اند که مثل آن،کس نشان نمی دهد.

هشت هزار سوار از فوج قزلباش به سرکردگی لطفعلی خان تعیین فرمودند که دروازه ها وسنگ مذکور رابه مشهد مقدس نقل کنند.درحین توقف مشهد،به موجب فرموده،مأمورین آنها را رسانیدند.معلوم شدکه لوح مذکور شش پارچه سنگ بود،اگرچه صفایی داشت،اما سیاه بود.

حکم شد به حمل چندنفر شتر،نقل به سمرقند کردندو دروازه ها که واقعاً نهایت صنعت درآنها به کار گرفته،در مشهد مقدس ماند.

ودراواخر سال، موکب اقبال،از راه خبوشان به صوب آذربایجان نهضت نمود.در این سال،حاجی بیک کردمین باشی به سفارت روم،با دوهزار سوار بیک قرقلو افشار جزایرچی باشی که به صفارت اروس بایک هزار مأمور شدندوهردوبه خطاب خانی سرفراز گردیدندوبه عنایت جیقه که در ایران معمول نیست،مباهی گشتندوبا هیبت وحشمت«ما» لاکلام روانه شدند، وبه صحابت هریک نامه مبنی برفتح هندوستان وگرفتارشدن پادشاه آن مملکت،وباز سلطنت رابه او مسلم داشتن ودیگر مراتب مرقوم شدو تحف وهدایا از قبیل جواهرآلات وافیال وسایر چیزها مرسل شد.

حاجی خان امرسفارت رابه اتمام رسانید،وسردارخان در شروان وفات یافت ومحمدحسین خان قرقلو افشار امیر آخورباشی به اتمام آن پرداخت.

درحین معاودت«از» هندوستان وورود«به» هرات،دارالسلطنت مذکور را به نواب شاهرخ میرزا متعلق ساختندوامر فرمودند که سکه زربه نام میرزاباشد.این بیت برای سکه مقرشد:

امرشد از شاه شاهان نادر صاحب قران

                                                            سکه یابد درهرات از شاهرخ نام ونشان

وسابق برین،درشمالی خیابان بالای سرمناکب حضرت امام ثامن علیه السلام،مقبره شامل برصحن وسیع وگنبد مرتفع وچهارایوان و گلدسته ها همه کاشی کاری جهت خودفرمایش کرده،به اتمام رسیده بود.دراین وقت که از ترکستان معاودت واقع شد،به ملاحظۀ مقابر سلاطین جنت مکین سلجوقیه که درمرو واقع است«و» درنهایت وسعت ورفعت بود،لهذا مقبره مذکور رابه رضاقلی بیک بخشیدند وامرشد درجنوبی خیابان،مقابل همان مقبرۀ بسیار عظیم که گنبد وایوان ها وگلدسته های تمام از سنگ سیاه تراشیده،تیار کنند،وبه موجب فرموده،درمدت چهارسال به اتمام رسید.شخصی به میان گنبد بردیوار نوشته بود:

در هیــچ پــرده نیـست نبــاشـد نــوای تو

                                                            عالم پراست از تو«و»خالی است جای تو

این مراتب رامباشرین به عرض همایون رسانیدند،هرچند تفحص نمودند،معلوم نشد.

سیچقان ئیل،بعضها مطابق سنه 1154«1741» وبعضها موافق سنه 1155هجری«1742».

درخبوشان،نوروز این سال،من الاعمال خراسان اتفاق افتاد.درمحال سیملقان وگرائیلی بارشهای عظیم وسیلها ورودها از عبورمانع آمدند.راه آمدوشد آذوقه به کلی مسدود دو قحطی عظیم در اردوی معلی به هم رسید.دواب مردم از عدم کاه ودانه،تمام سقط شد،چنانچه«کذا» کسی راکه بیست رأس داشته بود،اگر یکی ماند مغتنم می دانست،واز سرکار خاصۀ شریفه هشت هزار شتر به تلف آمدند.

واین مقدمه،یک ماه امتداد یافت، وبه هر طریق که بود،موکب همایون وارداسترآبادو ازآنجا به مازندران واز مازندران متوجه ری شدند.

درحینی که از سوادکوه مازندران عبور می نمودند،روزی ... خیام اقامت نصب شده هنوزسواری به منزل نرسیده بود، نزدیک موضع مذکور، پیاده برسرپلی درجنگل پنهان شده، دوتفنگ به جانب پادشاه انداخت. یکی اول راکه داغ داده بود،دودآن به نظرآمده،از اسب خودرا انداخته،بعد از آن دوباره سوار شدند،تفنگ دیگررسیده،دست راست راگرفت«28 صفر 1154/مه1741».

چون به اهالی حرم وقورق،کوچ واقع می شد،وراه جنگل بودو مردم دیر خبردار «شدندبرای» اطلاع،هرچند تفحص کردند از تفنگ انداز اثری معلوم نشدوفی الجمله گمان این مقدمه رابه رضاقلی بیک میرزا بردند.

مجملاًکوچ برکوچ به تهران آمده، نواب میرزا راحکم به توقف آن مملکت ومداوا فرمودندوبه قزوین آمده،دوماه توقف وبه سمت آذربایجان نهضت نمودند.

قبل از ورود موکب همایون به آذربایجان، صفی خان بغایری سردار و لطفعلی خان کوسه احمدلوافشار،جاروتله «را» خراب واهل آنجا رااسیر کرده بودند.

شاهنشاه به آن اکتفا نفرموده، زنان آن طایفه را دربیت اللطف نشاندند واز وازدربند اواخر سال به صوب داغستان متوجه شدند.

تخاقوئیل،بعضها مطابق سنه 1155«1742» وبعضها مطابق سنه 1156هجری«1743».

(نوروز) درطرف دربند مکانی که به ایران خراب اشتهار یافت،اتفاق افتاد وبعداز نوروز (به)غازی قوموق که تختگاه آن مملکت است، رفته، اوسمی شمخال وسرخای،سلاطین داغستان به رکاب پیوستند.امر اشراف صادر شدکه چهارهزار تفنگچی از جماعت لکزی ملازم رکاب باشند وبه قبول آن متضمن شدند.ثانی الحال که مقررشده خانه وکوچ آنهارا به خراسان نقل کنند.سلاطین مذکور درصددغدربرآمده، التماس کردند که جهت آوردن ملازمان مذکور که هریک به تعلقۀ خودرفته،آن خدمت راانجام دهند، رخصت یافته،جمعیت خودرا منعقد ساختند وغافل برسر شش هفت هزار سوار قزلباش که درگنجه که از شهرهای معظم داغستان است،رفته،آنهارا به قتل رسانیدند.

جلیل بیک نایب چندوال باشی ویاربیک سلطان توپچی باشی سرکرده فوج مذکور بودند.جلیل بیک مقتول شدویاربیک سلطان فرار کرده، به اردوی معلی پیوست ومنبعد، هرچند دراستمالت آنها جدوجهد به عمل آمد، درمقام اطاعت برنیامده،اگرچه جنگ میدان ودراین سال، اماموردی خان قرقلو سردار فارس به سبب اینکه توپ دروقت داغ دادن فارس و کلبعلی خان کوسه احمدلو سردار شده،روانه فارس شدند.

ودراین سال خلفای که به سفارت اروس رفته بود،معاودت نمود، و استیفای ممالک به میرزاتقی بصری که مشرف جواهرخانه بود،مفوض شدو تخت نیز به او عنایت شد.

دراین سال ایوان علیشیر راکه در شمالی صحن مقدس حضرت امام جن والانس علی بن موسی رضاعلیه التحیة والثنا،واقع است، وتقریباً بیست وپنج شش ذرع طول وشانزده هفده ذرع عرض،و چهارده و پانزده «ذرع» ارتفاع دارد وسقف آن مقرنس تابه کناره که به ایوان مذکور وگنبد ملاکف اتصال دارد،وتا آن وقت کاشی کاری بود، به طلا ملمع کردندومنارۀ دیگر مقابل آن درایوان جنوبی صحن بنانهادند وآن رانیز ملمع ساختند، وجوی آبی که از خیابان بالای سرمبارک به صحن مقدس داخل وازآنجا گذشته به خیابان پایان پا می رود ناگواراست،از خارج شهرآب خوشگوار خوب،برای آبدارخانه که در وسط صحنه بناگردید،سرپوشیده،به طریق شتر گلو آوردندوبر روی آن سقاخانه کلاه فرنگی درکمال تکلف به اتمام رسانیدند وپوشش آن نیز ملمع کردند.

ایت ئیل،بعضها مطابق سنه 1156 هجری «1743» وبعضها مرادف سنه 1157هجری«1744».

نوروز این سال درداغستان اتفاق افتاد، شخصی که در مازندران تفنگ انداخته بود،به حسب اتفاق دارالسلطنت هرات دستگیر شدوبعدازاین که به درگاه معلی آوردند،در خلوت به حضور طلبیده،نزدیک خود نشانیدند وبه ملایمت تحقیق مراتب مذکوره کردند.

او دلیرانه مذکورکرد که این کار رامن کرده ام واجل تو نرسیده بود والا تیرمن خطانشد.مجملاً معلوم شدکه این مراتب به اغوای رضاقلی میرزا واطلاع لطفعلی خان کوسه احمدلو شده،او رابه میرحسین بیک داروغه بازار سپردند که محافظت نمایدو رضاقلی میرزا رابه حضور طلب کردند.

روزی که نواب میرزا واردشده به حضور می آمد،درعقب ... یساولان حضور ازاین که شمشیر بسته داخل شوند، منع کردند،وبعداز این که داخل شدند،زبان به عتاب وخطاب اوگشوده،کاردی هم که درکمر داشتند،فراشان گرفتند وچاقشور رااز پای میرزا برآورده،کف پای مضبوطی درحضور آوردند،وبه هیچ وجه اظهار عفو جرائیم یااین که:

به«چه تقصیر مستحق این عقوبت شده ام؟» نکردند،جز سکوت هیچ چیزی برزبان نیاوردند.

حکم شداورادرخیمه که متصل دیوان خانۀ پادشاهی نصب کرده بودند، بردند وطوق زنجیرکردند.درچهار پنج روز حال بدین منوال وهرچند بو توسط معیر الممالک وملاعلی اکبر ومصطفی خان خواستند اواز عجز برآید «،» وعفو تقصیرات خودرا ملتمس شود، به جز فحش ودشنام،ازو هیچ نشنیدند، تاشاهنشاه خودنیز عقب خیمه رفته، سخنان اوراشنید وآتش غضب آور شعله ورگردید.

صبح روز دیگر لطفعلی خان کوسه احمدلو راحکم شد درکشیکخانه درب دولتخانه حاضرشود.بعدازاین که اورا حاضرکردند،جراحی رااز بازار آورده،یوسف خاصه تراش خودرا کورکردن رضاقلی میرزا،وجراح رابه کورکردن لطفعلی خان مأمورکدند وحکم شدچشم های آنهارابه حضور آوردند.

به موجب فرموده، فراشان به عمل آوردند وچشم ها رابه نظر رسانیدند.وبعداز آن مقدمه،نوعی شعله غضب اوزبانه کشید که هیچ کس را وقت رفتن به حضور اوتوقع زندگانی نبودو به مقرب وبی تقرب مؤاخذات و مصادرات ازاو به ظهور می آمده ودراین سال حاجی خان کرد که به سفارت روم مأمور شده بود،به رکاب جهان پناه معاودت نمود.

چون در داغستان هیچ کاراز پیش نمی رفت،موکب همایون به عزم تسخیر موصل درحرکت آمد.

دراین سال،حاجی سیف الدین خان بیات به عنایت نیابت سلطنت خراسان سرفراز گردیدو به چاپاری روانۀ مشهد مقدس شد،وچون حکم محکم صدوریافته بودکه نواب نصرالله میرزا بعداز ده روز از ورود خان مذکور،روانۀ اردوی معلی گردد حسب الحکم روانه شدندوحاجی سیف الدین خان زمام ملکی ومالی رابه قبضۀ اقتدار خویش درآورد ودرنهایت استقلال با کمال سلوک به شغل مذکور می پرداخت تا درایت ئیل سنه 1157«1744» میانۀ اوو میرزاشفیع وزیر مشهد مقدس برسر مالیات گفتگو «برخاست» وهردو مأمور حضور«شدند» وحاجی مشارالیه معزول «شد» وچندروز اورابه سنگ می آویختندو می زدند.

راقم حروف نیز در همین سال به اتفاق حاجی سیف الدین خان جهت تفریغ محاسبات کل خراسان به مشهد مقدس درآمده ودرمدت شش ماه محاسبات عما مذکوره را از سرحد قندهار وپنج؟ الی سمنان مفروغ کرده،باتمامی عمال درتابستان سال بعد،وقتی که اردوی ملی در سنندج ااردلان نزول اجلال داشت،وارد رکاب گردید.

تنگوئیل،بعضها مطابق سنه 1156«1743» وبعضها موافق سنه 1157هجری«1743».

نوروز این سال در سنندج افتادوبعداز جشن عید، موکب همایون متوجه کرکوک واربیل ضمیمه ممالک محروسۀ ایران گردید«جکادی الثانی 1156 هجری».

حسین پاشا حاکم موصل شهر راضبط کرده، محصورشد،.بعداز این که مدت محاصره سه ماه امتداد یافت،به عرض رسیدکه نقب به «برج» رسیده، روز دیگر ز چهار طرف یورش کردند، کاری ازپیش نرفت وهمان شب چاپاران وارد،و معلوم شدپسر فتحعلی خان قاجار یا جمعیت ترکمانان، استرآبادرابه تصرف آورده،وسام میرزا نام مجهولی،خود راپسر شاه سلطان حسین قرارداده، باجماعت لکزی اتفاق،وشروان راتسخیر کرده، وتقی خان بیگلربیگی فارس بغی اختیارکرده، کلبعلی خان کوسه احمدلو سردار رامقتول ساخته«است» بنابرآن،نواب نصرالله میرزا به صوب شروان وتنبیه سام میرزا«عزیمت کرد»و محمدحسین خان افشار که از سفارت اروس معاودت کرده بود، سردارفارس ومحاربۀ با تقی خان، ومحمدحسین خان قاجار بیگلربیگی استرآباد به تأدیب پسر فتحعلی خان مأمور«شدند» و موکب همایون به صوب عراق عرب نهضت فرمود، وبعداز زیارت ائمه نجف وکربلا وکاظمین علیهم السلام متوجه عراق عجم شد «1157 هجری».

سیچقان ئیل،بعضها مطابق سنه 1157«1744» وبعضها مرادف سنه 1158هجری«1745».

نوروز این سال در خرقان قزوین اتفاق افتادوبعداز این که محاصرۀ فارس امتداد یافت،بعض از محصوران با بیرونیان سازش کرده،شهر مسخرشد،و تقی خان ناچار فرارکرده، درتوابع فارس دستگیر شدوحکم اشرف صادرگردید گه از راه اصفهان آورده،پسرو برادر کوچک اورادرمیدان شاه برسینۀ اوبریدند،و آلت رجولیت «وی» قطع کرده،یک چشم اورا برآوردند،وزنان اورابه سپاه دادند،اما آنها بی حرمتی نکرده،بعداز این که تقصیرات اوبه عفو مقرون شد بهاوتسلیم گردید «1157 و 1744»و میرزا اسماعیل برادر دیگراو راکه قبل درحین محاصره شیراز به حضور طلبیده،کورکرده بودند،وبعدازاین که جراحات تقی خان التیام یافت،مأمور به حضور «شد» ومقید تابه جیحون «؟» آورده،به عرض رسانیدند.حکم شدکه بندوقید اورابرداشته،سرانجام اورااز مالیات سرکار عمال آنجا «؟» داده به حضور برسانند.

به موجب فرموده، به درگاه جهان پناه آمده،بدون اینکه به شرف خاکبوسی آستان آسمان بنیان مشرف شود،حکم شدبه شغل اشراف قیجاجیحانه اشتغال داشته باشد.

ودراین سال،موکب اجلال به عزم قارص ومملکت درحرکت آمده،بعدازاینکه مدت محاصرهسه چهار ماه امتداد یافت، هوابه حدی درعین تابستان سردشد که توقف امکان نداشت وهرروز برف می بارید. لهذا مراجعت واقع شد ودرمیان این سال که در محال شکی من اعمال شیروان اردوی ظفرنشان قشلاق کرده بود،ورعایا«ی» آن ولایت به سبب اتصالی که به داغستان دارد،سر از ربقۀ عبادت واطاعت پیچیده،در امکنۀ صعبه، پناه گرفته بودند، عزیمت تنبیه آنها فرموده،چون راهی به غایت صعب «بود» وتفنگچیان درکمین گاهها نشسته بودند،مانع عبور موکب همایون شدند، وجمعی از فوج پادشاهی کشته گشته،میرزاخان قاجار نیزدر سلک جانبازان آن معرکه منسلک گردید.

ناچار لشکر ظفر شمار معاودت به بنگاه فرمود وچون جماعت لکزی داغستان از معاودت لشکر قیامت اثر،خاطر جمع«شدند» وبه فراغ بال به جای خودآمده،احتمال نمی دادند که موکب همایون دفعتاً به آن طرف نهضت«کند»، درخاطر خطیر قراریافت که به عنوان ایلغار به داغستان نهضت نمایند وبا وصف اینکه پانزده شانزده منزل فاصله است،با سی هزار سوار ... ایلی به داغستان شتافته،قریب پنجاه شصت هزار گوسفند وسه چهار هزار گاووجمعی اسیرگرفته،معاودت کردند«10 ذی الحجه 1157=14 ژانویه 1745».

اودئیل،بعضها مطابق سنه 1158«1745» و بعضها مرادف سنه 1159هجری«1746».

نوروز این سال در بردع من اعمال گنجه اتفاق افتادو درقشلاق آنجا به خاطر اشرف رسیدکه از دو صبیۀ محمدحسین خان چشمگزک،یکی را به امامقلی میرزا پسر کوچک خود ویکی رابه ابراهیم خان پسرکوچک برادر، منسوب سازند.

لهذا دونفر صبیۀ مذکور را حکم شدکه از خبوشان به اردوی معلی آورده،به سرانجام  امرعروسی اشتغال ورزیده واهالی داغستان وکل ممالک محروسه رابه حضور طلب فرموده، همگی وارد لشکر ظفرپیکر شدندو منظور چنان بودکه شادی مذکور«کذا» رادوماه امتداد داده،مشتغل عیش وعشرت باشند،وبنای این طوری، در ییلاق گوگچه من اعمال ایروان مقررشد وموکب همایون  با جمعیت 

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13 PM ] [ G.M.E ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

شادروان حسین محمدیان

اين وبلاگ با هدف معرفي روستاي ايور و همچنين ارائه مقالات علمي با مرجعهای معتبر به علاقه مندان به ادب و تاريخ ايران عزيز موضوعيت پيدا كرده است و اميدوارم بتوانم مطالب مفيدي را به دوستان و پژوهشگران عزيز ارايه نمايم .

(اي مردم: مرگي كه از آن فرار ميكنيد به ملاقات شما مي آيد و شما را به سوي داناي غيب و شهود مي برد و به هر كاري كرده ايد با خبر مي سازد.)



امکانات وب

آمار سایت

حرم فلش - کد وبلاگ - طراحی

بسم الله الرّحمن الرّحیم     اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.     اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم     جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات    التماس دعا    دریافت کد از: شیعه کد




در اين وبلاگ
در كل اينترنت
?
زنده باد خلیج فارس ایرانایورسرزمین خورشیدایور